شرایط عضویت در حزب
17_3_1389 . 02:51
#1
شرایط عضویت در حزب
گامی فراپیش





دوستان گرامی!
شرایط عضویت در حزب



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
17_3_1389 . 19:20
#2
چند سوال عجیب اما واقعی!
دوستان!

عضو حزب مورد نظر ما (عضو، نه هوادار فکری و هوادار انتخاباتی) باید دارای چه خصوصیاتی باشد.

۱. آیا عضو حزب باید به خدا باور داشته باشد؟

۲. آیا عضو حزب باید "مذهبی" باشد؟

۴. آیا عضو حزب باید "مسلمان" باشد؟

۵. آیا عضو حزب باید "شیعه" باشد.

۶. آیا عضو حزب باید "اصول اساسی اندیشه‌ی شریعتی" را قبول داشته باشد.

۷. آیا پذیرش آرمان "عرفان، برابری، آزادی" برای عضویت کافی است؟

۸ . آیا عضو حزب باید "ایرانی" باشد.

۹. آیا کسانی که به شعایر اسلامی باور ندارند (نماز نمی‌خوانند، شراب می‌نوشند، و...) می‌توانند "عضو" حزب باشند.

و بسیاری از پارامترهای دیگر.


تاریخ انتشار : ۱۷ / خرداد / ۱۳۸۹
ویرایش : یک بار / شروین
.
21_9_1389 . 22:21
#3
شرایط عضویت در حزب
تنها شرطِ عضویت، التزام به مرام‌نامه..
.
6_3_1390 . 19:41
#4
شرایط عضویت در حزب
عضو حزب باید به خدا باور داشته باشد, "مذهبی" باشد ,"مسلمان" باشد, "شیعه" باشد, "اصول اساسی اندیشه‌ی شریعتی" ,را قبول داشته باشد, آرمان "عرفان، برابری، آزادی" را بپذیرد.

۸ . آیا عضو حزب باید "ایرانی" باشد? خیر. ملیت اهمیتی ندارد
۹. آیا کسانی که به شعایر اسلامی باور ندارند (نماز نمی‌خوانند، شراب می‌نوشند، و...) می‌توانند "عضو" حزب باشند.؟ باید باور داشته باشد
.
24_3_1390 . 21:59
#5
شرایط عضویت در حزب
اعضای حزب باید به معنای حقیقی ، عاشق شریعتی باشند اما نه...
باید دوستدار شریعتی باشند که دوست داشتن از عشق برتر است.
و چنین کسی روح « شریعتی » را در کالبد خود می دمد و با او زندگی می کند و از او حیاتی دوباره می گیرد.
و بدینسان تمام اعضا با هم تعامل کامل خواهند داشت و تا حدّ زیادی در زندگی شخصی ، دکتر شریعتی را الگوی خویش قرار می دهند.
.
24_3_1390 . 23:12
#6
RE: شرایط عضویت در حزب
انسان باشد،اگر انسانیت داشته باشد دین و مذهب و ملیت مهم نیست،حتی اگر در مواردی منتقد شریعتی باشد،چرا که شریعتی بازرگان،طالقانی،سحابی پدر و پسر،شاگردان یا همکاران آنها از جمله هدی صابر،علیجانی،تقی رحمانی انسانهای شریفی بودند که با بوجود مخالف بودن با خط فکری جناح حاکم از اول انقلاب تاکنون با تمام زجری که کشیدند انسانیت را زیر پا نگذاشتند هر چند غریبانه زیستند
.
26_3_1390 . 17:12
#7
شرایط عضویت در حزب
به نظر من چه دینی مهم نیست چون در تمام ادیان برابری وآزادی جز اصول اساسی آنهاست
.
4_4_1390 . 22:48
#8
RE: شرایط عضویت در حزب
ببينيد حزب تعريف خودش را دارد و ما نميتوانيم يك تعريف من دراوردي از حزب داشته باشيم
اعضاي حزب بايد روي مسايل اساسي با هم وحدت نظر داشته باشند در غير اينصورت حزب مورد نظر ديناميزم خود را از دست ميدهد
اگر منظور شما جبهه است يا چيزي شبيه ان كه مسئله فرق ميكند
به باور من پيروان شريعتي در ايجاد يك حزب سياسي متاثر از انديشه دكتر كم كاري كرده اند، هر چند موانع راه را هم در نظر بگيريم ولي متاسفانه چنين انديشه اي در تحولات ايران جايش خالي است. تك صدايي جواب نميدهد ونه پراكندگي
اكنون اگر اراده اي جدي براي تاسيس يك حزب وجود دارد، نبايد از همان ابتدا با طرح تعاريف جديد از حزب انرا با دست خود ناكام گذاريم

.
6_7_1390 . 01:33
#9
شرایط عضویت در حزب اعتقاد نظری و عملی در روابط انسان به جهان بینی توحیدی است







بنام خداوند متعال


اصول فلسفه ومنطق‌ پنجگانه‌ جهان بینی توحیدی
بعنوان اصول راهنمای حق برای ترجمه و تفسیر قران که بیانگر آزادی و استقلال
وبرابری حقوقی بین زن ومرد و حاکمیت ولایت جمهور مردم در جامعه است
بدبختی انسان از زمانی که بنا بر انطباق دین با توقعات استبداد شد، ﺁغاز شد فلسفه ومنطق های یونانی اصول راهنمای دین گشت
کشیشها با استفاده از فلسفه ومنطق صوری ارسطوئی ولایت مطلقه پاپ را بوجود آوردند اما غرب به پیش افتاد و کار دیگر شد . یکی از دلایل پیشی گرفتن غرب ، تحول اصول راهنما در غرب و تحول ناپذیرشدنش در شرق است : شرق کشف خود، توحید را از یاد برد . استحاله اصل راهنمای دین از توحید به ضد ﺁن، شرک - ثنویت تک محوری، و جانشین توحید شدنش در « معقول و منقول » و روش شدن منطق صوری در فقه ، دین مردم سالاری را در بیان استبداداز خود بیگانه کرد. بدان اصل و با این منطق، به تدریج، در فقه، از انسان و حقوق ﺁن و سرانجام از قرﺁن، غفلت شد . به قول میرزا محمود شهابی ، در فقه ، مراجعه به قرﺁن شاذ شد چنین شد که به تدریج، انسان صاحب کرامت و ذی حقوق از فقه بیرون رفت و انسان تکلیف مند و مطیع مقام مطلقه که برجان و مال و ناموس او بسط ید دارد، وارد ﺁن شد. رابطه تکلیف با حق قطع و تکلیف، یعنی تکلیفی که اطاعت از اوامر و نواهی مقام مطلقه است و نه عمل به حقی از حقوق ، بر حق مقدم و بر ﺁن حاکم شد . تا ﺁنجا که انسانهای مسلمان از تکالیف خود ﺁگاه اما از حقوق ذاتی خویش بی اطلاع هستند . و هرگاه به ﺁنها بگوئی، تکلیف عمل به حق است و تکلیفی که عمل به حقی نباشد، حکم زور است، در شگفت می شوند چنانکه پنداری به دین جدیدی فراخوانده می شوند نتیجه این شد که ، از دوران رنسانس بدین سو، نوبت به انطباق اسلام با نظریه های جدید علمی غرب رسید. با وجود این، لازم دیده نمی شود که اصل راهنما و منطق صوری نیز با تحول اصل راهنما و روش شناسی در غرب ، انطباق جوید . از این رو، « بخشی از روحانیون دینی » وفادار به فلسفه ومنطق ارسطو ، بر اصل ثنویت تک محوری و با بکار بردن منطق صوری، استبدا را ابدی کرده اند . در حقیقت، سیر اندیشه فلسفی ، در غرب، ثنویت دو محوری را جانشین ثنویت تک محوری کرد . تجربه را نیز روش گرداند وبا این روش منطق صوری را نیز گرفتار نقدی جدی کرد می دانیم که فلسفه ومنطق ارسطوئی در قرون وسطی بر کلیسا غالب شد و ولایت مطلقه پاپ را پدید ﺁورد . اما تحول اصل راهنما از ثنویت تک محوری به ثنویت دو محوری ، قلمروئی در بیرون کلیسا برای سرمایه داری لیبرال پدید ﺁورد . این اصل راهنما، دموکراسی بر اصل انتخاب را ممکن ساخت . بدین سان، نخبه گرائی ارسطوئی ، برجا ماند . الا اینکه نخبه ها به رأی مردم – نزدیک تر شدند و می شوند اما در جهان اسلام بخشی از روحانیون افتخار می کردند و هنوز هم میکنند که فیلسوف بدانها گفته شود تا آنجائی که در ترویج فلسفه ومنطق ارسطو کتابها نوشته اند و بد بختانه اسم انها را هم فلسفه ومنطق اسلامی گذاشته اند و بر پایه این فلسفه ومنطق قرآن و احادیث را تفسیر می کنند و نام خودشان را هم اصول گرا گذاشته اند اصول گرایانی که معلم اولشان ارسطواست نمی دانیم چرا محمد معلم اول نباشد و ازطرفی هم با ترویج فلسفه ومنطق اسلامی خالص بر پایه اصول پنجگانه دین اسلام شدیدا مخالفت می کنند طوری که اجازه نمی دهند یک کتابچه از فلسفه ومنطق اصول دین چاپ شود چرا - جواب آن روشن است اگر مردم با اسلام خالص آشنا شوند خواهند فهمید که ولایت مطلقه فقیه همان ولایت مطلقه پاپ قرون وسطی است که بر پایه فلسفه ومنطق صوری ارسطو ساخته شده بود تنها کاری که کرده اند کلمه پاپ را بر داشته اند و به جای ان فقیه را گذاشته اند ولایت مطلقه فقیه مخالفت با تمامیت دین اسلام است اسلام آمد تا انسان فقط خداوند را مطلق بداند چرا که خود قرآن می گوید همه چیز مقدر (نسبی ) خلق شده است علم هم آن را ثابت کرده است نسبیت انیشتن همان است پس لازم بود تا اسلام را از دست فلسفه ومنطق صوری ارسطوئی نجات دهیم وبا این کار در واقع خودمان را از حاکمیت ولایت مطلقه فقیه فتو کپی شده از غرب نجات داده ایم و فلسفه ومنطق اصول پنجگانه دین اسلام به عنوان اصول راهنمای اندیشه و بیان و عمل که تبیین کننده حاکمیت ولایت جمهور مردم است به جامعه عرضه شود از اینرو وارد تحقیقی می شویم که ما را به سر منزل زلال اسلام رهنمون خواهد کرد و برپایه آن قرآن کتاب حقوق بشر میشود


قبل‌ از اينكه‌ به‌ خواندن‌ پنج‌ اصل‌- اصول‌ دين‌ به‌ عنوان‌ موازين‌ فلسفه ومنطق بپردازيم‌ توضيح‌ چندي‌لازم‌ است‌:


1 ـ خداوند هستي‌ را قانونمند خلق‌ كرده‌ است‌ و اين‌ قوانين‌ را بايد در كتب‌ انبياء آورده‌ باشد وآخرين‌ آن‌ كتب‌ يعني‌ قرآن‌ بايد قانون‌ هستي‌ را در خود داشته‌ باشد از اينرو قرآن‌ كتاب‌ تدويني‌خداوند است‌ و طبيعت‌ كتاب‌ تكوين‌ است‌ بنابراين‌ ميان‌ قرآن‌ و طبيعت‌ مي‌توان‌ گفت‌ رابطه‌، رابطه‌تئوري‌ و عمل‌ است‌. قانوني‌ كه‌ در طبيعت‌ است‌ در قرآن‌ نيز هست‌.
2 ـ همچنين‌ اجتماع‌ بشري‌ هم‌ بنابر بيان‌ قبلي‌ بايد قانونمند باشد از اينرو جامعه‌ هم‌ از قوانين‌تكويني‌ و تدويني‌ فرمان‌ مي‌برد.
3 ـ و چون‌ هم‌ طبيعت‌ و هم‌ جامعه‌ به‌ عنوان‌ آيات‌ خداوند (علامات‌ خداوند) محسوب‌ مي‌شوندبايد در اين‌ پديده‌ها و جامعه‌ها آيات‌ الهي‌ را شناسايي‌ كرد و آيات‌ الهي‌ چيزي‌ جز قوانين‌ عام‌ هستي‌كه‌ همه‌ موجودات‌ در تكوين‌ و حركت‌ از آن‌ فرمان‌ مي‌برند نيست‌ و آن‌ قوانين‌ نيز چيزي‌ جز اصول‌پنجگانه‌ دين‌ اسلام‌ نيست‌.
4 ـ آيا ممكن‌ است‌ خداوند قرآن‌ را داده‌ باشد اما كليد شناخت‌ و فهم‌ آن‌ را نداده‌ باشد يعني‌فلسفه‌ و منطقي‌ كه‌ بتوان‌ بوسيله‌ آن‌ آيات‌ قرآن‌ را تفسير كرد. در دست‌ نباشد صد البته‌ هرگز، خداوندكليد فهم‌ قرآن‌ را نيز داده‌ است‌ و آن‌ اصول‌ پنجگانه‌ دين‌ اسلام‌ است‌.
5 ـ بنابراين‌ نبايد در شناخت‌ علمي‌ و حكيمانه‌ از اصولي‌ غير از اصول‌ دين‌ پيروي‌ كرد در نتيجه‌كساني‌ كه‌ قرآن‌ را با فلسفه‌ و منطق‌ ارسطوئي‌ يا ماركسيستي‌ يا صوفيان‌ تفسير مي‌كنند و از آن‌برداشت‌ مي‌كنند خيانتي‌ بزرگ‌ مرتكب‌ مي‌شوند كه‌ يا آگاهانه‌ است‌ يا نه‌ ولي‌ در نتيجه‌ كار فرقي‌نمي‌كند هم‌ خود در زندگي‌ هدايت‌ نمي‌شوند و هم‌ جامعه‌ انساني‌ را نمي‌گذارند راه‌ اسلام‌ خالص‌ الهي‌را طي‌ كند
و از طرف‌ ديگر چيزي‌ را بنام‌ اسلام‌ به‌ خورد مردم‌ مي‌دهند كه‌ بر ضد اسلام‌ است‌ به‌ همين‌ دليل‌است‌ كه‌ ما قادر نشده‌ايم‌ و نمي‌شويم‌ مردم‌ جامعه‌ خود و جوامع‌ ديگر را با ميل‌ و رغبت‌ جذب‌ اسلام‌نماييم‌ بلكه‌ مردم‌ را از اسلام‌ (يعني‌ اسلامي‌ كه‌ به‌ خوردشان‌ مي‌دهيم‌)فراري‌ مي‌دهيم‌ چرا كه‌ بافطرت‌شان‌ سازگاري‌ ندارد چون‌ فطرت‌ همان‌ اصول‌ پنجگانه‌:
(توحيد ـ بعثت‌ ـ امامت‌ ـ عدالت‌ ـ معاد) است‌
حال‌ كه‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيديم‌ به‌ معرفي‌ اسلامي‌ مي‌پردازيم‌ كه‌ 14 قرن‌ است‌ به‌ فراموشي‌ سپرده‌شده‌ و بر پايه‌ قوانين‌ عام‌ فطرت‌ كه‌ با ذات‌ انسانها نيز سازگاري‌ دارد توافق‌ دارد چرا كه‌ خداوند فرمود: فطرة‌ الله التي‌ فطر الناس‌ عليها
ذات‌ خداوندي‌ آنكه‌ ذات‌ مردم‌ نيز همان‌ است‌ (در درجه‌ نازل‌)
يعني‌ همان‌ قانوني‌ كه‌ در وجود خداوند به‌ طور مطلق‌ هست‌ يعني‌ توحيد ـ بعثت‌ ـ امامت‌ ـ عدالت‌ ـمعاد در همه‌ پديده‌ها بطور نسبي‌ (مقدِّر) خداوند قرار داده‌ است‌.
به‌ همين‌ دليل‌ همه‌ پديده‌ها و مخلوقات‌ نشانه‌اي‌ از ذات‌ خداوند مي‌باشند.
اصل‌ اول‌ توحيد: خداوند توحيد مطلق است‌، هستي‌ مطلق ‌ است‌، ، ثبات‌ مطلق است‌، و چون‌ نمی توان برای او بعد تصور کرد ـ جز ندارد تركيب‌ ندارد ـ زمان‌ و مكان‌ برای او نمی توان تصور کرد ـ و چون‌ مطلق(بي‌نهايت‌) است‌ زماني‌ و مكاني‌ خالي‌ از او نيست‌، درهمه‌ جا هست‌ و چون‌ مطلق است‌، اثرناپذير است‌، بنابراين‌ هستي‌ ازلي‌ و ابدي‌ دارد و مرگ‌ناپذيراست‌ اما هر مخلوقي‌ نشانه‌اي‌ از اوست‌، يعني‌ هر موجودي‌ در توحيد (مقدر ) نسبي‌ خلق‌ شده‌ است‌، يعني‌ هرموجودي‌، هستي‌اش‌، مجموعه‌اي‌ از اجزاء است‌ كه‌ اين‌ اجزاء به‌ توحيد رسيده‌اند و اگر قانون‌ توحيدرا از داخل‌ آن‌ بر داريم‌ آن‌ موجود ديگر وجود نخواهد داشت‌ همان‌ طوري‌ كه‌ در مبداء خلقت‌ نيز همه‌مخلوقات‌ بر پايه‌ توحيد خلق‌ مي‌شوند مثلاً انسان‌ آنگاه‌ كه‌ اسپر از مرد و اوول‌ از زن‌ در رحم‌ مادر به‌توحيد رسيدند، نطفه‌ خلقت‌ بچه‌ به‌ وجود مي‌آيد حتي‌ موجودات‌ بي‌جان‌ مثل‌ اتم‌، كه‌ ذره‌اي‌ است
از سه‌ جزء الكترون‌، پروتون‌ و نوترون‌، كه‌ با هم‌ به‌ توحيد رسيده‌اند و اگر توحيد داخلي‌ آنها را بهم‌بزنيم‌ دنيايي‌ را خراب‌ مي‌كند بنابراين‌ توحيد قانون‌ هستي‌، حيات‌ و حركت‌ است‌.
اصل‌ دوم‌ بعثت‌: خداوند بعثت‌ مطلق است‌، خود باعث‌ خود است‌ نظمي‌ در خود حاكم‌ است‌ كه‌ منبعث‌ ازخود است‌ به‌ قول‌ امروزيها يك‌ نظم‌ پویا‌ دارد خود جوش‌ مطلق است‌، داراي‌ نظامي‌ منبعث‌ ازتوحيد خود است‌.
اما قانون‌ بعثت‌ نسبي‌، را در ذات‌ همه‌ پديده‌ها قرار داده‌ است‌ يعني‌ هر موجودي‌ كه‌ خلق‌ شده‌ درداخل‌ آن‌، نظامي‌ منبعث‌ از توحيد اجزاء خود را دارد كه‌ خدا آن‌ را در او قرار داده‌ است‌ هيچ‌موجودي‌ وجود ندارد مگر در داخلش‌ نظامي‌ داشته‌ باشد كه‌ منبعث‌ از توحيد اجزايش‌ مي‌باشد مثلاًوجود ما، مجموعه‌اي‌ است‌ از اجزاء كه‌ اين‌ اجزاء با يك‌ نظام‌ منبعث‌ از توحيد اجزايش‌ بوجود آمده‌است‌ از اينرو هيچ‌ موجودي‌ هستي‌ ندارد مگر داخلش‌ نظامي‌ منبعث‌ از توحيد اجزايش‌ باشد.
اصل‌ سوم‌ امامت‌: خداوند امام‌ مطلق ‌ است‌، خداوند امام‌ مطلق‌ خودش‌ و امام‌ مطلق همه‌مخلوقات‌ است‌ و چون‌ مطلق است‌ و در همه‌ جا هست‌ و در درون‌ هر موجودي‌ است‌ و براي‌ حاكميت‌داشتن‌ احتياج‌ به‌ زور ندارد بنابراين‌ امامتش‌ بر پايه‌ دادن‌ اختيار به‌ همه‌ مخلوقات‌ است‌.
در نتيجه‌ در داخل‌ هر موجودي‌ امامت‌ نسبي‌ را قرار داده‌ است‌ تا آن‌ موجود با اختيار خود، خود رارهبري‌ كند چرا كه‌ هر موجود مجموعه‌اي‌ از اجزااست‌ و داراي‌ نظام‌ و نظام‌ بدون‌ رهبري‌ امكان‌ ندارد.مثلاً در داخل‌ وجود ما، همه‌ اجزاي‌ وجودمان‌ در رهبري‌ بدن‌ ما شركت‌ مي‌كنند و يا در جامعه‌ بايدهمه‌ افراد جامعه‌ در رهبري‌ جامعه‌ شركت‌ كنند در نتيجه‌ امامت‌ اصلي‌ است‌ عمومي‌ و جهان‌ شمول‌ ورهبري‌ جامعه‌ از آن‌ خود جامعه‌ است‌ يعني‌ ولايت‌ از آن‌ همه‌ مردم‌ است‌ ولايت‌ از آن‌ جمهور مردم‌است‌، و كسي‌ كه‌ در جامعه‌ حكومت‌ مي‌كند، آن‌ را به‌ امانت‌ از مردم‌ گرفته‌ است‌،
اصل‌ چهارم‌ عدالت‌: خداوند عدل‌ مطلق‌ است‌ و در تعادل‌ مطلق‌ است‌ و قانون‌ عدالت‌ را نيز دردرون‌ هر موجودي‌ به‌ عنوان‌ آيه‌ (علامت‌) و قانون‌ هستي‌ قرار داده‌ است‌ هر موجودي‌ كه‌ از عدل‌،خارج‌ شود يعني‌ از تعادل‌ خارج‌ شده‌ و مرگ‌ مي‌پذيرد خداوند مرگ‌ ندارد چون‌ در تعادل‌ مطلق‌ است‌وظيفه‌ امامت‌ داخل‌ هر موجود برقراري‌ عدالت‌ در درون‌ و بيرون‌ خود است‌ بنابراين‌ عدالت‌، صراط‌مستقيم‌، كمال‌جوئي‌ است‌ خروج‌ از عدل‌ يعني‌ حركت‌ به‌ سوي‌ نابودي‌ و مرگ‌ بنابراين‌ عدالت‌ قانون‌هستي‌ است‌.
اصل‌ پنجم معاد‌: خداوند معاد مطلق است‌، يعني‌ براي‌ خداوند ديروز، امروز، فردا يا به‌ معني‌ ديگرگذشته‌ و حال‌ و آينده‌ يكي‌ است‌ اما قانون‌ معاد نسبي‌ را در درون‌ هر موجودي‌ قرار داده‌ است‌ يعني‌هر موجودي‌ كه‌ خلق‌ مي‌شود داراي‌ مبدأ است‌ و گذشته‌ و حال‌ و آينده‌اي‌ دارد و اگر از پنج‌ قانون‌اصول‌ دين‌ پيروي‌ كند معادش‌ در دنيا زندگي‌ در آزادي‌ و استقلال‌ و در آخرت‌ بهشت‌ برين‌ خواهد بودو اگر موجود از پنج‌ قانون‌ اصول‌ دين‌ خارج‌ شود در دنيا اسارت‌ و استبداد و در آخرت‌ در جهنم‌ خواهدبود. آخرت‌ را ما امروز مي‌سازيم‌ اگر امروز در جامعه‌اي‌ توحيدي‌ ـ يعني‌ برادري‌ و دوستي‌ و محبت‌ وعشق‌ و در نظام‌ آزادي‌ و سازندگي‌ و در امامت‌ استقلال‌ و برابري‌ و در عدالت‌ ـ صراط‌ مستقيم‌كمال‌جوئي‌ حركت‌ كنيم‌ روزبروز در جامعه‌اي‌ زندگي‌ خواهيم‌ كرد كه‌ به‌ كمال‌ مطلوب‌ يعني‌ بهشت‌،نزديكتر خواهيم‌ شد و بهشت‌ را در اينجا خواهيم‌ ساخت‌ كسي‌ كه‌ در دنيا در جهنم‌ زندگي‌ كند حتماًآخرتش‌ نيز جهنم‌ خواهد بود در جامعه‌اي‌ كه‌ اصول‌ دين‌ حاكم‌ نباشد ، همه‌ فسادها وبدبختي‌ها و ظلم‌ها و تبعيض‌ها و... خواهد بود پس‌ اي‌ برادران‌ واي‌ خواهران‌ و اي‌ خانواده‌ ايران‌بيائيد دست‌ در دست‌ هم‌ بدهيم‌ و با يك‌ همبستگي‌ بزرگ‌ ايران‌ را نجات‌ دهيم‌
شرح اصول جهان بینی دین اسلام بعنوان فلسفه ومنطق و قوانین هستی وموازین

تفسیر ایات واحادیث و اجتهاد در امرهای واقع جدیدو راهنما

درپنداروگفتاروکردار نیک برای ازادی واستقلال وحاکمیت

ولایت جمهور مردم

اصل‌ پايه‌ و قانون‌ اول‌ توحيد: بر پايه‌ ميزان‌ حقيقت‌ فقط‌ الله هستي‌ مطلق‌ و فعّال‌ دارد در نتيجه‌هستي‌ مطلق‌ و منفعل‌ وجود ندارد از اين‌ رو اجتماع‌ و ارتفاع‌ آن‌ دو محال‌ است‌ بدين‌ قرار در جهان‌هيچ‌ پديده‌اي‌ نيست‌ كه‌ هستي‌ مطلق‌ و منفعل‌ و يا هستي‌ مطلق و فعّال‌ داشته‌ باشد بدين‌ دليل‌ است‌كه‌ همه‌ پديده‌ها هستي‌ مُقدَّر يعني‌ نسبي‌ و فعّال‌ دارند در نتيجه‌ همه‌ پديده‌ها داراي‌ اجزاء مشترك‌هستند.
اجزائي‌ كه‌ در همه‌ پديده‌ها وجود دارند و آنها هم‌ نسبي‌ و فعّال‌ هستند و... يعني‌ قابليت‌ رابطه ‌اثردهی‌ و اثرگیری دارند بنابراين‌ مي‌توانند با پديده‌هاي‌ ديگر تركيب‌ شوند. و در مجموعه‌اي‌حركت‌ و پويايي‌ يابند مثلاً مرد و زن‌ تركيب‌ (ازدواج‌) مي‌شوند و در مجموعه‌اي‌ به‌ نام‌ خانواده‌حركت‌ و پويايي‌ مي‌يابند بدينقرار، هر پديده‌ مجموعه‌اي‌ در حركت‌ از اجزاء است‌ كه‌ با هم‌ تركيب‌مي‌شوند و به‌ يك‌ هويت‌ مي‌رسند اجزاء هو هويه‌ شونده‌ كه‌ خود نيز مجموعه‌ هستند هر يك‌ با هويت‌خاص‌ خود در مجموعة‌ جديدي‌ به‌ يك‌ هويت‌ جديدي‌ مي‌رسند. در مثال‌ خانواده‌ مرد و زن‌ هر يك‌هويت‌ مخصوصي‌ دارند ولي‌ بعد از تركيب‌ (ازدواج‌) به‌ هويت‌ جديدي‌ به‌ نام‌ خانواده‌ مي‌رسند.بدينسان‌ اجزاء تركيب‌ شونده‌ به‌ هنگام‌ تركيب‌ از مبداء توحيد حركت‌ و پويايي‌ مي‌يابند يعني‌ هر كدام‌هويت‌ يگانه‌ و مخصوص‌ خود را دارند و در جريان‌ تركيب‌ هم‌ با يكديگر بر پايه‌ ميزان‌ حق‌ يعني‌ توحيدرابطه‌ توحيدي‌ برقرار مي‌كنند و نسبت‌ به‌ هم‌ نسبي‌ و فعّال‌ مي‌شوند و از اينرو نسبت‌ به‌ همديگر نيرو(قدرت‌) مي‌دهند و مي‌گيرند ودررابطه تعاونی با به‌ اشتراك‌ گذاشتن‌ مشتركاتشان‌ در جريان‌ تفاعل‌ به‌ تفاهم‌ مي‌رسندو در جريان‌ جذب‌ با حفظ‌ يكديگر تركيب‌ مي‌شوند و در مجموعه‌اي‌ باز به‌ توحيد مي‌رسند يعني‌مجموعه‌ حاصل‌ از تركيب‌ باز هويت‌ يگانه‌ دارد و هر اندازه‌ درجه‌ توحيد اجزاء به‌ وجود آورنده‌ پديده‌نسبت‌ به‌ هم‌ بيشتر باشد حركت‌ پديده‌ در هويت‌ يگانه‌ خود بيشتر مي‌شود از اينرو هستيو حركت‌ = همان‌ توحيد است‌. در مثال‌ خانواده‌ مرد هويت‌ يگانه‌ و مخصوصي‌ دارد و زن‌ نيز هويت‌ يگانه‌ ومخصوصي‌ دارد و در جريان‌ تركيب‌ (ازدواج‌ ) هم‌ با يكديگر بر پايه‌ ميزان‌ حق‌ يعني‌ توحيد رابطه‌توحيدي‌ برقرار مي‌كنند يعني‌ نسبت‌ به‌ هم‌ نسبي‌ و فعّال‌ مي‌شوند و از اينرو نسبت‌ به‌ همديگر نيرو(قدرت‌) مي‌دهند و مي‌گيرند و با به‌ اشتراك‌ گذاشتن‌ مشتركاتشان‌ در جريان‌ تفاعل‌ به‌ تفاهم‌ مي‌رسندو در جريان‌ جذب‌ با حفظ‌ يكديگر تركيب‌ مي‌شوند و در مجموعه‌اي‌ به‌ نام‌ خانواده‌ باز به‌ توحيدمي‌رسند يعني‌ مجموعه‌ حاصل‌ از تركيب‌ (ازدواج‌) باز هويت‌ يگانه‌ دارد. اما اجزاء در جريان‌ تركيب‌نظر به‌ اينكه‌ در چه‌ نسبت‌هايي‌ با يكديگر رابطه‌ برقرار كنند يعني‌ نظر به‌ اينكه‌ نظام‌ حركتشان‌ چه‌باشد و همچنين‌ محيطي‌ كه‌ مجموعه‌ با آن‌ رابطه‌ برقرار و در نتيجه‌ برآيند نيروهاي‌ محركه‌ و رهبري‌آن‌ كه‌ بدين‌ ترتيب‌ به‌ وجود مي‌آيد و نيز مسيري‌ كه‌ مجموعه‌ در آن‌ حركت‌ مي‌كند بسته‌ به‌ اينكه‌حركت‌ مجموعه‌ در چه‌ مسيري‌ باشد در جهت‌ حركت‌ مجموعه‌ اثر مي‌گذارند و مجموعه‌ نسبت‌ به‌ اين‌تاثيرات‌ به‌ سرانجام‌هاي‌ متفاوتي‌ مي‌رسد يعني‌ نوع‌ هويت‌ يگانه‌ پديده‌ اين‌ يا آن‌ مي‌شود و تاسرانجامي‌ كه‌ پديده‌ در مجموعة‌ نظام‌ و رهبري‌ و مسير، حركتش‌ در جهت‌ توحيد باشد در هويت‌يگانه‌ خود ثبات‌ دارد و در اين‌ هويت‌ حركت‌ مي‌كند. در مثال‌ خانواده‌ اگر به‌ لحاظ‌ مجموعه‌اي‌ كه‌ زن‌ ومرد با يكديگر مي‌دهند نتوانند با محيط‌ به‌ عنوان‌ يك‌ مجموعه‌ رابطه‌ توحيدي‌ برقرار كنند و درمجموعه‌ نظام‌ و رهبري‌ و مسير حركت‌ در جهت‌ توحيد حركت‌ كنند خانواده‌ نه‌ تنها در هويت‌ يگانه‌خود ثبات‌ نخواهد داشت‌ بلكه‌ محو خواهد شد. بدين‌ قرار، هر موقع‌ پديده‌اي‌ با پديده‌ ديگري‌ بر پايه‌ميزان‌ باطل‌ يعني‌ شرك‌ - رابطه‌ تضاد‌ تك‌ محوري‌ برقرار كنند و نسبت‌ به‌ هم‌ يكي‌ مطلق‌ و منفعل‌ وديگري‌ مطلق‌ و فعّال‌ باشند و از اينرو بر عليه‌ يكديگر اعمال‌ نيرو (زور) كنند و در اين‌ رابطه‌ پديده‌ مورد بحث‌ ضعيف‌ و پديده‌ ديگر قوي‌ باشد پديده‌ مورد بحث‌ زير سلطه‌ و پديده‌ ديگر مسلط‌ بر اومي‌شود از اينرو جريان‌ فعل‌ از پديده‌ مسلط‌ با جريان‌ انفعال‌ زير سلطه‌ همزمان‌ مي‌شود كه‌ حاصل‌ آن‌پيدايش‌ جريانهاي‌ دفع‌ و حذف‌ ميان‌ آنها است‌ و از اينرو نسبي‌ و فعّال‌ بودن‌ اجزاء به‌ وجودآوردنده‌ پديده‌ مورد بحث‌ در جزء و يا در مجموع‌ هويت‌ يگانه‌ خويش‌ نسبت‌ به‌ يكديگر درجه‌اي‌ ازبين‌ مي‌رود و در نتيجه‌ پديده‌ مورد بحث‌ در جزء و يا در مجموع‌ خود در رابطه‌ با مجموع‌ يا اجزاي‌پديدة‌ مسلط‌ به‌ همان‌ درجه‌ هويت‌ نسبتاً بيگانه‌اي‌ پيدا مي‌كند و به‌ كانون‌ تراكم‌ و تكاثر و انحصارنيرو براي‌ سلطه‌ بر پديده‌ مورد بحث‌ بدل‌ مي‌شود از اين‌ به‌ بعد جريان‌ فعل‌ از كانون‌ سلطه‌ با جريان‌انفعال‌ در اجزاء پديده‌ مورد بحث‌ همزمان‌ مي‌شود و در نتيجه‌ اجزاء پديده‌ مورد بحث‌ گرفتار روابط‌شرك‌ (زور) مي‌شوند كه‌ حاصل‌ آن‌ به‌ وجود آمدن‌ جريانهاي‌ تضاد و دفع‌ و حذف‌ ميان‌ آنها است‌ وبدينقرار، پديده‌ مورد بحث‌ دچار تعدد هويت‌هاي‌ چندگانه‌ مي‌شود. مثلاً جامعه‌ اوليه‌ داراي‌ هويت‌يگانه‌ بود و اگر دو يا چند هويت‌ پيدا كرد و در جهت‌ تعدد هويت‌ها (طبقات‌ و تبعيض‌ها و قشرها)حركت‌ كرد علت‌ تنها در خود و در درون‌ جامعه‌ نبود بلكه‌ علت‌ مجموعه‌اي‌ از عوامل‌ خودي‌ و بيگانه‌بود به‌ ناچار در شناخت‌ آن‌ اثر طبيعت‌ و جامعه‌هاي‌ ديگر(جن های شیاطین) را نيز بايد به‌ ميان‌ آورد كه‌ با اجزاءجامعه‌ مورد بررسي‌ به‌ نسبتهايي‌ رابطه‌ شرك‌ برقرار كرده‌اند و از اينرو نظام‌ و رهبري‌ و مسير حركت‌جامعه‌ اوليه‌ از جهت‌ توحيد بيگانه‌ شده‌ و در نتيجه‌ دچار تعدد هويت‌هاي‌ چندگانه‌ يعني‌ آفت توقف گرديده‌ است‌.
توحيد: اصل‌ پايه‌ و اصل‌ الاصول‌ و قانون‌ عام‌ ثبات‌ بر هويت‌ يگانه‌ نسبي‌ در حركت‌ و پويايي‌ است‌.


اصل‌ و قانون‌ دوم‌ بعثت‌: بر پايه‌ ميزان‌ شريعت‌ هر پديده‌ در هويت‌ خود نظامي‌ براي‌ حركت‌ دارداز اينرو اجزاء هر پديده‌ در نسبتهايي‌ با هم‌ رابطه‌ برقرار مي‌كنند و با اين‌ نسبت‌ها ترتيبي‌ رادر نظام‌ خود براي‌ حركت‌ به‌وجود مي‌آورند زيرا حركت‌ در مجموعه‌ بدون‌ نظام‌و ترتيب اجزاءآن ممكن نيست‌ از اينرو جزء بدون‌ جمع‌ و جمع‌ بدون‌جزء وجود ندارد در نتيجه‌ جمع‌ مرتبط‌ از اجزاء و ذيحركت‌ وجود دارد به‌ ديگر بيان‌ هر اندازه‌ اجزاءپديده‌ نسبت‌ به‌ هم‌ نسبي‌تر و فعالتر و هر اندازه‌ تشخص‌ فردي‌ اجزاء كمتر و درجه‌ شركتشان‌ درهويت‌ مجموعه‌ افزونتر باشد نشان‌دهنده‌ برقراري‌ نظام‌ آزاد و سازنده‌اي‌ در روابط‌ اجزاء پديده‌ است‌بدينقرار، اجزائي‌ كه‌ مي‌تواند در يك‌ نظام‌ آزاد و سازنده‌اي‌ حركت‌ كنند نيروي‌ محركه‌شان‌ افزايش‌مي‌يابد و هر اندازه‌ نظام‌ مجموعه‌ آزادتر و سازندگي‌ آن‌ افزونتر باشد نيروي‌ محركه‌اي‌ كه‌ مجموعه‌ايجاد مي‌كند فزونتر و حركت‌ پديده‌ در هويت‌ خود بيشتر است‌ مثلاً جامعه‌ در فطرت‌ خود توحيدي‌است‌ و داراي‌ يك‌ نظام‌ آزاد و سازنده‌ مي‌باشد ولي‌ وقتي‌ جماعات‌ بشري‌ از ناحيه‌ طبيعت‌ و يكديگردر روابط‌ شرك‌ (زور) قرار گرفتند از فطرت‌ توحيدي‌ خود بيگانه‌ و در نتيجه‌ دچار نظامهاي‌ اسارت‌ ومخرب‌ گرديدند پس‌ جامعه‌ هم‌ مثل‌ هر پديده‌اي‌ ديگر اگر به‌ فطرت‌ خود باز آيد يعني‌ از قوانين‌عمومي‌ (اصول‌ فطرت‌) پيروي‌ كند جامعه‌ توحيدي‌ مي‌شود و در نظام‌ جامعه‌ آزادي‌ و سازندگي‌ جاي‌اسارت‌ و تخريب‌ را مي‌گيرد طي‌ قرنها انديشه‌ها به‌ كار افتاده‌اند و هنوز هم‌ بكارند تا مگر نظامي‌ براي‌بازيافت‌ خويشتن‌ خويش‌ و باز آمدن‌ به‌ فطرت‌ را بيابند و اين‌ جز با يك‌ نظام‌ فكري‌ و عملي‌ بعثتي‌نمي‌تواند باشد و جامعه‌ آدميان‌ با حركت‌ در آن‌ به‌ فطرت‌ خود باز مي‌آيند و آزاد و سازنده‌ مي‌شوند.همان‌ طوري‌ كه‌ پديده‌ در درون‌ خود روابطي‌ دارد با پديده‌هاي‌ ديگر نيز روابطي‌ برقرار مي‌كند كه‌مجموع‌ اين‌ روابط‌ در نظام‌ پديده‌ اثر مي‌گذارند و معني‌ اين‌ بيان‌ جز اين‌ نيست‌ كه‌ پديده‌ را نمي‌توان‌از روابطش‌ مجرد و از مكان‌ و زمان‌ خارج‌ كرد و تحقيق‌ علمي‌ و حكيمانه‌ با شناخت‌ تمامي‌ روابط‌دروني‌ و بيروني‌ پديده‌ ملازمه‌ دارد و درست‌ به‌ دليل‌ زيادي‌ روابط‌ و نظام‌هايي‌ كه‌ پديده‌ به‌ عنوان‌ خوديا اجزاء خود در آنها شركت‌ مي‌كند براي‌ شناخت‌ علمي‌ و حكيمانه‌ پديده‌ بايد به‌ نظام‌ هويت‌ نظر كردنظامي‌ كه‌ پديده‌ را به‌ طور نسبي‌ از پديده‌هاي‌ ديگر متمايز مي‌ كند و رهبري‌ مجموعه‌ و نيروهاي‌محركه‌ متكي‌ بدان‌ است‌ از اينرو در تشخيص‌ نظام‌ پديده‌ بايد به‌ شناخت‌ روابط‌ نيروسازي‌ پديده‌ وچگونگي‌ ايجاد آن‌ پي‌ برد چرا كه‌ حركت‌ محتاج‌ نيرو است‌ و مسير حركت‌ متكي‌ به‌ چند و چون‌ نظام‌پديده‌ است‌ بدين‌ ترتيب‌ نظام‌ پديده‌ نه‌ تنها در مسير بلكه‌ در جهت‌ حركت‌ نيز موثر است‌ زيرا هراندازه‌ نظام‌ مجموعه‌ آزادتر و سازندگي‌ آن‌ زيادتر باشد پديده‌ نيروي‌ محركه‌ بيشتري‌ ايجاد مي‌كند و باافزايش‌ نيروي‌ محركه‌ حركت‌ پديده‌ در جهت‌ توحيد شتاب‌ بيشتري‌ مي‌گيرد و هر اندازه‌ حركت‌ پديده‌در جهت‌ توحيد بيشتر باشد هويت‌ پديده‌ بر دوام‌تر است‌ مثلاً براي‌ اينكه‌ جامعه‌ به‌ فطرت‌ خود بازآيد بايد درجه‌ توحيد اجزاء جامعه‌ نسبت‌ به‌ هم‌ به‌ صددرصد ميل‌ كند از اينرو نظام‌ روابطشان‌ بايدآزاد و سازنده‌ باشد تا بتوانند با تمرين‌ و ممارست‌ به‌ توحيد عقيده‌ و عمل‌ برسند و الگوي‌ جامعه‌متعالي‌ توحيدي‌ و مصداق‌ جامعه‌ آزاد و مدينه‌ سازندگي‌ شوند. جامعه‌ آزاد، و مدينه‌ سازندگي‌ كه‌ اهل‌آن‌ جمله‌ آزادگان‌ باشند و تفوق‌ نبود ميان‌ ايشان‌ مگر به‌ سببي‌ كه‌ مزيد سازندگي‌ بود و ميان‌ ايشان‌ نه‌رئيسي‌ بود و نه‌ مرئوسي‌.
بعثت‌: اصل‌ و قانون‌ عام‌ نظام‌ آزاد و سازنده‌ براي‌ حركت‌ و پويائي‌ است‌.


