حزب و نظام مردسالار
17_3_1389 . 03:09
#1
حزب و نظام مردسالار
گامی فراپیش





دوستان گرامی!
حزب و نظام مردسالار




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
14_9_1389 . 12:00
#2
حزب و نظام مردسالار
اساسنامه مردم سالار برای حزبی با مرام جهان بینی توحیدی


فصل اول – نام حزب ............

بند دوم - حزب ........... از راه كوشش براي تحقق و استمرار هدفهاي جهان بینی توحیدی خويش را از لحاظ انديشه
راهنما در مرامنامه بر وفق مرامنامه در اين اساسنامه تدوين كرده است .

فصل دوم : ارگانها
مجمع عمومي ، هماهنگ كننده ، دايره مالي و دبير خانه چهار ارگان حزب هستند .

.وظيفه هر ارگان در فصل مربوط به آن مشخص مي شود .

فصل سوم : شعبه هاي منطقه اي

بند اول : واحد هاي منطقه اي حزب ، .......... منطقه ( نام منطقه ) ناميده مي شو ند .

بند دوم : حزب ..... تشكلي است كه با قبول و تعهد به مرامنامه و اساسنامه و با حفظ خود مختاري خود ،با تعداد حد اقل دو نفر و با تدوين آئين نامه داخلي خود ، در منطقه بوجود مي آيد
.
بند سوم : آئين نامه هرشعبه منطقه اي نبايدمتناقص بامرامنامه واساسنامه حزب ...... باشد .
تدوين آئين نامه در حوزه عمل خود شعبه ..... منطقه اي است .

بند چهارم :هر شعبه ای با فعاليت خويش ، متعهد به پيگيري اهداف حزب ....... و اجراي مصوبات مجمع عمومي مي باشد .

بند پنجم : هرشعبه منطقه اي از نظر مالي مستقل است .

فصل چهارم : عضو و شرايط عضويت

بند اول : شرط عمومي عضويت در حزب .......... قبول مرامنامه و اساسنامه ان مي باشد و هر شعبه منطقه اي در چگونگي عضوگيري ، مادامي كه ناقض مرامنامه و اساسنامه نباشد ، خود مختار است .

بند دوم : هر عضو حزب ........ ،فعاليتهاي خويش را بر اساس اصول راهنماي مرامنامه و همكاري با ديگر اعضاي حزب ...... جهت مبارزه و تلاش جمعي بر مبناي اساسنامه حزب ....... سازماندهي مي كند .

بند سوم : هر عضو حزب منطقه اي خود به خود حزب ........ محسوب مي شود .

بند چهارم: هر عضو حق اظهار نظر ، انتقاد و بحث در كليه امور حزب ......... را دارا مي باشد .

بند پنجم : هر عضو حزب ....... به عنوان يك عنصرخود آگاه و خود مختار به مسئوليت شخصي خود از حق موضعگيري و اظهار نظر آزادانه عقيدتي – سياسي در داخل و خارج حزب .......
برخوردار مي باشد.

بند ششم : اگر در منطقه اي حزب وجود نداشت . فرد يا افرادي مايل به عضويت در حزب ..... و يا تشكيل حزب ..... جديدي در منطقه بودند ، تصميم خود را به دبير خانه حرب ..... اعلام مي كنند .

فصل پنجم : مجمع عمومي
بند اول –:گرد همائي و نشست اعضاء حزب ........براي بررسي امور ، تصميم گيريها و برنامه گذاري كلي مجمع عمومي ناميده مي شود .

بند دوم :مجمع عمومي ارگان برنامه گذار و تصميم گيرنده حزب ..... است ,.
بند سوم : مجمع عمومي حد اقل دو بار در سال تشكيل مي گردد . در صورتي كه نصف اعضاء مجمع عمومي ضرورت نشست فوق العاده اي را تشخيص دهند ، گروه هماهنگ كننده موظف است در اسرع وقت حزب ... را در جريان قرار دهد ، تا زمان و محل نشست فوق العاده مشخص گردد .

بند چهارم : اعضاي حزب .....، بايد دو هفته قبل از تشكيل مجمع عمومي ،از طريق روابط عمومی گروه هماهنگ كننده از برنامه كار مطلع گردند .

بند پنجم : نشست مجمع عمومي با حضور بيش از يك دوم اعضاي مجمع عمومي رسميت مي يابد .

بند ششم : تصميم گيريها بر اساس تبادل نظر وتفاهم انجام مي گيرند . بعد از بحث و گفتگو، رأي اكثريت حاضر براي تصميم گيريها، جز در موارد زير لازم است :تغيير اساسنامه محتاج حضور دو سوم اعضاي مجمع عمومي و رأي دوسوم اعضاي حاضر مي باشد . تغيير مرامنامه محتاج حضور چهار پنجم اعضاي حزب و با رای چهار پنجم اعضاي حاضر مي باشد.


بند هفتم : هر عضو حزب حق انتخاب كردن وانتخاب شدن براي قبول مسئوليت در ارگانهاي حزب را دارا مي باشد .

بند هشتم : رأي گير يها در موارد خط مشي ها ، برنامه ريزي ها و تعيين سياستها بطور علني و در مورد اشخاص بطور مخفي انجام مي پذيرد .

بند نهم : اعضاي مجمع عمومي موظفند طرح هاي پيشنهادي و مصوبات را با مرامنامه تطابق دهند و اگر حتي عضوي از حزب بين مصوبات و مرامنامه تناقضي يافت، حق دارد به آن مصوبه اعتراض نمايد .مجمع عمومي در صورت توافق يك سوم اعضاءموظف است به اين موضوع رسيدگي كند .
بند دهم : وظايف مجمع عمومي عبارتند از :
- تعيين خط مشي سياسي و تعيين و تصويب مواضع عقيدتي و سياستهاي كلي و دراز مدت حزب
- طرح پيشنهاد ها ، بررسي و تصميم گيري در باره آنها
-رسيدگي به وضعيت مالي و استماع گزارش مالي و تعيين سياستهاي مالي و انتخاب مسئولين مالي .
- رسيدگي و تصميم گيري در باره تقاضاي عضويت اعضاي جديد مجمع عمومي .
- رسيدگي به گزارش گروه هماهنگ كننده ، تعيين گروه هماهنگ كننده وگروه مشاور . گروه دبیر خانه
- تعيين محل و تاريخ نشست مجمع عمومي .
- تعيين گروه ها و هيئت هاي ويژه .
- تعيين مسئول گروه دبيرخانه حزب .... و حيطه اختيارات وي و نيز تعيين مكان دبيرخانه حزب ....
- رسيدگي به گزارشها ، اعتراض ها و اختلافات بين گروه ها .
- تعيين ميزان حق عضويت اعضاي مجمع عمومي .

بند يازدهم : اعضاي مجمع عمومي

الف- هر شخص بعد از مدتي همكاري با يكي از شعبه ها و بعد از شناخت كافي توسط آن شعبه مي تواند كتبا از طريق حزب منطقه خود و يا مستقيما از طريق دبير حزب .... تقاضاي شركت در نشست عمومي را بنمايد .
ب- اگر در محلي شعبه وجود نداشت ، بعد از معرفي يكي از عضاء مجمع عمومي ،به تقاضاي متقاضي رسيدگي مي گردد .
ج- بعد از معرفي و با موافقت گروه هماهنگ كننده ، متقاضي در دو نشست مجمع عمومي، بدون داشتن حق رأي شركت مي كند .
د – در آغاز سومين نشست ، مجمع عمومي به تفاضاي عضويت در خواست كننده رسيدگي مي نمايد. براي
قبول عضويت ، رأي سه پنجم افراد حاضر در جلسه رسمي مجمع عمومي لازم است .
ه- در صورت فوت يا استعفاءعضويت خاتمه مي يابد .
و- در صورت عدم شركت متوالي غير موجه ) حد اقل دوبار( يكي از اعضاء، مجمع عمومي مجاز است ، عضويت عضو مذكور را در مجمع عمومي، مورد بررسي مجدد قرار دهد .
ز- اعضاء مجمع عمومي، بنا بر وسع مالي موظف به پرداخت مبلغي در هر ماه، به صندوق ارگان حزب ... مي باشد.

فصل ششم : گروه هماهنگ كننده

بند اول :بمنظور هماهنگ نمودن فعاليتهاي حزب .. و جهت اجراي هر چه سريعتر و دقيق تر مصوبات مجمع عمومي به مدت حد اكثردوسال،گروه هماهنگ كننده توسط مجمع عمومي انتخاب
مي گردد .

بند دوم : گروه هماهنگ كننده در مدت مسئوليت خود عهده دار هماهنگ كردن كار هاي اجرائي بين شعبه ها ، تنظيم ارتباط بين شعبه ها ، اعلام مواضع ، صدور اعلاميه و مكاتبات با ساير گروههاي سياسي در خط استقلال و آزادي مي باشد .

