مقالات پرویز خرسند
8_10_1388 . 03:11
#1
مقالات پرویز خرسند
سایت پرویز خرسند





دوستان گرامی!
خواهشمندیم در صورتی‌که مقاله دیگری از این نویسنده درباره‌ی شریعتی یافتید، آن را در این بخش قرار دهید. در ضمن منتظر دریافت نظرات شما درباره سخنان آقای پرویز خزسند هستیم.

ـــــــــــــــــــــ


فهرست مقالات

شریعتی در خاطراتِ یک دوست
وضعیتِ تراژیکِ خرسند بودن
آینه‌ای برای یوسف
كاری به مذهبِ آدم ها نداشت!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
8_10_1388 . 03:20
#2
شریعتی در خاطرات یک دوست



نام مصاحبه : شریعتی در خاطرات یک دوست

مصاحبه با : پرویز خرسند

مصاحبه کننده : زهره آقائی

موضوع : خاطراتی از شریعتی


از ابتدای انقلاب تاکنون افکار شریعتی از زبان‌های مختلف به رشته نقد و تحلیل درآمد، اما شنیدن صحبت‌های یک دوست که شریعتی دردها و دغدغه‌هایش را با او تقسیم می‌کرد و اهداف و آرمان‌شان از یک جنس بود، در جای خود شنیدنی و شیرین است. پرویز خرسند، محرم و یار شریعتی، که تا واپسین فعالیت‌های او در کنارش بود، الا موقع مرگ، از او می گوید. مطلب پیش رو حاصل گفت‌و‌گویی طولانی با او است، که هر بار سخنی از شریعتی به میان می‌آید، هنوز چشمان او از یادش تر می‌شود.


س : در ابتدا از آشنایی‌تان با دکتر بگویید.

ج : دکتر دارای دوره‌ای است که در آن دوره حضوری بالقوه داشت، یعنی من می‌دانم استاد شریعتی یک پسر دارد، این پسر تنها پسر او است، نبوغ دارد و ابوذر را ترجمه کرده است. در دوره دانش آموزی این آدم رهبر دانشجویان بوده، یعنی در حالی که خود هنوز یک دانش آموز بود در نهضت ملی، رهبر دانشجویان می‌شود. در پاریس هم با کسانی مانند سارتر، فانون، ماسینیون و... ارتباط دارد در صورتی که خیلی افراد در آنجا بودند، اما این ارتباط با بزرگان را نمی‌توانستند داشته باشند. یادم می آید با امیر پرویز پویان (پایه‌گذار چریک‌های فدایی خلق) با مسعود و مجید احمدزاده که اینها هر کدام در دوره خود غولی بودند و اگر زنده می‌ماندند واقعاً از چه گوارا بزرگ‌تر بودند (مخصوصاً مجید احمدزاده)، شریعتی اینها را دقیقاً می‌شناخت و پس از شهادت آنها به خوبی از آنها یاد می‌کرد چرا که می دانست آنها چه تحفه‌هایی بودند. از طرفی ما از شریعتی خبر داشتیم، می‌دانستیم که می‌آید و او را خواهیم دید اما در اثنای سال 1341 که من در آن زمان فعالیت‌های بسیاری کرده بودم و مشهور شده بودم و... شریعتی آمد و من او را از روی چهره شناختم. و او هم همین طور. البته این اولین ملاقات ما در مشهد صورت گرفت. کانون را بسته بودند و جلسات کانون را در خانه ما برگزار می کردند، یعنی جلسات دهه محرم هر دفعه در خانه یک نفر تشکیل می‌شد. در آن جلسات شریعتی چهره مرا شناخت و بعد آن نامه را در وصف من نوشت.


س : اولین گفت‌وگوی شما با دکتر در کجا و چگونه شکل گرفت؟

ج : سال ها گذشت و پس از دوره‌هایی دیگر چهره شریعتی برایم شناخته شده بود و او هم مرا می شناخت. زمانی از ترس ساواک به تهران فرار کردم و اتفاقاً حتی یک ریال پول هم نداشتم یعنی اگر شب یکی از دوستان مرا به خانه‌اش دعوت نمی‌کرد و به من شام و مکان نمی‌داد باید کنار خیابان یا مسجد می‌خوابیدم.
در تهران به خانه شیخ حسین لنکرانی که مرجع تقلید بود و زندگی فقیرانه‌ای داشت، رفتم. او فردی روشنفکر و آزاده بود و اجازه نمی‌داد او را با لقب آیت‌الله بنامند. او به شدت به من علاقه‌مند بود. او مریدهایی داشت که مرتب در آنجا آمد و شد می‌کردند و برخی از آنها افراد متمولی بودند. یکی از این مریدان ثروتمند حاجی محمدی بود که فیلمساز بود و اتفاقاً برای اولین بار فیلم محمد رسول‌الله (ص) را به ایران آورد. او میهمانی‌ای ترتیب داده بود. حاج شیخ حسین لنکرانی به من اطلاع داد که من هم در آن میهمانی دعوت شده ام و به خاطر اینکه من در این میهمانی تنها نباشم استاد محمدتقی شریعتی را نیز دعوت و به خاطر اینکه استاد شریعتی تنها نباشد، فخر الدین حجازی را هم دعوت کرده بود. استاد شریعتی هم بدون اطلاع دست دکتر علی شریعتی (پسرش) را گرفته و با خود آورده بود و من برای اولین بار کنار او نشسته و به کلامش گوش دادم.


س : شما در آن زمان از دکتر چه شناختی داشتید؟

ج : من در این میهمانی می‌دانستم که در سال اول دانشگاه او استادم خواهد بود و این سال یعنی 1343، سال اول تدریس او در دانشگاه بود. تا قبل از این در روستاها و در مقطع ابتدایی برای بچه ها معلمی می کرد و همچنین تا پیش از این میهمانی من با او هم کلام نشده بودم و این میهمانی آغاز آشنایی من با دکتر شریعتی شد تا اول مهر که من وارد دانشگاه شدم. بدین ترتیب اولین ساعت شروع دانشجویی من در رشته ادبیات آغاز شد و او نیز اولین ساعت تدریس‌اش در درس اسلام‌شناسی را آغاز کرد. در آن زمان درس اسلام‌شناسی جزء درس های دانشجویان در دانشگاه مشهد نبود و دکتر شریعتی این درس را به این دانشگاه تحمیل کرد.


س : تا چه اندازه در فعالیت‌های سیاسی و در زندگی خصوصی او نقش داشتید؟

ج : من محرم او بودم و از تهیه سیگارش گرفته تا مراقبت از او که شامل هشدارهایم درخصوص اینکه از ۱۰ نفر اطرافیان شما ۹ نفرشان ساواکی هستند، برعهده من بود و به او هشدار می‌دادم که مراقب خودش باشد و تا این حد به او نزدیک بودم. بعد هم در دوره زندان که با هم بودیم و در مقدمه کتاب «من و یگانه و دیوار» به آن اشاره کردم، این دوره از اول بهمن شروع شد که باید خودم را به زندان معرفی می کردم و مدت آن یک سال بود.


س : چه موانعی بر سر راه دکتر برای تحقق اهداف‌اش بود؟ آیا مانع فقط رژیم بود؟

ج : وقتی در مشهد استاد بود، رژیم با شریعتی کاری نداشت. یعنی حساسیت رژیم در آن زمان هنوز برانگیخته نشده بود. اما قبل از رژیم و بیش از رژیم رئیس دانشکده دکتر جلال متینی که البته سواد چندانی نداشت و خودش هم به آن اقرار می‌کرد، اولین مانع او بود. به این صورت که دانشجویان کلاس دکتر که باید ۵۰ نفر می‌بود، گاهی به ۲۰۰ نفر می رسید و دکتر متینی عملاً با این بهانه که چرا حضور و غیاب نمی‌کنید و دانشجویان مرتب در سر کلاس حاضر نمی‌شوند به دکتر گیر می‌داد. شریعتی هم می‌گفت ۱۵۰ دانشجو برای شما و ۵۰ دانشجو هم که حضور دارند برای من و در ثانی کسانی که دوست ندارند در کلاس حضور داشته باشند چرا مجبورشان کنیم تا حاضر شوند و کسانی که عاشق هستند جلوی آنها بگیریم؟


س : آیا شریعتی در کلاس درس حرف‌های ضد رژیم را در قالب درس به دانشجویان می‌زدند؟

ج : دکتر حرف های ضدرژیم نمی زد و حرف‌های او عقیدتی بود. تا سیاسی. او اسلام را راحت باز می‌کرد یا اسطوره را می شناساند و تحلیل می کرد و این زبان شریعتی بود. به رژیم کاری نداشت و این خود دانشجویان بودند که تشخیص می‌دادند. شعرا و نویسندگان ما در آن زمان این زبان را بلد بودند، حتی صادق چوبک که در شرکت نفت کار می کرد. او در نوشته هایش نمی‌توانست طنز ضدحکومتی ننویسد. شرکت نفت هم آن را چاپ می کرد و صدایش را در نمی آورد.


