مقالات علی کلائی
13_4_1389 . 00:52
#1
مقالات علی کلائی
سایت علی کلائی





دوستان گرامی!
منتظر دریافت نظرات شما درباره‌ی سخنان علی کلائی هستیم.

ــــــــــــــــــــ

فهرست مقالات :

هنوز به شريعتی محتاجيم
آری ‌این‌چنین است پدر!
و بازهم، آری اینچنین است پدر!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
13_4_1389 . 00:58
#2
هنوز به شريعتی محتاجيم



نام مقاله : هنوز به شريعتی محتاجيم

نویسنده : علی کلایی

موضوع : نقدی بر عنوانِ مراسمِ سالگرد علی شريعتی


زمانی که به نام شریعتی ، تصویر او کلام اومی‌رسم نمی‌دانم چرا پاهایم می‌لرزد. هنوز که هنوز است ۳۱ سال پس از شهادتش نسلی رامی‌تواند و توانایی دارد متحول کند و دیگرگونه سازد.

شریعتی وجدان بیدار جامعه‌ای بود که با گذار از اندیشه صفوی به دنبال احیای اندیشه ناب علوی بود. جامعه‌ای که دریافته بود باید به نوگرایی در دریافتهای دینی اش دست زند و دست ملاء و ملا و مترف که اربابان زر و زوز و تزویرند را از ساحت اجتماعی کوتاه کند. او به دنبال نفی سنت نبود. همانطور که نفی مدرنیته را نیز بر نمیتابید. بلکه تلاشش برای احیا و ایجاد مدرنیته‌ای بومی بود که بر پایه سنت بنا شده باشد. او سنت پالایش شده از خرافات ضد بشری را اصلی می‌دانست که مدرنیته بومی مورد نظرش باید بر مبنای این سنت پالایش شده بنا شود.

شریعتی پروژه اساسی خود را پروتستانتیزم اسلامی می‌دانست. اما برای هم پروتستانتیزم و هم اسلام تعریفی غیر از آنچه مبلغان رسمی می‌گویند قائل بود. اسلام را توحید محور می‌دانست تمامی اصول دینی خود را در طرح هندسی مکتبش بر اصل اساسی ضد طاغوت و استبداد توحید بنا می‌کرد. تضاد اساسی شریعتی با استبداد و استعمار و استحمار بود و پروژه رهاییش مشعل راهی به نام عرفان ، برابری و آزادی. نقشه راه شریعتی برای نیل به جامعه ایده آلش که ایده ال انسان در تمامی ادوار تاریخ بوده است دگردیسی فرهنگی و انقلاب در فرهنگ جامعه ایرانی بود (انقلاب به معنای دگرگونی نه انقلاب سیاسی) و با اعتقاد راستین به آیه شریفه ان الله ما یغیروا بقوم حتی بغیروا ما بانفسهم برای نغییر در ماهیت وضعیت مسلمین و ایرانیان و انسانهای جهان سوم مورد ظلم ابتدا تلاش به ساخت جامعه فرهنگی جدیدی می‌کند.
اما شریعتی مصادره شد. تلاش سیستم سرمایه داری دولتی دهه شصت به نام شریعتی تمام شد. شریعتی که به دنبال سوسیال دموکراسی دینی بود و این میراث را از نخشب فقید دوران حزب مردم ایران به همراه داشت وجه المصالحه دولت فقه محوران دولتی دهه شصت شد. شاگردان همراه شریعتی و میراث داران اندیشه اش هم رحل اقامت در زندان گزیدند. علیجانی ، رحمانی ، ملکی ، قاسمی و بسیاری دیگر به اتهامهای مختلف به زندان رفتند. بماند. داستان هم اندیشان با شریعتی در روزگار دهه شصت یکی داستان پر آب چشم است
اما در دهه هفتاد ناگهان شریعتی تبدیل به مقصر اصلی تمامی تندرویهای دهه اول پس از انقلاب شد. کیانیان که دیروز بنیانگذار و از مسئولین انقلاب فرهنگی بودند و در سپاه و نهادهای انقلابی دولت انقلابی به رهبری آقای خمینی بودند و در دفتر تحکیم دهه شصت در واقع ارگان دانشجویی حاکمیت بودند به منتقدان حاکمیت تبدیل شدند و تمامی تقصیرها را ناجوانمردانه به گردن شریعتی انداختند.

دهه هشتاد نیز این سنت تا امروز ادامه دارد.

اما سال گذشته سمیناری دو روزه چهره دیگری از شریعتی نشان داد. چهره‌ای که سنت گرایان ضد شریعتی و میراث داران ولایتی‌های ضد شریعتی که روزگاری کاسبیشان توهین به شریعتی بود از سویی و لیبرال‌های مسلمان امروز که همان بنیانگذاران وزارت اطلاعات و تندروآن دیروز‌اند نمیخواستند از شریعتی به نمایش درآید. چهره‌ای که نشان داد امروز هم به شریعتی نیاز هست بیش از همه وقت.

در این باب باید به تفصیل سخن گفت و دلم نیامد تا این حد اجمال از آنچه بر شریعتی و میراث او ناجوامردانه رفته سخن نگویم.

