مقالات احمد زیدآبادی
6_11_1388 . 18:50
#1
مقالات احمد زیدآبادی
سایت احمد زیدآبادی





دوستان گرامی!
منتظر دریافت مقالات دکتر احمد زیدآبادی، درباره‌ی شریعتی، هستیم.



فهرست مقالات

اگر دكتر شریعتی زنده بود
چرا شريعتی را ستايش می‌كنم؟


_______________
.
6_11_1388 . 18:56
#2
اگر دكتر شریعتی زنده بود



نام مقاله : اگر دكتر شریعتی زنده بود

نویسنده : احمد زیدآبادی

موضوع : _____


از بدشانسی ما ایرانیان بود كه دكتر شریعتی در آغاز میانسالی و در آستانه تلاطم سیاسی پیچیده جامعه ایرانی، چهره در نقاب خاك فرو كشید. به گمان من اگر او زنده می‌ماند، روند تفكر نوگرایی اسلامی ‌و شاید سرنوشت جامعه ایرانی به گونه‌ای متفاوت رقم می‌خورد، اما تقدیر ما گویا همین بود كه هست.

آنچه تا قبل از انقلاب، "بیداری اسلامی" خوانده می‌شد، هویتی كاملا مبهم داشت، به گونه‌ای كه به هر نوع نگرش سیاسی مبتنی بر مذهب اسلام، بیداری اسلامی ‌می‌گفتند، بدون آنكه گرایش‌های مخالف و بلكه متضاد درون این نگرش كلی را از هم باز شناسند. در آن روزگار، همین‌كه افراد یا گروه‌هایی در مقابل رژیم‌های سیاسی مستقر و "استعمار غرب" موضع می‌گرفتند و یا با آنها در می‌افتادند، تحت عنوان جنبش بیداری اسلامی‌ خوانده می‌شدند، بدون آنكه روشن باشد آنان از چه موضعی، با چه هدفی و به منظور ساختن كدام "مدینه فاضله" به مبارزه با رژیم‌های سیاسی و حامیان خارجی آنها برخاسته‌اند.

در واقع این انقلاب بود كه صف‌بندی‌های مبهم قبلی را به هم زد و آرایش شفاف‌تری پدید آورد.
به سخن دیگر، تا هنگامی‌كه هویت بیداری اسلامی ‌سلبی و مبتنی بر نفی وضع موجود بود، بسیاری همدیگر را رفیق و همراه خویش می‌پنداشتند، اما چون نوبت به كسب هویت ایجابی و خلق نظمی ‌دلخواه رسید، هر كس راه خود را جدا یافت تا آنجا كه برخی از برادران و هم‌سنگران دیروز به روی هم خنجر كشیدند و گلوی هم را دریدند.

دكتر شریعتی متعلق به دوره‌ای است كه صفوف انواع اسلامگرایی هنوز از هم جدا نشده بود، و بسیاری از جمله خود مرحوم دكتر، پیامدهای متفاوت اندیشه متفكری چون محمد اقبال را با تفكر فردی مانند سید قطب از هم باز نمی‌شناختند و یا اصولا نیازی به ژرف‌كاوی در این زمینه نمی‌دیدند. از این روست كه در اندیشه دكتر شریعتی نكاتی به سود هر یك از جریان‌های اسلامگرایی كه بعدها صفوف‌شان از هم جدا شد، می‌توان یافت، و این مساله نه لزوما به معنای ضعف تفكر شریعتی، بلكه بازتابی از شرایط ویژه حیات فكری پیش از انقلاب است. اینكه گفته می‌شود، فلان نیروی خشونت‌ورز بنیادگرا بعضاً برای اثبات ادعاهای فكری خود از گفته‌ها و نوشته‌های دكتر شریعتی مثال می‌آورد، پس اندیشه شریعتی به تفكر بنیادگرایی كمك كرده است، فاقد مبنای منطقی است، زیرا دكتر شریعتی در زمانه‌ای زیسته كه چیزی به اسم بنیادگرایی هویت مستقلی نداشته است.