بند سوم : افرادگروه هماهنگ كننده تصميم گيرنده در مورد بند دو -مي بايستي به عضويت مجمع عمومي در آمده باشند . در صورت عدم شركت تمامي اعضاي گروه هماهنگ كننده ،نمايندگان گروه هماهنگ
كننده در مقابل مجمع عمومي مسئولند.

بند چهارم :جهت گرفتن موضع ، گروه هماهنگ كننده موظف است ،با سه گروه ديگر موضع خود را در ميان بگذارد.در مجمع عمومي سه گروه - امور مالی – مشاوران -و دبیر خانه انتخاب مي شوند و براي تسهيل كار حد اقل يك مسئول ارتباطي به گروه هماهنگ كننده معرفي مي كنند . عدم مخالفت دوگروه از اين سه گروه ،با مواضع پيشنهادي گروه هماهنگ كننده لازم است . مخالفت هر گروه بايستي بصورت كتبي انجام پذيرد
.
بند پنجم :پس از اتخاذ موضع به ترتيب بالا ، گروه هماهنگ كننده موظف است اين موضع را سريعا به اطلاع گروه هاي ديگر برساند .
بند ششم : حزب .... موظف به تشكيل كميسيونهاي مختلف تخصصي مي باشند گروه هماهنگ كننده موظف به مشورت با اين كميسيونها ، خصوصا در هنگام اعلام موضع در موارد تخصصي است
.
بند هفتم : در مورد اعلام مواضع ، هر شعبه ای مي تواند مواضع پيشنهادي خود را به اطلاع گروه هماهنگ كننده برساند و گروه هماهنگ كننده نيز موظف است پيشنهادات رسيده را در زمان اتخاذ موضع به سه گروه ديگر مطرح و سپس تصميم گيري نمايند .

بند هشتم : در صورتي كه جمعي ياگروهي خارج از حزب ..... ، مايل به همكاري با حزب...... گرديد و با يكي از شعبه ها تماس برقرار كرد ، شعبه مربوطه موظف است گروه هماهنگ كننده را در جريان امر قرار دهد و گروه هماهنگ كننده موضع را به اطلاع سايرشعب برساند.

بند نهم : گروه هماهنگ كننده مي تواند در حيطه مسئوليتهايش، برخي از وظايف خودرا به شعبه هاي ديگر پيشنهاد نمايد و در صورت قبول همكاري شعب ديگر، همچنان گروه هماهنگ كننده در مقابل مجمع
عمومي مسئول مي باشد .

بند دهم : در صورت عدم امكان انجام مسئوليت ها ، گروه هماهنگ كننده موظف است وظايف خود را به گروه علي البدل كه از طرف نشست عمومي حزب ..... تعيين گرديده ، واگذار نمايد .

بند يازدهم : مخارج گروه هماهنگ كننده مطابق بند مربوط به امور مالي ، تأمين مي گردد .

فصل هفتم : گروه امور مالي

بند اول : حزب ...... از نظر مالي متكي به حق عضويت ، در آمد ها و كمكهاي بدون قيد و شرط منطبق با مرامنامه و اخلاق سياسي مي باشد .
بند دوم : مجمع عمومي براي رسيدگي امور مالي خود ، گروه امور مالي را تشكيل مي دهد .كليه در آمد ها و خرج ها در دفتر مالي اين گروه ثبت مي گردد .
بند سوم : اعضاي گروه مالي سه نفر هستند كه توسط مجمع عمومي به مدت دو سال انتخاب مي شوند . اين گروه در مقابل مجمع عمومي مسئول است .

بند چهارم : گروه امور مالي در هر نشست مجمع عمومي ، موظف به دادن گزارش كتبي مالي به مجمع عمومي است . هر عضو حق دارد از اين گزارش مطلع گردد .

بند پنجم: گروه امور مالي موظف به جمع آوري حق عضويت و كمكهاي مالي مي باشد .

بند ششم : گروه امور مالي طرحهاي سرمايه گذاري به منظور تامين منابع مالي را به مجمع عمومي پيشنهاد مي كند .

بند هفتم : بعد از موافقت مجمع عمومي مسئوليت رسيدگي به طرحهاي مالي با دايره امور مالي است .

بند هشتم :ارگانهاي حزب ....... هزينه هاي مربوط به مصوبات مجمع عمومي را به گروه امور مالي گزارش مي كنند و اين گروه مسئول پرداخت هزينه مي شود .

بند نهم : مسئولين گروه امور مالي بعد از خاتمه يافتن مدت وظيفه شان در صورت تعيين مسئولين جديد ، دفتر مالي و كليه اطلاعات مربوط به امور مالي را در اختيار مسئولين قرار مي دهند
.
فصل هشتم گروه مشاوران

بند اول : گروه مشاوران مسئولیت مطالعه و پیشنهاد طرح ها برنامه های اینده را به حزب انجام می دهد
بند دوم : گروه مشاوران برای مدت دو سال از طرف مجمع عمومی حزب انتخاب می شوند گروه مشاوران می تواند از میان اعضای حزب کمسیونهای متعدد ی را تشکیل دهد و در زمیه های مختلف انها را مامور به تحقیق در همه امور قرار دهد


فصل:نهم : گروه دبير خانه حزب ......

بند اول : مكاتبات حرب .... با خارج از خود از طريق دبيرخانه حزب ..... انجام مي گيرد .رسيدگي به صندوق پستي و نامه هاي وارده را در اختيار مجمع هماهنگ كننده قرار مي دهد .

بنددوم گروه دبيرخانه موظف به نگهداري كليه اسناد مربوط به حزب .... مي باشد .

بند سوم : محل دبير خانه وگروه مسئول را مجمع عمومي تعيين مي كند .
__
.
21_9_1389 . 22:10
#3
حزب و نظام مردسالار
هر سالاریّتی، با جهان‌زیستیِ توحیدی مغایرست..
.
15_4_1390 . 17:38
#4
حزب و نظام مردسالار
1-آيا آزادى و استقلال دادنى است ؟ يا گرفتنى است؟ ياذاتى است؟




مقاله 1
بسم الله الرحمن الرحيم.
آيا آزادى و استقلال دادنى است ؟ يا گرفتنى است؟ ياذاتى است؟
اگر هر كسى بر آن شود چيزى را بسادگى تعريف كند متوجه مى شود كه ساده ترين تعريف ها نيز نيازمند دانستن اندازه ها و خواص آن چيز است.
اگر اندازه ها و خواص آن چيز معلوم نباشند آن چيز قابل تعريف نمى شود . پديده هاى هستى هر يك اندازه ها و خواص نيروى حياتى و رهبرى دارند پس قابل تعريف هستند _ هستى مطلق خود نيز اگر در بند اندازه ها و خواص بود كه هر پديده دارد به تعريف مى آمد پس هستى مطلق هست و به تعريف نيز در نمى آيد.
اينك حالت فطرى خود را به ياد بياوريم آيا هنگام توليد (در يك كلمه بطور عام) آيا از ياد نمى بريم كه پديده اى از پديده هاى هستی هستيم آيا با هستى مطلق يگانگى نمى جوئيم اگر اين پرسش را هنوز از خود نكرده ايد دوباره به حالت فطرى يعنى حالت خلق يك انديشه ، يك هنر ، يك بيان ، دوستى و عشق در آئيد و در پايان كار از خود بپرسيد آيا فراموش كرده ايد پديده اى از پديده هاى هستى هستيد و آيا با هستى مطلق، يگانگى جسته ايد يا نه .
وقتى از حالت فطرى و كار توليد فارغ شديم خود را در دنياى اندازه ها باز يافتيم موقع يك پرسش ديگرى مى شود به هنگام توليد از كدام زبان استفاده كرده ايم تا اين پرسش را از خود مى كنيم در جا مى گوييم پس زبانى وجود دارد. اينك بكوشيم آن زبان را به زبانى كه به كار مى بريم برگردانيم تا اين كار را نكنيم پى نمى بريم كه آن زبان قابل ترجمه به زبان اندازه ها نيست.
1. دست آورد نخست پرسش و پاسخها اين مى شود كه در حالت فطرى آدمى با هستى مطلق _ يگانگى مى جويد زبان ديگرى به كار مى برد و زمان را نيز بى نهايت گمان مى برد.
پس هستى اندازه دار مثل هستى مطلق خود را بى اندازه مى بيند فقط هر جا زور در كار مى آيد خود را در موانع مى بيند به محض اينكه زور مى رود خود را در بيكران هستى مطلق _ آزاد و مستقل و پايدار و باقى مى بيند . حال ، حالت آزادى و استقلال را با حالت اكراه (زور) مقايسه كنيم از مقايسه اين دو حالت نتيجه بزرگى بدست مى آوريم وقتى به حالت اكراه (زور) در مى آئيم آزادى و استقلال را بيرون نمى كنيم تا جاى آن را به زور بدهيم زيرا مقايسه دو حالت به ما مى فهماند كه با ايجاد زور آزادى استقلال ما را ترك نمى كند در ما مى ماند اين ما هستيم كه از خود بيگانه ميشويم و از خويش غافل مى گرديم از خود بيگانگى همين است به امر ديگرى توجه مى كنيم دلالت مى كند بر اينكه زور آزادى و استقلال را بيرون نمى كند جاى آن را بگيرد و آن اينكه در طبيعت زور نيست اين ما هستيم كه نيرو را در شرک عملی یعنی ثنویت به زور بر مى گردانيم اما آزادى و استقلال پايدار و باقى است و خود به خود هست توجه به اين امر دليل راه مى شود و ما را بر معناى اينكه هستى بر فطرت است و فطرت آزادى و استقلال است عارف مى كند پس زبان آزادى و استقلال _ پايدار و باقى است و آن زبان توحيد است در نتيجه اندازه (قدر) آزادى و استقلال براى اينكه شناخت گردد بايد زبان آن توحيد باشد از اينرو توحيد به درون در آيد و با عامل عصبانيت بجنگد هر اسمى مى توان بدو داد غير از آزادى و استقلال و بالاخره امر چهارمى كه بدان توجه پيدا مى كنيم اين است عامل عصبانيت خود به خود نمى تواند به درون ما درآيد و عمل كند ما خود آن را راه مى دهيم حال فرض كنيد آزادى و استقلال در خود انسان نباشد و ما عامل عصبانيت را به درون راه داده و خود را تحت فرمانش در آورد ه باشيم آزادى و استقلال چگونه مى تواند به درون ما درآيد و عنان از دست عصبانيت بدر آورد مگر نه آزادى و استقلال را نيز ما بايد به درون راه بدهيم و ما تحت امر عصبانيت هستيم بدينقرار اگر آزادى و استقلال فطرى و ذاتى انسان نبود انسان هر حالتى را كه پيدا مى كرد نمى توانست ترك كند آيا هيچ حالتهاى مختلفى را كه در يك روز پيدا مى كنيد شماره كرده ايد اگر انسان فطرت آزاد و مستقل نداشت چگونه ممكن بود در يك روز صد بار تغيير حالت بدهد و هر بار به حالت طبيعى باز گردد اين توجه ها ما را از غفلت بزرگى آگاه مى كند كه تا اين زمان زندگيمان را تباه كرده است.
4.بارديگر آزادى و استقلال را به نور تشبيه مى كنيم اين بار به نورى كه در درون هر ذره هست در درون انسان هست اما فراموش كردنی نيز نيست ايرانيان وقتى از بند زور رهايند و در حالت آزاد و مستقل هستند مى گويند دلم روشن است در واقع دل هميشه روشن است اين با پرده كشيدن بر ديده هاست كه ما دل را تاريك تصور مى كنيم پس آن چيز كه انسا ن را از فطرتش غافل مى كند زور است و زور را ما خود در رابطه با عوامل بيرونى با تغيير جهت دادن به نيرو از قدر توحيدى به تحريف شرك (ثنويت تك محورى) بوجود مى آوريم بدينسان كار ساده است و به دليل سادگيش ما همواره از آن غفلت مى كنيم براى فريب دادن خويش حتى آن را به خويشتن پيچيده نيز مى باورانيم كار ساده است زيرا كافيست جهت شرك را به جهت توحيد برگردانيم نيرو كه در زور تحريف و از خود بيگانه شده بود طبيعت خويش را باز خواهد يافت و پرده از برابر چشمان ما خواهد رفت چند بار كه اين كار را تمرين كرديم _ مطمئن مى شويم هيچ زورى نمى تواند پديده اى از پديده هاى هستى را از آزادى و استقلال خالى كند زيرا آزادى و استقلال و هستى يگانه اند با اين حال از خود مى پرسيم.
5.اگر نور نبود آيا هستى بود _ مى دانيم كه دانشمندان از راه تحقيق دريافته اند كه تاريكى مطلق وجود ندارد زور مطلق نيز وجود ندارد و نه مى توان بوجود آورد زيرا هستى _ نيستى نمى شود . انسان نمى تواند نيرو را به زور مطلق برگرداند زيرا
1 _ پيش از رساندن آن به مرز مطلق خود قربانى آن شده است.
2_ نيرو نيز پديده هستى است در اين پديده نيز آزادى و استقلال هست بدينقرار هستى هست و نيستى نيست و هستى نيستى نمى شود نتيجه اينكه،
الف _ چون آزادى و استقلال هستى انسان است هيچ كس نمى تواند خود را مطلقاً از آن محروم كند بنابراين هيچ وقت دير نيست همواره مى توان با يك عمل ساده كه باز گرداندن جهت شرك به جهت توحيد است طبيعت خويش را باز يافت .
ب_ هيچ كس نمى تواند آزادى و استقلال ديگرى را از او بستاند هر كس گمان كند مى تواند آزادى و استقلال که قدر الهى است يعنى توحيد اندازه اى است كه ما آزادى و استقلال را با حركت در مجراى آن تعريف مى كنيم و اين قدر از توحيد نسبى به سوى توحيد مطلق است و هر اندازه انسان در اين قدر حركت كند و در اين قدر پايدار باقى بماند او در آزادى و استقلالل ميل به بى نهايت مى كند در نتيجه ، وقتى ما آزادى و استقلال را در قدر آن يعنى توحيد و چهار اصل ديگر آن تعريف مى كنيم آزادى و استقلال ميل به بى نهايت (يعنى هستى مطلق يعنى الله مى كند) در نتيجه آزادى و استقلال اگر در قدر خود يعنى اصول پايه و اصول راهنماى خودش قرار گيرد ديگر اندازه بردار نيست و تكامل همين است و كمال مطلوب همين است.
پس پى برديم كه زبان فطرت توحيد است و اين زبان از پس تعريف آزادى و استقلال پايدار و باقى بر مى آيد زيرا تا وقتى انسان از خود بيگانه نشده است زبان توحيد و آزادى و استقلال را درك مى كند و در خود مى بايد در حقيقت تكرار مى كنيم كه اگر در غرب آزادى و استقلال را نبود چيزى مى شمارند براى آن است كه بر پايه شرك يعنى ثنويت تك محورى كه اصول راهنماى آنهاست نمى توانند آن را اندر بيابيند بر اين اصل همان تعريف را پيدا مى كند كه زور آن معنى را دارد و ديگر آزادى و استقلال نيست حال آنكه هر بار ابداع مى كنيم محبت و عشق به معناى توحيد جستن با ديگرى را ابراز ميكنيم هر نوبت توليد مى كنيم اندر مى يابيم كه آزادى و استقلال نبود چيزى نيست بلكه بود است و آن بود _ مقدر است و قدر آن توحيد است نه شرك يعنى ثنويت تك محورى و آن چيز كه گمان رفته است اگر نباشد آزادى و استقلال هست يك چيز بيشتر نيست و آن زور است. و زور همان نيرو است كه از مجراى قدر توحيدى منحرف شده و در مجراى شرك يعنى ثنويت تك محورى تحريف به زور شده است از اينرو در هستى زور وجود ندارد پديده هاى هستى نيرو را با تغییر از توحید به شرک و ثنویت به زور بر مى گردانند و با به كار بردن آن به كسى مى مانند كه خويشتن را در يك تاريك خانه اى زندانى اسير و وابسته و متزلزل و رو به محو شدن قرار مى دهند.
در نتيجه آزادى و استقلال در ذات هر چيز و در ذات انسان است از اينرو آزادى و استقلال ندادنى است و نه گرفتنى بلكه آزادى و استقلال ذاتى هر پديده است و تنها زور ما را از آن غافل مى كند براى اينكه آن را خوب بفهميم مثالى مى آوريم اگر حالت عصبانيت را در خود ايجاد كنيم _ امر نخستين كه اين بار بدان توجه مى كنيم اين است كه خود به خود نمى توان عصبانى شد زيرا بيرون از ما عاملى بايد عمل كند و اين عمل را بر ضد خود بيابيم تا عصبانى شويم.
اينك به امر دوم توجه مى كنيم چون حالت عصبانيت يك حالت فطرى نيست مغز و تمام اندام ما براى باز گرداندن ما به حالت طبيعى دست بكار مى شوند تصور كنيم اگر در خود ما قدرت باز يافتن حالت طبيعى وجود نداشت و نمى توانستيم از عصبانيت بدر آييم از موجودى بنام انسان آيا اثرى بر روى زمين مانده بود.
اينك به امر سوم توجه مى كنيم، اگر آزادى و استقلال مثل يارى بود و بدرون ما مى آمد و ما را از دست عصبانيت خلاصى مى كرد انسان چگونه موجودى مى شد بطور مسلم ممكن نبود و او را موجودى مستقل و آزاد و داراى استعداد تكامل خواند زيرا او بازيچه عواملى بود كه در بيرون او در او عمل مى كنند عاملى كه از بيرون آزادی و استقلال ديگرى را سلب كند برخطاست و زيان مضاعف مى كند زيرا يكبار بايد نيرو را به زور برگرداند و در خود به كار برد تا حالت متجاوز را پيدا كند و يكبار نيز بايد نيرو را به زور برگرداند تا به گمان خويش ديگرى را از آزادى و استقلال محروم كند بدينقرار _ ديكتاتورها نگون بخت ترين موجودها هستند _ زيرا در جهل مى مانند و بيشتر از همه خود را ويران مى سازند پس آيا اين سخن كه استبداد آزادى و استقلال را سلب مى كند خطاست ، آرى خطاست. اگر افراد جامعه اى زور را نپذيرد _ در بيرون آنها زور در وجود نمى آيد و اگر هم در خارج از جامعه ديگران زورى ايجاد كنند _ قابل بكار بردن نمى شود زيرا تا مردمى و ذهنيت متناسب با كار برد زور پيدا نكنند زور در آنها كارگر نمى شود بنابراين در هر جامعه اى استقرار استبداد زمينه در ذهنيت مردم دارد از بداقبالى چنين جامعه اى متوجه دو امر اساسى نمى شود.
الف _ وقتى استبداد مستقر شد نه تنها خود زور مضاعف به كار مى برد بلكه روابط زور در جامعه ميان مردم برقرار مى كند كه در آن صورت هر عضوجامعه يك زورگو و معتاد به زور مى شود و از اينرو جهت عمومى سازندگى _ برابرى _ و تكامل جاى خود را به جهت تخريب _ نابرابرى _ و نقص جوئى مى سپارد.
ب _ چون هيچ استبدادى نمى تواند زور مطلق بوجود آورد پس نمى تواند در سركوب كردن ابدى باشد بنابراين اگر ملتى به تابعيت آن گردن نگذارد و خواهان استقلال و آزادى باشد و هر روز و هر روز بدون خستگى دست به نمايش آزادى و استقلال طلبى بزند و مردم را در تظاهرات و ميتينگ ها جمع كند هر چند در هر بار نيز سركوبگران حمله كنند بايد صبر و مقاومت را پيشه كند و هر چقدر _ سركوبگران دست به خشونت بزند آزادى خواه و استقلال طلب نبايد عكس العمل گردد و متقابلاً دست به خشونت بزند بلكه بايد خود را فعال كند در ابعاد فرهنگى و تبليغاتى و با مصاحبه ها و فيلم بردارى و نمايش اعمال خشونت گران به جهانيان و نيز به جامعه خود آنها را رسوا كند اگر استقامت و پايدارى در نيروهاى آزاداى خواه و استقلال طلب استمرار يابد و سركوبگران بدانند كه دست از خواستن آزادى و استقلال طلبى برداشته نمى شود خسته شده و فرسوده مى شوند و با رسوائى هاى كه برايشان بوجود مى آيد رهبران آنها مجبور به دادن آتش بس مى شوند و حق پيروز مى شود.
پيروزى شما پيروزى همه مردم خاورميانه است و اسلام حنیف پرچم دار حق بوده وخواهد بود به اميد استقرار عملى استقلال آزادى وحاکمیت ولايت جمهورمردم
.
1_5_1390 . 03:07
#5
حزب و نظام مردسالار