اصل‌ و قانون‌ سوم‌ امامت‌: بر پايه‌ ميزان‌ طريقت‌ هر پديده‌ در هويت‌ خود رهبري‌ دارد و آن‌ نمادي‌ازشورای مجموعه‌ اجزاء پديده‌ است‌ كه‌ اين‌ يا آن‌ برآيند را از نيروهاي‌ محركه‌ بوجود مي‌آورد و پديده‌ را به‌پيش‌ مي‌برد پديده‌ نيروهاي‌ محركه‌ را چه‌ خود ايجاد كند و چه‌ از خارج‌ بگيرد در هويت‌ خود ‌نماد ‌رهبري‌ اين‌ نيروها است‌ هر اندازه‌ اجزاء پديده‌ و نيروهاي‌ محركه‌ و برآيندشان‌ نسبت‌ به‌ هم‌ نسبي‌تر وفعّالتر باشند رهبري‌ پديده‌ مستقل‌تر و برابري‌ آن‌ با اجزاء مجموعه‌ و اجزاء مجموعه‌ با يكديگر زيادترمي‌شود در نتيجه‌ حركت‌ پديده‌ در هويت‌ خود بيشتر مي‌گردد مثلاً جامعه‌ وقتي‌ بر فطرت‌ خويش‌باشد برآيند نيروهاي‌ محركه‌اش‌ در اين‌ با آن‌ كانون‌ تراكم‌ و تكاثر نمي‌يابد از مجموعه‌ خارج‌ و خنثي‌نمي‌شود موجب‌ ذلالت و در تبعيض‌ اجزاء كه‌ به‌ نوبة‌ خود از اندازة‌ توليد نيروهاي‌ محركه‌ مي‌كاهد،نمي‌شود حركت‌ جامعه‌ با رهبري‌ توحيدي‌ به‌ پيش‌ مي‌رود و رهبري‌ جامعه‌ سيطره‌ خود را بر جامعه‌به‌ عنوان‌ برآيند نيروهاي‌ دروني‌ و بيروني‌ جامعه‌ از دست‌ مي‌دهد مظهر توحيد و رهبري‌ كننده‌ جامعه‌به‌ توحيد مي‌شود از اينرو در تشخيص‌ نيروهاي‌ محركه‌ و برآيندشان‌ و رهبري‌ آن‌ شناخت‌ مجموع‌روابط‌ پديده‌ ضرور است‌. بنابراين‌ جداكردن‌ درون‌ و برون‌ پديده‌ كار محقق‌ را به‌ ابهام‌ مي‌كشاند اگر دويا چند پديده‌ در يك‌ يا چند جزء شريك‌ باشند رابطه‌ آن‌ جزء با هر يك‌ از پديده‌ها رابطه‌ دروني‌ است‌و يا اگر يك‌ يا چند جز از پديده‌اي‌ به‌ عنوان‌ نماينده‌ در پديده‌هاي‌ ديگر شركت‌ كنند اين‌ اجزاء نسبت‌به‌ پديده‌هايي‌ كه‌ در آن‌ عمل‌ مي‌كنند بيروني‌ و نسبت‌ به‌ پديده‌اي‌ كه‌ به‌ نمايندگي‌ از آن‌ عمل‌ مي‌كنددروني‌ هستند بنابراين‌ شرط‌ داخلی‌ كردن‌ نيروهاي‌ محركه‌ آزاد و سازنده‌ كردن‌ نظام‌ مجموعه‌ است‌هر اندازه‌ نظام‌ پديده‌ آزادتر و سازندگي‌ آن‌ بيشتر رهبري‌ نيروها مستقل‌تر و برابري‌ها در مجموعه‌افزونتر در نتيجه‌ طول‌ حركت‌ پديده‌ بيشتر است‌ بدينقرار، اگر در ايجاد نيروهاي‌ محركه‌ و برآيندشان‌و رهبري‌ آن‌ همه‌ اجزاء پديده‌ شركت‌ كنند محل‌ عمل‌ رهبري‌ آن‌ خود مجموعه‌ است‌ در نتيجه‌رهبري‌ آن‌ مستقل‌ و برابري‌ آن‌ با اجزاء مجموعه‌ افزونتر و تعلق‌ رهبري‌ نيروها به‌ همه‌ است‌ از اينروشناسايي‌ درست‌ رهبري‌ نيروهاي‌ محركه‌ و برآيندشان‌ شناخت‌ محقق‌ را از مسير حركت‌ پديده‌ به‌يقين‌ نزديكتر مي‌كند زيرا مسيرهايي‌ را كه‌ پديده‌ پيدا مي‌كند متكي‌ به‌ رهبري‌ بر آيند نيروهاي‌محركه‌ است‌ مثلاً رهبري‌ ذلیل و در تبعيض‌ با اجزاء جامعه‌ يك‌ رهبري‌ از خود بيگانه‌ است‌ از اينروهر اندازه‌ اين‌ رهبري‌ بر ابعاد قدرتش‌ افزوده‌ گردد بر درجه‌ سيطره‌ آن‌ افزوده‌ مي‌شود و جامعه‌ ازخودش‌ بيگانه‌تر و از فطرت‌ خودش‌ دورتر مي‌گردد از اينروست‌ كه‌ بنابر مسير حركت‌ كه‌ رهبري‌ تعيين‌مي‌كند جامعه‌ ممكن‌ است‌ به‌ توحيد نزديكتر يا از آن‌ دورتر گردد وقتيكه‌ رهبري‌ به‌ مثابه‌ جزئي‌ ازرهبري‌ جهاني‌ شرك‌ يعني‌ سلطه‌ عمل‌ مي‌كند مسير حركت‌ جامعه‌ در جهت‌ تشديد اختلافات‌ طبقاتي‌و سيطره‌ خرافات‌ و اساطير خواهد بود پرستش‌ زور ـ پرستش‌ شخصيت‌ ـ پرستش‌ نژاد ـ پرستش‌ مقام‌ـ پرستش‌ پول‌ ـ پرستش‌ شهرت‌ و....
در اين‌ صورت‌ روابط‌ اجتماعي‌ انسانها را از خود بيگانه‌ مي‌سازد و جامعه‌ كارگاه‌ مطلق‌ تراشي‌مي‌شود. بدينقرار، شناخت‌ برآيند نيروهاي‌ محركه‌ به‌ تشخيص‌ رهبري‌ اين‌ نيروها از مسير و جهت‌حركت‌ مدد مي‌رساند اگر رهبري‌ برآيند نيروها در جهت‌ توحيد عمل‌ كند پديده‌ در هر سرانجامي‌ ازسرانجام‌ قبل‌ به‌ رهبري‌ مستقل‌ و برابر با اجزاء مجموعه‌ نزديكتر خواهد شد و هر اندازه‌ رهبري‌ پديده‌مستقل‌تر و برابري‌ آن‌ با اجزاء و اجزاء با يكديگر زيادتر گردد حركت‌ پديده‌ در هويت‌ خود شتاب‌بيشتري‌ مي‌گيرد و در اين‌ هويت‌ به‌ پيش‌ مي‌رود.
امامت‌: اصل‌ و قانون‌ عام‌ رهبري‌ مستقل‌ و برابري‌ براي‌ حركت‌ و پويايي‌ است‌


اصل‌ و قانون‌ چهارم‌ عدالت‌: بر پايه‌ ميزان‌ صراط‌ هر پديده‌ در هويت‌ خود مسيري‌ دارد و آن‌حركت‌ درجاده ای است كه‌ پديده‌رادرطی تحول در مسير مستقيم‌ كمال‌جوئي‌ قر‌ارمي دهد بنابراين‌ هر پديده‌ در هويت‌ خود در مسير مستقيم‌ كمال‌جو است‌ اجزاء پديده‌ هم‌ در مسير مستقيم‌ كمال‌ جو هستند از اينرو هر اندازه‌ اجزاء پديده‌ نسبت‌ به‌هم‌ نسبي‌تر و فعالتر باشند حركت‌ پديده‌ هم‌ در اجزاء خود و هم‌ در مجموع‌ خود به‌ مسير مستقيم‌كمال‌جويي‌ نزديكتر است‌ از اينرو مسير حركت‌ هر پديده‌ حاصل‌ مجموع‌ رابطه‌هايي‌ است‌ كه‌ آن‌پديده‌ در درون‌ خود ميان‌ اجزايش‌ و نيز در مجموع‌ و يا در اجزاي‌ خود با مجموع‌ يا اجزاء متشكله‌پديده‌هاي‌ ديگر دارد اگر اجزاء يك‌ پديده‌ نتوانند با يكديگر رابطه‌ برقرار كنند و در يك‌ نظام‌ آزاد وسازنده‌اي‌ حركت‌ نمايند حركت‌ پديده‌ در مسير مستقيم‌ كمال‌جوئي‌ نخواهد بود از اينرو هر اندازه‌نظام‌ پديده‌ آزادتر و سازندگي‌ آن‌ افزوتر باشد حركت‌ پديده‌ به‌ مسير مستقيم‌ كمال‌ جوئي‌ نزديكتراست‌ اما رهبري‌ پديده‌ را نيز در شناخت‌ مسير حركت‌ بايد بكار گرفت‌ فاصل‌ مسير حركت‌ پديده‌هارهبري‌ها است‌ از اينرو در مطالعه‌ مسير حركت‌ شناخت‌ رهبري‌ نيروهاي‌ محركه‌ ضرور است‌ هم‌رهبري‌ نيروهاي‌ محركه‌ در شناخت‌ مسير حركت‌ درآيند بكار مي‌آيد و هم‌ اين‌ در گذشته‌ و حال‌ خودمحقق‌ را در شناسايي‌ جامع‌ رهبر ونيروهاي‌ محركه‌ در اختيار او ياري‌ مي‌دهد بدينقرار، هر اندازه‌رهبري‌ پديده‌ مستقل‌تر و برابري‌ آن‌ با اجزاء مجموعه‌ بيشتر باشد حركت‌ پديده‌ به‌ مسير مستقيم‌كمال‌جوئي‌ نزديكتر خواهد شد. مثلاً تحليل‌هاي‌ بي‌ گذشته‌ و بدون‌ آينده‌ عملي‌ است‌ كه‌ براي‌ كتمان‌حركت‌ جامعه‌ در مسير كج‌ و نقص‌ جويي‌ به‌ كار مي‌رود و همين‌ تحليل‌ ابتر است‌ كه‌ مجال‌ گمراه‌ شدن‌مردم‌ را فراهم‌ مي‌آورد و از توجه‌ مردم‌ به‌ امرهاي‌ واقع‌ مستمر باز مي‌دارد و رنگ‌ و لعاب‌كاريها به‌معناي‌ حركت‌ جامعه‌ در مسير مستقيم‌ كمال‌ جوئي‌ به‌ خورد مردم‌ داده‌ مي‌شد در صورتيكه‌ شناخت‌امرهاي‌ واقع‌ مستمر و حركت‌ در مسير حل‌ آنها حركت‌ در مسير مستقيم‌ كمال‌جوئي‌ است‌ بنابراين‌ باتوجه‌ به‌ اينكه‌ مسير مستقيم‌ بيش‌ از يك‌ مسير نيست‌ اما تنها مسير حركت‌ به‌ كمال‌ است‌ از اينروپديده‌ وقتي‌ در اين‌ مسير حركت‌ مي‌كند در روابط‌ دروني‌ ميان‌ اجزايش‌ و همچنين‌ در روابط‌بيروني‌اش‌ با پديده‌هاي‌ ديگر به‌ طور مستقيم‌ كمال‌جوئي‌ مي‌كند در نتيجه‌ پديده‌ در هويت‌ يگانه‌ خودحركت‌ مي‌كند و اين‌ هويت‌ را به‌ كمال‌ مي‌رساند مثلاً جامعه‌ وقتي‌ در مسير مستقيم‌ كمال‌جوئي‌حركت‌ مي‌كند كه‌ نواقص‌ آن‌ از بين‌ برود يا به‌ حداقل‌ چشم‌ پوشيدني‌ برسد اگر جامعه‌ در حركت‌ خودبه‌ مسير كج‌ و نقص‌جوئي‌ منحرف‌ شد هر زمان‌ نواقصش‌ بيشتر مي‌شود و نيروها همديگر را ناقص‌مي‌كنند و اگر به‌ موقع‌ تصحيحي‌ در مسيرش‌ بوجود نيابد با انحراف‌ جهت‌ به‌ شرك‌ يعني‌ به‌ ازخودبيگانگي‌ ممكن‌ است‌ تا فناء برود از اينرو مسير مستقيم‌ كمال‌جوئي‌ مسير حركت‌ در جهت‌ توحيداست‌ و هر اندازه‌ حركت‌ پديده‌ به‌ مسير مستقيم‌ كمال‌جوئي‌ در جهت‌ توحيد نزديكتر شود در هرسرانجامي‌ از سرانجام‌ قبل‌ پديده‌ به‌ توحيد نزديكتر و در نتيجه‌ حركتش‌ در هويت‌ خود بيشتر و به‌كمال‌ يگانگي‌ نزديكتر است‌ و اگر درجه‌ كمال‌ يگانگي‌ پديده‌ صددرصد شود حركت‌ پديده‌ در ابعاد وشتاب‌ خود ميل‌ به‌ بي‌نهايت‌ خواهد كرد
عدالت‌: اصل‌ و قانون‌ عام‌ مسير مستقيم‌ كمال‌جوئي‌ براي‌ حركت‌ و پويايي‌ است‌.
توضيح‌: بدينسان‌ شناخت‌ مسير در جهت‌ چهارمين‌ مرحله‌ در مشي‌ شناخت‌ جامع‌ است‌ اگرپديده‌ را در مجموعه اجزاي‌ آن‌ و در نظام‌ روابط‌ آن‌ و در رهبري‌ نيروهاي‌ محركه‌ و برآيند آن‌ و در مسير آن‌ درجهت‌ حركت‌ را بشناسيم‌ به‌ شناخت‌ جامع‌ هويت‌ آن‌ نزديكيم‌ مطالعه‌ پديده‌ به‌ عنوان‌ مجموعه‌اي‌ درحركت‌ تا بدين‌ جا يعني‌ بر وفق‌ اين‌ چهار قانون‌ عمومي‌ مطالعه‌ عيني‌ و پرداخته‌ از دخالت‌ ذهنيات‌است‌..

اصل‌ و قانون‌ پنجم‌ معاد: براي‌ فهم‌ اين‌ اصل‌ مثالي‌ مي‌آوريم‌.
گروهي‌ كه‌ اقدام‌ به‌ هدايت‌ جامعه‌ به‌ سوي‌ جامعه‌ كمال‌ مطلوب‌ اسلامی‌ يعني‌ جامعه‌ توحيدي‌مي‌كند بر وفق‌ روش‌ شناخت‌ بر پايه‌ اصول‌ دين‌ اسلام‌ و مله‌ حنیف ‌ به‌ شناخت‌ امراض‌ و انحرافات‌جامعه‌ مشغول‌ مي‌شود و براي‌ آن‌ راه‌ معالجه‌ مسالمت‌آميز مي‌جويد از اينرو...
1 ـ اجزايي‌ از جامعه‌ را كه‌ از جهت‌ اصول‌ دين‌ و مله‌ منحرف‌ شده‌ بايد جا و موقع‌ و توان‌ آن‌ را دررابطه‌ با عناصر منحرف‌كننده‌ (فكري‌ و عملي‌) كه‌ با اجزاء منحرف‌ شده‌ رابطه‌ برقرار كرده‌ و بر سرتسرّي‌ و سلطه‌ قطعي‌ بر جامعه‌- شرك‌ (سانسور، ترس‌، زندان‌، اعدام‌) در جامعه‌ بوجود آورده‌ است‌ رابشناسد.
2 ـ بايد روابط‌ اجزاء مجموعه‌اي‌ را كه‌ عناصر منحرف‌ شده‌ (فكري‌ و عملي‌) با جامعه‌ داده‌ است‌ رامعلوم‌ كند يعني‌ نظام‌ بر پايه‌ شرك‌ (زور) كه‌ سبب‌ ايجاد جامعه‌اي‌ با محتواي‌ اسارت‌ و تخريب‌مي‌شود را با نظام‌ جامعه‌اي‌ بر پايه‌ توحيد كه‌ مبين‌ نظامي‌ با محتواي‌ آزادي‌ و سازندگي‌ است‌ رابشناسد.
3 ـ رهبري‌ مستقل‌ و برابر با همه‌ اجزاء جامعه‌ را در مقاومت‌ در مقابل‌ رهبري‌ منحرف‌ شده‌ ومنحرف‌كننده‌ به‌ ذلیل و در تبعيض‌ اجزاء جامعه‌ كه‌ ايجاد مشكلات‌ و مسائل‌ كرده‌ است‌ رابشناسد تا بتواند.
4 ـ مسير حركت‌ جامعه‌ را بشناسد و بدون‌ تعيين‌ مسير حركت‌ انحراف‌ از مسير مستقيم‌كمال‌جوئي‌ به‌ مسير كج‌ و نقض‌جوئي‌ نمي‌توان‌ جهت‌ حركت‌ جامعه‌ را شناخت‌.
5 ـ اگر جهت‌ حركت‌ جامعه‌ از انحراف‌ به‌ تصحيح‌ بود گروه‌ هدايت‌كننده‌ بر پايه‌ اصول‌ دين‌ و مله‌بايد سرانجام‌ كنوني‌ جامعه‌ را تشخيص‌ دهد و با تصحيح‌ انحرافات‌ (فكري‌ و عملي‌) اسباب‌سرانجامهاي‌ بعدي‌ را تا باز آمدن‌ جامعه‌ به‌ اسلام‌ (در جهان‌ بيني‌ ـ فلسفه‌ و منطق‌ ـ اجتهاد ـ فتوا و تأويل‌ و تفسير آيات‌ و احاديث‌) را فراهم‌ آورد اگر گروه‌ پيش‌ آهنگ‌ از اصول‌ دين‌ و مله‌ كه‌ همه‌پديده‌ها در تكوين‌ و صيرورت‌ خود از آن‌ پيروي‌ مي‌كنند پيروي‌ نكند نه‌ تنها مسير حركت‌ بلكه‌ جهت‌حركت‌ جامعه‌ را نيز ممكن‌ است‌ در جهت‌ شرك‌ (تناقض‌ ـ تضاد ـ طبقات‌ و...) تشديد دهد وجامعه‌ را به‌ كام‌ انحطاط‌ و تحجر و قهقرائي‌ بياندازد حتي‌ اين‌ غلط‌ بودن‌ تشخيص‌ مربوط‌ به‌ سرانجام‌كنوني‌ يا سرانجامي‌هاي‌ بعدي‌ جامعه‌ باشد.
بدينقرار، بر پايه‌ ميزان‌ سبيل :هر پديده‌ در هويت‌ خود جهتي‌ دارد و آن‌ حركت‌ و پويايي‌ در جهت‌ هدف ‌توحيدي‌ است‌ در تركيب‌ و در هر مجموعه‌ نيز هدف ‌ حركت‌ رسيدن‌ به‌ هويت‌ جديد يگانه‌تراست‌ نه‌ فقط‌ همه‌ پديده‌ها محصول‌ ميل‌ توحيد اجزاء متشكله‌ خويشند بلكه‌ تمامي‌ پديده‌ها ميل‌توحيد دارند و در جهت‌ حركت‌ خويش‌ در هر سرانجامي‌ از سرانجام‌ قبل‌ به‌ توحيد يعني‌ هويت‌ يگانه‌كمال‌ مطلوب‌ نزديكتر مي‌شوند و از همين‌ جا است‌ كه‌ بنابر (اصول‌ عام‌ دين‌ و مله‌) همه‌ پديده‌ها درتكاپوي‌ رسيدن‌ به‌ توحيد خالص اند اين‌ حركت‌ در جهت‌ توحيد به‌ هر اندازه‌ كه‌ باشد مجموعه‌ باز نسبي‌ وفعال‌ است‌ و باز ميل‌ تركيب‌ و در نتيجه‌ ميل‌ حركت‌ در جهت‌ توحيد دارد و هر اندازه‌ حركت‌ پديده‌ دراين‌ جهت‌ بيشتر باشد نشان‌دهندة‌ افزايش‌ جريانهاي‌تعاون وتفاهم‌ وجذب‌ و حفظ‌ ميان‌ اجزاء آن‌ است‌.اما اگر جامعه‌ دچار شرك‌ (مطلقهاي‌ ذهني‌ و عيني‌) شد در جهت‌ تعدد هويت‌هاي‌ چندگانه‌ متضاد و سلطه گری كه‌دفع‌كننده‌ يكديگرند به‌ حذف‌ همديگر مشغول‌ مي‌شوند و به‌ جهنم‌ مستمري‌ قدم‌ مي‌گذارند كه‌ در آن‌دوزخيان‌ و عمله‌ دوزخ‌ در آتش‌ زورگوئي‌ و زورپذيري‌ مي‌سوزند و خواهند سوخت‌ و حركت‌ در اين‌جهت‌ ميل‌ به‌ از خود بيگانگي‌ تمام‌ است‌ بنابراين‌ در مطالعه‌ سرانجام‌هاي‌ حركت‌ بايد به‌ مطالعه‌ اجزاءو نسبتهاي‌ نظام‌ روابطشان‌ پرداخت‌ چرا كه‌ اگر پديده‌ در جهت‌ آزاد و سازنده‌ كردن‌ نظام‌ خود حركت‌كند هر سرانجامي‌ به‌ عنوان‌ نتيجه‌ سرانجام‌هاي‌ قبلي‌ و فراهم‌ آورنده‌ سرانجام‌هاي‌ بعدي‌ از جمله‌نشان‌دهنده‌ آزادی و سازندگي‌ در نظام‌ پديده‌ در آن‌ سرانجام‌ است‌ و تا سرانجامي‌ كه‌ پديده‌ به‌ نظام‌ آزادو سازنده‌اي‌ نرسد پديده‌ و اجزاء در پديده‌ به‌ توحيد نخواهد رسيد مثلاً اگر نظام‌ اجتماعي‌ در جهت‌تعدد هويت‌هاي‌ چندگانه‌ حركت‌ كند. جامعه‌ در هر سرانجامي‌ نه‌ تنها به‌ شرك‌ نزديكتر است‌ بلكه‌ درآن‌ سرانجام‌ اسارت‌ و تخريب‌ نظام‌ در جهت‌ از خود بيگانگي‌ افزايش‌ مي‌يابد و به‌ همان‌ نسبت‌ امكان‌برقراري‌ نظام‌ آزاد و سازنده‌ در جامعه‌ كاهش‌ مي‌پذيرد و همچنين‌ سرانجام‌هاي‌ گذشته‌ و حال‌ پديده‌در رهبري‌ برآيند نيروهاي‌ محركه‌ و رهبري‌ اين‌ برآيند در سرانجام‌هاي‌ آيند پديده‌ اثر مي‌گذارد ازاينرو اين‌ دو نمي‌توان‌ از هم‌ جدا كرد زيرا با شناخت‌ آن‌ سرانجام‌ها وضع‌ رهبري‌ برآيند نيروهاي‌محركه‌ در آينده‌اي‌ كه‌ خود مي‌سازد تشخيص‌ داده‌ مي‌شود اگر رهبري‌ پديده‌ مورد مطالعه‌ در جهت‌توحيد عمل‌ كند پديده‌ در هر سرانجامي‌ از سرانجام‌ قبل‌ به‌ رهبري‌ مستقل‌ و برابر با اجزاء پديده‌ درنتيجه‌ به‌ توحيد نزديكتر خواهد شد. مثلاً بايد شناسايي‌ كرد كه‌ جامعه‌ در چه‌ سرانجامي‌ و بر اثر چه‌عوامل‌ مستمري‌ از رهبري‌ فطري‌ به‌ رهبري‌ ذلیل و در تبعيض‌ با اجزاء جامعه‌ يعني‌ كانون‌ تراكم‌ وتكاثر نيرو و ابزار حكومت‌ بر جامعه‌ منحرف‌ شده‌ است‌ مطالعه‌ سرانجامي‌هايي‌ كه‌ اين‌ تغيير در آن‌سرانجام‌ انجام‌ گرفته‌ در شناخت‌ چگونگي‌ رسيدن‌ به‌ رهبري‌ فطري‌ را كه‌ بايد در پيش‌ گرفت‌ تسهيل‌مي‌كند اما براي‌ مطالعه‌ سرانجام‌هاي‌ پديده‌ شناخت‌ نتايج‌ حاصله‌ از انحرافات‌ مسير و جهت‌ حركت‌ نیز ضرور است‌ مثلاً مسير حركت‌ جامعه‌شیلی در جريان‌نهضت آلنده به‌ جامعه‌ شیلی در مسير مستقيم‌كمال‌جوئي‌ آن‌ توان وشتاب‌ و سرعت‌ را بخشيد كه‌ جز عامل‌ خارجي‌ يعني‌ آمريكا و كمكهاي‌ آن‌ و درآمدهاي‌ داخلی و واردات‌ به‌ پینوشه‌ نمي‌توانست‌ مسير حركت‌ آن‌ را به‌ مسير كج‌ و نقص‌ جوئي‌ و در نتيجه‌ جهت‌ آنرابه‌ از خود بيگانگي‌ بكشاند و جامعه‌ شیلی را به‌ زير سلطه‌ در آورد بنابراين‌ هر موقع‌ پديده‌اي‌ با پديده‌ديگري‌ در رابطه‌ شرك‌ (زور) قرار گيرد و از اينرو نظام‌ پديده‌ مورد بحث‌ دچار اسارت‌ و تخريب‌ و درنتيجه‌ رهبري‌ برآيند نيروهاي‌ محركه‌اش‌ ذلیل و در تبعيض‌ با اجزاء پديده‌ شود بسته‌ به‌ درجه‌ اين‌انحراف‌ مسيرش‌ كج‌ و نقص‌جويي‌ و حتي‌ جهت‌ حركت‌ نيز شرك‌ يعني‌ تعدد هويت‌هاي‌ چندگانه‌مي‌شود با تغيير مسير و در نتيجه‌ جهت‌ پديده‌ مورد بحث‌ در جريان‌ تجزيه‌ قرار مي‌گيرد و اجزاء ازمجموعه‌ خود بيگانه‌ شده‌ در رابطه‌ با پدیده ديگر در جريان‌ ادغام‌ و تراكم‌ و تكاثر در كانون‌ سلطه‌ قرارمي‌گيرد و از اين‌ به‌ بعد پديده‌ مورد بحث‌ با حركت‌ در جهت‌ شرك‌ يعني‌ بيگانگي‌ از هويت‌ يگانه‌ خودممكن‌ است‌ تا انتها برود و هر اندازه‌ حركت‌ پديده‌ در جهت‌ شرك‌ بيشتر شود نشان‌دهنده‌ افزايش‌جريانهاي‌ تضاد ـ و دفع‌ ـ و حذف‌ ميان‌ اجزاء آن‌ است‌ و اين‌ حركت‌ در جهت‌ شرك‌ هرگز خودبخود به‌تصحيح‌ در جهت‌ توحيد نخواهد انجاميد بلكه‌ در هر سرانجامي‌ وضع‌ وخامت‌ بارتر از سرانجام‌ قبلي‌مي‌شود تا فناء يعني‌ از خود بيگانگي‌ تمام‌. نكته‌ در خور دقت‌ اينكه‌ كانون‌ سلطه‌ نيز پس‌ از مدتي‌ظرفيتش‌ براي‌ تراكم‌ و تكاثر نيرو تمام‌ مي‌شود از اين‌ به‌ بعد وقتي‌ با پديده‌ يا پديده‌هاي‌ ديگر دررابطه‌ شرك‌ (زور) قرار گيرد در موضع‌ انفعال‌ در نتيجه‌ زير سلطه‌ خواهد بود و همان‌ بر او خواهد شدكه‌ بر پديده‌ مورد بحث‌ قبلي‌ شده‌ بود و اين‌ يك‌ امر واقع‌ مستمر است‌ كه‌ هر سلطه‌ جويي‌ زير سلطه‌خواهد رفت‌ بدين‌ دليل‌ است‌ كه‌ قيام‌ يعني‌ تصحيح‌ جهت‌ از شرك‌ به‌ توحيد و بعثت‌ يعني‌ برقراري‌نظامي‌ در جهت‌ توحيد و امامت‌ يعني‌ رهبري‌ پديده‌ در جهت‌ توحيد و عدالت‌ يعني‌ رساندن‌ مسير درجهت‌ توحيد ضرورت‌ مستمر است‌ و فقط‌ حركت‌ در جهت‌ توحيد است‌ كه‌ پديده‌ را به‌ طور نسبي‌ به‌سرانجام‌ شرك‌ناپذير مي‌رساند و در آن‌ سرانجام‌ است‌ كه‌ قيام‌ شرك‌ناپذير همچون‌ جهشي‌ رخ‌ مي‌دهداين‌ جهش‌ در حقيقت‌ يك‌ قيام‌ مستمري‌ است‌ كه‌ ناظر و تماشاگر سرانجامهاي‌ قبلي‌ آن‌ را نمي‌بيند ودر اين‌ قيام‌ است‌ كه‌ پديده‌ به‌ طور طام‌ شرك‌ناپذير خواهد شد در معاد در آن‌ قيام‌ شرك‌ناپذير است‌كه‌ پديده‌ به‌ طور قطعي‌ قائم‌ بر قوانين‌ عام‌ هستي‌ خواهد شد از اين‌رو هويت‌ پديده‌ ثابت‌ و يگانه‌ ونظامش‌ آزاد و سازنده‌ رهبري‌ برآيند نيروهاي‌ محركه‌اش‌ مستقل‌ و برابر با اجزاء و مسيرش‌ مسيرمستقيم‌ كمال‌جوئي‌ خواهد بود. در نتيجه‌ سرانجام‌ پديده‌ خودش‌ يعني‌ جهت‌ حركت‌ بقاء بر هويت‌ درسرانجام‌ كمال‌ مطلوب‌ خويش‌ است‌ و در اين‌ جهت‌ حركت‌ پديده‌ در ابعاد و شتاب‌ خود ميل‌ به‌بي‌نهايت‌ خواهد كرد! اما تا آن‌ سرانجام‌ شرك‌ همواره‌ ممكن‌ است‌ بدين‌ دليل‌ است‌ كه‌ مبارزه‌ با شرك‌امر واقع‌ مستمري‌ است‌ و براي‌ اينكه‌ يك‌ نيروي‌ قيام‌گر (يعني‌ برپاكننده‌ اصول‌ عام‌) به‌ وجود آيد بايدگروهي‌ از انسانها باشند كه‌ در فكر و عمل‌ تابع‌ اصول‌ عام‌ باشند يعني‌ بتوانند آينده‌ را در موازين‌حاكم بر روابط‌ دروني‌ و بيروني‌ خود متجلي‌ و حال‌ كنند تا بتوانند به‌ عنوان‌ الگو انسانها را به‌ حركت‌ درآورند اگر غير از اين‌ كنند حداكثر تبدّلي‌ كه‌ ممكن‌ است‌ در جامعه‌ رخ‌ دهد رفتن‌ يك‌ موازين‌ غلط‌، وجايگزيني‌ موازين‌ غلط‌ ديگر است‌ كه‌ در محتوا همانند ولي‌ در شكل‌ متفاوتند و علت‌ تبديل‌ تمام‌نيروهاي‌ قيام‌ گر به‌ طغیانگر يكي‌ نداشتن‌ اصول‌ و موازين‌ راهنماي‌ فكر و عمل‌ صحيح‌ و دوم‌ بر فرض‌داشتن‌ متعهد نبودن‌ بدان‌ است‌ از اين‌رو ابزارانحراف قرار دادن‌ دين‌ و مله‌ اولين‌ قدم‌ در تبديل‌ نيروي‌قيام‌گر به‌ نيروي‌ طغیان گراست‌ مرض‌ و آفت‌ همه‌ قيام‌هاي‌ طول‌ تاريخ‌ بشري‌ همين‌ بوده‌ و خواهد بودانحرافات‌ صدر اسلام‌ نيز چيزي‌ جز دومي‌ نبود بنابراين‌ بايد ديد كه‌ يك‌ نيروي‌ اجتماعي‌ در چه‌جهتي‌ حركت‌ مي‌كند نتيجه‌ اينكه‌ با شناخت‌ جهت‌ حركت‌ مي‌توان‌ سرانجام‌هاي‌ پديده پي‌ برد اتخاذهر جهتي‌ در سرانجامي‌ كه‌ پديده‌ پيدا مي‌كند اثر تعيين‌كننده‌ دارد و همانسان‌ كه‌ اين‌ سرانجام‌ها به‌نوبه‌ خود در جهت‌ حركت‌ موثر واقع‌ ميشود حركت‌ در جهت‌ شرك‌ به‌ از خودبيگانگي‌ (و فناء) و حركت‌در جهت‌ توحيد به‌ سرانجام‌ با خود يگانگي‌ (وبقاء) يعني‌ به‌ توحيد كمال‌ مطلوب‌ رسيدن‌ مي‌انجامد.