اگر متفكرانی مانند نیچه، هگل و كارلایل در روزگاری كه چیزی به نام نازیسم وجود مستقلی نداشت، سخنان‌ی گفته‌اند كه بعدها برخی از آنها مورد سوء‌استفاده هیتلر قرار گرفته است، آیا به معنای این است كه مثلا نابغه شیدا مسلكی مانند نیچه به نازیسم خدمت كرده است؟ و برای اینكه خدمت نكند، باید از آینده خبر می‌داشت و آن همه نكته‌های نغز و بی‌بدیل را در ذهن خود دفن می‌كرد؟

در واقع، این نگاه، ظاهرگرایی محض است و بیشتر به كار دعواهای سطحی و بی‌سرانجام می‌آید تا بحث‌های فكری. زیرا هیچ متفكری نمی‌تواند به گونه‌ای سخن بگوید كه هیچگاه، هیچكدام از اجزای اندیشه‌اش مورد سوء استفاده جریان‌های منفی قرار نگیرد. در اینجا البته قصد آن نیست كه گفته شود اندیشه دكتر شریعتی بی‌عیب و نقص است و تمام ابعاد و اجزای تفكر او برای جامعه امروزی ایران مفید خواهد بود.

او فردی بود كه اندیشه‌ورزی را از سنین نوجوانی آغاز كرد و در میانسالی به پایان برد. وقتی كه بیندیشیم او با عمری كمتر از ۴۴ سال، حدود چهل اثر پرحجم از خود به جا گذاشته، از استعداد بی‌نظیر و تلاش بی‌وقفه فكری او در شگفت می‌شویم، گواینكه اذعان می‌كنیم همه این آثار نمی‌تواند از سر تعمق و پختگی كامل باشد، بویژه آنكه زندگی كوتاه او سراسر با گرفتاری‌ها و ناامنی‌های ناشی از مبارزه سیاسی توام بوده است.

به هر حال، به گمان من، نوگرایی اندیشه دكتر شریعتی او را در رقابت با تفسیر سنتی از اسلام و در جدال با قرائت بنیادگرایانه قرار می‌داد و اگر او زنده مانده بود، جریان نوگرایی اسلامی‌ می‌توانست وجه غالب فضای پس از انقلاب باشد. شاید این ادعا مبالغه‌آمیز به نظر برسد، اما كسانی كه سال‌های مشرف به انقلاب را به یاد دارند، به خاطر می‌آورند كه دكتر شریعتی از محبوبیت خارق‌العاده‌ای در نزد طیف وسیعی از نیروهای حامل انقلاب برخوردار بود. متاسفانه فقدان دكتر شریعتی سبب شد كه او شخصا نتواند این نیروی وسیع را در جهت رشد نوگرایی اسلامی ‌بسیج كند، و از همین رو، جریان‌های فكری دیگر با تشبه به صورت اندیشه او، خلاء حضورش را پر كردند.

با این حال، جریان فكری دكتر شریعتی به اندازه‌ای پرقدرت بود كه تلاش‌ فكری و غیرفكری برخی از جریان‌های مخالف او برای حذف كامل‌اش از صحنه جامعه ممكن نشد، از این رو پس از مدتی به فكر مصادره او به نفع خود افتادند.

شاید گفته شود كه به فرض زنده ماندن شریعتی و حتی غلبه گرایش فكری او بر جامعه، رویكرد سوسیالیستی و ضدغربی او مانع از افراط‌گری در سیاست داخلی و خارجی نمی‌شد، اما نباید فراموش كرد كه شریعتی پیش از آنكه سوسیالیست، یا مسلمان یا ضد غرب یا اومانیست باشد، دارای تفكری عقلانی و انتقادی بود و با این دو ویژگی قادر بود كه ضمن شناخت نیازهای رو به تحول جامعه راه افراط را ببندد و جامعه را به سوی كنش اعتدالی و عقلانی هدایت كند. اگر‌بخواهیم به جوهره عقلانی و اعتدالی دكتر شریعتی پی ببریم، لازم است سخنان او را با سایر متفكران انقلابی و سوسیالیست هم عصرش مقایسه كنیم تا روشن شود كه او در شرایط متلاطم زمان خود، تا چه اندازه نگران فرو افتادن در مهلكه‌های افراط و تفریط بوده است.

خداوند او و همه كسانی كه زندگی شخصی خود را قربانی كردند و تمام زحمات و مصائب را به جان خریدند تا در برهوت جامعه ایرانی مشعلی از آگاهی و فهم روشن كنند، غریق رحمت و لطف خود سازد و ما ایرانیان را از شمار ناسپاسان به آنها قرار ندهد.