جدائی دین و ایدئولوژی از دولت امری ضروری برای مردم سالاری است اما جدائی دین و ایدئولوژی از حکومت و سیاست امری غیر ممکن است


شعار دادن ان نشان از بی اطالاعی است


1- نظر ائمه آل محمد راجع به شورا(حاکمیت ولایت جمهورمردم )


از زمانهای قدیم پس از اینکه بنام مسیحیت در اروپا آن دیکتاتوری سیاه برقرار شد کسانی پیدا شدند که برای نجات انسانها دین را عامل بد بختی انسانها دانستند و آن را افیون توده ها خواندند تقصیری هم نداشتند انچه که بر سر مردم می آمد از طرف کسانی اعمال می شد که خود را متولیان دین و مبلغین آن می دانستند وبنام خدمت به خداوند و خلق خداوند حکومت می کردند همان کاری که امروز ملاهای ایران انجام می دهند سئوال اینجاست چرا از حکومت بنی امیه و بنی عباس اینقدر به بدی یاد نمی شود جواب این است
1-حاکمان بنی امیه و بنی عباس خود از افراد عادی بودند وهیچگونه ادعای خدمت به دین را هم نداشتند همانطور که معاویه پس از بدست گرفتن حکومت به مردم گفت من با شما نجنگیدم تا نماز بخوانید و روزه بگیرید و حج بروید و...و من فقط می خواهم برشما حکومت کنم در نتیجه حکومتهای انها هرگز کاری براعمال دینی مردم نداشتند و به زور مردم را دیندار نمیکردند از اینرو اگر کسی بر حکومت آنها کاری نداشت آنها هم با او کاری نداشتند پس نسبت به اعمال عبادی دینی و لباس پوشیدن و رفتار مردم نسبت به یکدیگر آزادی اندکی برقرار بود و اگر کسی پیدا می شد نسبت به فهم دینی هم انتقادی می کرد کاری بر او نداشتند
2-از اینرو حکومت آنها همیشه از طرف عالمان واقعی ( مثل ائمه آل محمد ) مورد انتقاد بودند و تا انجائی که بر اساس حکومت ضرری نداشت حتی میان عالمان جیره خوار و عالمان منتقد بحث و جدلهائی هم در حضور آنها برقرار می شد مناظرات امام جعفر صادق (ص) و امام رضا (ص) از این مورد است و نیز بحث های میان همه ادیان بر گزار می کردند در نتیجه مرد م عادی هم احساس خفگان نمی کردند ودر این زمان است که در زمینه های بسیاری از علوم پیشرفتهای هم شده است طوری که بعضی از مسلمانان نسبت به این دوران احساس افتخار هم دارند
3- و اگر کمی هم به عقبتر برگردیم به دورانی می رسیم که ابوبکر – عمر- عثمان (رض) و علی (ع) حکومت کردند که دروان طلائی حکومت اسلامی است طوری که از پیامبر (ص) روایت شده است ( الخلافه فی امتی ثلاثون سنه ثم بعد ذالک الملوک= خلافت در امت من 30 سال است سپس بعد از ان پادشاهانند ) در نتیجه حکومتهای بنی امیه و بنی عباس پادشاهان بودند ومورد تائید پیامبر)(ص) واقع نشده است اما این چهار خلیفه را خلفاء امت نامیده است سئوال اینجاست به چه دلیل اینها از طرف پیامبر (ص) خلفاء امت نام گرفته اند جواب این است
4- هر چهار خلیفه در یک شورا از طرف مردم انتخاب شده بودند و خلیفه امت بودند هر چند در چگونگی اجرای شورا نقد و بحث است اما اصل شورا را پذیرفته بودند یعنی حاکمیت و ولایت را از ان جمهور مردم می دانستند حتی علی (ع) در نامه های که به معاویه می نویسد دلیل حقانیت خود را استناد به رای مردم می کند و می گوید همان مردمی که خلفاء پیشین را انتخاب کرده بودند مرا هم در شورا انتخاب کرده اند و خود ببینید امام علی چگونه به حکومت رسیده است و چگونه حکومت را ترک کرده است
در اینجا ابتداء به چگونگی به حکومت رسیدن امام علی (ع) و نظر او را در باره شورا (حاکمیت ولایت جمهور مردم ) و بقیه ائمه آل محمد می آوریم سپس به رابطه دین و دولت و حکومت و سیاست می پردازیم هر چند که پیامبر علی (ع) را در غدیرخم بعنوان ولایت خاص در ادامه رسالت و لایق ترین فرد معرفی کرد بود ) اما علی (ع) هیچ وقت در رسیدن به مقام حکومت به غدیر خم استناد نکرده است بلکه بر لیاقت های خود استناد می کرد و باین اعتراض داشت که چرا در غیاب او، به جای شواری عمومی، در ثقیفه اقلیتی گرد آمده و مقامات دولتی را میان خود تقسیم کرده اند. در حالی که او مشغول غسل و کفن رسول الله (ص)بود . دانستنی است که ابن عباس و ابوسفیان نزد علی (ع) آمدند و گفتند: بیا ما با تو بیعت کنیم اگر بپذیری احدی نمی تواند با خلافت تو مخالفت کند. زیرا ما دو رئیس دو تیره قریش هستیم و او نپذیرفت چرا که حکومت را کسی می باید تصدی می کرد که مردم انتخاب کرده باشند.

كتاب امامه و سياسه _ ابن قنيبه دينورى ص 17
فقال على كرم الله وجهه _ الله _ الله _
پس گفت على كرم الله _ خدارا _ خدارا
يامعشر المهاجرين لا تخرجوا سلطان محمد فى العرب عن داره و قعر بيته الى دوركم و قعور بيوتكم
اى جماعت مهاجر بيرون نكنيد سلطان محمد را در عرب از خانه اش و قعر خانه اش و به قعر خانه هايتان
ولاتدفعوا اهله عن مقامه فى الناس و حقه فو الله يا معشر المهاجرين _ لَنحن احق الناس به _ لانا اهل البيت _ و نحن احق بهذا الامر منكم
و بيرون نكنيد اهلش را از مقامش در مردم و حقش پس سوگند به خدا اى جماعت مهاجر البته ما سزاوارترين مردم به آن هستم همانا ما اهل البيتیم و ما سزاوارترين به اين امر هستيم از شما .
ما كان (1) فيننا القارى لكتاب الله _ (2) الفقيه فى دين الله _ (3) العالم بسنن رسول الله(4) للضطلع بامر الرعيه _ (5) المدافع عنهم الامور السئيه _ (6) القاسم بينهم بالسويه و الله انه فينا _ (7) فلا تتعبوا الهوى _ (8) فتضلوا عن سبيل الله _ (9) فتزداد من الحق بعداً فقال بشير بن انصارى
آيا نبود در ما قرائت كننده قرآن _ فقيه در دين خدا _ عالم به سنت هاى خدا _ دست دارنده به امر رعيت _ دفاع كنند از ايشان _ تقسيم كنند به عدالت _ سوگند به خدا همانا در ماست _ پيروى نكنيد هوا را _ پس گمراه مى شويد از راه خدا كه دور مى كند شما را از حق پس گفت بشير بن انصارى.
لو كان هذا الكلام سمعته الانصار يا على قبل بيعتها لابى بكر مااختلف عليك اثنان _ قال و خرج على كرم الله وجهه _ يحمل فاطمه بنت رسول الله صلى الله عليه و سلم على دابه ليلاً فى مجالس الانصار یسالهم النصره فكانوا يقولون يا بنت رسول الله قد مضت بيعتنا لهذا الرجل
اگر بود اين سخن كه شنيدش انصار از تو يا على قبل از بيعت با ابوبكر هيچ كس مخالف تو نمى شد گفت و خارج شد على كه سوار بود فاطمه بر حيوانى شب ها در مجالس انصار و يارى مى خواست و آنها مى گفتند اى دختر رسول الله گذشت بيعت ما به اين مرد.
و لو اِن زوجك و ابن علمك سبق الينا قبل ابى بكر ماعدلنا به فيقول على كرم الله وجهه افكنت اَدع رسول الله صل الله عليه وسلم فى بيته لم اَدفنه و اخرج انازع سلطانه؟ فقالت فاطمه ماصنع ابولحسن اِلاّ ماكان ينبغى له _ و لقد صنعوا ما له حسيبهم و طالبهم .
و اگر زوجت و پسر عمويت زودتر از ابوبكر مى آمد همه موافق او بوديم پس على گفت آيا بايد رسول الله را مى گذاشتم در خانه اش و دفن نمى كردم و دنبال حكومت مى آمدم پس گفت فاطمه كارى نكرد ابولحسن مگر سزاوار بود و البته كردند آنچه كه مى خواستند
شرح:
در اين جا واقعه تاريخى مطالب بيان شده كه امروز هم در بعضى از انتخابات ها ممكن است رخ دهد البته انتخاب ابى بكر با عجله صورت گرفته بود اما اين كه حاكم اسلامى بايد با راى مردم انتخاب شود حرفى ندارد از اينرو على (ع) در
1. شماره هاى ا تا 6 لياقت هاى خود را بيان مىكند و حرفى از اين نيست كه پيامبر مرا تعيين كرده بود و ديگران حق مرا غصب كرده اند.
2. در شماره 7_8_9 _ مردم را ملامت مى كند چرا در غياب من انتخابات كرده ايد در واقع شوراى انجام شده غير صحيح مىداند نه اينكه شورى نباشد .
3. در شماره 10 _ 11
با فاطمه به درب خانه هاى انصار مى رود و راى می طلبد و انصار مى گويند اگر سبقت گرفته بودى بر ابى بكر كسى با تو مخالفت نمى كرد و ابوبكر بر تو سبقت گرفت اين همان كارى بود كه پيامبر فرموده بود ممكن است صورت گيرد كه شد شوراى صحيح آن است كه همه كانديدا همزمان حضور داشته باشند و مردم از ميان آنها يكى را انتخاب كنند و كسى كه اكثريت را در راى گيرى جماعت به دست آورد حاكم بر جامعه مى شود و معنى جماعت اين است كه همه حزبها و گروهها و مذهب ها و مرامها بايد در انتخابات حضور داشته باشند و الاّ به يك مذهب يا مرام يا حزب يا گروه جماعت گفته نمىشود از اينرو همواره على (ع) لياقت خود بيان مى
كرد
در خطبه شقشقيه نهج البلاغه مى فرمايد خطبه 3.
اما والله لقد تقمصها فلان و انه ليعلم اِن محلى منها (حكومت) محل القطب من الرحى ينحدر عن السيل و لايرقى الى الطير
اما بخدا سوگند البته پوشيد فلانى و او مى داند همانا محل من از حكومت محل قطب آسياب است مى ريزد از من سيل (حكمت) و نمى رسد به من پرنده ای( در اوج).
و در كافى ج 2 ص 128 _ امام باقر مىفرمايد:
اِن الامام على لم يدع الى نفسه و انه اَقّر القوم على ما صنعوا و كتم امره
همانا امام على براى خود نخواست (حكومت را) و اقرار كردند قوم بر كارشان و على پنهان كرد امرش را
از اينرو در كتاب الشافى فى الامامه ص 42 ج 3
قال على (ع) لابى بكر و الله ما نفسنا عليك ماساق الله اليك من فضل و خير
گفت على به ابوبكر بخدا سوگند مسابقه نداديم با تو آنچه را خدا براى تو داد از فضل و خير
(و لكن نظن اِن لنا فى هذا الامر نصيباً استبدد به علينا ) و خاطب المسلمين قائلاً (انه لم احبسنى عن بيعه ابى بكر اِلاّ اَن اكون عارفاً بحقه و لكنا نرى انّ لنا فى هذا الامر نصيباً استبداد به علينا ) ثم بايع ابابكر فقال المسلمون : اصبت و احسنت
ولى همانا گمان مى كرديم همانا بهره اى هم براى ماست استبداد شد بر من و گفت به مسلمانان (مانع نشد به بیعت ابوبکر مگربود عارف به حق ابى بكر)و مى بينيم همانا براى ما در اين امر بهره اى بود كه استبداد شد بر من ) سپس بيعت كرد با ابوبكر پس مسلمانان گفتند درست به هدف زدى درود بر تو)

از اینر و می بینیم که علی به خود شوری اعتراض نمی کند به چکونگی بر گذاری شوری اعتراض دارد چیزی که خو ابوبکر هم ان را تایید کرد و گفت ( بیعتبی کانت فله - بیعت من با عجله بود )

كتاب سليم بن قيس هلالى ص 182 و بحارالانوار مجلسی ج 8 ص 555 چاپ حجرى قال على (ع)
الواجب فى حكم الله و حكم الاسلام على المسلمين بعد مايموت
واجب است در حكم خدا و حكم اسلام بر مسلمين بعد از آنکه مرد .
امامهم او يقتل ضالاً كان او مهتدياً مظلوماً كان او ظالماً
رهبرشان یا كشته شد -هدايت يافته بود يا گمراه- مظلوم بود يا ستمگر.
حلال الدم او حرام الدم اَن لايعلموا عملاً و لايحدثوا حدثاً
حلال زاده باشد- يا حرام زاده - اینکه عمل نكنند عملی را - و حادث نكنند حادثه ای را
و لايقدموا يداً او رجلاً و لايبدوا بشىُ قبل ان يختاروا لانفسهم اماماً عفيفاً عالماً ورعاً عارفاً بالقضاء و السنه

و اقدام نکنند با دستى و پائي و شروع نکنند به چیزی- قبل از اينكه انتخاب كنند براى خودشان رهبرى را كه عفيف و عالم با ورع عارف به قضاوت و سنت باشد.