اما امسال در ۳۱ امین سالگرد شریعتی شهید در ارشاد همیشه یادگار در ۲۹ خرداد سمیناری در شرف انجام است. عنوان‌اش زن و شریعتی
تصورم این است که در این روزگار باید به بازسازی اندیشه شریعتی بر مبنای اندیشه توحیدی او همت گمارد. قبول که امروز یکی از اصلی ترین مسائل جامعه ما و یکی از جدی ترین جنبشهای اجتماعی ما مسئله زنان و حقوق ایشان و جنبش زنان است. اما سوال اصلی اینجاست. آیا مسئله زنان و ظلمی که بر ایشان می‌رود امری اصیل است یا عرض اموری دیگر ؟ به واقع مسئله و مشکل ظلم بر زنان ایران و اقامه نشدن حق ایشان آنقدر اصالت دارد که ما سالگردی را بعید نیست سال آینده بتوانیم برگزار کنیم به این مسئله بگذرانیم ؟ آیا نمیشد در ۲۲ خرداد امسال در سالگرد اوج گیری دوباره جنبش زنان ایران پس از سالها چنین سمیناری را ترتیب داد. آیا ایام شهادت اسوه زن ایده آل و نماد انسان انقلابی و زن مسلمان که به واقع سیده رجال و نساء عالمین است یعنی حضرت زهرا نمیتوانست محملی برای پرداختن به این موضوع باشد ؟

در ۲ تیرماه امسال نیز وعده برگزاری سمیناری با عنوان زن و نواندیشی دینی داده شده است. اینهم محملی بسیار خوب و قابل تقدیر است تا بتوان مسله زنان را طرح کرد و به راه کارهایی مورد قبول رسید.

اما سالگرد شریعتی از جنس دیگری است. سالگرد شریعتی به اعتقاد این حقیر در ابتدا مراسمی به یاد شریعتی است. چراغی به یاد شریعتی که جماعتی به دنبال فراموشیش هستند را زنده نگه دارد. اگر هم قصد بررسی مطلبی در راستای اندیشه او هست به نظرم باید و می‌بایست پروژه اصلی و اساسی شریعتی طرح و تحلیل شود. پروژه نوگرایی شریعتی بازسازی دینی او و باز تولید اندیشه‌ها بر اساس اصول شریعتی فکر می‌کنم امروز مناسب ترین کار باشد. امروز بیش از سی سال از شریعتی می‌گذرد. هنوز مثلث سه گانه مورد حمله شریعتی بر جان و جهان ما سایه افکن است و حضورش را حفظ کرده است. فکر می‌کنم به جای پرداختن به مسئله‌ای عرضی یعنی مسئله زنان به اصل مشکلات ما بر مبنای اندیشه مترقی شریعتی و بطور کلی چپ دینی (بر اساس اندیشه‌های افرادی چون شریعتی ، نخشب ، طالقانی ، حنیف نژاد و...) بپردازیم.

مسئله زنان و عدم احقاق حقشان محصول جهل اجتماعی از سویی و صلب حاکمیت از سویی دیگر است. نه جامعه ایستا به حرکت درمیآید که عرفش گامی به پیش بنهد و نه حاکمیت به دنبال تغییر است. حاکمیت ما محافظه کارانه پاسدار آنچه هست می‌باشد نه پاسدار آنچه باید باشد. بر ماست که با اصل گرفتن لزوم این تغییر ساخت فرهنگی و اجتماعیمان سوال چگونگی را راه حلمان را اندیشه شریعتی و آن شجره طیبه‌ای که عرض شد جستجو کنیم.

فکر می‌کنم و مصرانه بر این سخن ایستاده ام که در این گاه حساس و در سالگرد شهادت شریعتی باید بر پروژه فکری و فرهنگی او نگاهی دوباره انداخت و نقاط ماندنی و ثوابت اندیشه او استخراج شود. امروز پس از ۳۰ سال آنچه برای ما راهگشاست ، محکمات شریعتی است. باید این محکمات و اصول و مبانی از اندیشه وسیع و دریایی شریعتی استخراج شود. فکر می‌کنم عمل صالح در برخورد با شریعتی این باید نه پرداختن به مسئله‌ای عرضی مانند مسئله زنان.

باز عرض می‌کنم که من منکر تضییع حقوق زنان و مسئله بودن مشکل این نیم جامعه نیستم. اما می‌اندیشم که اصل مشکل زیر بنایی تر از این سخن است و در سالگرد شریعتی باید زیر بنایی تر به مسئله نگریست.

با احترامات فراوان به عزیزان بنیاد فرهنگی و دفتر پژوهش‌های دکتر شریعتی که حق‌داران ما هستند در این وانفسای ممنوعیت اندیشه


تاریخ انتشار : ۲۶ / خرداد / ۱۳۸۷

منبع : سایت خبرنامه گویا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : ۰ بار / شروین
.
13_4_1389 . 01:04
#3
آری ‌این‌چنین است پدر!



نام مقاله : آری ‌این چنین است پدر!

نویسنده : علی کلائی

موضوع : _____


۳۳ سال گذشت. سی و سه سال از خرداد شوم سال ۱۳۵۶ خورشیدی. ۳۳ سال از آن صبحگاه شوم و دیده شدن پیکرت در حالی که چشم به آسمان دوخته بودی. ۳۳ سال است که نگاه‌ات به دور دست‌ها خیره مانده، تا رهایی را برای ‌ایرانیان و برای همه انسان‌ها از هر دین و مذهبی مشاهده کنی. تا رهایی‌ی دین را و مذهب را از چنگال دکان‌داران زر و زور و تزویر ببینی.

۳۳ سال گذشت از روزگاری که فریاد می‌زدی و عرفان و برابری و آزادی را با هم می‌خواستی. از روزگاری که حس می‌کردی که تشیع سیاه صفوی با لشگر روحانیان خود می‌آید و میراث انقلابی‌ی مردمان مظلوم ‌ایران را با خود می‌برد. از روزگاری که صراحتاً اعلام کردی که ما در اسلام روحانی نداریم. روحانی را امری در برابر جسمانی دانستی و گفتی در اسلام آنچه داریم عالم اسلامی است. ۳۳ سال است که بحق پرچم‌دار "اسلام منهای روحانیت" شدی و اسلام با عالمان و متفکرین اسلامی. ۳۳ سال از روزگاری که روحانیت را دستی برای گرفتن و دستی برای بوسیدن می‌دیدی گذشت، و بحق شناخته بودی روحانیت صفوی را. و بحق عالمان اسلامی علوی را مناره‌ای در کویر می‌دیدی و در کنارشان می‌رزمیدی.

آری ‌این‌چنین است پدر! چه، نسل ما که فرزندان معنوی تو‌اند، دیدند آنچه را که از آن بیم می‌دادی. دیدند که به نام خدا و دین، علی و فاطمه و حسن و حسین و زینب، با خلق‌های مظلوم ‌ایران چه کردند، و چگونه بر گرده‌ی ‌این توده‌های مظلوم سوار شدند. چگونه با نام علی و فاطمه و حسنین و زینب، فرزندان مردم را از پشت بام‌ها به زیر افکندند و با ذکر نام ‌این فرزانگان و ستارگان آسمان انسانیت، شلاق را بر پشت مردمان نشاندند و خود را خلیفه خواندند.

آری پدر! درست است که احسان و سوسن و سارا و مونای عزیز فرزندان نَسَبی‌ی تو‌اند، اما خودت می‌دانی که هزاران فرزند معنوی نیز در سراسر جهان انسانیت داری، که با تو دعا می‌کنند که حقیقت را قربانی‌ی هیچ مصلحتی نکنند. که آزادی را معبود خویش بدانند، و به خاطر او هر خطری بی‌خطر، هر زندانی رهایی، و هر مرگی برایشان حیات باشد. آری ‌این‌چنین است پدر!

۳۳ سال است که برای همه‌ی دکان‌داران خطر ‌ایجاد کرده‌ای. عده‌ای تو را ضد اسلام می‌دانند، و عده‌ای دیگر افراط‌گرای در اسلام. عده‌ای تو را مخالف مدرنیته می‌دانند، و عده‌ای غرب‌زده. عده‌ای تو را مبارز بر علیه رژیم شاه می‌دانند و فحش‌ات می‌دهند، و عده‌ای دیگر تو را ساواکی می‌دانند و نامه و کتاب می‌نویسند تا ‌این مهمل دروغین را به اثبات برسانند. عده‌ای تو را التقاطی می‌دانند، و عده‌ای دیگر تو را نماینده‌ی اسلام ناب، و جالب ‌این‌که هر دو فحش‌ات می‌دهند که بساط‌شان را به هم ریخته‌ای و دکان‌شان را تخته کرده‌ای.

آری دکتر جان! ‌این‌چنین است که دهه‌ی اول انقلاب را به نام تو تمام می‌کنند، در حالی که دوستان و شاگردان‌ات در زندان‌های آن روزها بودند و خانواده‌ات در غربت. عده‌ای تو را شورمندی می‌دانند که باید با شعور دیگری همراه شوی، تا کامل شوی، و انگار نخوانده‌اند اسلام‌شناسی‌ات و تاریخ ادیان‌ات را و تبیین‌های اندیشه‌ورزانه‌ات را. هنوز وقتی به عده‌ای می‌گویی علی شریعتی در نماز یا در حال سخن گفتن با هشت‌مین امام مجاهد شیعه و یا می‌خوانند نیایش‌هایت را می‌گویند: مگر شریعتی مسلمان بود و نماز هم می‌خواند؟ و انگار زمانه‌ی مولی‌الموحدین علی است که می‌گویند: مگر علی نماز هم می‌خواند که در محراب عبادت به شهادت برسد؟ حاکمیت ولایی را به نام تو تمام می‌کنند و نمی‌بینند شاگردان‌ات مانند شهید دکتر مجید شریف در همین نظام ولایی به قتل می‌رسند و دوستان‌ات مانند دکتر محمد ملکی در همین نظام به حبس و زندان افکنده می‌شود؟

و آخرین شاهکار! شریعتی از سوی کسانی کسی عنوان می‌شود که افکارش به ‌این نظام موجود انجامیده و از سویی دیگر دو سال آزگار است که از ترس فریاد حق‌طلبی دوستان‌ات، مجوز برگزاری‌ی مراسم سالگردت را در حسینیه ارشاد ،که آرزو داشتی در آن دفن شوی، و آن را نه یک مکان و یک محل، که یک مکتب می‌دانستی، نمی‌دهند.

آخر می‌دانی پدر! مَثَل تو شده مَثَل خروس بی‌محلی که خواب ساکنان خواب‌زده و حاکمان بی‌عنان را در شبان‌گاه خمودگی و جمود بر هم زده، و ندای صبح را سر می‌دهد. در دل شب و ‌آیه‌ی والفجر و لیال عشر یادت هست؟ شریعتی شده است مصیبتی برای هر حاکمی که بخواهد استبداد بورزد، ۳۳ سال پس از شهادت‌اش. آه داشتم فراموش می‌کردم. هنوز نمی‌خواهند بپذیرند که حتی شهیدت کرده‌اند. دوستان دیروزی، که امروز تعریف ‌ایدئولوژی را از کس دیگری می‌گیرند و بعد با تمام کردن‌اش به نام تو مدعی‌ی دین فربه‌تر از ‌ایدئولوژی می‌شوند، حتی با شهید شدن‌ات هم مشکل دارند. پدر! مشکل دارند که شریعتی شهید باشد و شاهد و آنگاه ‌ایشان به قول خودشان نقدش کنند. نمی‌خوانند تعریف‌ات را از ‌ایدئولوژی در ابتدای اسلام‌شناسی درس‌های مشهد، و بعد، خود را منصفان اهل علم نیز می‌دانند!

اصلاً بگذار چیزی را بگویم. ۳۳ سال است هر کسی می‌رسد می‌گوید که شریعتی مشکلاتی نیز داشته است، و هنوز کسی حرفی قابل طرح در باب ‌این مشکلات نگفته است. هر کسی برای بزرگ شدن و طرح خودش ناچار است که در مورد تو اظهار‌نظری بکند. و به ناچار و برای ‌این‌که بگوید من بیشتر می‌فهمم، فحشی به تو بدهد و از جماعتی به به و چه چه بشنود.

مدعی شود که شریعتی برای هم‌اندیشان‌اش و شاگردان حضوری و معنوی‌اش مطلق شده است. و انگار نمی‌دانند که شک مقدس را شریعتی آموزش داد. که نقد را و عدم مطلق‌گرایی را شریعتی آموزش داد. و در روزگار مطلق‌گرایی و "نخوانده ملا شدن" وصیت کرد به فرزند نَسَبی و به ده‌ها فرزند معنوی‌اش که: بخوان و بخوان و بخوان.

شریعتی معلم شک و اندیشه‌ورزیدن و شک کردن به آنچه مطلق‌گرایان می‌گویند است، و تو خود می‌دانی پدر که چه گفتی. چقدر زحمت کشیدی که ‌این را به نسل جوان آن روز، که نسل پدران امروز من‌اند، بیاوزی. و اما نمی‌دانم شاید آن نسل پدران نشنیدند و امروز ما نسل نوه‌های تو آن را می‌خوانیم و می‌فهمیم، و می‌بینی که در برابر تابوهای مدعی سر فرود نمی‌آوریم، که شهید می‌شویم، اما تن به ذلت نمی‌دهیم. یکسال اخیر را، بابا علی!، قطعا دیده‌ای. یکسالی که نسل نوه‌های تو حقیقت را در برابر مصلحت، جان، مال، و موقعیت قربانی نکردند، و به قربانگاه رفتند و بر سر دار شدند.

۳۳ سال است در کنار زبان علی در کام و وارث حسین نظاره‌گر حوادثی هستی که نسل بلا گرفته‌ی ‌ایران را و جهان را در نوردیده است. ۳۳ سال است که خاورمیانه را حوادثی بزرگ در نوردیده است. هنوز چندی از شهادت‌ات نگذشته بود که دوست و برادر عالم‌ات امام موسی صدر را جباران جلاد در لیبی ربودند و هنوز هر از گاهی خبر از سلامتی‌اش به گوش می‌رسد. و مدعیان حکومت اسلامی با دیکتاتور جبار لیبی پالوده می‌خورند و بیش از سی سال در بند بودن امام موسی صدر را به روی مبارک نمی‌آورند. بعد هم که خودت می‌دانی! انقلاب ضد سلطنتی بهمن ۵۷ و آنچه بعد از آن واقع شد. کاش بودی و ندای انقلابی‌ات را بر سر "مدعیان ناگهان از راه رسیده" فرود می‌آوردی. کاش بودی در آن روزها پدر!

۳۳ سال از شهادت‌ات گذشت و باز مجوز سالگردت را آقایانِ بر تخت حاکمیت نشسته ندادند. باشد! مجوز گرفتن سالگرد شهادت‌ات عجیب بود در ‌این روزگار سخت و تند‌باد حادثه.