س : دکتر چند سال در زندان رژیم بود آیا هم‌سلولی دکتر بوده‌اید؟

ج : شریعتی بسیار زندانی کشید اما به مدت ۸ ماه بعد از سال ۱۳۳۲ به خاطر نهضت ملی در قزل قلعه زندان بود. البته بعداً من و شریعتی وقتی به حبس محکوم شدیم هیچ گاه هم سلولی نبودیم و هر دوی ما رگ خواب نگهبانان یا حتی شکنجه‌گران را می‌دانستیم.


س : به اعتقاد شما دکتر چه میزان در تحقق آرمان‌هایش موفق بود و چقدر تلاش می‌کرد؟

ج : زمانی که کتاب "فاطمه فاطمه است" را تنظیم می کردیم سه شبانه روز طول کشید. ما باید حداقل اندکی می‌خوابیدیم، اما شریعتی تکان نمی‌خورد و کار می‌کرد. شب سوم نزدیک صبح سیگارمان تمام شد. چون هر دوی ما بدون سیگار نمی‌توانستیم کار کنیم، از فرصت استفاده کردم و به دکتر گفتم یک چرت کوتاهی بزنیم تا مغازه ها باز شوند. بعد سیگار بخریم و شروع به کار کنیم. من حتی نگفتم ما سه شب است که غذا نخوردیم و باید غذا تهیه کنیم، فقط گفتم سیگار تهیه کنیم. برای اولین و آخرین بار شریعتی تند حرف زد و گفت: خرسندجان تو فکر می کنی اگر من و تو چشمان‌مان را به هم بزنیم، باز هم حسینیه مال ماست و باز هم می‌توانیم کار کنیم. به نسل آینده چه بگوییم؟ بگوییم خواب‌مان می‌آمد و چشمان‌مان را بستیم و کارمان را ناتمام گذاشتیم. آیا نسل آینده ما را می‌بخشد. تا این حد که من پذیرفتم و البته برخلاف تصوری که وجود داشت او خود را بزرگ نمی دانست و از خود تعریف نمی‌کرد.


س : آیا نسل ما و جامعه امروز ما هنوز به شریعتی نیازمند است؟

ج : شریعتی یک ایدئولوگ بود. ۳۰ سال از مرگ او گذشته است و در این مدت بلوک شرق فرو پاشید، و سرمایه داری بیشتر از آن. او اگر زنده بود قطعاً رویکردی متناسب با اوضاع و احوال اکنون داشت.


س : اگر در حال حاضر دکتر شریعتی به نوعی حضور داشت آیا هنوز حرفی برای گفتن به مردم و جامعه داشت؟

ج : البته چون فضای حال را تجربه کرده بود، قطعاً او نیز رشدیافته تر از گذشته می‌بود، همین طور که ما به شکل‌گیری حال حاضر کشورهای شرق و غرب واقفیم و امکانات اکنون را می شناسیم، او نیز همین علم را می داشت و آگاهی‌بخشی او بر همین اساس بود. اما یک چیز مسلم است. او اگر می‌بود مصمئناً استاد انقلابی می‌شد که آن را به شکل‌هایی که بتواند خود را حفظ کند، ترویج می‌کرد. یعنی شعور انقلابی را مهمتر از خود انقلاب برای مردم می‌دانست.


س : شریعتی می‌دانست عمر درازی ندارد، او چگونه با مخاطبان‌اش سخن می گفت؟

ج : شریعتی در اولین حرف‌هایش در اولین جلسات درس‌اش گفت که من اطمینان دارم عمر درازی نخواهم داشت. او ۷ سال از من بزرگ‌تر بود و در سن ۴۴ سالگی فوت کرد. بنابراین فرصتی نداشت. او اصلاً وقتی نداشت که برای شخصی مثل حکیمی و دیگران درخصوص اثبات حرف‌هایش سند و مدرک تهیه کند. وقتی از او برای اثبات حرف‌هایش مدرک می‌خواستند او بر می‌آشفت و می‌گفت: مثل اینکه عمر شما دراز است، ولی من فرصت این کارها را ندارم و... شریعتی یک جامعه‌شناس است، وقتی که لازم است فیلسوف است، وقتی ضرورت ایجاب می‌کند روانشناس و... ولی در یک سخنرانی ممکن است هر سه را داشته باشد. او وقتی در سپاه دانش تدریس می‌کرد در مورد منحنی تعلیم و تربیت سخن می گفت و او این‌چنین بود.


تاریخ انتشار : ۰۰ / ـــــ / ۰۰۰۰

منبع : روزنامه اعتماد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : یک بار / شروین
.
8_10_1388 . 15:30
#3
وضعیت تراژیک خرسند بودن



نام مصاحبه : وضعیتِ تراژیکِ خرسند بودن

مصاحبه با : پرویز خرسند

مصاحبه‌کننده : مهدی طوسی _ احسان حضرتی

موضوع : _____


مقدمه :

در تمام طول راهي که قرار بود ما را به خانه‌ی پرويز خرسند برساند، ذهن ما درگير اين پرسش اساسي بود که گفت‌وگو با دانشجوي انقلابي دهه ۴۰ و روح شورشي و عصيانگر روزگاري نه چندان دور، که به قول شريعتي نثر امروز را در خدمت ايمان ديروز ما قرار داده است، چه غربتي دارد، و حالا که قرار است پيرمرد پس از دو دهه سکوت و خاموشي، مهر از لب بردارد و بغض‌اش را بترکاند، از کجا بايد آغاز کرد و به کجاها سر زد که آنچه بايد گفته شود، ناگفته نماند... گفت وگو تا ديروقت به طول انجاميد و وقتي نيمه‌هاي شب با پيرمرد خداحافظي کرديم و پا به کوچه گذاشتيم، دچار همان حس غريبي بوديم که آل‌احمد عزيز وقت وداع با نيماي بزرگ داشت که نوشت: "... پيرمرد چشم ما بود..."


س : آقاي خرسند تعبيري که اين روزها در مورد شما به کار می‌رود "روشنفکر بازنشسته" است. به اعتقاد شما اساساً روشنفکري بازنشستگي‌پذير است، اگر چنين است آيا خودتان با اين تعبير موافق هستيد؟

ج : باور کنيد نمي‌فهمم منظورتان از روشنفکر بازنشسته چيست، مگر روشنفکري هم شغل و ابزار کسب درآمد است که بازنشستگي داشته باشد؟، البته براي کساني که تمام زندگي و بودن‌شان در تجارت و پول و پاچال بازار خلاصه مي‌شود، روشنفکري هم يک شغل است، درست مثل کاسبي، و به همين دليل هم هست که تعبير قلابي‌ی روشنفکر بازنشسته را جعل مي کنند. اما من استعداد درک اين چيزها را ندارم، که اگر داشتم، حالا اينجا نبودم.


س : اجازه بدهيد جور ديگري پرسش‌مان را مطرح کنيم. شما از همان سال‌هاي پاياني‌ی دهه‌ی ۳۰ که اولين کتاب‌تان را منتشر کرديد، به‌طور تقريبي تا سال‌هاي مياني‌ی دهه‌ی ۶۰، چه به واسطه‌ی کتاب‌ها و مقالات‌تان، و چه به واسطه‌ی سخنراني‌ها و حتي تدريس در دانشگاه، حضور پررنگي در جامعه‌ی روشنفکري ما داشتيد. اما از اين سال‌ها به بعد رفته‌رفته نقش‌آفريني و حضور شما کم‌رنگ‌تر می‌شود تا مي‌رسيم به جايي که ديگر تقريباً اثري از شما نيست، در واقع مراد ما از روشنفکر بازنشسته، همين حضور در سايه و محو امروز شماست.

ج : پس بهتر است به جاي اصطلاح بي‌معنا و قلابي‌ی روشنفکر بازنشسته، بگوييد روشنفکر مطرود. چون من اگر بازنشسته هم باشم، که البته هستم، به ميل خودم نبوده، بلکه بازنشسته‌ام کرده‌اند، و نويسنده‌يي که ارتباط جاندار و حقيقي‌اش را با مخاطبان‌اش از دست داده باشد، و امکان هرگونه رويارويي و تعامل با آنها از او سلب شده باشد، نويسنده‌اي مطرود، و در مورد من شوم‌بخت، است، نه بازنشسته.


س : منظورتان اين است که در تمام اين سال‌هايي که خبر چنداني از شما نبود و چيزي هم منتشر نکرديد، هم‌چنان توليدات فرهنگي و قلمي داشته‌ايد، اما امکان چاپ و عرضه آن وجود نداشته است؟

ج : هم بله و هم نه. بله از اين جهت که کتاب "من و يگانه و ديوار" از همان زمان انتشارش، سال ۸۰، تا امروز در انبار سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران زنداني است و امکان پخش پيدا نکرده و حتي خود من هم يک نسخه از آن را ندارم، تا دست‌کم به دوستان‌ام هديه بدهم، ديگر بماند پولي که بابت آن قرار بوده به من بدهند و هنوز هم وصول نشده است. و نه، به اين دليل که ميان نويسنده و مخاطب رابطه‌اي ديالکتيکي، از آن جنس که شريعتي مي گويد، برقرار است. نويسنده با خوانده‌شدن است که نويسنده مي‌شود، و خارج از آن هويت و موجوديت راستيني ندارد. اما نخواستند و نگذاشتند ارتباط من با دانشجويان و جوانان و خوانندگان‌ام حفظ شود. زماني که داشتند مرا از سازمان فرهنگي هنري شهرداري اخراج مي‌کردند، خواهش کردم بگذارند با جوانان رابطه داشته باشم، حتي پيشنهاد کردم کلاسي در بي‌رونق‌ترين و دورافتاده‌ترين فرهنگ‌سراها به من بدهند و اگر آنجا شلوغ‌تر و موفق‌تر از ديگر فرهنگ‌سراها نشد، اخراج‌ام کنند و بابت اين کار پول هم نمي‌خواستم، اما قبول نکردند و نشد. ماجراي سروش و مجلاتي مثل نگين و محراب و چه و چه را هم که مي‌دانيد و ديگر تکرارشان لطفي ندارد. همين چند وقت پيش بود که به زنم گفتم کرايه اتاقي که در آن زندگي مي‌کنم را از من بگير تا احساس صاحبخانه بودن نداشته باشم، شايد حق با شريعتي بود که قبل از ازدواج به زنم گفته بود: خرسند از آنها نيست که نان‌آور خانه و مرد زندگي باشد و تو فردا بايد براي ملاقات او از اين زندان به آن زندان بروي. اگر مي‌تواني چنين چيزي را تحمل کني با او ازدواج کن، وگرنه قيدش را بزن. مي‌خواهم بگويم که زندگي سخت شده است و با اين شرايطي که من و امثال من داريم، حتي نفس کشيدن و سر پا ايستادن‌مان هم دشوار است، ديگر چه رسد به نوشتن يا به قول شما ايفاي نقش روشنفکري.


س : آقاي خرسند، يکي از سوالاتي که به صورت طبيعي در مواجهه با شما به ذهن متبادر مي‌شود نحوه ارتباط‌تان با مرحوم دکتر شريعتي و کيفيت اين رابطه است، شريعتي از شما به عنوان قوي‌ترين نويسنده‌اي که نثر امروز را در خدمت ايمان ديروز قرار داده است، ياد مي کند، و اين چيزي فراتر از يک رابطه‌ی معمول ميان استاد و دانشجو است. کمي در اين رابطه توضيح مي دهيد؟

ج : بله، شريعتي به لحاظ سني هفت سال از من بزرگ‌تر بود، اما چون من در دوره دبيرستان به دليل مشکلات مالي ناچار شدم چند سالي ترک تحصيل کنم، در سال ۴۳ وارد دانشگاه شدم و همان سال نخستين سال تدريس شريعتي در دانشگاه فردوسي مشهد بود. در واقع نخستين ساعت شروع دانشجويي من در رشته ادبيات با اولين ساعت تدريس اسلام‌شناسي شريعتي در دانشگاه مصادف بود، و از همان آغاز هم با شناخت پيشيني که از شريعتي و پدرش، مرحوم استاد شريعتي، داشتم، رابطه‌اي عميق و قلبي ميان ما ايجاد شد.

شريعتي از همان ابتدا رابطه اش با من از جنس روابط معمول ميان استاد و دانشجو نبود و آنچه من در او مي ديدم بسيار فراتر و برتر از يک استاد ساده‌ی دانشگاه بود. در واقع من در او چهره‌ی آرماني‌ی تمام آرزوها و خواسته‌هاي نامحقق و دست‌نيافتني‌ی خودم را مي‌ديدم. يادم هست يک بار کتابي از اوژن يونسکو را به او دادم و گفتم اين کتاب را بخوان و خودت را در آن پيدا کن. شريعتي با ترديد کتاب را گرفت و وقتي چند روز بعد دوباره او را ديدم و کتاب را به من برگرداند، گفت: در اين مدت کوتاه تو از کجا اين‌قدر خوب مرا شناختي؟ من گفتم براي اينکه تو از جنس و خون مني و ما خويشاوند هم هستيم. هنوز هم باورم نمي‌شود سه دهه از رفتن شريعتي مي‌گذرد و من هم‌چنان زنده و سرپا هستم. اين خيلي سخت‌جاني و حتي اگر بي‌ادبي نباشد سگ‌جاني مي‌خواهد.


س : اين خويشاوندي و ارتباط تا چه سال‌هايي ادامه داشت؟ ظاهراً در سال‌هاي پاياني حضور شريعتي در حسينيه ارشاد ارتباط شما با آنجا قطع شده بود و به بنياد شاهنامه رفته بوديد؟

ج : من زماني که ازدواج کردم و به همراه زنم به تهران آمديم، شريعتي دو نامه به من داد: يکي براي روح‌ام و ديگري براي جسم‌ام. نامه‌اي که براي جسم و گذران زندگي‌ام نوشته بود، خطاب به ميناچي بود که اجازه بدهد در حسينيه کار کنم و ماهانه هزار تومان بگيرم تا بتوانم اجاره خانه‌ام را بپردازم، اما آقاي ميناچي به دلايلي که هرگز نفهميدم چيست، با کار کردن من در آنجا موافق نبود و با وجودي که پنج تا از کتاب هاي دکتر را تهيه و آماده کرده بودم، اجازه‌ی انتشار آنها را نمي‌داد، تا به شريعتي بقبولاند که من خوب کار نمي‌کنم و اگر ديگران بيايند آماده‌سازي کتاب‌ها شتاب بيشتري مي‌گيرد و آنقدر به شريعتي گفتند تا بالاخره رضايت داد از حسينيه بروم. البته خودش بعدها به من گفت: چون به من گفته بودند بنياد شاهنامه پنج برابر حقوقي که از حسينيه مي‌گيري به تو مي‌دهد، قبول کردم از اينجا بروي، تا بتواني به زندگي‌ات سر و ساماني بدهي. و بعدها هم ديديم خود شريعتي چقدر از وضعيت انتشار کتاب‌هايش ناراضي بود و در نامه‌اي که دو سال قبل از او منتشر شد به شدت از ميناچي گله کرده بود که آنقدر گفتيد و گفتيد که خرسند از حسينيه رفت و کار کُند تبديل شد به کار متوقف. بگذريم از اين قصه‌ی پرغصه که از آن بوي خون مي آيد.


س : آخرين باري که با شريعتي ملاقات کرديد، خاطرتان هست؟ هنوز از اتفاقات حسينيه و جريانات و درگيري‌هاي پيش‌آمده و رفتن شما و تاخير در انتشار کتاب‌هايش، ناراضي و گلايه‌مند بود؟

ج : شريعتي اصلاً در قيد و بند اين حرف‌ها نبود و آنقدر فرصت نداشت که مدام برگردد به عقب و اين چيزها را مرور کند. او چنان زندگي و حيات‌اش را در دور تند سپري مي‌کرد که حتي فرصت نداشت براي کساني مثل آقاي حکيمي و ديگران که براي حرف‌هايش از او سند و مدرک مي‌خواستند، دليل بياورد. تنها چيزي که برايش اصالت داشت و تمام زندگي و خانواده‌اش را وقف آن کرده بود، کار بود و کار، و آنقدر در اين راه شتاب داشت که حتي خودش را هم نمي‌ديد.

يادم هست يک روز براي ديدن او به ساختمان مقابل حسينيه رفته بودم که پرويز ثابتي را ديدم که داشت از آنجا بيرون مي‌آمد. نگران شدم که ثابتي با شريعتي چه کار دارد. با عجله سراغ دکتر رفتم و انتظار داشتم او را در حالتي پريشان يا دست‌کم متفکرانه ببينم، اما برخلاف انتظارم ديدم او با آن لبخند ژوکوندواره و معصوم‌اش طوري نگاه‌ام کرد که من هيچ‌وقت او را اين‌قدر کودکانه و معصوم و شاد نديده بودم. گفتم دکتر جان، ثابتي اين‌جا چه کار مي کرد؟ گفت: تو هم ديديش؟ آمده بود اين‌جا مي گفت: شريعتي، اين مردم شعور ندارند و نمي‌فهمند درد تو چيست و چه مي گويي؟ هر امکانات و پولي که بخواهي ما در اختيارت مي‌گذاريم که برگردي به پاريس و آنجا با سارتر و گورويچ و هر کسي که دلت بخواهد کار کني. اين‌جا بماني، حرام مي‌شوي. پرسيدم خب تو چرا از اين حرف اينقدر خوشحال شدي؟ گفت براي اينکه فهميدم اين‌قدر مهم هستم و وجودم براي مردم اثربخش است که اين‌ها مي خواهند مرا از آنها دور کنند. اگر بودن من تاثيري نداشت، اين‌قدر تلاش نمي‌کردند مرا از مردم جدا کنند. او چنين بود که مي‌بينيم هنوز بعد از گذشت سه دهه از هجرت‌اش از دسترس فهم بسيار و بسيار کسان به دور مانده است.


س : از "انديشه شريعتي و رسيدن به بن‌بست"ي که اگر نگوييم همه، خيلي‌ها مي‌گويند، چه مي‌گوييد؟

ج : من نيز از بيخ گوش و هواي مرده‌اي که در آن تنفس مي‌کنم، تا جاهاي دور و نزديکي که مي‌روم، تقريباً اين پرسش را مي‌شنوم. در جواب شما با همه‌ی احتياط،هايي که بايد بکنم، بگذاريد از اولين کلاس اسلام‌شناسي‌ی دانشکده ادبيات مشهد بگويم. همان اولين ساعت همه مات و مبهوت شده بودند. اولين درس تقريباً تمام شده بود که "غريزه ..." که معمولاً در هيچ کلاسي حرفي نداشت، با ناز و ادايي که خاصيت وجودش بود برخاست و گفت: آقاي دکتر، من حرف‌هايتان را قبول ندارم.

دکتر لبخندي زد و نه تنها به او که به تمام دانشجويان کلاس گفت: اصلاً قرار نيست حرف‌هايم را قبول داشته باشيد. فقط بفهميد چه مي گويم.

اين درس هميشه دکتر در دانشکده ادبيات مشهد و در دانشکده هاي ديگر و در حسينيه ارشاد و ... بود. و اگر آن همه از تنهايي مي‌گويد و هيچ فرصتي را در بيان تنهايي‌اش از دست نمي‌دهد، به همين دليل است.

مدت‌ها بود که در حسينيه ارشاد "حسين وارث آدم" را خواند و يک بار هم خواست که او در سالن و در جمع بنشيند و من همان مثلاً روضه‌ی مکتوب را بخوانم. بعد يا همان روزي که خود دکتر خواند، مردکي مرا به گوشه‌اي خواند و گفت: دجله و فرات دو رودند و بي‌گناه و سرشار از نعمت. چرا دکتر يکي را مظهر "حق" مي‌خواند و يکي را "باطل"؟ من با شنيدنش گيج شدم. اشک تمام وجودم را پر کرد و تا پشت پلک‌هايم آمد. و کسي در دلم بغض‌آلود و دردمند مي‌گفت: حالا مي‌فهمي چرا دکتر با چنان دردي از تنهايي‌اش مي‌گويد؟ وقتي نمونه دانشجويان‌اش آن دخترک است و مريدش اين مردکي که معناي نماد و سمبل را نمي‌فهمد و هرگز هم نخواهد فهميد که چرا اين حق و باطل وقتي به هم مي‌آميزند، "شط العرب"ي مي‌سازند که نپرس و نگو، ديگر چه انتظاري بايد داشت؟

شريعتي‌ی خوانده‌نشده، فهميده‌نشده، و هم‌چنان در دايره‌ی تنگ تنهايي‌ی خويش مانده. به کدام بن‌بست رسيده است؟


س : او شيعه خالص علي بود. آيا مي‌توانيد بگوييد علي شکست خورد و حسين ناکام ماند؟

ج : در دنيايي که جز از سالي و جز در رابطه با خياباني از شريعتي نمي‌توان گفت، ۵۰ جلد کتاب او و هزاران ساعت سخن او را چگونه با جمله‌اي تمام مي کنيد و مي‌گوييد راه شريعتي به بن‌بست رسيده است. کي و چگونه آغاز شده است که حالا از پايان‌اش مي‌گوييد و با بي‌رحمي جوان غايب ۴۴ ساله را محاکمه مي‌کنيد و حرف از "گذار از شريعتي" مي‌گوييد. مقصودتان کدام شريعتي است؟

شريعتي که سختي را به جان مي‌خريد و در بدترين شرايط زندگي مي‌کرد تا کتاب‌هايش به قيمتي درآيد که هر دانشجو و هر محقق جواني بتواند تهيه‌اش کند، يا شريعتي‌ی گلاسه‌اي که هرچه گران تر، حتي عکس‌هايش، حق‌التاليفي بيشتر.

به اندازه‌ی کافي دشمن‌ام مي‌دارند. بگذاريد باز هم خفقان بگيرم.


س : هنوز مي‌شود "روشنفکر ديني" خطاب‌تان کرد؟ يا خود را هنوز روشنفکر ؟؟؟ مي‌دانيد؟

ج : اگر از دين مرادتان خدا و دين محمد است و امامت و رهبري علي و خون هميشه جوشان حسين بن علي، من همانم که در "آنجا که حق پيروز است" و "برزيگران دشت خون" و "پيغام زخم" و... اگر مقصود ديگري داريد بايد بگويم من هرگز جزم‌انديش و دگم نبوده‌ام و نيستم.

بعد از انقلاب و پس از آن شبي که با آن دوست قديم روحاني‌ام تا آن سوي لحظه‌هاي عاشقانه بعد از نيمه شب در پاگرد پله‌هاي مکتب توحيد، دفتر موقت حزب جمهوري اسلامي، ايستاديم و از آرزوهامان گفتيم و بعد اولين شماره‌ی سروش را در آوردم و شماره‌هاي ديگر و ديگر تا در نهايت نتوانستند تحمل‌ام کنند و جناب آهنگر آهن‌نديده به مسجد "فين"ام فرستاد. "روشنفکر ديني" از جنس آن جناب نماندم و پشيمان شده. از طلايي که فقط لعابي از طلا داشت پشيمان شدم و به "مس" بودن قديم خويش بازگشتم و کوشيدم با آن بزرگ، خار در چشم و استخوان در گلو... تنهاتر از هميشه، به انتظار "کسي که مثل هيچ کس نيست". تا چند مي‌توانم چشم به در و ديواري بدوزم که هرگز از من نبوده است و چونان نيمه عمرم، اين ۳۰ سال بي‌شريعتي و بيگانه با شور و حتي سوزندگي "دوره کنم شب را و روز را و هنوز را".

آن دهان سرد مکنده، خاک

دهان هميشه گرسنه و گشوده‌ي مرگ... آيا فرصتم خواهد داد

که براي لحظه‌يي هم که شده، انتظار پر اميد

و طعم دور و ناب و ناياب

خوشبختي را بچشم؟

با وجود شما جوانان

با دختران و پسران دور و نزديک‌ام

و با شما که به هر دليل و هر صورتي اين پير را

اين رانده از مسجد و کليسا و کنشت و ميخانه را-

از ياد نبرده‌ايد... کفران نعمت نيست

که خود را خوشبخت نبينم؟


تاریخ انتشار : ۰۰ / ـــــ / ۰۰۰۰

منبع : روزنامه اعتماد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : یک بار / شروین
.
27_10_1388 . 20:31
#4
آینه‌ای برای یوسف



نام مقاله : آینه‌ای برای یوسف

نویسنده : پرویز خرسند

موضوع : _____


بهار ۵۸ است، با این که مدام در کوچه، خیابان‌های سنگ و سیمان و سرب در حال دویدن‌ام و جز برای "نوشتن" و "گفتن" دلیلی برای ایستادن نمی‌شناسم. گویی در کوچه باغ‌های دور پر از بی‌خبری و سرشار از عطر پایان‌ناپذیر اقاقی‌ها و گل‌های خون و خون‌های سرخ گل و آلاله های آتشین مهاجر که کوه‌ها را در برگ‌های سبزشان پنهان کرده‌اند و به شهر آورده‌اند و درِب چوبین بی‌خانۀ مرا چراغان کرده‌اند و صدا و سکوت و انفجارهای سرب و باروت گاه به گاه خواب می‌شکنند که به جای همه چیز به دشت وسیع شقایق‌های وحشی بنگر و اگر ۳۷ سال توانسته‌ای دوام بیاوری. ناامیدی و دل بریدن از خلق کناه کبیره‌ای است که خدایت هرگز نمی‌بخشاید...

سخن نمی‌دانم که را قطع کردم و با همۀ نیرویم فریاد کشیدم : من هستی و تمامی آرزوهای کودکی و جوانی و نوجوانی نداشته‌ام را بر آستان پیروزی خلق ایرانی و مسلمانم منفجر کرده‌ام و "ناامیدی" تنها واژه ای است که خواندن و نوشتن‌اش را آموخته‌ام. و با این که شاگرد همیشۀ شاگردان و همۀ استادانم بوده‌ام. به قلم سوگند که جز از آموزگار زخم و درد خویش چیزی نیاموخته‌ام. و آگاهانه از چنان آموختن‌هایی تن زده‌ام و تنهایی مقدّرم را تقدیس کرده‌ام.

داشتم می‌گفتم که در یک روز بهاری سال ۵۸ بود که مردانه مردی از باران درون در گشود و به باران‌کده‌ای آمد که من و فضا خیس‌تر از او بودیم. سلام و علیکی. و بعد صخره‌ی سکوت فرو افتاد. و چون سابقه نداشت، از ویرانی ساختمان جام جم نهراسیدم.
نگاهم پرسید و لبانش پاسخ داد :

پسرم آقای... (نامم را نمی شنیدم، مخصوصاً اگر گرداگردم را دیوارهای عشق پوشانده بودند.) خواهش می کنم، نگاهم نکنید. نامم را نپرسید. و راحت بگویم : بگذارید همانقدر که وجودم اندکی و من تمامی وجودتان را، در پس پشتتان بایستم و قصۀ کوتاهی را، که بزرگترین و آخرین قصۀ زندگی من است بازگویم.