بعد از مقتل عثمان وقتى كه شورشيان آمدند پيش امام على _ به آنها گفت اين كار به شما ربطى ندارد مردم بايد خليفه را انتخاب كنند.
تاريخ طبرى ج 3 ص 427 _ 435_ 450
قال على (ع) ليس هذا اليكم … هذا للمهاجرين و الانصار من امّرّه اولئك كان اميراً
گفت على (ع) _ نیست اين امر برای شما - اين امر به مهاجرين و انصار مربوط است هر كس را كه امير قرار دهند آنها - باشد امير.
و عندما جاءه المهاجرين و الانصار فقالوا امدد يدك نبايعك دفعهم
و وقتى كه آمدند بسوی او مهاجرين و انصار -پس گفتند دراز کن دستت را بيعت می كنيم با تو (اى على) پس رد كرد ایشان را
فعاودوه و دفعهم ثم عاودوه فقال (دعونى و التمسوا غيرى اعلموا انى اِن اجبتكم ركبت بكم ما اعلم …
پس دوباره آمدندش و رد كرد ایشان را سپس آمدند او را پس گفت (ول كنيد مرا و بجويد ديگرى را و بدانيد همانا من اگر اجابت كردم سوار کنم شما را به آنچه که علم دارم ……

و اِن تركتمونى فانا كاحدكم و لعلى اَسمعكم و اطوعكم لِمن و ليتموه امركم و انا لكم وزيراً خيرلكم منى اميراً ) و مشى الى طلحه و الزبير فعرضها .
و اگر ترک كنيد مرا . پس من مثل يكى از شما هستم و شايدمن شنونده تر و مطيع ترم براى كسى كه ولايت داديد او را به کارتان و من برای شما وزير باشم بهتر است برای شما از منی كه امير باشم ) و رفت به سوى طلحه و زبير و عرضه كردش (حكومت را)
عليهما فقال من شاء منكما بايعته فقالا : لا الناس بك ارض.
بر آن دو و گفت هر بخواهد از شما دو نفر من با او بيعت می كنم و گفتند آن دو- مردم به تو راضی ا ند.
قال على (ع) فاَمهلوا تجتمع الناس و يتشاورن
گفت على (ع) پس مهلت بدهيد مردم تا جمع شوند مردم و مشورت كنند.
قال على (ع) ايها الناس عن ملاءٍ و اُذُنٍ اَمرُكم هذا ليس لِاَحد حقٍ اِلاّ مَن اَمرّتُم.
و گفت على (ع) اى مردم ، اى جماعت و اجازه دهید امرتان را - اينکه نيست برای كسی حق.مگر شماامیر قرار دادید
و اخيراً قال لهم (فان بيعتى لاتكون سراً و لاتكون الاّ عن رضى المسلمين ولكن اَخرج الى المسجد فمن شاء اَن يبايعنى فليبايعنى.
و بالاخره گفت برای ایشان( همانا بيعت من نبايد سرى باشد و نباشد مگر از رضايت مسلمين و بنا براین مى روم مسجد پس هركس خواست بيعت كند با من پس بيعت كند مرا .)
وقتى كه طلحه وزير در جنگ جمل حاضر شدند على (ع) يادآورى كرد بر آن دو كه بيعت شكسته ايد .
قال على (ع) بايعتمانى ثم نكْثتما بيعتى.
گفت على (ع) بيعت كرديد مرا سپس شكستيد شما دو نفر بيعت مرا.

بنابراين از ديدگاه محمد و آل محمد حكومت براى هيچ كس حاصل نمى شود مگر مردم برپايه شوراى عمومى او را انتخاب كنند انتخابى كه كانديد شدن آزاد و انتخاب كردن آزاد باشد از اينرو وقتى به معاويه نامه نوشت به بيعت مردم اشاره كرد و از او دعوت كرد بر خليفه قانونى تمرّد نكن.

نامه امام على (ع) به معاويه نهج البلاغه .
اما بعد … فان بيعتي بالمدينه لزمتك و انت بالشام لانه بايعنى
اما بعد پس همانا بيعت من در مدينه لازم است بر تو و تو در شام هستى براى اينكه بيعت كردند با من.
القوم الذين بايعوا ابابكر و عمر و عثمان ، فلم يكن للشاهد اَن يختار
قومی كه بيعت كردند ابابكر و عمر و عثمان را پس نبود برای حاضران اینکه انتخاب کنند کسی را ) .
و لاللغائب اَن يرد و انما الشورى للمهاجرين و الانصار اذا اجتمعوا
و نه غایب اینکه رد کند- همانا شوراى برای مهاجرين و انصار است اگر اجتماع كردند
على رجل فسموه اماماً كان ذلك لِله رضا
بر كسى و نامیدند او را به امامت - بود آن رضاى خداست.

فان خرج منهم خارج بطعن او بدعه ردوه الى ما خرج منه فان ابى قاتلوه
پس اگر كسى خارج شد از ایشان خارج شونده ای به طعنه زدن يا بدعتی (جنگ مسلحانه) پس برگردانید او را به آنچه که خارج شد از او ( از شورا ) . پس چنانچه خوددارى كرد بكشيدشان( کسی که رای مردم را قبول نکند محارب است ).

على اتباعه غير سبيل المومنين و ولاه الله ما تولى .
برپیروانش است كه راه مومنين را نرفته و خدا ولايت داد آنكه راکه ولايت داد (مردم )

بعد از اينكه عبدالرحمن بن ملجم ضربه زد بر سر امام على از امام على خواستند كه امام حسن را جانشين قرار دهد اما او قبول نكرد و در جواب گفت:
كتاب الشافى ج 3 ص 295 و ودلائل النبوه ج 1 ص 212.
طلبوا اَن يستخلف ابنه الحسن فقال
خواستند از او اینكه جانشین كند پسرش حسن را پس گفت
(لا انا دخلنا على رسول الله فقلنا استخلف فقال لا اخاف اَن تفرقوا عنه كما تفرقت بنى اسرائيل عن هارون ولكن اِن يعلم الله فى قلوبكم خيراً يختر لكم

(نه – همانا ما داخل شدیم بر رسول خدا - پس گفتيم جانشين بگذار پس گفت نه- مى ترسم كه متفرق شوند از او همچنان كه متفرق شدند بنى اسرائيل از هارون.اگر خدا بداند خیری در قلبتان است انتخاب کند برای شما.(کسی را )
و سالوا علياً اَن يشير عليهم باحد فما فعل فقالوا له.
و خواستند على را اینكه اشاره كند بر كسى پس نكرد پس گفتند برای او
اِن فقد ناك فلا نفقد اَن نبايع الحسن فقال لاآمركم و لا انهاكم انتم اَبصر.
اگر بدرستیکه از دست داديمت پس از دست ندهیم ( ان شاء الله) اینکه بيعت كنيم با حسن پس گفت امر نمى كنم شما را و نهى نمى كنم شما را – شما داناتريد (به كارتان).

كتاب مقتل اميرالمومنين _ حافظ ابوبكر.

عن عبدالرحمن بن جندب عن ابيه قال قلتُ يا اميرالمومنين اِن فقد ناك و لانفقدك نبايع الحسن؟ فقال ما آمركم و لا انهاكم فعُدتُ فقلت مثلها فردَ عليّ مثلها.
از عبدالرحمن بن جندب از پدرش گفت _ گفتم ای اميرالمومنين چنانچه از دست داديم ترا و از دست ندهیم (ان شاء الله)با حسن بيعت كنيم -پس گفت امر نمى كنم شما را و نهى نمى كنم شما را پس برگشتم پس گفتم مثلش را - پس رد کرد بر مثلش.
كتاب مختصر بصائر الدرجات _ شيخ حسن بن سليمان.
عن سليم بن قيس الهلالى _ قال _ سمعت علياً يقول و هوبين ابنيه و بين عبدالله بن جعفر و خاصه شيعته (دعوا الناس و ما رضوا لانفسهم و الزموا انفسكم السكوت).

از سليمم بن قيس هلالى گفت _ شنيدم على را مى گوید و او در ميان فرزندانش و بین عبدالله ابن جعفر و خواص شيعيانش بود (بگذاريد مردم را به آنچه که راضى شدند بر خودشان- و ملزم کنید خودتان را به سکوت .)از اینرو وقتى كه امام على (ع) وفات يافت هيچ كس را براى حكومت بعد از خودش تعيين نكرد همانطور كه اشاره شد به قول علی (ع) پیامبر هم کسی برای حکومت تعیین نکرده بود

و امام حسن (ع) برای حفظ شورا با معاویه صلح می کند

کتاب بحارالانوار ج 4 ص 65 علامه مجلسی
و ينابيع الموده ج 2 ص 117 سليمان القندوزى.

بسم الله الرحمن الرحيم
و هذا ماصالح عليه حسن ابن على معاويه ابن ابى سفيان على اَن يُسلم
و اين است آنچه كه صلح كرد براو حسن ابن على بر معاويه ابن ابى سفيان براينكه تسليم كند .
ولايه المسلمين على ان يعمل فيهم بكتاب الله و سنه رسول الله
ولايت مسلمانان رابه (معاويه) بر اینكه عمل كند در ايشان به كتاب خدا و سنت رسول الله
و سيره خلفاء الراشدين و ليس لمعاويه اَن يعهد الى احد من بعده عهداً بل يكون الامر من بعده شورى المسلمين.
و سيرت خلفاء راشدين و نیست برای معاويه (حق) این كه ولی عهد كند فردی از بعد ش به عهدی - بلکه می باشد امر از بعد او به شوراى مسلمانان.
و على الناس آمنون حيث كانوا من ارض الله
و برمردم است كه ايمن باشند بهر جا که باشند از زمين خداوند