۳۳ سال است که هنوز عده‌ای حسینی می‌روند و عده‌ای زینبی می‌مانند و جماعتی هم به اردوگاه یزید می‌پیوندند. و هنوز همان دو گانه هست. آزادی و استبداد. ظلم و برابری. و تو تلاش‌گر "عرفان، برابری، و آزادی" بودی پدر!

دکتر جان! تو معلم مسئولیتِ انسانی بودی. مسئولیت را به انسان بی‌مسئولیت عافیت‌طلب امروز آموختی، تا از درون خود به در ‌آید و به عرصه‌ی انسانیت پا گذارد. معلمی چونان مولایمان علی. علی حقیقتی بر گونه‌ی اساطیر.


پدر با تو نیایش می‌کنیم که :

"... خدایا : مگذار که ایمانم به اسلام و عشق‌ام به خاندان پیامبر، مرا با کسبه‌ی دین، حَمَله تعصب، و عَمَله‌ی ارتجاع هم آواز کند. که آزادی‌ام اسیر پسندِ عوام گردد. که "دین‌ام" در پس "وجهه‌ی دینی"‌ام دفن شود، که عوام‌زدگی مرا مقلّد تقلید‌کنندگان‌ام سازد. که آنچه را "حق می‌دانم"، به خاطر آن‌که "بد می‌دانند" کتمان کنم..."

"... خدایا می‌دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با " نه " آغاز شد، و تشیعِ دوست تو نیز با "نه" آغاز شد. مرا ‌ای فرستنده‌ی محمد، و ‌ای دوستدار علی! به"اسلام آری" و به "تشیع آری" کافر گردان..."

"... خدایا : مرا، در ‌ایمان، "اطاعت مطلق" بخش، تا در جهان "عصیان مطلق" باشم..."

"... خدایا! به من "تقوای ستیز" بیاموز، تا در انبوه مسئولیت نلغزم. و از "تقوای پرهیز" مصون‌ام دار، تا در خلوت عزلت نپوسم..."

"... خدایا : مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطراب‌های بزرگ، غم‌های ارجمند، و حیرت‌های عظیم را به روحم عطا کن. لذت‌ها را به بندگان حقیرت بخش، و دردهای عزیز بر جانم ریز..."


و با تو می‌گوییم :

"... ما اکنون، به ظاهر برای کسی بیگاری نمی‌کنیم، آزاد شده‌ایم، بردگی برافتاده است. اما به بردگی‌ای بدتر از سرنوشت تو محکوم شده‌ایم. اندیشه‌ي ما را برده کرده‌اند. دل‌مان را به بند کشیده‌اند، و اراده‌مان را تسلیم کرده‌اند، و ما را به عبودیتی آزادگونه پرورده‌اند..."

و تمام تلاش ما ‌این است پدر! رهایی از‌ این عبودیت آزادگونه، و آزادی را معبود خویش دانستن. آزادی خجسته آزادی! کی شود تا تو را به تخت بنشانم.

و تلاش ما ‌این است پدر! قلم ما هم‌چون تو توتم ماست. توتم قبیله‌ی ماست و به خونی که از رگ‌هایش می‌چکد سوگند می‌خوریم که در راه آزادی سر و جان فدا کنیم.

و ما نیز، چون تو در آن نیمه‌شب، زندگی را چنین می‌خوانیم : "... نان، آزادی،‌ ایمان، فرهنگ، و دوست داشتن..."

و کدام تعریف کامل‌تر از ‌این برای زندگی؟


بخوان! به نامِ گلِ سرخ، در صحاری‌ی شب
که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان! دوباره بخوان! تا کبوترانِ سپید
به آشیانه‌ی خونین دوباره برگردند.



تاریخ انتشار : ۲۹ / خرداد / ۱۳۸۹

منبع : سایت رسمی دکتر شریعتی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : یک بار / شروین
.
9_4_1390 . 18:33
#4
و بازهم، آری اینچنین است پدر!



نام مقاله : و باز هم، آری ‌این چنین است پدر!

نویسنده : علی کلایی

موضوع : اندرحکایت سال‌روزهای شهادت دکتر شریعتی و احوالات ما


از سالروز شهادتت پدرجان اما چند روزی گذشته است. این تاخیر را ببخشای. آخر نسل ما و روزگار ما و عصر ما گرفتار روزمرگی شده است. روزمرگی ای که بسان آوار بر سر ما خراب شده و ما را در مرگی در ظاهر زندگی فرو برده است.

اما راستی! باز هم سلام! از سلام سال گذشته یکسال و چند روزی گذشته است. سال گذشته که نامه ای برایت نوشتم و نامش را به سبک نوشتاری خودت گذاشتم : آری اینچنین است پدر. یکسال و چند روزی گذشته است. اما پدر جان! این یکسال و اندی برای ما فرزندان تو انگار قرنی گذشت. پشتمان از غم خم شد و موهایمان به یکباره از آوار مصیبت سفید. بار دیگر معممان صفوی به نام خدا و به کام خود کشتند و کسی در این ملک بلا خیز دم نزد که چرا. می گویند یکی از این معترضین مصری جایی نوشته است که اگر فاجعه ای مانند آنچه در ایران در خرداد ماه رخ داد، در اینجا نیز رخ می داد انقلابی دیگر شکل می گرفت. اما خب! ما شده ایم بی غیرتان دهر. غیورمان او بود که جان بر سر اعتراض به فاجعه گذاشت. بگذار برایت مفصل بگویم پدر.