نه سری برگردانم و نه کلامی. فقط کوشیدم که از مهربان‌ترین و عاشقانه‌ترین گرمای نشسته بر شانه‌هایم لذت ببرم.
روز و تاریخ را رها می‌کنم. فقط خواهید فهمید که مدت‌ها از انتشار "فاطمه، فاطمه است" گذشته است و دیگر در ایران‌شهر رندی نمانده است که از آن "کوثر" بی‌پایان جامی ننوشیده و مست نشده باشد.
عشق "علی" ـ اشکالی ندارد که ترتیب و آدابی نجویم و بجای دکتر علی شریعتی مزینانی، فقط به دو هجای خونی که خود نوشته بودید و در تالار حسینیه خواندید بسنده کنم ـ ...

بنا به قولی که داده بودم، فقط سکوتکردم، و او سکوت را چنان که باید، علامت رضا گرفت و ادامه داد :
....عشق "علی" چنان مستم کرده بود که بزرگترین آرزویم شده بود آخرین پیمانه‌ای که بتوانم با او بنوشم. و می دانستم که پس از آن صدای همسایه اش خیام را خواهم شنید که :
...کارت پایان گرفت. پس به شکرانۀ پیروزی‌ات : یک جام دگر بگیر و من نتوانم.

تصور چنین اوج گرفتن و به مزینان و نیشابور و مرو و بلخ و هم زانو شدن با عاشقان مسلمانی چون عطار و خواجه عبدالله و ابوسعید... و خرقانی و شیخ اشراق و عین القضات ـ که هر دو بجرم «دانستن بر درگاه مدرسه شان» آونگ شدند و چون «علی» به صف جوان‌مرگ‌ان پیوستند... و راه رفتن در آن زمینی که شب همه شب خشک بود و صبح که به تفرج پای بیرون نهاد تا زانو در گل فرو می‌شد. وینک که دیدیم بارانی از عشق باریده بود و زمین "گِل خون" شده بود.

من سوادی ندارم ـ همه چیز را می‌دانست و مدام بی‌سوادی‌اش را مکرر می‌کرد ـ دیگران‌ام آموختند. وقتی فهمیدند به دنبال هدیه‌ای برای اویم، گفتند در گذشته عاشقان یوسف هم به چنین "نمی دانم"ی گرفتار شده بودند و کسی آموخت که یوسف زیباترین چهرۀ انسانیِ ممکن بود. پس گفتند آینه‌ای هدیه‌اش کنید تا خود را در آن ببیند که زیباتر از آن نمی‌توان یافت.
اکنون نیز در این روزگار، آینۀ مرد زمانه‌مان "فاطمه، فاطمه است".
اصل را همین بگیر و بقیه را فرع آن، و تقدیم‌اش کن.

چنین کردم. خواستم اتومبیلی با سرمایۀ من، بی‌آنکه بخواهم به مخارج‌اش بیندیشم تهیه کنند، ـ بگذریم که صاحب کارخانۀ پیکان وقتی فهمیده بود گفته بود : این هدیه‌ای است به همشهری من و درست نیست که خیامی در آن سهیم نباشد.ـ پس پیکانی ساختند که با کمان و ترکش! و هر وسیلۀ پروازی دیگر همراه شد.

در روز موعود، آنچه را که آموخته بودم، پس از چند بار تمرین، در جلسه‌ای از آن جلسات زندگی بخش و سرشار از عشق، به حضورش بردم. و گفتم که : عاشقان یوسف چنین و چنان کردند و من به نمایندگی عاشقان بی شمارتان جز، "فاطمه، فاطمه است" هدیه ای درخور ندارم که هدیه‌تان کنم. آینه ای که خود صیقل داده‌اید، از این حقیر بپذیرید. و دیگر اینکه برای رسیدن به دانشکده‌ها و مجالس سخنرانی، این کلید را هم بپذیرید تا ما هم همراه‌تان شده باشیم.

تردیدی ندارم که در کلام و سخن و صدای من چیز خاصی نبود، و اگر بود فقط می‌توانست بغضی از عشق و اشک باشد. و شاید همین چشمان عزیز او را نیز به‌گونه ای نامحسوس خیس کرد.

گفت با چنین مهری نمی‌توانم نپذیرم. فقط اجازه بدهید که به جای من کودکانی تنها که حسینیه کفالت‌شان را قبول کرده است، از این هدیۀ عزیز استفاده کنند.

گفتم، یا خواستم بگویم، یا شاید در دل عاشقم زمزمه کردم که :
شرط مهم همین پذیرفتن‌تان بود. هر سرنوشتی که می‌خواهید بر پیشانی‌اش رقم بزنید!


... و پس از آن دیگر نه توقفی. نه نوشیدن چایی را پذیرفت و نه چهره اش را نمایاند و نه نام و نشانی. هر چه بود در طنین ممتد و ناباور و ساخته شده از حرف عشق، "خداحافظ"ی ساخت و در هستیم ریخت و رفت.

فقط با فریادواره ای گفتم :
یک جام دگر بنوش!
گفت : نتوانم
و رفت.


تاریخ انتشار : ۲۴ / خرداد / ۱۳۸۶

منبع : کتاب همشهری، گلچینی از فاطمه فاطمه است، با مقدمه پرویز خرسند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : یک بار / شروین
.
25_4_1389 . 18:42
#5
كاری به مذهب آدم ها نداشت!



نام مصاحبه : كاری به مذهبِ آدم ها نداشت!

مصاحبه با : پرویز خرسند

مصاحبه‌کننده : علی‌اشرف فتحی ـ سیدمرتضی ابطحی

موضوع : خاطراتی از شریعتی


مقدمه :

درباره‌ی دکتر شریعتی با کسی صحبت کردیم که همدم و مونس تنهایی‌های دکتر بوده و شریعتی درباره‌اش گفته که: "برادرم پرویز خرسند قوی‌ترین نویسنده‌ای است که نثر امروز را در خدمت ایمان دیروز ما قرار داده‌است." پرویز خرسند که از فعالان ادبی و سیاسی مشهد در اواخر دهه سی بوده‌است، اکنون در هفتاد سالگی هنوز هم عاشقانه از دکتر سخن می‌گوید و با وجود همه گلایه‌ها، از راه شریعتی دفاع می‌کند. خالق اثر جاودانه "هابیل، شهید همه اعصار" هنوز هم باور دارد که راه شریعتی ناتمام مانده و پیروان او نتوانسته‌اند از عهده اتمام پروژه او برآیند. از او درباره‌ی نخستین دیدارش با دکتر می‌پرسم.


مصاحبه :

س : اولین بار چه زمانی شریعتی را دیدید؟

ج : من از اواخر دهه سی شمسی به همراه امیرپرویز پویان به خانه مرحوم آیت‌الله میلانی می‌رفتم و روابط صمیمانه‌ای با ایشان داشتیم. منزل آیت‌الله میلانی آن موقع پاتوق روشنفکران مذهبی بود. همه طلبه‌ها و غیرطلبه‌ها می‌آمدند. البته بیش‌تر دانشجویان می‌آمدند. من هم آنجا می‌رفتم. به یاد دارم طلبه‌ها خیلی به من متلک می‌گفتند که چرا ریش نمی‌گذاری؟! آخرش حوصله‌ام سر رفت و روزی به آقای میلانی گفتم که این طلبه‌ها خیلی به من‌گیر می‌دهند. شما تکلیف مرا روشن کنید. آقای میلانی لبخندی زد و گفت: "من تا به‌حال یک بار به تو گفته‌ام که چرا ریشت را می‌زنی؟" من و امیر‌پرویز پویان زیاد به آنجا و نیز نماز آقای میلانی در صحن نو حرم می‌رفتیم. کسانی که مبارز بودند پیش آقای میلانی می‌رفتند و او را دوست داشتند. آیت‌الله میلانی نماز عید فطر را هم به باغ تلگرد می‌آمد که متعلق به طاهر ‌احمدزاده بود. این باغ آن زمان بیرون مشهد بود و انگور زیادی داشت. به‌هرحال ما رفت و آمد زیادی به خانه آقای میلانی داشتیم. حدود سال 41 بود، یعنی قبل از قضایای خرداد 42. یک‌بار وقتی در خانه آیت‌الله میلانی بودیم، دیدم پچ‌پچی در محفل افتاد. می‌گفتند علی شریعتی آمده‌است. من هیچ‌گاه از آیت‌الله یک چهره اسطوره‌ای و با تبختر در ذهن نداشتم، اما فراموش نمی‌کنم و برایم عجیب بود که آیت‌الله میلانی یکباره از جا پرید و از طبقه دوم به کوچه آمد تا قبل از اینکه شریعتی به او برسد، او به شریعتی برسد. آن دو همدیگر را بغل کردند و بوسیدند. این جریان خیلی برایم جالب بود. من تا آن روز شریعتی را ندیده بودم و هیچ تصویری از او نداشتم، ولی قبل از آن، او را می‌شناختم و نامش را شنیده و برخی آثارش را خوانده‌بودم. آن زمان او به دلیل درگذشت مادرش به ایران آمده‌بود و پس از مدتی اقامت در ایران به فرانسه بازگشت. البته پویان بیش‌تر از من شریعتی را می-شناخت.