معاد: اصل‌ و قانون‌ عام‌ جهت‌ بقاء در سرانجام‌ كمال‌ مطلوب‌ برای حركت‌ و پويايي‌ است‌.

از اينرو معرفت‌ جز پايه‌ اصول‌ دين‌ و ملّه‌ امكان‌ ندارد و در نتيجه‌ اصول‌ پنج‌ گانه‌ دين‌ و مله -‌ فلسفه و منطق‌ (تاويل‌ ـتفسير ـ اجتهاد و فتوا) است‌ و از طرفي‌ ديگر با توجه‌ به‌ اينكه‌ نه‌ شرقي‌ نه‌ غربي‌ بايد ابتدا در عقيده‌ رعايت‌ شود و در نتيجه‌ نه‌ شرقي‌و نه‌ غربي‌ نه‌

1= به‌ فلسفه‌ و منطق‌ جدلی مارکسیستی و اصول‌ جهان‌بيني‌ آن‌ يعنی‌ (تضاد ـ حركت‌ و تغيير ـ تاثير متقابل‌ ـ تغييرات‌ كمي‌ به‌ كيفي‌ ـ نفي‌نفي‌)

2= و نه‌ غربي‌ يعني‌ نه‌ به‌ فلسفه‌ و منطق‌ صوری ارسطوئی و اصول‌ جهان‌بيني‌ آن‌ يعني‌ (علت‌ و معلول‌ ـ قوه‌ و فعل‌ ـ ضرورت‌ و امكان‌ - حادث وقدیم ـ جوهر وعرض‌ ـ تصور و تصدیق- رابطه نسبت های چهار گانه - تقسیم ثنائی - جدول نسبت های احکام -قیاسهای صوری وقیاس استثنائی‌)

3= و نه‌ به‌ اختلاط‌ شرقي‌ و غربي‌ يعني‌ نه‌ به‌ تصوف‌ اختلاطی‌ يونايي‌ و هندي‌ واصول‌ جهان‌بيني‌ آن‌يعني‌ (وحدت‌ وجود و موجود ـ جبر ـ رهبانيت‌ ـ تناسخ‌- فنا في‌ الله و بقا بالله) مي‌باشد

4=و آري‌ به‌ دين‌ خالص‌ الهي‌ يعني‌ آري‌ به‌ اصول‌جهان‌بيني‌ اسلام‌ (توحيد ـ بعثت‌ ـ امامت‌ و عدالت‌ و معاد) در خاتمه‌ بايد بگوييم‌ كه‌ هفت‌ وادي‌ سير به‌ كمال‌ كه‌ در تصوف‌ اختلاطي‌ از آن‌ياد مي‌شود در واقعع‌ همان‌ هفت‌ وادي‌ است‌ كه‌ قرآن‌ آن‌ را سبع‌ مثاني‌ مي‌خواند يعني‌ هفت‌ تا دوتايي‌ كه‌ از آنها هفت‌تاي‌ آن‌ اسم‌ و هفت‌تاي‌ ديگر آن‌ مسمي است‌ و در اين‌ رابطه‌ دل‌ وعقل‌ به‌ يگانگي‌ مي‌رسد و عبارتند از:
1 ـ معرفت‌ (وحی والهام )
2 ـ دين‌ مله‌ (اسلام حنيف)
3 ـ حقيقت (توحيد)
4 ـ شريعت‌ (بعثت‌)
5 ـ طريقت (امامت‌)
6 ـ صراط‌ (عدالت‌)
7 ـ سبيل‌ (معاد)
هذا القرآن‌ نزلت‌ علی‌ سبع‌ احروف‌
این قرآن‌ نازل‌ کرده شد بر هفت‌ موضوع‌ که باطن وظاهر دارد و عبارتند از:
1 ـ اکبر واصغر
2 ـ قضاء و قدر
3 ـ غیب وشهود
4 ـ محكم‌ ومتشابه‌
5 ـ عام‌ وخاص‌
6 ـ ناسخ‌ ومنسوخ
7 ـ اصول وفروع - و هر کدام از اینها بر پایه اصول راهنمای حق نیاز به شرح دارد