اما باز می گویم که من دفاع می کنم از اینکه دکتر جان، دکتر علی شریعتی جان، به تو پدر بگویم. یادت هست سال گذشته گفتم که: "آری پدر! درست است که احسان و سوسن و سارا و مونای عزیز فرزندان نسبی تو اند. اما خودت می دانی که هزاران فرزند معنوی نیز در سراسر جهان انسانیت داری که با تو دعا می کنند که حقیقت را قربانی هیچ مصلحتی نکنند. که آزادی را معبود خویش بدانند و به خاطر او هر خطری بی خطر، هر زندانی رهایی و هر مرگی برایشان حیات باشد. آری اینچنین است پدر." و به همین بهانه ساده به خود گفتم که امسال نیز برایت نامه ای بنویسم. و نامش را بگذارم : و بازهم، آری اینچنین است پدر.

سالی که گذشت اما پدر جان! سال عجیبی بود. کشورهای عربی تمام قد برخاستند برای ستاندن حق سالیان خود و از آن سو، استعمار هم در تلاش است تا با استحمارشان، انقلاباتشان را به انحراف بکشاند. راستش را بخواهی پدر، هر چه جلوتر می رویم به حقانیت سخن بیشتر ایمان می آوریم که استحمار از همه آن دو، یعنی از استبداد و استعمار خطرناکتر است. چه همین استحمار است که ما را در اینجای روزگار قرار داده است.

پدر جان! جریان راست مدرن که سالهاست در ایران برای خود بساطی به هم زده در سال گذشته دوباره سعی در نشر همان دروغهایی داشت که سالهاست به خورد خلق الله داده اند. یادت هست سال گذشته گفتم که : "آری دکتر جان! اینچنین است که دهه اول انقلاب را به نام تو تمام می کنند، در حالی که دوستان و شاگردانت در زندانهای آن روزها بودند و خانواده ات در غربت."

اینان دوباره در سالی که گذشت نیز دست به کار شدند. در شماره ای از نشریه مهرنامه شان دوباره همان اتهامات را مطرح کردند. تو و یاران و شاگردانت تبدیل شدید به مقصران اصلی سقوط دولت موقت و حامیان جنایت های سالهای سیاه دهه شصت. و انگار نه انگار که در همان سالها علی قاسمی ها و تقی رحمانی ها و محمد ملکی ها و بسیاری از شاگردان و یاران تو دکتر جان در زندان بودند. انگار نه انگار که بسیاری از یارانت را شب پرستان کشتند تا تخت حکومت صفویشان را بر خون شیعیان علوی بنا کنند. و نفهمیدند که همین خون عاقبت ایشان را غرق خواهد کرد.

مدعی شدند که اندیشه سیاسی تو با اندیشه سیاسی مهندس بازرگان و همچنین پیشوایمان دکتر مصدق همراهی ندارد. نفهمیدند که بازرگان متعلق به نسلی از نواندیشی دینی بود و تو متعلق به نسلی دیگر. با ادبیاتی دیگر و خاستگاهی دیگر و زبانی دیگر و منظرگاهی دیگر. خواستند آب را گل آلود کنند تا ماهی خود را بگیرند.

خواستند تا مصدق را از شما جدا کنند. ندیدند که تو خود مصدق را پیشوای خود خواندی و بازرگان نهضتی نیز خود را مسلمان و مصدقی دانست.

دکتر جان! سالی که گذشت سالی سخت بود. سالی که همه نیروهای راست از گوشه راست مدرن تا گوشه راست وحشی در تلاش بودند تا نیروهای ملی-مذهبی و جریان نواندیشی مذهبی، هم اندیشان و هم فکران تو را بکوبند و حذف کنند. حذف یا به صورت زندانی کردن، یا تخریب و یا حتی قتل.

گوشه ای از حمله راست مدرن را برایت گفتم. اما برسیم به راست وحشی.

ابتدا از اعدام‌ها می‌گویم. از اعدام علی صارمی و جعفر کاظمی و محمد علی حاجی آقایی. دلیل‌اش را دکتر جان می توانی از خودشان بپرسی که چه شد و چرا نظام ولایی دست به قتل ایشان زد.

از دستگیری ها اما برایت مفصل می گویم. از مرداد ماه 1389 اینان آغاز به دستگیری کردند. با دستگیری هدی صابر شروع شد. بعد تقی رحمانی. بعد علیرضا رجائی. به دوستت دکتر محمد ملکی اتهام محاربه زدند و البته منظورشان حرب با استبداد خودشان بود و نه با خدا و رسول. چه محمد ملکی را اگر خوب بشناسی که می شناسی، یکی از دوستان خوب خدا و رسول است. در اتاق فکرهای خود تصمیم گرفتند که احکام ملی مذهبی ها را اجرا کنند. چه خود می دانند این جریان، این همفکران و همراهان تو در جریان نواندیشی دینی هستند که می توانند ایران را با حفظ استقلال و تمامیت ارضی آن از چنگال استبداد و استعمار و استحمار رهایی بخشند.