تاریخ انتشار : ۰۰ / ۰۰ / ۱۳۸۷

منبع : سایت همشهری امروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : یک بار / شروین
.
20_11_1388 . 01:24
#3
چرا شريعتی را ستايش می‌كنم؟



نام مقاله : چرا شريعتی را ستايش می‌كنم؟

نویسنده : احمد زیدآبادی

موضوع : _____


همان‌طور كه استاد باستاني پاريزي با خود عهد كرده است كه در هيچ سميناري شركت نخواهد كرد مگر آنكه به نوعي به كرمان مرتبط باشد، من نيز با خود پيمان بسته‌ام كه، اگر دوستي مورد علاقه، چيزي را به زنده ياد دكتر علي شريعتي نسبت داد، كه آن نسبت روا نباشد، خاموش نمانم.

من در اينجا نمي‌خواهم پاسخ دوست عزيزم آقاي گنجي را بدهم. بدون شك او مختار است كه در هر زمان و مكان و با هر نوع نگاه و تفسيري، هر فردي از جمله مرحوم دكتر شريعتي را مورد انتقاد قرار دهد.

من در واقع مي‌خواهم تاثيري را كه كتاب‌هاي دكتر شريعتي بر من گذاشت، باز گويم و اين بازگويي را از جهت دين‌ي كه آن مرحوم بر شخص من دارد، بسيار لازم مي‌دانم، هر چند كه برخي از دوستان را خوش نيايد.

پيش از اين نوشته‌ام كه كودكي من در روستايي نه چندان آباد در حاشيه كوير گذشت، همراه با رنج و محنتي طاقت فرسا. براي ادامه تحصيل ناچار به مهاجرت به شهر شديم، اما شهر نيز نه فقط از محنت ما كم نكرد، بلكه بر آن افزود. محله‌اي كه از سر ناچاري در آن ساكن شديم، غرق در فقر و فساد و تباهي بود. بچه‌هاي فقير محله، شانسي براي خروج از منجلاب پيرامون خود نداشتند. اكثر آنها اسير اعتياد شدند و در بيغوله ها جان باختند.

طبع ساده و روستايي من اما ميانه‌اي با فرهنگ محله نداشت. معمولا از بچه‌هاي محل، كه همگي نيك نفس اما متمايل به كارهاي خلاف بودند، كناره مي‌گرفتم، اما نمي‌دانستم به كدام سو و جهت حركت كنم.

نخستين كتابي كه حس و آگاهي طبقاتي را در من بيدار كرد، كتابي بود با نام «مي‌روم از شهر زنگوله بخرم.» به قلم محمد عزيزي.

آگاهي طبقاتي براي اقشار فقير بسيار سازنده است. بچه فقيري كه خودآگاهي طبقاتي ندارد، از وضعيت فلاكت‌بار خود خجالت زده است و همواره وضع نابسامان زندگي خود را از ديد غريبه‌ها پنهان مي‌كند، اما اگر همين بچه، نوعي خودآگاهي طبقاتي پيدا كند، ديگر از وضع خود احساس شرم نمي‌كند و پي مي‌برد كه يك نظام اجتماعي ظالمانه سبب بدبختي اوست و براي به هم ريختن آن نظم تحريك مي‌شود.

در آن زمان اما فقط كتاب‌هاي ماركسيستي حس طبقاتي را در بين افراد بيدار مي‌كردند، اما متاسفانه آن را به نوعي كينه طبقاتي تبديل مي‌كردند. افزون بر اين، آگاهي طبقاتي را به نوعي بينش ماترياليستي پيوند مي‌زدند، چنانچه گويي تنها ماديگرايي ضامن پايان دادن به فقر و ستم طبقاتي است، و باور به خداوند با آن ناسازگار است.

مي‌دانم كه كتاب آقاي عزيزي مي‌توانست مرا به سوي كينه طبقاتي و ماترياليسم سوق دهد، اما هنگامي كه آري اين چنين بود برادر را خواندم، زلزله‌اي در اعماق روح من پديد آورد و به من آموخت كه مي‌توان براي عدالت و رفع ستم و فقر تلاش كرد، بي آنكه لزوماً ماتريالست بود.

آری، دكتر شريعتي ادبيات خود را به نوعي از ادبيات ضد ستم ماركسيستي نزديك كرده بود، اما اين همه براي ارائه آلترناتيوي معنوي‌گرا و ضد ستم در برابر ماترياليسم بود.