و فهرستی از تقابل‌ ميان‌ حق‌ و باطل‌ را می آوریم که در فهم معانی قرآن ما را یاری می دهد .
بعد سياسي‌
1 ـ باطل‌: جانبدار موازنه‌ شرك‌ و رابطه‌ زور با كشورهاي‌ ديگر است‌ وقتي‌ قوي‌ است‌ مي‌خواهد بر اين‌و آن‌ مسلط‌ شود وقتي‌ ضعيف‌ است‌ مي‌خواهد تحت‌ حمايت‌ اين‌ و آن‌ قرار گيرد اين‌ سياست‌ به‌ سودگروههاي‌ حاكم‌ بر زيان‌ توده‌ مردم‌ است‌.
حق‌: جانبدار موازنه‌ توحيدي‌ و رابطه‌ به‌ قدر توانائي‌ و لياقت‌ و خواهان‌ از بين‌ بردن‌ روابط‌ مسلط‌ وزير سلطه‌ است‌ يعني‌ نه‌ مسلط‌ شدن‌ و نه‌ زير سلطه‌ رفتن‌ كه‌ موافق‌ رابطه‌ توحيدي‌ است‌.
2 ـ باطل‌: جانبدار تراكم‌ و تكاثر اختيارات‌ در شخص‌ رهبر به‌ مثابه‌ مظهر زور حاكم‌ است‌.
حق‌: اين‌ اختيارات‌ را غصب‌ مي‌شناسد و سرنگون‌ كردن‌ آن‌ را واجب‌ عيني‌ مي‌داند سرنگون‌ كردن‌سامانه ای ‌ كه‌ هم‌ به‌ زور دروني‌ و هم‌ به‌ زور خارجي‌ وابسته‌ است‌. سرنگوني‌ حكومت‌ دست‌ نشانده‌ براي‌حق‌ شعار اساسي‌ است‌.
3 ـ باطل‌: جانبدار استبداد سياسي‌ ـ يعني‌ سياسي‌ و نظامي‌ است‌ كه‌ در آن‌ گروهبنديهاي‌ حاكم‌ درسلسه‌ مراتب‌ رده‌بندي‌ مي‌شوند و موافق‌ جائي‌ كه‌ در اين‌ سلسه‌ مراتب‌ دارند به‌ مردم‌ زور مي‌گويند.
حق‌: مخالف‌ اين‌ استبداد سياسي‌ و مخالف‌ رده‌بندي‌ سياسي‌ جامعه‌ بر پايه‌ زور است‌.
4 ـ باطل‌: خود را قيم‌ جامعه‌ مي‌شناسد و رهبر را مصدر مشروعيت‌ نظام‌ و مخالف‌ مشاركت‌ مردم‌ درسرنوشت‌ خويش‌ و اصل‌ شور و مردم‌ سالاري‌ است‌.
حق‌: شوري‌ و شركت‌ مردم‌ را در امور خويش‌ اصل‌ مي‌داند و مصدر مشروعيت‌ همه‌ مقامات‌ و نظام‌ رااز خود مردم‌ مي‌داند.
5 ـ باطل‌: وظيفه‌ نظامي‌ يعني‌ جنگ‌ و يا دفاع‌ در برابر مهاجمات‌ نظامي‌ را وظيفه‌ خود مي‌داند و براي‌مردم‌ در اين‌ باره‌ نه‌ تنها قائل‌ نيست‌ بلكه‌ به‌ قول‌ سلطان‌ محمود غزنوي‌ اقدام‌ مردم‌ را به‌ دفاع‌ از خوددر برابر حمله‌ خارجي‌ را دور از وظيفه‌ آنها مي‌داند و بابت‌ اين‌ عمل‌ بايد جريمه‌ بدهند.
حق‌: شركت‌ عمومي‌ را در دفاع‌ از خود واجب‌ مي‌شمارد و موافق‌ آن‌ نيست‌ كه‌ قشون‌ از جامعه‌ جداگردد
6 ـ باطل‌:موافق‌ ايجاد مرزهاي‌ گوناگون‌ نژادي‌ ـ قومي‌ ـ ملي‌ و گروهي‌ و... است‌. تا بدان‌ها تراكم‌ و تكاثراختيارات‌ و انواع‌ رابطه‌ شرك‌ و ثنویت را بسود خود ممكن‌ گرداند
حق‌: همه‌ مرزهايي‌ را كه‌ زور در ميان‌ گذاشته‌ است‌ برسميت‌ نمي‌شناسد و آنها را نفي‌ مي‌كند
7 ـ باطل‌: نيروهاي‌ فعال‌ جامعه‌ را بزور تبديل‌ مي‌كند و درآمدهاي‌ ملي‌ را خرج‌ آنها مي‌كند قشون‌ ومخارج‌ آن‌ را از جامعه‌ تأمين‌ مي‌كند و رشد آن‌ را بجاي‌ رشد انسان‌ و جامعه‌ مي‌نشاند.
حق‌: انسان‌ و رشد او در نتيجه‌ رشد جامعه‌ را هدف‌ قرار مي‌دهد و قشون‌ را در حد دفاع‌ سامان‌ميدهد.
در نتيجه‌:
8 ـ باطل‌: هيچ‌ حقوق‌ ثابتي‌ را براي‌ احدي‌ برسميت‌ نمي‌شناسد مجموع‌ تكاليف‌ فرد را در جامعه‌منزلت‌ مي‌گويد و اساس‌ را بر چاپلوسي‌ مي‌گذارد.
حق‌: اصل‌ چاپلوسي‌ را نفي‌ و موافق‌ رابطه‌ توحيدي‌ كه‌ همان‌ رابطه‌ انسان‌ با خداست‌ رعايت‌ اصل‌لياقت‌ را واجب‌ مي‌شمرد.
9 ـ باطل‌: قضاوت‌ را ابزار، اعمال‌ ديكتاتوري‌ و سلب‌ ازادهاي‌ قانوني‌ مي‌كند و اختيار قضاوت‌ در دست‌ولي‌ امر قرار مي‌دهد.
حق‌: مخالف‌ حاكميت‌ ولي‌ امر بر قوه‌ قضائيه‌ است‌ و مي‌خواهد كه‌ مردم‌ خود قاضي‌ القضات‌ را انتخاب‌كنند و قاضي‌ را آزاد و مستقل‌ مي‌داند و قاضي‌ بايد از تعرضات‌ زورمندان‌ مصون‌ باشد.
10 ـ باطل‌: آدمي‌ را در رابطه‌ با مظهر ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ تعريف‌ مي‌كند و آدميان‌ را براساس‌وظيفه‌اي‌ كه‌ در قبال‌ مقام‌ ولايت‌ دارند طبقه‌بندي‌ مي‌كند.
حق‌: آدمي‌ را در رابطه‌ با خدا تعريف‌ مي‌كند و آدميان‌ را داراي‌ حق‌ وتکلیف مي‌داند و آن‌ طبقه‌بندي‌را شرك‌ مي‌داند و بدان‌ طبقه‌بندي‌ سياسي‌ جامعه‌ را نفي‌ مي‌كند.
در بعد اجتماعي‌
1 ـ باطل‌: وابستگي‌ به مقام مطلقه را اصل‌ و لياقت‌ و استقلال‌ و آزادي‌ افراد را فرع‌ مي‌شناسد از اينرو جاي‌ هر گروه‌را در سلسله‌ مراتب‌ اجتماعي‌ پيوندهاي‌ افقي‌ و عمودي‌ آن‌ گروه‌ قرار مي‌دهد.
حق‌: اصل‌ را بر وارستگی و رعايت‌ اصل‌ لياقت‌ و استقلال‌ و آزادي‌ را واجب‌ مي‌شمارد.
2 ـ باطل‌: پاسدار اصول‌ مادي‌ طبقه‌بندي‌ اجتماعي‌ است‌ و جامعه‌ را براساس‌ وظيفه‌ هر گروه‌طبقه‌بندي‌ مي‌كند.
حق‌: با اين‌ اصل‌ مخالف‌ است‌ و تنها يك‌ اصل‌ را كه‌ همان‌ تقوي‌ (يعني‌ حفظ‌ اصول‌ دين‌ در انديشه‌ وعمل‌) را مي‌پذيرد.
3 ـ باطل‌: نه‌ تنها رهبر و سران‌ كشور را از نژاد ويژه‌ مي‌شناسد بلكه‌ تبعيض‌هاي‌ نژادي‌ و قوي‌ و ايلي‌و طائفه‌ي‌ و خانداني‌ از شرايط‌ استواري‌ سامانه ای مي‌داند كه‌ خود را پاسدار آن‌ تبعيض‌ها مي‌شمارد.
حق‌: همه‌ انسانها را فرزند دو آدم‌ ودو حوا و آنها : را از خاك‌ مي‌داند و آنها را مانند دانه‌هاي‌ يك‌ شانه‌برابر مي‌داند.
4 ـ باطل‌: جانبدار پر وپا قرص‌ شي‌ء جنسي‌ شمردن‌ زن‌ است‌ و زن‌ را وسيله‌ ايجاد و بريدن‌ پيوندها واسباب‌ رفع‌ نيازهاي‌ آني‌ و روزمره‌ حاكمان‌ و توليد نسل‌ تلقي‌ مي‌كند
حق‌: زن‌ و مرد را از يك‌ جنس‌ و هر دو را يك‌ مجموعه‌ مي‌شناسد و در راه‌ ايجاد و منزلت‌ انساني‌براي‌ زن‌ مبارزه‌ مي‌كند تمامي‌ نمودهاي‌ زور اجتماعي‌ و مطلق‌العناني‌ را نامحرم‌ مي‌شناسد و از زن‌ دربرابر آنها دفاع‌ ميكند و تأمين‌ امنيّت‌ اجتماعي‌ براي‌ زن‌ را سرلوحه‌ خود قرار مي‌دهد و سنگين‌ترين‌مجازات‌ را براي‌ كساني‌ كه‌ مانع‌ فعاليت‌ آزاد و مستقل اجتماعي‌ زنان‌ شوند قائل‌ مي‌شود.
در بعد اقتصادي‌
1 ـ باطل‌: مظهر آن‌ يعني‌ پول‌ و صاحب‌ آن‌ را مالك‌ زمين‌ و زمان‌ و جان‌ رعيت‌ مي‌شناسد
حق‌: خدا را مالك‌ ميداند و در نتيجه‌ و به‌ قاعده‌ تخليف‌ هر انساني‌ را مالك‌ كار خويش‌ مي‌شناسد وزمين‌ و منابع‌ آن‌ را مال‌ همه‌ نسلاً بعد از نسل‌ مي‌داند
2 ـ باطل‌: جانبدار استبداد اقتصادي‌ است‌ و موافق‌ شمارش‌ در طول‌ تاريخ‌ ايران‌ همواره‌ 46 روش‌استثمار مردم‌ به‌ بكار مي‌رفته‌اند (به‌ حقوق‌ بشر در قرآن‌ نگاه‌ كنيد) و اين‌ غير از روشهاي‌ قانوني‌بوده‌اند
حق‌: با استبداد اقتصادي‌ يعني‌ افتادن‌ اختيار انسان‌ و زمين‌ و منابع‌ آن‌ در دست‌ مافياي‌ سرمايه‌داري‌مخالف‌ است‌ و تمامي‌ روشهاي‌ قانوني‌ و غيرقانوني‌ استثمار و چپاول‌ را حرام‌ مي‌داند.
3 ـ باطل‌: در جهت‌ دادن‌ به‌ فعاليت‌هاي‌ اقتصادي‌ تراكم‌ و تكاثر و رشد سرمايه‌ را معيار و ملاك‌ قرارمي‌دهد
حق‌: هر توليدي‌ را كه‌ با نابودي‌ انسانها و منابع‌ طبيعي‌ ملازمه‌ دارد حرام‌ مي‌داند و منع‌ مي‌كند.
4 ـ باطل‌: مصرف‌ هر چيز را كه‌ توقعات‌ تراكم‌ و تكاثر اختيارات‌ و زورمداري‌ را سازگار باشد روامي‌داند.
حق‌: هر يك‌ از اينها را نسبت‌ به‌ مورد حرام‌ يا مكروه‌ مي‌داند.
5 ـ باطل‌: بخش‌ عمده‌اي‌ از مازادهايي‌ توليد اقتصادي‌ نيروي‌ كار را به‌ توليد فراورده‌هاي‌ اسارت‌ بار وتخريبي‌ مي‌گمارد.
حق‌: با كاربرد سرمايه‌ها در فعاليت‌هاي‌ توليدي‌ اسارت‌ بار و تخريبي‌ و بخصوص‌ با خارج‌ كردن‌سرمايه‌ها از مدار اقتصادي‌ و انداختنش‌ در رقابتهاي‌ بر سرمقام‌ مخالف‌ است‌.
6 ـ باطل‌: نه‌ تنها خود بخش‌ مهمي‌ از مازادها را به‌ صورت‌ گنجينه‌ و... از فعاليت‌هاي‌ توليدي‌ خارج‌مي‌كند بلكه‌ همواره‌ متوجه‌ اين‌ معني‌ هست‌ كه‌ مازادها در صورتي‌ كه‌ از ميدان‌ توليدي‌ خارج‌ نشودموقعيت‌ او را به‌ عنوان‌ مافياي‌ اقتصادي‌ به‌ خطر مي‌افكند از اينرو بطور گوناگون‌ سرمايه‌ها و نيروي‌كار و منابع‌ توليدي‌ را به‌ نيروي‌ فسادكننده‌ بدل‌ مي‌كند اگر هم‌ نتواند حداقل‌ خنثي‌ مي‌كند فقدان‌قانونمندي‌ پايدار موجب‌ مي‌گردد اين‌ رسم‌ عمومي‌ گردد مافياي‌ اقتصادي‌ خود را اصل‌ و مردم‌ وزمين‌ و منابع‌ و نسلهاي‌ آينده‌ را فرع‌ مي‌داند و هر وقت‌ موجوديت‌ خوبش‌ را در خطر بيند در فسادانسان‌ و طبيعت‌ و منابع‌ آن‌ ذره‌اي‌ درنگ‌ نمي‌كند.
حق‌: زمين‌ و منابع‌ آنرا از آن‌ عموم‌ بشري‌ مي‌شناسد حق‌ همه‌ نسلهامي‌ شناسد و فساد آن‌ را حرام‌ وانحصاري‌ اقتصادي‌ را از اسباب‌ فقر و عقب‌ ماندگي‌ و تورم‌ مي‌داند و حاكميت‌ اقتصاد ربوي‌ در بانكهارا اساس‌ ركود توليد وام‌ الفساد اقتصادي‌ مي‌شناسند و با آن‌ مبارزه‌ دائمي‌ كرده‌ است‌ و مي‌كند.
بعد فرهنگي‌
1 ـ باطل‌: جانبدار مبداء كتمان‌ (سانسور) به‌ عنوان‌ منشأ همه‌ چيز است‌.
حق‌: اين‌ مبداء را بطور قاطع‌ نفي‌ مي‌كند و بيانگر و خواستار آزادي‌ بيان‌ و قلم‌ و اجتماعات‌ و چاپ‌ ونشر است‌
باطل‌: خارج‌ از موازنه‌ شرك‌ يعني‌ رابطه‌ زور كه‌ در آن‌ انسان‌ يا مطلق‌ فعال‌ و يا مطلق‌ منفعل‌ است‌رابطه‌اي‌ را به‌ رسميت‌ نمي‌شناسند.
حق‌: بيان‌ موازنه‌ توحيدي‌ و رابطه‌ انسان‌ و خداست‌ يعني‌ تنها رابطه‌اي‌ را پايه‌ قرار مي‌دهد كه‌براساس‌ عدم‌ زور مي‌توان‌ بر قرار كرد و براساس‌ اين‌ رابطه‌
الف‌: براي‌ انسان‌ جز سعي‌ و كوشش‌ چيزي‌ را به‌ رسميت‌ نمي‌شناسد و هر موقعيت‌ و امتياز و... كه‌ زورتحصيل‌ شده‌ باشد غيرقانوني‌ مي‌شناسد به‌ بيان‌ ديگر تنها يك‌ پايه‌ را قانوني‌ مي‌داند و آن‌ پايه‌ نسبي‌بودن‌ و فعال‌ بودن‌ است‌.
ب‌: در امكان‌ آن‌ همه‌ را برابر مي‌شناسد و با هر گونه‌ مانع‌ سياسي‌، اجتماعي‌ و اقتصادي‌ و فرهنگي‌ كه‌اين‌ برابري‌ را مختل‌ كند مبارزه‌ مي‌كند
ج‌: از آنجا كه‌ رابطه‌ انسان‌ و خدا مستقيم‌ است‌ هر انساني‌ را امام‌ و پيش‌ آهنگ‌ تلقي‌ مي‌كند