در سالی که گذشت، در دی ماه ۱۳۸۹ یکی از دوستان تو و کسانی که تو در جوانی دل در گرو راهشان نهادی از دنیا رفت. استاد حسین راضی را می گویم. قطع به یقین او را می شناسی. در نهضت خداپرستان سوسیالیست و در حزب مردم ایران در کنارشان بودی. حسین راضی تا آخرین روزهای حیات بر وحدت میان نیروهای مصدقی تاکید داشت و پدر، غمگنانه باید بگویم که هیچ کس به حرف او گوش نکرد. سخن حسین راضی در درازنای تاریخ ماند تا نسلی بیاید و به توصیه او عمل کند و بر سر آرمانهای پیشوایمان مصدق متحد شود و ید یگانه ای برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران و همچنین زدودن خرافات و جمع کردن بساط تشیع سیاه صفوی از ایران شود. تا ایرانی آباد و آزاد و مستقل را شاهد باشیم و حضور شیعیان علوی را در آن به خرسندی نظاره کنیم.

اما راست وحشی با ما بد کرد پدر. جنایتی که تا تاریخ، تاریخ است با یادآوریش خون می گرید. روح تو ای معلم شهید! روح زنده تو شاهد آنچه بر سر ما آمد بود. پدر جان! معلم شهید! دکتر شریعتی! تو خود دیدی که قلب دوست و برادر همرزم و همفکرت مهندس عزت الله سحابی تاب این دنیای دون را نیاورد و به سوی رفیق اعلی پر کشید. میهمانت بود و میزبانش بودی و قطع به یقین با هم گفتگوها داشتید در رضوان خدا. مهندس سحابی با رفتنش ما را عزادار کرد. اما در روز تشییع اش بود که فاجعه با تمام عظمتش خود را به ما نشان داد. دکتر جان! تو خودت دیدی با ما چه کردند. هاله بانوی سحابی را تو خود دیدی که چگونه از ما گرفتند. بر پهلویش زدند. او را کشتند و شبانه دفنش کردند. خاطره دفن شبانه مادرمان فاطمه دوباره زنده شد. دوباره دیدیم که می توان چنان غریب بود که زنی مومنه را شبانه غسل داد و کفن کرد و نماز خواند و دفن کرد. بار دیگر محبوبه متحدینی ای شهید شد. بار دیگر فاطمه امینی ای به شهادت رسید و جایت خالی بود تا باز از پس شهادت و مسئولیت ما خواب رفتگان بگویی. از مسئولیت ما خواب رفتگانی که با عدم واکنش بی غیرتی مان را بر سر علم کردیم و نشان همه عالم دادیم. از دوستی شنیدم که یکی از این انقلابیون مصری گفته بود که اگر در مصر فاجعه ای مانند شهادت هاله سحابی رخ می داد انقلابی دیگر راه می افتاد و ما مومیائیان نشستیم و تنها تماشا کردیم.

اما از میان ما تنها یکی بود که کاری کرد. هدی صابر. از شاگردانت و از دوستداران حنیف بنیانگذار. او به همان سخن منقول از مولایمان علی گوش کرد. همان سخنی که در باب کندن خلخال از پای زنی یهودی بود. مولایمان گفت که اگر کسی چنین فاجعه ای را بشنود و بمیرد حرجی بر او نیست. هدی صابر فاجعه بی حرمتی به پیکر استادش مهندس سحابی را شنید. فاجعه شهادت هاله سحابی را به دست ددمنشان شب پرست شنید و تاب فاجعه نیاورد و شهید شد. هدی صابر را زدند. بر سرش کوبیدند و او را کشتند. جرم صابر تنها عاشقی بود. صابر عاشق خدا و خلق بود و جرمش همین بود. دشمنان خدا و خلق او را کشتند. مگر نه اینکه تو خود یادمان داده بودی که در بسیاری از آیات قرآن می توان الله را بر داشت و به جای آن ناس را نشاند.

صابر شاگرد مکتب مصدق بود. هم اندیش با تو بود و فرزند طالقانی که تو خود او را در سیاه ترین شب های استبداد پهلوی، مناره ای در کویر خواندی. و صابر هم نفس و شاگرد مکتب حنیف بود. حنیف نژادی که تو نیز او را دوست داشتی و از شهادت اش غمگین شدی. قتل صابر اما خرداد ما را از فاجعه گذراند. خردادی شد که نمی دانم چه باید بخوانمش. خردادی پر از خاطره و درد و داغ و یاد و یادگاران. از سوم خرداد و رهایی خاک خوزستان و خونین شهر تا چهارم خرداد و سالگرد شهادت بنیانگذاران. از دهم خرداد و رحلت پدر پیری چون مهندس سحابی تا یازدهم خرداد و شهادت هاله بانوی سحابی و تا این آخری. این آخرین فاجعه ای که خون به دلمان کرد و کمرمان را شکست. این روزی که هم خبر شهادت هدی صابر را شنیدیم و هم سالگرد کودتای ننگینی بود که علیه خلق الله کردند. 22 خرداد. اما ماقبلش 15 خرداد را هم داشتیم. روزی که به تعبیر بیانیه نهضت آزادی ایران دیکتاتور خون می ریزد. و باز هم روزها. 25 خرداد. روز حضور همگانی خلق در خیابانها و عدم تفوق به دلیل بی هدفی مدعیان رهبری جنبش مردمی. و باز ماقبلش ۱۴ خرداد. تولد برادرت امام موسی صدر. بگذار همینجا روایت درد او را بگویم. در لیبی انقلابی درگرفت. همه امیدها به آن سو رفت که برادرت سید موسی صدر پس از 33 سال به سوی مردمان مسلمان منطقه بازگردد. اما همان بی غیرتی مانع شد. نه دولت ها و نه ملت ها و هنوز نمی دانم چرا. و پدر! و پدر امان از آن روز سخت، روز سیاه. روز ۳۰ خرداد و یادآور عاشورا.

و روز قبلش هم سالگرد شهادت تو.

۳۴ سال گذشت پدر جان! ۳۴ سال است که اندیشه تو پس از تو در میان نسل جوانی که همیشه به ایشان عشق می ورزیدی، نشر پیدا می کند. ۳۴ سال است که شاه و شیخ از کابوس اندیشه تو، راه تو و هدف تو خواب به چشمشان نمی رود. ۳۴ سال است که علیرغم نفهمی مدعیان اندیشه که تو را ضد آزادی می خوانند و ضد زن، زنان و آزادیخواهان ایرانی اندیشه تو را می خوانند و با تمام وجود آن را می بلعند و چراغ راه خود می سازند. اندیشه حقه تشیع سرخ علوی تا همیشه تاریخ روشنگر سپهر انسانیت است پدر جان.

زیاده سخن را طولانی نمی کنم. باز می گویم که آقایان والیان به تخت نشسته مجوز برگزاری مراسمی برایت را ندادند. باز می گویم که در این ۳۴ سال و تا تاریخ تاریخ است عده ای حسینی می روند و عده ای می بایست که کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی اند. خون حسین تا همیشه تاریخ برای آزادی خلق ها از چنگال زر و زور و تزویر همیشه جاری که به قول یاسپرس تاریخ شرح تلاش آدمی برای آزادی است.

دکتر جان! صابر شاگرد خوبی برای مکتب تو بود. هاله و عزت نیز به همچنین. از خدای بزرگ بخواه که ما نیز شاگردان خوبی برای مکتب عشق باشیم. و باز به سنت سال پیش با تو و همصدا با تو نیایش می کنیم که:

"... خدایا!

مگذار که

ایمانم به اسلام، و عشق‌ام به خاندان پیامبر، مرا با کسبه‌ی دین، یا حمله‌ی تعصب، و عمله‌ی ارتجاع هم آواز کند.

که آزادی‌ام اسیر پسند عوام گردد.

که "دینم" در پس "وجهه دینی"‌ام دفن شود، که عوام‌زدگی، مرا مقلّد تقلیدکنندگان‌ام سازد.

که آنچه را "حق می‌دانم"، به خاطر آنکه "بد می دانند"، کتمان کنم.

خدایا می دانم که اسلامِ پیامبر تو با "نه" آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با " نه" آغاز شد.

مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی! به "اسلام آری" و به "تشیع آری" کافر گردان.


خدایا! مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم.

خدایا! "تقوای ستیزم" بیاموز تا در انبوه مسوولیت نلغزم، و از تقوای پرهیز مصونم دار، تا در خلوت عزلت نپوسم.

خدایا! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ، غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن. لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز..."



و با تو تکرار می کنیم که :

"... ما اکنون، به ظاهر برای کسی بیگاری نمی کنیم، آزاد شده ایم، بردگی برافتاده است.اما به بردگی ای بدتر از سرنوشت تو محکوم شده ایم. اندیشه ما را برده کرده اند. دلمان را به بند کشیده اند و اراده مان را تسلیم کرده اند، و ما را به عبودیتی آزادگونه پرورده اند..."


و تمام تلاش‌مان باید این باشد. رها شدن از عبودیت بت‌های انسانی که دیگران‌اش می‌پرستند.

به نام عرفان، برابری و آزادی. برای مقاومت در برابر ظلم ظالمان. تا صبح آزادی خلق ها ما ایستاده‌ایم. حتی اگر راست مدرن عقب افتاده‌مان بخواند و راست وحشی ما را بکشد. که ما هستیم. ما شاگردان مکتب تو راست‌قامتان همیشه تاریخ.

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب

که باغ ها همه بیدار و بارور گردند

بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید

به آشیانه خونین دوباره بر گردند.



پاورقی :

۲. برادران مهرنامه! علیکم بالانصاف

http://news.gooya.com/politics/archives/...120266.php


تاریخ انتشار : ۵ / تیر / ۱۳۹۰

منبع : روزآنلاین
ــــــــــــــــــــــــــــ
.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

.