وامام حسین (ع) برای حفظ شورا شهید می شود

و تا وقتى كه معاويه زنده بود حتى بعد از وفات امام حسن _ امام حسين بر عليه معاويه اقدامى نمى كرد تا اين كه عهدشكنى كرد و پسر خود را ولى عهد قرار داد و رفت و امام حسين براى برقرارى شورى (حاکمیت ولایت مردم) بر عليه يزد ابن معاويه قيام كرد.
كتاب ارشاد مفيد ص 199.
و قد ظل الامام الاحسين ملتزماً ببيعته معاويه الى آخر يوم من حياه معاويه
و بدرستیکه ادامه داد امام حسين ملتزم به بيعتش معاويه را تا آخر روز از زندگى معاويه.
و رفض عرضاً من شيعه الكوفه بعد وفاه الامام الحسن بالثوره على معاويه
و رد كرد عرضه ای از شيعيه كوفه را بعد از وفات امام حسن (ع) به انقلاب کردن بر علیه معاویه
و ذكر اِن بينه بين معاويه عهداً و عقداً لايجوز له اَن ينقضه
و يادآورى كرد اینكه ميان او و معاويه تعهدى است و قرار دادی است که جايز نيست برای اواینکه بشكندش
و لم يدع الى نفسه اِلا بعد وفاه معاويه الذى خالف اتفاقيه الصلح
و براى خود دعوت نكرد مگر بعد از فوت معاويه آنكه تخلف كرد در صلح نامه( عدم ترک حکومت به شورای مسلمانان ).
و عهد الى ابنه يزيد بالخلافه بعده رفض الامام حسين البيعه له
و ولی عهد كرد پسرش يزيد را به خلافت بعدش - و قبول نكرد امام حسين بيعت را برای يزيد (چون بر پايه شوراى مردمی نبود)
و اَصرّ على الخروج الى العراق حيث استشهد فى كربلا عام 61 للهجره .
و اصرار ورزيد بر بر خروج بسوی عراق (براى دفاع از شورا) بطورى كه شهيد شد در كربلا سال61 هجرت

و امام جعفر صادق (ع) برای حفظ شورا عرضه حکومت از طرف ابو مسلم خراسانی رااز بعد سرنگونی بنی امیه نمی پذیرد و نمی خواست حکومت کودتائی را بدست گیرد


وبالاخر امام رضا (ع) ولی عهدی مامون را نمی پذیرد چون حکومت کودتائی بود اما وقتی مجبور می شود. مامون را به یک آزمون مردمی می کشاند و وقتی مامون محبوبیت امام را در بین مردم می بیند امام را شهید می کند

سیره عملی ائمه آل محمد را در دفاع از شورا (حاکمیت ولایت جمهور مردم) دیدیم و
درست است که ابتداءشورا فقط در پایتخت (مدینه) عمل می شد اما اگر این روند ادامه می داشت جهان اسلام امروز در چه وضعی می بود آیا مهد دموکراسی نمی بود به این دلایل است که دوران خلفاء راشدین را دوران طلائی و روشنائی اسلام نامیده اند چون حاکمیت و ولایت تقریبا از آن جمهور مردم بوده است و

1- آزادی و استقلال فردی در انتخاب دین و انتخاب خلیفه و انتخاب هر چیز دیگر برای هر انسان تامین بود و هیچ کس از دیگری تقلید نمی کرد وهمه موظف به یاد گرفتن دین بودند جامعه مقلد رای و انتخاب ندارد

2 - اسلام دین رسمی دولت نشده بود همه ادیان رسمی بودند هر چندکه پیروانشان کم بوده اند و در هیچ جای قرآن هم نوشته نشده است که دین رسمی دولت اسلام باید باشد بلکه قرآن بر این موضوع تاکید می کند که دولت از آن عموم مردم است ودر میان مردم همه ادیان و مذاهب و مرامها وجود دارند که موضوع سئوال است کمی بعد به ان خواهیم پرداخت

3- جامعه حقوقمند بوده است از جمله این حقوق موارد بالا که ذکر شد ودر دیگر موارد هم که نیازی به ذکر آن نیست
اما چرا ملاهای ایران با وجود نمونه تاریخی حکومت خلفاء راشدین و خصوصا حکومت امام علی (ع) دچار شرک و ثنویت شدند و حاکمیت ولایت مطلقه فقیه انحصاری را برقرار کردند جواب همان است که در مقاله محارب با خدا کیست و مجازات آن چیست داده شد یعنی همانطور که کشیشهای مسیحیت با گرفتن فلسفه و منطق صوری ارسطوئی ولایت مطلقه پاپ را بوجود آورده بودند ملا های ایران هم همان راه را رفته اند و امروز کتاب های درسی رسمی حوزه های علمیه و دانشگاه های ایران گواه آن است مخصوصا دو کتاب فلسفی بدایه الحکمه و نهایه الحکمه و کتاب منطق صوری مظفر که در دسترس عموم مردم است بعد از این مقدمه طولانی به رابطه دین و دولت می پردازیم

2- رابطه دین ودولت وحکومت و سیاست

بعضی ازمردم براین باورند که همه ادیان درمورد اداره جامعه که حکومت تشکیل داده میشود
دستوراتی که می دهنداستبدادی است در اینجا ما با استفاده از قرآن می خواهیم دستورات اسلام راراجع به حکومت مورد بررسی قراردهیم بنظر میرسد اسلام که چکیده همه ادیان است درواقع ازطرف همه ادیان می تواند سخنگو باشد.
حکومتی که درایران برپایه (به ظاهر اسلام ولی بر پایه فلسفه ومنطق صوری ) تشکیل شده است استبدادی است وخیلی ها همین حکومت را همان اسلام میدانند که خداوند در قرآن آورده است ولی اگر به قرآن مراجعه کنیم حقیقت امرروشن خواهد شد. برای اینکه موضوع کاملا روشن وواضح شود باید چند امررا توضیح بدهیم
1- فرق حکومت ودولت - بسیاری ازمردم میان حکومت ودولت هیچ فرقی نمی گذارند وفکرمی کنندحکومت همان دولت ودولت همان حکومت است درصورتی که این دوبا هم فرق دارند
2- وبعضی دیگر جای حکومت ودولت راعوض کرده اند آنچه که بنام دولت میگویند درواقع حکومت است وآنچه به نام حکومت می گویند در واقع دولت است این امردرایران عمومیت دارد مثلا می گویند.
دولت احمدی نژاد درصورتی که احمدی نژ اد یاهر رئیس جمهوردیگری که به سرکاربیاید دولت نیست بلکه حکومت است.

دو آیه در قرآن وجود دارد که راجع به کلمه دولت که به عربی به صورت دولة نوشته میشود صحبت کرده است.

آیه اول این است(تلک الایام ندا ولها بین الناس – سوره آل عمران آیه 140)- این روزگاران رادولت میدهیم درمیان مردم)

کلمه دولت به معنی دست به دست شدن چیزی است بنابراین چیزی وجود دارد که باید بین مردم دست بدست شود آن چیزومهمترین چیزحکومتاست حالا باید پرسید چگونه می شود حکومت را میان مردم دست به دست کرد وهمه حق داشته باشند به حاکمیت برسند این دست بدست شدن حکومت برپایه قانونی عملی می شود که قانون اساسی گفته می شود بنا براین قانون اساسی قانون دولت است با توجه به اینکه درهمین آیه دولت را از آن (ناس=مردم)میداند پس با یک نگاه ساده می بینیم که درمیان مردم انواع دینها مذهبها عقیدهها مرامهاوجود دارند بنابراین- نظرقرآن این است که قانون دولت باید طوری باشدکه به همه این مرامها ودینهاوعقیده ومذهب هاحق بدهد که درآن چیزی که دولت(دست به دست شدن است )دخالت داشته باشند وآن رابدست آورند بنابراین قرآن می گویند دولت ازآن مردم است نمی گوید دولت ازآن چه دینی یامذهبی یا عقیده ای یاگروهی است بلکه دولت (دراینجا به معنی قانون دولت که قانون اساسی است) ازآن همه مردم(ناس) می باشد برای اینکه این کارصورت بگیرد دوحالت وجود دارد

-1یا همه دینها ومذهب ها ومرامها وعقیده ها درقانون اساسی باید به رسمیت شناخته شوند.
-2 یا درقانون اساسی دولت هیچ دین ومرام ومذهب یا عقیده ای رسمی نباشد چون هردو حالت به یک نتیجه می رسدوآن این است که دولت (قانون اساسی) ازآن همه مردم می شود و حقوق همه مرامهاودینها ومذهبها وعقیدهها رعایت می شود اما بهترین راه این آن است که قانون اساسی یعنی قانون دولت نسبت به همه ادیان مذاهب مرامهاوعقیده ها بی طرفباشد

و آیه دوم این است ( کی لایکون دولة بین اغنیا منکم ( سوره الحشر ایه7)تا اینکه نباشد دولت در میان اغنیا از شما )

اغنیاء فقط منظورثروتمندان نیست بلکه غنی در همه چیز از جمله غنای سیاسی اقتصادی فرهنگی اجتماعی وغیره است یعنی دولت نباید از آن فقط نخبگان باشد بلکه دولت ازآن عموم مردم(ناس)باید باشد یعنی
به گروهی از مردم نباید قانون دولت یعنی قانون اساسی امتیاز ویژه انحصاری بدهد مثل ایران امروز که ولایت بطور انحصاری از آن ملا ها است و در میان ملا ها هم از آن فقیه است آن هم بطور مطلقه
که شرک است