2 ـ باطل‌: عقيده‌ را تابع‌ نيازهاي‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ مي‌داند و جز اين‌ نمي‌تواند باشد زيرامقام‌ مطلق‌العناني‌ با وجود حاكميت‌ عقيده‌ نه‌ تنها تراكم‌ و تكاثر نمي‌يابد بلكه‌ نطفه‌ نمي‌بندد ازاينروست‌ كه‌ در جريان‌ تاريخ‌ باطل‌ همواره‌ كوشيده‌ است‌ اختيار تأويل‌، تفسير، تفقه‌ اجتهاد و فتواي‌ديني‌ را بدست‌ آورد هر وقت‌ اين‌ فاجعه‌ رخ‌ داده‌ است‌ با پيدايش‌ نيروهاي‌ قيام‌ گر حق‌ جايگاه‌ و بيان‌اصلي‌ خود را از نو بدست‌ آورده‌ است‌.
حق‌: جانبدار حاكميت‌ عقيده‌ بر اعمال‌ مقامات‌ كشوري‌ و بخصوص‌ بر ولي‌ امر است‌.
3 ـ باطل‌: يكي‌ از صحنه‌هاي‌ اصلي‌ مبارزه‌ حق‌ و باطل‌ تصدي‌ مصدر قانونگذاري‌ است‌ باطل‌ بر دوام‌كوشيده‌ است‌ اختيار قانونگذار را بدست‌ آورد به‌ سخن‌ ديگر كوشيده‌ است‌ به‌ بي‌ثباتي‌ منزلتها جنبه‌قانوني‌ بدهد چنان‌ شود كه‌ قول‌ و فعل‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ جنبه‌ قانون‌ پيدا كند و وي‌ منشأقانون‌ بشود و هر حرفي‌ را زد و هر عملي‌ را كرد فوراً جنبه‌ قانوني‌ پيدا كند و خود را مافوق‌ قانون‌بداند.
حق‌: جانبدار تعلق‌ قانون‌ براي‌ خداست‌ و جامعه‌ به‌ عنوان‌ خليفه‌ الله سرنوشت‌ جامعه‌ را خود بدست‌دارد ولي‌ امر و قاضي‌ القضات‌ مجري‌ قانون‌ و تابع‌ آن‌ هستند و قانون‌گذاري‌ بايد بر پايه‌ اصول‌ دين‌اسلام‌ بدست‌ نمايندگان‌ واقعي‌ مردم‌ باشد نه‌ مجلس‌ فرمايشي‌ كه‌ اول‌ تعيين‌ مي‌كند و بعد از مردم‌بيعت‌ مي‌طلبند (شوراي‌ سقيفه‌ در صدر اسلام‌ و شوراي‌ نگهبان‌ امروز تعيين‌ كنندگان‌ مجالس‌ و...هستند)
4 ـ باطل‌: باطل‌ براساس‌ مدار قرار دادن‌ خود جانبدار شرك‌ عملي‌، يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ درنتيجه‌ مبلغ‌ جبر و تفويض‌ است‌، خود را مطلق‌ فعال‌، مردم‌ را مطلق‌ منفعل‌ مي‌داند نشانه‌ ازخودبيگانگي‌ هر ديني‌ و تبديلش‌ به‌ ابزار زورمداري‌ همين‌ گرايش‌ به‌ جبر و تفويض‌ است‌ چنانكه‌مسئله‌ جبر و تفويض‌ با معاويه‌ به‌ قلمرو اسلامي‌ راه‌ جست‌ اين‌ عقيده‌ هر اختياري‌ را از جامعه‌ سلب‌مي‌كند و در عمل‌ مقام‌ ولايت‌ را فعال‌ مايشاء (تفويض‌ از جانب‌ خود به‌ همين‌ دليل‌ امروز مي‌گويندمقام‌ رهبري‌ را خدا تعيين‌ مي‌كند نه‌ مردم‌) مي‌داند.
حق‌: با اين‌ جبر و تفويض‌ مخالف‌ است‌ اصول‌ حق‌ با آن‌ آشتي‌ناپذير است‌ حق‌ انسان‌ را صاحب‌اختيار نسبي‌ و فعال‌ مي‌داند و بنابر آن‌ تنها در رابطه‌ با خدا كه‌ مطلق‌ و فعال‌ است‌ اما مطلق‌العنان‌نيست‌ و مطلق‌ منفعل‌ هم‌ وجود ندارد، انسان‌ را تعريف‌ مي‌كند و انسانها مي‌توانند نسبت‌ يكديگرنسبي‌ و فعال‌ گردند در نتيجه‌ جامعه‌ از آدمهاي‌ نسبي‌ و فعال‌ تشكيل‌ مي‌شود انسانهايي‌ كه‌ آزاد ومستقل‌ هستند.
5 ـ باطل‌: جانبدار مطلق‌العناني‌ و حاكميت‌ انحصاري‌ است‌ و دين‌ بازيچه‌ دست‌ آن‌ است‌
حق‌: جانبدار ولايت‌ جمهور مردم‌ ـ و دين‌ را، قانون‌ زندگي‌ و حركت‌ و پويايي‌ مي‌داند.
6 ـ باطل‌: چون‌ بزور اسلحه‌ و چماق‌ نمي‌تواند انديشه‌ و عمل‌ را مهار كند محتاج‌ ذهني‌ كردن‌ مأمورمخفي‌ است‌ طوري‌ كه‌ هر كس‌ در فكر خود آن‌ را احساس‌ كند و از ترس‌ اين‌ مأمور مخفي‌ كه‌ در مغزخود به‌ مراقبت‌ گمارده‌ است‌ هر انديشه‌ و عملي‌ را مخالف‌ مقام‌ مطلق‌العنان‌ بداند كنار مي‌گذاردبدينسان‌ ترس‌ از زور به‌ خمير مايه‌ هر انديشه‌ و عملي‌ تبديل‌ مي‌گردد.
حق‌: هر گونه‌ ترس‌ از هر مقامي‌ را شرك‌ بخدا مي‌خواند و پيام‌ او يك‌ دعوت‌ رسا به‌ مبارزه‌ با همه‌روشهايي‌ است‌ كه‌ بيانگر زورمداري‌ هستند حق‌ انسان‌ را خليفه‌ الهي‌ مي‌شناسد و ترس‌ از هر پديده‌ وهر زوري‌ را خلع‌ از مرتبه‌ خليفه‌ الهي‌ و هيچ‌ شدن‌ است‌ پس‌ مي‌گوئيم‌ تبديل‌ شدن‌ بوسيله‌ و ابزارفساد در دست‌ زورمداران‌ تلقي‌ مي‌شود و بر دوام‌ به‌ انسان‌ يادآور مي‌شود برده‌ ترس‌ خويش‌ مشو ـمبارزه‌ با پرستش‌ شخصيت‌ همين‌ است‌ و اين‌ جهاد اكبر است‌.
7 ـ باطل‌: بحكم‌ مطلق‌العناني‌ انديشه‌ و عمل‌ آدميان‌ را در مدار بسته‌اي‌ محبوس‌ مي‌كند در اين‌مدار، هر ماديتي‌ تنها به‌ نمودهاي‌ ذهني‌ زور تبديل‌ مي‌شود و اين‌ نمودها ناگزير به‌ نمودهاي‌ مادي‌تبديل‌ مي‌شود و.
در اين‌ مدار بسته‌ و بسته‌ به‌ روي‌ هر معنويتي‌، هر نيازي‌ تا مادي‌ نشود در فهم‌ نمي‌گنجد و تا به‌صورت‌ فرآورده‌ و كالا و يا اعمال‌ زور و ارتكاب‌ انواع‌ فجور مصرف‌ نشود ارضاء نمي‌گردد در اين‌ مداربسته‌ ـ جز تبديل‌ همه‌ نيازها به‌ زور فسادكننده‌ هيچ‌ گريز گاهي‌ باقي‌ نمي‌ماند در اين‌ مدار انسانهاهيچ‌ زمينه‌ فكر و عملي‌ جز براي‌ فساد ندارند و در اين‌ فسادگري‌ يكديگر كه‌ ابعاد آن‌ زمان‌ به‌ زمان‌بزرگتر مي‌شود نابرابريها در جامعه‌ زيادتر مي‌شود و در اين‌ مدار بسته‌ حل‌، هر تضادي‌ در گروه‌نابرابري‌ بزرگتر است‌ و اين‌ بزرگتر شدن‌ نابرابريها مدار مرگ‌ هر معنويتي‌ و هر ارزش‌ است‌.
حق‌: جانبدار يك‌ مدار باز استت‌ در اين‌ مدار انسان‌ از پايبند فجور بدر مي‌آيد و هر ماديتي‌ به‌معنويتي‌ تبديل‌ مي‌شود كه‌ بيانگر ارزشهاي‌ الهي‌ (اصول‌ دين‌) هستند در اين‌ مدار تمامي‌محدوديتهاي‌ سير به‌ كمال‌ از پيش‌ پاي‌ فكر و عمل‌ آدمي برداشته‌ مي‌شوند در اين‌ مدار هيچ‌ ماديتي‌به‌ ذهنيتي‌ فسادگر بنابراين‌ به‌ زور تبديل‌ نمي‌گردد در اين‌ مدار انسان‌ از توليد و مصرف‌ كالاهايي‌ كه‌فسادانگيز است‌ بي‌نياز مي‌شود و از اينجا امكان‌ از بين‌ رفتن‌ ندرت‌ (فقر) و نابرابري‌ مادي‌ بوجودمي‌آيد، در اين‌ مدار انسان‌ خود مي‌شود آزاد و سازنده‌، مستقل‌ و برابر، مستقيم‌ و كمال‌ جو مي‌شود ومعنويت‌ از دست‌ رفته‌ خويش‌ را بدست‌ مي‌آورد.
8 ـ باطل‌: و اين‌ همه‌ تضادها ميان‌ حق‌ و باطل‌ در نفي‌ ارزشهاي‌ يكديگر تجلي‌ مي‌كند باطل‌ زور را درتمام‌ نمودهايش‌ ارزش‌ مي‌كند.
حق‌: همه‌ ارزشهاي‌ او را ضد ارزش‌ مي‌شناسد و قدرت‌ در مجراي‌ قدر الهي‌ يعني‌ توحيد را ارزش‌مي‌داند
1 ـ باطل‌: رهبر را به‌ عنوان‌ زور مطلق‌ مي‌شمارد و او را مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ از جانب‌ خدامي‌داند
حق‌: آن‌ رهبر را به‌ عنوان‌ طاغوت‌ مي‌شمارد.
2 ـ باطل‌: پول‌ را ارزش‌ برين‌ مي‌كند و آن‌ را هدف‌ خود قرار مي‌دهد
حق‌: پول‌ را وسيله‌ مي‌شناسد و آن‌ را در رشد انسان‌ به‌ كار مي‌برد
3 ـ باطل‌: خدمت‌گذاري‌ به‌ مظهر مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ را ارزش‌ مي‌كند
حق‌: آن‌ را حرام‌ و عبادت‌ غير خدا مي‌داند.
4 ـ باطل‌: ميزان‌ نزديكي‌ هر كس‌ را به‌ كانون‌ تراكم‌ و تكاثر زور، معيار شأن‌ و مرتبت‌ و ارزش‌ انسان‌مي‌داند
حق‌: دوري‌ از آن‌ را و ضديت‌ با آن‌ را ارزش‌ مي‌كند
5 ـ باطل‌: اطاعت‌ كوركورانه‌ از مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ را ارزش‌ مي‌كند
حق‌: اطاعت‌ از آن‌ را ايمان‌ به‌ طاغوت‌ و كفر به‌ خدا مي‌داند و مبارزه‌ با او را جهاد افضل‌ مي‌نامد وقيام‌ بر عليه‌ او را والاترين‌ ارزشها مي‌شمارد و آن‌ را تقديس‌ مي‌كند.
6 ـ باطل‌: جنگ‌ تجاوز كارانه‌ و غلبه‌ و سلطه‌ بر ديگران‌ را ارزش‌ مي‌كند و براي‌ آن‌ حماسه‌هاي‌آتشين‌ مي‌سازد
حق‌: اين‌ جنگ‌ را تبهكارانه‌ مي‌نامد و آن‌ را مفسد في‌ الارض‌ مي‌داند
و...... و........و بر پاية‌ اصول‌ پنجگانه‌ دين‌ اسلام‌ كه‌ اصول‌ راهنماي‌ انديشه‌ و عمل‌ انسان‌ است‌ ارزشهاي‌ الهي‌ را تاافق‌ بي‌نهايت‌ معنويت‌ بر وي‌ انسان‌ مي‌گشايد.
1 ـ باطل‌:: سلطه‌ جوئي‌ بر جامعه‌ را از راه‌ اعمال‌ زور و خشونت‌ و گرههاي‌ فشار ارزش‌ مي‌داند
حق‌: آن‌ را ضد ارزش‌ مي‌شمارد و توحيد با يكديگر با جستجوي‌ يك‌ هويت‌ جمعي‌ و كاملتر را از راه‌امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر را ارزش‌ برين‌ و جهان‌ مشمول‌ مي‌شوند.
2 ـ باطل‌: اصالت‌ فرد و تفرد فعاليت‌ و حركتهاي‌ رقابتي‌ را در محدوده‌، زور و براي‌ دستيابي‌ به‌ مقامات‌بدان‌ ارزش‌ مي‌دهد و يا اصالت‌ جمع‌ و ايجاد مجموعه‌ انحصار طلب‌ را ارزش‌ مي‌كند.
حق‌: هر دوي‌ آنها را ضد ارزش‌ مي‌داند و توحيد را ارزش‌ برين‌ مي‌شمارد و مبارزه‌ با زور را ارزش‌دائمي‌ مي‌داند و حركتها و مناسبت‌ها را براي‌ عموم‌ مردم‌ مي‌داند انحصار چه‌ فردي‌ و چه‌ گروهي‌ رانفي‌ مي‌كند.
3 ـ باطل‌: رياست‌طلبي‌ را كه‌ از راه‌ زد و بند بدست‌ مي‌آيد ارزش‌ كرده‌ و مقام‌ مطلق‌ العنان‌ را فوق‌ارزش‌ مي‌شمارد
حق‌: امامت‌ و پيشاهنگي‌ را ارزش‌ مي‌داند و همه‌ را مسئول‌ و همه‌ را امام‌ تلقي‌ مي‌كند واين‌ است‌ آن‌جلوه‌گاه‌ توحيد آن‌ جامعه‌اي‌ كه‌ قرآن‌ نويد داده‌ است‌ .
4 ـ باطل‌: ستم‌گري‌ را ارزش‌ مي‌داند و هر كس‌ ستمكارتر باشد او را قاطع‌تر مي‌شمارد
حق‌: ستم‌ كاري‌ را ضد ارزش‌ و آن‌ را نه‌ قاطعيت‌ بلكه‌ قاتليت‌ مي‌داند و عدالت‌ را ميزان‌، موازين‌ ديگرمي‌داند توحيد، بعثت‌، امامت‌ در عدالت‌ تجلي‌ مي‌كنند و اين‌ سخن‌ امام‌ علي‌(ع‌) را بياد مي‌آورد خصم‌ستمگران‌ و يار مظلومان‌ باشد.
5 ـ باطل‌: جستجوي‌ سرنوشت‌هاي‌ فردي‌ يا جمعي‌ را كه‌ در آن‌ اختيارات‌ مطلقه‌ و مرگ‌ناپذير گردد راارزش‌ مي‌داند
حق‌: جائي‌ كه‌ اختيارات‌ مطلقه‌ و مرگ‌ناپذير گردد جهنم‌ مي‌نامد ـ جهنمي‌ كه‌ هيزمش‌ خود آدميان‌ وطعمه‌ آتش‌ انسانيتشان‌ است در عوض‌ حق‌، سرانجامی‌ را ارزش‌ مي‌كند که در آن‌ انسان‌ به‌ طور قطعي‌ از همه‌عوامل‌ انحراف‌كننده‌ رها شده‌ باشد و اصول‌ پنج‌ گانه‌ ارزشهاي‌ الهي‌ بطور قطع‌ حاكم‌ شده‌ باشد و آن‌بهشت‌ جاويدان‌ است‌.

.




موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  عضویت روحانیون در حزب shervin 13 4,928 31_4_1392 . 17:44
آخرین ارسال: kaveh.dadkhah

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

.