س : دیدار بعدی‌تان کی بود؟

ج : سال 43 بود. زمانی که دکتر بعد از اتمام تحصیلات به ایران برگشته‌بود. من خبر داشتم که دکتر را به روستاهای مشهد فرستاده‌بودند و یا مجبور شده در مدارس تبعیدی مشهد مثل محله دریادل و دبیرستان حاج تقی‌آقا بزرگ درس بدهد که محله لات‌های مشهد شمرده می‌شد. یک کلاس دستور زبان هم در اطراف بیمارستان شاهرضای سابق (امام رضای کنونی) برقرار کرده‌بود تا مخارج زندگی‌اش تأمین شود. بعد هم به دبیرستان نصرت‌الملک ملکی فرستاده و گرفتار محیط آنجا شده‌بود. من آنجا درس خوانده‌بودم و به محیط آشنا بودم. یک‌بار از یکی از بچه‌های این دبیرستان درباره‌ی دکتر پرسیدم. با بی‌ادبی تمام پاسخ داد که شریعتی یک معلم احمقی است که تعلیمات دینی درس می‌دهد و ما هم به حرف‌هایش گوش نمی‌دهیم و او هم نمره ما را می‌دهد! بعد هم حرف‌های جالبی از شریعتی نقل کرد و من متوجه شدم که اتفاقا بچه باهوشی است که این حرف‌ها به خاطرش مانده‌است و البته قدرت تحلیل و فهم آنها را نداشته و من واقعا به حال و روز دکتر گریه‌ام گرفت که پس از تحصیل در سوربن او را گرفتار چه محیطی کرده‌اند.


س : شما در دبیرستان هم شاگرد دکتر بودید؟

ج : نه. من قبل از آمدن دکتر در دبیرستان نصرت‌الملک ملکی مشهد درس می‌خواندم.


س : پس آشنایی شما با دکتر به خاطر حضور در کانون نشر حقایق اسلامی بوده؟

ج : بله من به توصیه منصور بازرگان در جلسات کانون شرکت کردم و به استاد شریعتی علاقه‌مند شدم. بعدها هم که دکتر به ایران برگشت به‌دلیل همین پیشینه‌ای که در کانون داشتم و نیز به خاطر فعالیت‌هایی که در حوزه نویسندگی و مبارزه داشتم، ارتباط بیشتری با دکتر پیدا کردم. سال 43 که به تهران آمدم و مدتی در دبیرستان کمال بودم، این ارتباط قطع شد.


س : در دبیرستان کمال با چه کسانی آشنا شدید؟

ج : با مرحوم رجایی، مرحوم باهنر، جلال فارسی و برخی دوستان دیگر.


س : از چه سالی شاگرد دکتر شدید؟

ج : سال 43 که تهران بودم باخبر شدم که در دانشگاه فردوسی مشهد قبول شده‌ام و دکتر هم از همان سال استاد آن دانشگاه شد. در آن چهار سال ارتباطم با دکتر به اوج رسید و دکتر به خانه ما می‌آمد.


س : در کلاس‌های دکتر چه می‌گذشت؟

ج : در کنار استادان بزرگی چون دکتر احمد‌علی رجایی و دکتر غلامحسین یوسفی که دربه‌در به دنبال شعور دانشجو بودند، شریعتی هم توانست جای خود را باز کند. دکتر اصلا به نمره دادن بها نمی‌داد. برایش این مهم بود که دانشجو بفهمد. حتی اصلا دنبال این نبود که دانشجو مثل او فکر کند. در کلاس هم مثل سخنرانی‌های حسینیه ارشاد بدیهه‌گو بود. معمولاً کلاس درسش شلوغ می‌شد و دانشجویان دیگر هم به کلاس درس او می‌آمدند که همین مسأله موجب بغض کسانی مثل دکتر متینی می‌شد.


س : تا چه حد می‌شد در کلاس‌های دکتر آزادانه بحث کرد؟

ج : دکتر به همه حتی بهایی‌ها اجازه طرح مسأله می‌داد و آنها هم به‌راحتی مبانی فکری دکتر را نقد می‌کردند. دکتر هم صریحا به آنها می‌گفت که اصلا قرار نیست همه دانشجویان مثل او بیندیشند. مهم این است که بیندیشند.


س : روابط دکتر با دانشجویان در خارج از کلاس درس چگونه بود؟

ج : اتفاقاً یکی از ویژگی‌های دکتر، همین ارتباط نزدیک و دوستانه وی با دانشجوها بود. دکتر به کافه دانشگاه فردوسی می‌آمد و وقت زیادی را در اختیار بچه‌ها می‌گذاشت. همین صمیمت‌ها برای افراد سلطنت‌طلبی چون جلال متینی خوشایند نبود. متینی به دکتر ایراد می‌گرفت که چرا حضور و غیاب نمی‌کند. دکتر هم اعتنایی به حرف‌های متینی نمی‌کرد. متینی هم ترفندهای زیادی به‌کار می‌بست که جلوی شلوغ شدن کلاس دکتر را بگیرد. همین مسأله هم مانع حضور گسترده دانشجوها در کلاس دکتر نمی‌شد، ولی حتی نگهبان‌های دانشگاه هم اعتنایی به حرف‌های متینی نمی-کردند.


س : داستان کتاب تشنگی و گشنگی چه بود؟

ج : آن روزها مرحوم رضا کرم‌رضایی نمایشنامه "تشنگی و گشنگی" اثر اوژن یونسکو را به فارسی ترجمه کرده‌بود. من این کتاب را خوانده‌بودم و شخصیت دکتر را شبیه "ماری" یکی از شخصیت-های این اثر دیده بودم که خواهان حفظ آن خانه قدیمی و مرمت آن است. کتاب را به دکتر دادم و فردای آن روز دکتر مرا صدا زد وگفت که کتاب را همان شب خوانده و به من گفت که تعجبم از این است که چگونه در این مدت اندک که از آشنایی‌مان می-گذشت توانسته‌ای مرا تا این حد بشناسی؟ هنوز هم بعد گذشت بیش از 40 سال معتقدم که شناخت آن روزم از دکتر بسیار دقیق بوده و دکتر همه تلاشش این بود که خانه قدیمی ما از بین نرود و مرمت و بازسازی شود.


س : دکتر چه تأثیری در فضای غیر دانشجویی مشهد گذاشت؟

ج : دکتر از طریق کانون نشر حقایق اسلامی مشهد که پدرش استاد شریعتی و طاهر احمدزاده آنجا را اداره می‌کردند با جوانان مشهدی ارتباط داشت، ولی حضورش در دانشگاه بیش‌تر بود. اما همین حضور اندک و چهار‌پنج‌ساله هم به مذاق خیلی‌ها خوش نمی-آمد و فضای بدی را علیه دکتر درست کرده‌بودند. حتی از طرح اتهامات اخلاقی علیه دکتر ابایی نداشتند. حسادت‌های زیادی علیه دکتر حتی در مجامع روشنفکری و غیر‌مذهبی مشهد به وجود آمده بود. مارکسیست‌ها هم دل خوشی از دکتر نداشتند.


س : دکتر چه زمانی به تهران آمد؟

ج : حدود یک سال بعد از این‌که من به تهران آمدم، دکتر هم به تهران آمد. فکر می‌کنم حدود سال 48 بود، یعنی درست بعد از این‌که متینی رئیس دانشکده ادبیات شد. دکتر با متینی سر سازگاری نداشت، چون متینی شدیدا چاپلوس بود و همین مسأله به اخراج دکتر از دانشگاه مشهد انجامید. دکتر در تهران همان کلاس‌های مشهد را در سطح وسیع‌تری در کلاس‌های حسینیه آغاز کرد. یکی از اسناد خوبی که در رابطه با سال ورود دکتر به تهران هست، نامه آقای مطهری به دکتر است که از او مقاله می-خواهد. یعنی تحت تأثیر سخنرانی خوب دکتر، از او مقاله می-خواهد که پس از آن شدیدا از آن مقاله خوشش می‌آید. مطهری می-گفت دو مقاله دستم آمده‌است که نمی‌دانم با آن‌دو چه کنم؟ که یکی از آنها مقاله دکتر بود: از هجرت تا وفات.


س : غیر از شریعتی در آن زمان چه کسانی سخنرانی می‌کردند؟

ج : معروف‌ترین سخنران‌های آن زمان، زریاب خویی و مطهری بودند که جلسات مطهری شدیدا خلوت بود. جلسات زریاب شلوغ‌تر بود. مسائلی که مطرح می‌کرد هم بهتر بود. یادم هست که یکبار با صبحدل مقداری پول برای زریاب بردیم. 500 تومان برای هر سخنرانی می‌دادند که برای آن زمان پول زیادی بود. شریعتی اما نه پولی برای سخنرانی می‌گرفت و نه پول کتاب‌هایش را به‌خاطر این‌که قیمت جزوه‌ها ارزان‌تر در بیاید.


س : سطح روابط شما و دکتر در تهران چقدر بود؟

ج : وقتی دکتر به تهران آمد، خیلی کم از من سراغ می‌گرفت. همان‌طور که در مشهد هم خیلی کم برایم وقت می‌گذاشت. البته من شاکی نبودم، ولی اگر کمی بیش‌تر به حرف‌هایم توجه می‌کرد و یا به سؤالاتم پاسخ می‌داد شاید وضعیت امروز من این‌گونه نبود. در مشهد به من گفته بود که نوارهای سخنرانی‌اش را بگیرم و پیاده کنم. من این کار را می‌کردم، ولی یادم هست که یک بار تا دم خانه شریعتی رفتم و از آنجا که ماشینش در منزل بود و همسرش در را باز کرد، فهمیدم که در خانه است ولی همسرش گفت که شریعتی در منزل نیست. ولی من اصلا ناراحت نشدم؛ چون معتقد بودم که شریعتی یا استراحت می‌کند یا در حال مطالعه است و حتماً نمی‌تواند من را ببیند. در دانشکده هم هیچ‌وقت از این مسأله گله نکردم.


س : شما آن زمان در تهران چه‌کار می‌کردید؟

ج : در آغاز که به تهران آمدم کتاب‌های مطهری را ویراستاری می-کردم. جاذبه و دافعه علی را من ویراستاری کردم. سبک صحبت کردن آقای مطهری شبیه متدی بود که در کتاب آئین سخنوری دیل کارنگی تبیین می‌شود. خیلی کتابی حرف می‌زد و گاهی تن صدا را بالا و پایین می‌کرد. به‌هرحال چون کار در حسینیه به تنهایی کفاف زندگی‌ام را نمی‌داد، در دبیرستان کمال هم کار می‌کردم.


س : میزان استقبال از سخنرانی‌های شریعتی در تهران چگونه بود؟

ج : سخنرانی‌های شریعتی وقتی به تهران آمد، شلوغ می‌شد. شریعتی می‌گفت به دانشجویان کارت مخصوص بدهید چون من می‌خواهم درس بدهم و اینجا را به عنوان کلاس صحبت می‌کرد. این کلاس‌ها در خود حسینیه اجرا می‌شد. خود شریعتی هم تأکید می‌کرد که اینجا یک کلاس درس است و اجازه سؤال دارید.


س : دکتر سبک خاصی داشت؟

ج : سبک شریعتی این بود که اصولا کاری به مذهب آدم‌ها نداشت. با مسلمان و مسیحی و بهایی و مارکسیست و خلاصه همه به یک سبک حرف می‌زد. پیش از دومین جلسه‌ای که شریعتی مارکسیسم را توضیح می‌داد داشتیم با هم حرف می‌زدیم که یکباره دیدم که چشمانش آماده گریه‌کردن است. گفت: "همین الان خیلی‌ها در جلسات روشنفکری فقط بر همین مبنا که من دارم مارکس می‌گویم، می‌گویند الان شریعتی در حسینیه ارشاد مارکس را می‌کوبد!" ولی شریعتی واقعا تحلیل می‌کرد. در صورتی که شریعتی واقعا تحلیل می‌کرد و می‌گفت که خیلی از حرف‌هایی که در مارکسیسم مطرح شده-است را حتی خود مارکس هم قبول نداشته‌است.


س : تأثیر سخنرانی‌های شریعتی تا چه اندازه بود؟

ج : من خاطره‌ای را برایتان می‌گویم که ببینید خود شریعتی چه معیاری برای سنجش تأثیر حرف‌هایش در جامعه داشت. روبروی حسینیه ساختمانی هست که آن موقع اتاق کار شریعتی در آنجا بود. من یک‌بار داشتم طبق معمول از پله‌های ساختمان بالا می-رفتم که دیدم پرویز ثابتی معروف به مقام امنیتی، نفر دوم ساواک از پله‌های آنجا پایین آمد. تعجب کردم و نگران شدم. وقتی پیش دکتر رفتم با تعجب دیدم دکتر بیش از اندازه شاد است! وقتی علت را پرسیدم دکتر گفت من تا حالا نمی‌دانستم کارم تأثیر دارد یا نه؟ ولی امروز ثابتی آمد اینجا به من گفت حیف است در ایران بمانم و پیشنهاد داد برای ادامه تحصیل و یا تدریس به هرکدام از دانشگاه‌های خارجی که می-خواهم بروم، ولی من گفتم ترجیح می‌دهم در ایران بمانم؛ حتی اگر نتوانم تدریس دانشگاهی داشته‌باشم. همین حرف ثابتی دکتر را به شعف آورده‌بود که بالاخره فهمیدم من مثل کسانی نیستم که بود و نبودشان یکسان است و رژیم به نبودن من می‌اندیشد و این، نشانه تأثیر است و احساس خطر رژیم از وجود من است.


س : در خود حسینیه، رابطه دکتر با مسئولان آنجا چگونه بود؟

ج : دکتر دل خوشی از میناچی نداشت. میناچی رییس هیأت مدیره بود، ولی یک سهم جزئی از حسینیه هم داشت و خانه‌اش نزدیک حسینیه بود. اما سرمایه‌ی اصلی‌ی حسینیه از آن همایون بود و حتی از سرمایه او دستگاه چاپ خریدند. جذب شریعتی به حسینیه هم از طریق مرحوم همایون بود که او عاشق شریعتی بود.

یادم هست آن زمان شریعتی را برای غذا به رستوران البرز در قلهک می‌بردند که مدیریتش با آقای افشار بود که مرتب به حسینیه می‌آمد. یک‌بار من با پدرم آنجا بودیم، دیدم شریعتی با میناچی آمد. میناچی دست شریعتی را می‌کشید که عقب‌تر ببردش. ولی شریعتی پیش ما نشست و با هم حدود 2 ساعت صحبت می‌کردیم. البته موضوع صحبت‌ها یادم نیست.


س : بیشتر راجع به چه موضوعاتی با هم صحبت می‌کردید؟

ج : شریعتی معمولاً یک موضوع را می‌گرفت و صحبت می‌کرد و کم‌تر پراکنده‌گویی می‌کرد. البته حافظه خوبی داشت و مسائل مختلفی را در راستای بحث مطرح می‌کرد، ولی موضوع را گم نمی‌کرد و یک موضوع را پرورش می‌داد. کُلاً مباحث ما بیش‌تر در مورد خلقت بود. یعنی تمام معانی را می‌توان از داستان خلقت فهمید.


س : برگردیم به بحث قبلی...

ج : حتی وقتی من هابیل و قابیل را نوشتم، شریعتی به‌حدی تحت تأثیر قرارگرفت که گریه کرد. وقتی من همان را در حسینیه خواندم، میناچی با عصبانیت پیش من آمد و گفت: نگفتم ده، پانزده دقیقه بیش‌تر صحبت نکن! چون من حدود 45 دقیقه صحبت کرده‌بودم. و جالب اینجاست که نوار هابیل و قابیل را به قیمت‌های مختلف فروختند.

دکتر نامه‌ای دارد خطاب به کاظم متحدین (پدر محبوبه متحدین) در رابطه با وضعیت مدیریت حسینیه. دکتر با عشقی که به متحدین داشت، متحدین و میناچی را قاطی می‌کند که دلش بیاید حرف بزند. در آن نامه که در خرداد 86 هم در شماره 390 روزنامه اعتماد ملی منتشر شد، درباره‌ی سوء استفاده‌های مالی می‌نویسد. این نامه را احسان شریعتی در سال 58 به من داد و من هم بعدها آن را به بنیاد تاریخ و آقای دعایی دادم. دکتر در نامه‌اش به شدت از نحوه اداره حسینیه ارشاد گلایه می‌کند و مخالفت خود را با بیرون‌گذاشتن مرحوم استاد مطهری و من ابراز می‌کند.

بد نیست بخش‌هایی از این نامه را برایتان بخوانم تا از زبان خود شریعتی بینید که شریعتی چگونه از وضعیت حسینیه گله می-کند و مسائلی را که بر من روا داشتند تا مرا از حسینیه بیرون کنند شرح می‌دهد:

"... برادران همفکر عزیزم آقای میناچی و آقای متحدین! اکنون که تمام پیش‌بینی‌هایی که می‌کردم روی داده‌است و آنچه همیشه از آن بیم داشتم و همواره تکرار می-کردم تحققق یافته، دیگر احساس می‌کنم که هرگونه امیدواری، خیالی واهی و ساده‌لوحانه است و باز هم صبر کردن و منتظر ماندن، به هدر دادن بیش‌تر وقت و عمر و پایمال کردن بیش‌تر زندگی. البته زحمات و الطاف دوستان، بسیار است، ولی اختلافی که هست اختلافی طبیعی است، زیرا تلقی دوستان از کار ارشاد و چاپ این کنفرانس‌ها و درس‌ها نمی‌تواند با تلقی من یکی باشد... حسینیه، کار انتشارات را یک کار"اندر" خود احساس می‌کرد و آن همه امکانات و بودجه هنگفت و مخارج سخاوتمندانه صرف اموری شد که یا در حاشیه بود و یا تشریفات و یا کم‌اثر و ارزشی ناپایدار، و نسبت به کار ترجمه و چاپ -که از نظر من کار اصلی بود- توجهی نکرد و یادم می‌آید که تا مدت‌ها، سازمان انتشارات ارشاد عبارت بود از یک"پیت نفت خالی" که سرش را سوراخ کرده‌بودند و پول جزوه‌ها را در آن می‌انداختند، زیر میز آقای مقدم در دفتر! درحالی‌که بودجه خود ارشاد -که درست نمی‌دانم چقدر بود و برای چه؟- چک‌ها و حواله‌ها بود و دسته‌های انبوه اسکناس و گاه گاوصندوق حسابی! این سمبل آن حقیقتی است که من به عنوان حسینیه و انتشارات حکایت می‌کنم و رنج می‌برم! در حالی که امروز می‌بینیم آن گاو صندوق، یک گربه شده‌است و همین پیت حلبی، کانون یک نهضت فکری و اسلامی عمیق که تا اعماق جامعه رسوخ یافته و دامنه‌اش تا دورترین نقطه‌های دنیا گسترده‌است. و سازمان انتشارات هم با همه زحمت دوستان نه تنها چنان‌که امید داشتم که یک بنیاد انتشاراتی علمی قوی شود و بهترین ترجمه‌ها و تحقیقات را نشر دهد، نشد، بلکه حتی پابه‌پای من تنها نیامد وهرچه التماس کردم و رنج بردم و دلهره‌ها و شتابزدگی‌ها و بی‌تابی‌هایم را ابراز کردم و طرح و برنامه ریختیم و قرار گذاشتیم... نتیجه‌ای نداد. آقای خرسند را که دانشجو و دوست نزدیکم بود و خوش قلم، و خودم به اینجا آورده‌بودم، به عنوان اینکه سهل انگاری می‌کند و کندکاری، با همه سختی قبول کردم که نباشد و نتیجه‌اش این شد که کار کند تبدیل شد به کار متوقف! و بعد از او دیگر یک درس هم تصحیح و آماده چاپ نشد و هیچ‌کاری هم برای رفع این مشکل نشد و درنتیجه 10 درس اساسی اسلام‌شناسی در نوارها برای همیشه دفن گردید و بیش از سی سخنرانی که هر کدام تزی است، از میان رفت و کار ترجمه منحصر شد به ترجمه یک مقاله سیمای محمد که دیگری داوطلبانه انجام داد وفقط یک‌سال برای تایپ شدن آن معطل کردیم و در آخر هم سربه نیست شد! و سؤال و جواب‌های پارسال که آن همه فوریت حیاتی داشت و با تمام وجود ارشاد و حیثیت مکتب ما بستگی داشت، ماه‌ها ماند... حساس‌ترین مسائلی که طرح کردم مثل زن، نقش یاد، مارکسیست، اگزیستانسیالیسم، علی بنیان‌گذار وحدت، حج... همه بر باد رفت و چاپ دوم تشیع علوی که کتاب دیگری است و تمام امیدم و عشقم انتشار این کتاب بود که تمام حرف‌های اساسی و حیاتی امروز است، شش ماه معطل ماند و بعد هم که دیگری داوطلب شد متوقف شد و حالا هم که دیگر هیچ!... این وضع نه تنها سلامت جسم و روح و اعصابم را از میان برد، بلکه فکر می‌کنم از خیلی کارهای تحقیقی و فکری تازه که می‌توانستم، باز ماندم و بیش‌تر وقتم و اعصابم در پریشانی و اضطراب و خودخوری و ترس و دلهره و ناامیدی، خرد و تباه شد! و الان به قدری فرسوده‌ام که در تصور شما نمی‌آید و شاید برای همین باشد که این درددل و گله‌مندی و یأس را هم بر من نبخشید و حق دارید! چون فکر نمی‌کنید با آن همه لطفی که نسبت به من داشته‌اید و این همه زحمت، من حق ندارم که به جای امتنان، ناسپاسی کنم. ولی می-دانید که در این‌جا صحبت از کار من نیست، صحبت از یک کار اعتقادی است که همه در برابرش مسئولیت داشتیم. شاید اگر بودجه‌ای در اختیار می‌داشتم، می‌توانستم کاری بکنم، ولی بودجه آن‌چنانی ارشاد که آن‌چنان رفت و بودجه انتشارات هم که در پایان کار، عبارت است از مقداری سفته واخورده و قرض‌های مطالبه شده... دیگر احساس می‌کنم ماندن و این‌گونه زندگی‌کردن برایم قابل توجیه نیست. فکر هم نمی‌کنم که دیگر در باقی‌مانده عمر، فرصتی باز به دست آید که بتوانم حرفی بزنم و کاری بکنم. عقده‌ی این‌که وقت گذشت و کاری چندان نکردم، مرا می‌کشد. اما این خود مایه تسلیتی است که خدا می‌داند که من دریغ نکردم. در این دوسال، لحظه‌ای را به خودم و شغلم و زندگی‌ام و آینده‌ام و زن و بچه‌ام نپرداختم و جز او و کار او هیچ اشتغالی نداشتم..."


س : آیا اساسا دکتر در قطع همکاری مطهری با حسینیه نقشی داشت؟

ج : بیرون انداختن مطهری زیر سر میناچی بود. من خودم شاهد بودم که میناچی داشت با مطهری صحبت می‌کرد و می‌گفت هیأت مدیره به این نتیجه رسیده‌ که بین شما و شریعتی یک کدام بایستی بماند. من خیلی از این حرف عصبانی شدم. آن زمان فکر می‌کردم شریعتی هم جزء هیأت مدیره محسوب می‌شود. با همان حالت وسایلی را که گرفته‌بودم بردم به دکتر دادم؛ دکتر علت ناراحتی‌ام را پرسید، گفتم من از شما انتظار نداشتم. چه خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، چرا مطهری را بیرون کردید؟ مگر ما قرار است از هرکس خوشمان نیامد، بیرونش کنیم؟ دکتر متعجب شد و داستان را پرسید و من هم تعریف کردم. شریعتی شدیدا عصبانی شد وگفت: یعنی چه؟ کار ما دو مقوله مختلف است. من جامعه‌شناسی می‌گویم، او حکمت اسلامی. مثل این است که یک معلم شیمی با معلم ادبیات در بیفتد. حالا به‌ هر بهانه‌ای باشد، احمقانه است.


س : یعنی شما می‌خواهید بگویید دکتر حتی از این مسأله ناراحت بود؟

ج : من یک نوار از شریعتی گوش کردم که بدون اینکه خودش بفهمد توسط خانواده‌اش ضبط شده‌بود. در آن نوار شریعتی برای فرزندش بعضی حرف‌های مطهری را انقلابی تفسیر می‌کرد تا نکند یک وقت شخصیت او پیش فرزندش بشکند. برخلاف دکتر، خود مطهری شدیداً در مقابل شریعتی جبهه گرفت. شریعتی ممکن بود با نورایی یا حکیمی بحثی داشته‌باشد، ولی با مطهری اگرچه اختلاف نظر داشت، ولی بحث خاصی نداشتند. حتی در مورد نورایی و حکیمی مشکلش این بود که می‌گفت اینها خیلی خاطر جمعند و خیال می‌کنند من یک عمر وقت دارم، یا خودشان یک عمر وقت دارند.


س : چه شد که خود شما از حسینیه کناره گرفتید؟

ج : من کناره نگرفتم، من را کنار گذاشتند. من عاشقانه دوست داشتم در حسینیه کار کنم و حتی برای کاری که می‌کردم هم هدفم پول نبود. پولی هم که در حسینیه برای کارم می‌دادند به مراتب کم‌تر از پولی بود که از همان کار در بازار آزاد به‌دست می‌آوردم. اما حسینیه و کار در آنجا برایم معنای دیگری داشت. درحقیقت میناچی با سیاست‌ورزی مرا از حسینیه بیرون کرد و دراین‌باره، دکتر را هم بازی داد. بهانه‌اش این بود که خرسند کند کار می‌کند، و البته همان‌طور که شریعتی هم در نامه‌اش می‌آورد، کار کند خرسند تبدیل شد به کار متوقف. من حدود یک‌سال به حسینیه می‌رفتم و آخرین کاری که به من دادند، "یاد و یادآوران" بود. بعد از انقلاب من به متحدین گفتم چرا تو این کار را کردی که آن کار را از من گرفتند؛ او هم خیلی مظلومانه جواب داد: "پرویز‌جان، ول کن این حرف‌ها را، همه می-دانند که شریعتی هیچ‌کس را به اندازه تو دوست نداشت."


س : پس از حسینیه، ارتباط شما با دکتر چگونه بود؟

ج : من برای کار به بنیاد شاهنامه رفتم و ارتباط ما با دکتر تقریباً قطع شد. دکتر هم به زندان رفت و من هم به زندان رفتم. آخرین باری که شریعتی را دیدم در ماشینش نشستیم و شریعتی از حال و وضعیت زندگی من پرسید. من وضعیت زندگی خوبی نداشتم و همه را برای دکتر گفتم. وضع زندگی‌ام طوری بود که حتی فرزند اولم به دلیل ناتوانی مالی، در یک بیمارستان نامناسب، هنگام زایمان فوت کرد. من این‌ها را برای دکتر شرح دادم و دکتر هم گریست و گفت که فکر نمی‌کرده وضعیت زندگی من به این‌صورت باشد و این، آخرین دیدار ما بود.


تاریخ انتشار : ۰۰ / ـــــ / ۱۳۸۹

منبع : سایت رسمی دکتر شریعتی / منبع اصلی : ویژه‌نامه‌ی نسیم بیداری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : . بار / شروین
.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

.