نتیجه:نظرقرآن به دولت این است که دولت نسبت به ادیان مذاهب ومرامهاوعقیده ها وگروهها
وقشرها باید بی طرف باشد

سئوال مهم این است قانون اساسی بر پایه چه اصولی باید نوشته شود که شامل همه ادیان و مذاهب و مرامها شود جوابی که قرآن می دهد این است لیقوم الناس بالقسط (سوره حدید آیه 25) تا مردم قیام کنند به قسط
دراینجا نیز مردم (ناس)قیام میکند یعنی از همه انسانها خواسته می شود برپا کنند ه قسط باشند پس باید پرسید قسط چیست جواب اصلی در اینجا نهفته است قسط یعنی(عمل به حقوق وتکالیف)هر انسانی دارای حق وتکلیف است در هرجا شما حقی دارید حتما تکلیفی هم دارید وهرجا تکلیف دارید حتما حق هم دارید یعنی حق وتکلیف ازهم جدائی نا پذیرند .حق وتکلیف ذاتی انسان است به این معنی که انسان حقوقمند خلق شده است و وقتی که حقوق ذاتی خود را به عمل در می آورد در واقع تکلیف خود را نسبت به خود عمل کرده است و وقتی که حقوق دیگران را رعایت می کند تکلیف خود را نسبت به دیگران به عمل در می آورد در اصل تکلیف چیزی نیست جز به عمل در آوردن حقوق خود و دیگران در نتیجه تکلیف صورتی است که محتوای آن حقوق ذاتی انسان است ملاها که قرآن را با فلسفه ومنطق صوری تفسیر می کنند موافق فلسفه و منطق صوری صورت را که تکلیف است دیده اند اما محتوی را که پر از حقوق باید باشد ندیده اند در نتیجه فقه صوری تقلیدی از حقوق خالی شده و فقیه محتوی را با هرچه که پر کند باطل خواهد بود از اینرو فقه صوری تقلیدی . فقه تکلیف مدار شده است و از بحث حقوق انسانها خالی است پس بر پایه قرآن مردم باید قیام به قسط کنند و حقوق خود و دیگران را به عمل در آورند بدون اینکه در نظر بگیرند این انسانها چه اندیشه و چه افکار و چه دینی و چه مرامی دارند چون انسان قبل از ادیان وجود داشته و حقوقمند خلق شده است وادیان برای بیان همین حقوق و در خدمت به انسان نازل شده اند و نه اینکه انسان در خدمت دین باشد و اگر دینی موافق حقوق انسان نباشد در واقع یا تحریف شده است یا از اساس دین باطلی است

نتیجه: نظر قرآن به اصول قانون اساسی که قانون دولت است بدینقرار است قانون اساسی باید بر پایه حقوق و تکالیف ذاتی انسانها نسبت به یکدیگر نوشته شود قانونی که بر پایه حقوق وتکالیف ذاتی انسان ها نوشته شود به همه انسانها با هر دین مرام مذهب عقیده حق می دهد برای بدست گرفتن حکومت نامزد هر مقامی شود
.
اما حکومتی که برپایه حقوق وتکالیف ذاتی انسانها تشکبل شود بر چه مبنایی تشکیل می شود

قرآن دراینجا این جواب را به ما می دهد (وامرهم شوری بینهم - سوره شوری آیه 38)- وکارشان انتخابات در میانشان است )
در نتیجه برپایه حقوق وتکالیف ذاتی انسانها هرانسانی حق دارد با هردین یا مذهب یا مردم یا عقیده ای که داشته باشد برای همه مناسب اداره کردن کشور(حکومت) خود را کاندید کند واین مردم (ناس)هستند که انتخاب می کنند وهر کس راکه انتخاب کردند برای اداره کشور اورابه حکومت می رسانند.
مردم این حق را برای مدت محدودی به حاکم امانت می دهند بنابراین حکومت برپایه بیان قرآن امانت است و رای مردم بمنزله رای خداوند است رای مردم و انتخاب مردم مقدس است چرا که مردم همه بدون در نظر داشتن دین یا مذهب یا مرام ها وعقیده شان جانشین خدا برروی زمین اند چون این جانشینی را قبل از نزول ادیان داشته اند وقتی خداوند خواست جامعه اولیه را خلق کند(آدم وحوا ها را ) فرمود درزمین جانشین قرارمی دهم

( انی جاعل فی الارض خلیفه سوره بقره آیه 33)-هما نا من قرار دهنده ام درزمین جانشینی)
بنابراین رای مردم وانتخاب مردم . رای وانتخاب خداوند است ومقدس ترین چیزبرای خداوند است اما امانت بودن حکومت را خداوند در قرآن فرمود

(ان الله یامرواکم ان تودواالامانت الی اهلها واذا حکمتم بین الناس ان تحکموا بالعدل سوره النساء 58 )

(همانا خداوندامرمی کند که بجا آورید امانت ها را به اهلش وآنگاه که حکومت کردید میان مردم(ناس)اینکه حکومت کنید به عدالت)

نتایجی که ازاین آیه گرفته میشود

-1حکومت امانت است وباید به صاحبان آن یعنی به مردم برگردد پس موقتی است دریک کلمه(جمهوری)است
-2حکومت حق مردم (ناس)است و به هر کسی که بخواهند می توانند به امانت در انتخابات بدهند و جون مردم جانشین خداوند هستنند پس رای وانتخاب مردم رای و انتخاب خداوند است حاکمی که با رای مستقیم مردم انتخاب نشود طاغوت و فرعون است


اما سیاست وسیاست مداری
از دید قرآن هر انسانی حق دارد درسیاست دخالت کنند وعقیده ومرام ودین یا مذهب خود رابه جامعه پیشنهاد دهد اگرمردم به مرام یا عقیده یا مذهب یا دین اوکه برنامه اداره جامعه از آن برگرفته شده است رای دادند وانتخابش کردند می تواند برنامه خودرا حاکم کند از اینجاست که قرآن حکومت اسلام را پیشنهاد می کند ویک سیاست مدار مسلمان اگربرنامه حکومتی خودرا که برگرفته شده ازقرآن است به مردم عرضه کند ومردم به آن رای مثبت بدهندمیتواند حکومت را بدست گیرید وبرای مدتی که مردم آن را تعیین کرده اند برنامه خودرا به اجرا بگذارد این حق را صاحبان همه دین ها ومرامها عقیده ها ومذهبها دارند.
نتیجه این که:
سیاست را نمی توان ازدین یا مرام یا مذهب یا عقیده جدا کرد حتی بی طرف کرد چون هرسیاست مداری برنامه کاری دارد که دین اوست.

ولایت درقرآن

درقرآن سه نوع ولایت وجوددارد؟

1-ولایت مطلقه که از آن خداوند است

2- ولایت خاص که ازآن انبیا واوصیا است که برای تعلیم تبلیغ دین آمده اند

3- ولایت عام که ازآن همه مردم است ودر اداره جامعه با مشارکت همگانی عمل می کنند
-

( انماولیکم الله ورسوله والذین آمنوا- سوره المائده آیه 55 )همانا جزاین نیست که ولی (مطلق)شما خداوند است و(خاص) رسولش و(عام)آنانکه ایمان به(حق)آوردند)

-1 اگردرجامعه ای قانون اساسی برپایه قرآن باشد یعنی قانون اساسی نسبت به ادیان و ومذاهب ومرامها وعقیده ها بی طرف باشد. یعنی هیچ دین و مذهبی رسمی نشود تا دیگر دینها و مذاهب غیر رسمی شده در نتیجه دیکتاتوری بر قرار شود

-2ومردم قیام به قسط (حقوق وتکالیف کنند)

-3وبرپایه شوری(انتخابات)کنند حاکمی که مردم انتخاب می کنند برای مدت محدودی حکومت را به دست می

گیرد بر پایه قران حتی یک غیر مسلمان هم حق دارد با رای مردم به حکومت برسد

وهیچ کس بنام دین یا مذهب یا مرام یا عقیده ای بدون انتخاب مستقیم مردم حق حاکمیت و ولایت بر مردم را ندارد چون طبق ایه قرآ ن ولایت حق ذاتی خود مردم است.

کلام آخر اینکه در قرآن دولت دینی یا دین دولتی وجود ندارد و قانون اساسی باید بر پایه حقوق
انسان که مشترک بین همه انسان ها است نوشته شود و دولت اسلامی به معنی خود کلمه اسلام یعنی دولت سالم - دولتی است که محتوایش حقوق انسان باشد و این دولت در هر زمان و در هر مکان تشکیل شود همان دولت مورد نظر قرآن است و فلسفه منطق صوری ما را با صورت نمائی فریب ندهد و بدنبال اسم نباشیم هم اکنون بسیاری از دو لت ها ی جهان که قانون اساسیشان بر پایه حقوق انسان است دولتهایی در واقع اسلامی هستند بدون اینکه نامشان اسلامی باشد و دولتهای اسلامی خاور میانه نمونه آن دولت ایران است که نه تنها مخالف اسلامبلکه ضد اسلام هستند والسلام



علی محمدی


.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

.