در آن دوره، دوره‌اي كه از يك سو، شعور طبقاتي در بين حاشيه‌نشينان شهري در حال گسترش بود و از ديگر سو، پارادايم ضد امپرياليستي مكتب وابستگي ذهن و روح همه جنبش‌هاي انقلابي جهان را تسخير كرده بود، اگر در چنين دوره‌اي دكتر شريعتي از ليبراليسم حمايت مي‌كرد، كدام جاذبه را براي كدام قشر اجتماعي داشت كه بتواند تكاني به آن جامعه بدهد؟

باري، من با مطالعه حريصانه آثار شريعتي، نه فقط دچار دگماتيسم ماترياليستي مد آن روز كه در يك قدمي‌ام بود، نشدم، بلكه توانستم با مهار كينه طبقاتي خود، شخصيت خود را در محيطي سرشار از بدبختي و فلاكت باز يابم. اما اين فقط نخستين اثر مطالعه آثار دكتر شريعتي بر من بود.

در دوره نوجواني‌ام كه امواج انقلاب همه جا را فرا گرفته بود، به سوي هر گروه و دسته‌اي كه مي‌رفتي، تنها اطاعت محض و پيروي كوركورانه را طلب مي‌كردند. شريعتي به من آموخته بود كه پرسشگر و نقاد باشم، از همين رو، به هر سمتي كه رفتم، آموزه‌هاي آنها را به باد پرسش گرفتم و به چون و چرا در مضمون اظهارات‌شان پرداختم. چيزي نگذشت كه اصحاب اطاعت و مريد بازي، از دستم به تنگ آمدند و از سمينارهاي مختلفي كه آن روزها براي توجيه دانش آموزان به پا مي‌شد، اخراج‌ام كردند.

حقا كه شريعتي آموزگار خردورزي و نقادي بود و من مي‌دانم كه اگر آثار او نبود، به عنوان جوانك خامي كه علايق اجتماعي به هم زده بود، جذب يكي از گروه‌هاي رنگارنگي كه هر كدام فقط اطاعت محض و كوركورانه را طلب مي‌كردند، مي‌شدم و به راه آنها مي‌رفتم.

مهمترين درس شريعتي اما براي من اين بود كه همواره انسانيت را برتر از هر فرد و عقيده و كيشي بنشانم. در آن سال‌هاي سرشار از خشونتي كور كه افراد و گروه‌ها عليه يكديگر اعمال مي‌كردند، من، متاثر از آموزه‌هاي شريعتي، هرگز به سمت خشونت گرايش نيافتم و هيچگاه آن را عليه هيچكس جايز نشمردم.

اينك با خود مي‌گويم كه اگر شريعتي و كتاب‌هايش نبود، آيا من در آن محيط مسموم، به فردي ليبرال و مبادي آداب و مدافع حقوق بشر تبديل مي‌شدم يا آنكه به دگماتيسم و خشونت رو مي‌كردم و تبديل به "پيروي راستين" مي‌شدم؟

چند سال پيش مقاله‌اي نوشتم در روزنامه شرق تحت عنوان "اگر دكتر شريعتي نبود" و در آن توضيح دادم كه فقدان وجودي شريعتي در آن مناسبات خاص، فقط به خشونت و تيره‌بختي فكري ما دامن مي‌زد و مجموعه جريان اسلام‌گرايي را در ايران بسيار خشن‌تر از امروز مي‌ساخت، شايد به حد الجزاير.

شريعتي گرچه زباني اغراق‌آميز و شاعرانه داشت و مخاطبان‌اش را در بعضي زمينه‌ها ايده‌آليست بار مي‌آورد، اما فضاي فكري جامعه ايراني را در مجموع لطيف‌‌تر و انساني‌تر و معتدل‌تر كرد. مسلما، اغراق‌گويي، زبان شاعرانه، دست انداختن مخالفان و آيده‌اليست‌پروري، از وجوه منفي انديشه دكتر شريعتي بود، اما اينها همه از عواض انديشه او و قابل اصلاح و جبران است.

شايد از همين رو، نسل كنوني براي جذب انديشه‌هاي دكتر شريعتي بايد احتياطي بيش از گذشتگان به خرج دهد، ولي نمي‌توان كتمان كرد كه شريعتي مخاطب خود را معنويت‌گرا، انسان‌دوست، پرسش‌گر، نقاد و عقل‌گرا بار مي‌آورد.

از اين رو، او را ستايش مي‌كنم و به روان‌اش دورد مي‌فرستم كه چون شمعي قطره قطره سوخت و در آغاز ميانسالي به خاك رفت تا پرتوي بر راه ما افكنده باشد.


تاریخ انتشار : ۰۰ / ۰۰ / ۰۰۰۰

منبع : روز آنلاین
_____________
ویرایش : یک بار / شروین
.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

.