جملات شریعتی درباره گریستن
12_11_2011 . 23:40
#1
جملات شریعتی درباره گریستن



دوستان گرامی!
جهت تهیه آرشیوی برای دسته‌بندی موضوعی اندیشه‌های شریعتی، جملات شریعتی درباره گریستن را با ذکر شماره مجموعه آثار و صفحه مربوطه، در این بخش وارد نمائید.


ــــــــــــــــــــــــــــــ
.
13_11_2011 . 02:33
#2
جملات شریعتی درباره گریستن
"... گريستن، تنها کار يک ناتوان است، و من سخت ناتوانم..."


مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص ۱۲۶
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
13_11_2011 . 02:41
#3
جملات شریعتی درباره گریستن
"... گريستن خوب نيست، از چشم‌ام خجالت مي‌کشم، مگر بشود جوري گريست که چشم‌ها هم نفهمند...‌ ها... مي‌شود... من بلدم... خيلي خوب بلدم... تمرين دارم..."


مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص ۲۶۱
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
20_11_2011 . 00:11
#4
جملات شریعتی درباره گریستن
"... رقت‌بارترين منظره‌اي که مرگ را نيز مي‌گرياند، التماس يک گرگ است! ناله عاجزانه يک شير است! نه، گريستن يک مرد است..."


مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص ۳۴۵
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
30_11_2011 . 21:29
#5
جملات شریعتی درباره گریستن
"... زندگي آن نداي مرموز و شورانگيزي که شمع و پروانه را به هم مي‌خواند نمي‌شنود. با خويشاوندي اين دو بيگانه است. جهان خانه اين دو نيست. و ازين است که سرنوشت عشقي که با مردم اين اقليم ناساز است، جز سوختن پروانه و گداختن شمع نيست. يکي خاکستر مي‌شود و ديگري اشک و پايان..."


مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص ۹۱۰
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
05_12_2011 . 01:15
#6
جملات شریعتی درباره گریستن
"... اي تنهاي در انبوه خلق، اي خاموش در هياهوي سخن و اي شکست خورده که خود را در زرورق رنگين پيروزي‌ها از چشم خويش پنهان کرده‌اي! من به اعجازهاي رنگين خويش مي‌بينم آنچه را خلق نمي‌بيند، برخيز و آن من‌ها که خود را بر توافکنده‌اند و نفس‌هاي اماره‌اند بکش و گريبان خويش را از چنگال‌هاي خلق زمانه رها کن و هوس‌ها که بر آينه زلال آن خويشتن اهوراييت زنگار بسته‌اند به آب ديده بشوي و به سوهان رياضت صيقلش ده تا پرتو شمع در آن افتد و تو، خويش گم کرده در انبوه ديگران، خويش را در آن بازيابي و آنگاه اين بت پولادين غرور را از کعبه دل بدر آر و بر پاي گلدسته زرين معبد يکتاپرستي فرو شکن و خود را رهايي بخش و سر از تشنگي به ساحل دريا فرود آر و از «چشمه‌هاي سبز علوي» سيراب بنوش و خويش را -اي گرفتار آن ترساي صنعانيـ در خلوت انس و محرم کليساي زيباي روح قدسي اعتراف کن و دل از بند نام و ننگ برکن و دين و دنيا به دينداران و دنياداران واگذار و به جاي اين هر دو، غم را برگزين و درد را اختيار کن و بنال و تو چه مي‌داني که چه راحت و لذتي است در ناليدن ؟ ! که گرگ مي‌نالد ... که خدا مي‌نالد..."


مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص ۶۰۰
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
08_12_2011 . 02:37
#7
جملات شریعتی درباره گریستن
"... غم، چنان شعله برانگيخته بود، که اشک‌ها هنوز به پرده‌ی چشمان‌اش نريخته مي‌سوخت و محو مي‌شد، هم‌چون کويری سوخته در زير آتش خورشيد نيم‌روز، لهيب آتش از آن بيرون مي‌زد..."


مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص ۸۲۴
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
12_12_2011 . 03:28
#8
جملات شریعتی درباره گریستن
"... چه رقت‌بار است ناليدن يک شير! همچون گريستن يک مرد است! همه از طوطي‌يي که در قفس اسيرش کرده‌اند شکوه مي‌کنند، به باغ وحش برو! يک نره شير وحشي را، پادشاه وحوش، سلطان جنگل که سايه‌اش در صحرا هراس مي‌افکند و نعره‌اش در کوهسار لرزه مي‌انداخت و سگان و روبهان و شغالان و گوسفندان و ماران و سوسماران و خزندگان کثيفي که سينه بر خاک مي‌کشند و صيادان طماعي که با تفنگ به صيد مي‌آيند از او مي‌هراسيدند، مي‌گريختند و ... حال ببين که در باغ وحش در قفسي آهنين و تنگ اسيرش کرده‌اند آنچنان تنگ که گامي نمي‌تواند برداشت، آنچنان تنگنا که سري نمي‌تواند برگرداند. و ببين که يک خدمتکار بزدل و نوکر صفتي نگهبان او است، خوراکش مي‌دهد! چه مي‌دهد ؟ به شيري که غزالان رمنده وحشي را مي‌گرفت و مي‌شکست و «بماند آنچه، روباه از آن سير مي‌خورد» حال در يک کاسه روي‌اي آبگوشتي تريد مي‌کنند، يا تکه گوشت و استخواني بويناک و يا آردي از جو و ذرت خمير مي‌کنند و از آنچه روبهان و شغالان و سگان و مرغان خاني و خران وحشي و گورخران و اسبان و گاوان و شتران باغ وحش را مي‌خورانند به او مي‌دهند! او را با اين «جانوران» همزنجير کرده‌اند، تجليل و تعظيم و تعزيز هم مي‌کنند، کودکان و زنان و مردان کودک چشم و زن دل را هم به تماشا مي‌آورند و آنها هم دور قفسش را مي‌گيرند و خوششان مي‌آيد: عجب يالي! عجب دمي! عجب گردني! عجب رنگي! عجب هيبتي! و بعضي مهربان‌ها و سيرفهم‌هاشان، خوب‌ها و فهميده‌هاشان لقمه ناني، حبه قندي، سيب گلشايي‌يي، کشمشي، مويزي، گردويي به او هديه مي‌کنند و ... آن زن‌ها يا شبه مردها يا بچه‌هاي فضول و بدجنس به طرف او پارس مي‌کنند، حمله مي‌بردند، بد مي‌گويند، با سر چوبي او را آزار مي‌دهند! و او گوشه‌اي آرميده است و ساکت و بي‌حرکت اينها را، همه اينها را با چشم‌هاي بي‌تفاوتي مي‌نگرد! و غالباً نمي‌نگرد و غرقه در کار و حال زار و سرنوشت رقت‌بار خويش است و بچه‌ها و زن‌ها و مردها فرياد مي‌زنند و سر به گوش هم پچ پچ مي‌کنند که ... دارد چرت مي‌زند، بي‌حال است، غصه مي‌خورد! ضعيف شده است! جنب و جوشي ندارد! بريم سر قفس او حيوو‌ن‌ها! خرگوش‌ها و ميمون‌ها و سگها و چغوک‌ها، بهترند، شور و شعف و آواز و بازي! به به! يک موچست بزني به چغوکا پرّ پرّ مي‌ريزند سرت! يک مويز بندازي پيش ميمون‌ها صد تا معلق برات مي‌زنند! چيه اين شير! مغرور و متکبر و بي‌حال و سرد و بي‌جوش! همه‌اش اسم و شهرت و آوازه است و بيخودي! بيا ببين! بيخود اين همه اسم در کرده! اما ... مي‌گويند ... شب‌ها که مي‌شود و نگهبان مي‌خوابد و تماشاچيان باغ وحش هم مي‌روند خانه‌شان و باغ ساکت و خلوت مي‌شود آن وقت، حيوونها که همه گوشه قفسشان سير و پر و راحت و خوش مي‌خوابند، آن وقت ... آن وقت ... شب‌ها که مي‌شود ... چه مي‌دانم ؟ شير، روزها، پيش چشم آدم‌ها و حيوان‌ها، پيش چشم نگهبانش هرگز نمي‌نالد..."


مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص ۹۱۲
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان