مقالات علیجانی سال ۱۳۹۱
26_8_1391 . 11:26
#1
مقالات علیجانی سال ۱۳۹۱
فهرست کلی





فهرست مقالات :

مدلِ کشتی‌ی نوح جواب نمی‌دهد!
نواندیشانِ دینی، حکومتِ قانونی و حقوقِ بشر
هولوکاستِ ایرانی، دادخواهی و وجدانِ معذبِ جمعی
سیاست‌های رهبر جمهوری اسلامی شطرنجِ انتخابات را ساده نکرده است؟


ـــــــــــــــــــــــــــــــ
.
11_11_1391 . 22:00
#2
سیاست‌های رهبر ج.ا شطرنج انتخابات را ساده نکرده است؟


نویسنده : رضا علیجانی

موضوع : ـــــ


انتخاب و انتخابات حق هر شهروندی است. به طور اثباتی و ایجابی همه باید طالب و پی گیر این حق شهروندی خود باشند . اما مستقل از این اصل کلی، متاسفانه مردم سرزمین ما در استیفای این حق بدیهی و طبیعی شان با مشکلات و موانعی روبرو هستند که باید مد نظر قرار گیرد.این روند حرکتی است از ذهن به عین واز عقل نظری به عقل عملی.

براین اساس در بحثی واقعی و عینی پیرامون انتخابات پیش روی ریاست جمهوری در ایران توجه به چند نکته ضروری است:

• در انتخابات ریاست‌جمهوری به علت سراسری بودن، معدود بودن نامزدها، بحث ها و وعده‌ها و شعارهای کلان و کلی‌تر نامزدها و کلا سنت مشارکت‌جویی مردم ایران – بنا به دلایل گوناگون؛ معمولا حدود ۵۰ درصد جمعیت (کمی بیش و کمی کم) در هر انتخابات شرکت می‌کنند.

در انتخابات شوراها، اما، در شهرهای بزرگ معمولا مشارکت کمتر و در شهرهای کوچک و روستاها، بنا به دلایل محلی، مشارکت باز (در مقایسه با مقیاس و مقایسه‌های جهانی) بالاست. به همین ترتیب در انتخابات ریاست‌جمهوری نیز، اگر چه بخش فرهنگی طبقه متوسط انگیزه چندانی برای شرکت ندارد، اما به خاطر فشارهای فراوانی که امروزه زیست روزمره مردم را – به خصوص از نظر اقتصادی – تهدید می‌کند و نیز خطر جنگ که برای برخی اقشار نگران کننده است؛ انگیزه مشارکت برای بهبود – حتی به طور اندک – اوضاع ، احتمالا کمتر از حداقل حد نصاب‌های گذشته نخواهد بود.

ولی این نکته هم قابل تامل است که در منطقه خاورمیانه میزان آراء عامل اولیه و اصلی در ایجاد مشروعیت برای انتخابات نیست، مخصوصا اگر برگزارکنندگان به بی‌صداقتی و برگزاری ناسالم انتخابات متهم باشند. بلکه آن چه به یک انتخابات مشروعیت می بخشد بیشتر حضور و مشارکت منتقدان و مخالفان است.

• حکومت امنیتی – نظامی طیف بیت تحلیلی فوق امنیتی از اوضاع جاری کشور (در نسبت‌اش با منطقه و جهان و به خصوص جهان غرب و یا «دشمن») دارد. حاکمان تصور می‌کنند جنبش اعتراضی سبز متعلق به اقشار متوسط و افراد نوگراتر جامعه را سرکوب و مهار کرده‌اند، جامعه مدنی را به شدت تحت فشار قرار داده و جامعه سیاسی را به سمت اتمیزه شدن برده‌اند تا بدانجا که امکان تحرک را برای فعالان این حوزه‌ها به حداقل ممکن رسانده‌اند. هزاران نفر را زندانی و یا زیر سایه دادگاه و حبس نگه داشته‌اند و… . اما از نظر آن ها خطر دیگر و بزرگ تر، احتمال اعتراض و شورش ناراضیان اقتصادی است که گستره و توان تخریبی بیشتری دارند. برای آنها هم برنامه‌هایی دارند، از جمله اختصاص امتیازاتی اقتصادی در حد توان (و در صورت امکان به صورت گزینشی)، تلاش برای سازش خارجی (بدون امتیازدهی داخلی) برای برداشتن یا کم کردن تحریم‌ها، و نیز رصد کردن دقیق فضای اجتماعی و سرکوب نقطه‌ای و لحظه‌ای هر حرکت اعتراضی و ایجاد ارعاب با اعدام علنی بزهکاران اجتماعی برای ترساندن بقیه و نیز دواندن خون ترس و مرگ در رگ ناراضیان اقتصادی و شورشیان احتمالی.

اما تحلیل اصلی و فوق امنیتی آنها این است که غربی‌ها یا «دشمن» پس از ناامید شدن از استحاله (اصلاحات) و انقلاب نرم و مخملی (جنبش سبز)، اینک با تشدید تدریجی تحریم‌های اقتصادی به دنبال تضعیف و تخریب سیستم و توان اقتصادی کشور و به تبع آن وادار به اعتراض و شورش کردن مردم ناراضی (اعم از طبقات فرودست و نیز حتی طبقات متوسط و مرفهی که نه تنها زندگی روزمره بلکه منافع اقتصادی‌شان در تحریم‌ها به خطر می‌افتد)، هستند تا با حمایت از آنها و احتمالا پیونددهی‌شان به ناراضیان سیاسی و برخی گروه‌ها یا جمع‌های متشکل‌تر یک حرکت تغییر رژیم را سازمان دهند.

بر اساس این تحلیل فوق امنیتی باید از حرکت هر جنبده‌ای در فضا و عرصه سیاسی، مدنی و اجتماعی جلوگیری کرد تا امید غربی‌ها ناامید شود و هیچ جنب‌وجوش، یا جنبشی برای حمایت توسط غربی‌ها باقی نماند. در همین راستا یکی از مهم‌ترین منفذها برای شکاف و ترک برداشتن سقف سکون و سکوت (امنیت تحمیلی دیکتاتورانه) در فضای کنونی کشور که دشمن نیز دقیقا از همان جا وارد می‌شود، فضای انتخاباتی است.

هم چنین فضای انتخابات، ستادهای انتخاباتی، شعارهای نامزدها، تبلیغات خیابانی آنها، مناظرات تلویزیونی، جلسات سخنرانی و… همگی می‌تواند امکان دوقطبی شدن بیابد: موافقان و مخالفان وضع موجود. و این یعنی پیوند معترضان و مخالفان سیاسی با ناراضیان اقتصادی. و پنهان شدن مخالفان کل حکومت در پشت ناراضیان وضع موجود سیاسی و اقتصادی؛ و پشت همه نیز «دشمن» یا دشمنان جهانی نظام.

براین اساس شاخص اولی و اصلی جناح حاکم برگزاری یک انتخابات کاملا آرام و بدون کوچکترین ریسک امنیتی است . و در مرتبه دوم؛ اگر امکان پذیر بود و شاخص اول را نقض نمی کرد شرکت یک اصلاح طلب ضعیف و کم رای که مدعی شوند مخالفان هم در انتخابات شرکت کرده اند و از این طریق نیز – علاوه برنمایش حضور وسیع مردم! – برای انتخابات مشروعیت تراشی کنند.

نکته سوم نیز مشکل اجرایی کردن انتخابات مهندسی شده برای بیرون آمدن نامزد مورد تایید طیف حاکم ، با توجه به تصدی مدیریت اجرایی انتخابات توسط تیم احمدی نژاد است. در این راستا علاوه برتمهیداتی که به طور مثال با نفوذ دربرخی استانداران به پشتوانه حکم حکومتی خواهند داشت سعی می کنند تعداد نامزدها زیاد باشد تا رای ها شکسته شود وبا کمی بالا- پایین کردن آراء(که تبحر و تجربه کافی در این مورد دارند!)، به خصوص در جاهایی که می تواند تیم اجرایی بیشتر تحت نفوذ بیت باشد تا تیم دولت، به نتیجه برسند.

• نیروهای قدرتمند جهانی در آخرین چالش متقابل خود با ایران در ماجرای هسته‌ای و در مواجهه با سیاست‌های بسته و ضدمنافع ملی حکومت ایران و در امتداد تنازع راست سیطره‌ طلب جهانی با راست ماجراجوی ایران، به مسئله تحریم‌ها رسیده‌اند. آنها طیف‌ها، رویکردها و منافع گوناگون دارند، اما دست بالا را نیروهایی دارند که منافع کنونی کمتری در ایران داشته و منازعه سیاسی‌شان نیز با ایران جنبه‌های استراتژیک کلان‌تری پیدا کرده است. در هر حال آنها خواهان ،حداقل؛ تغییر رفتار جدی و بنیادی حکومت ایران و ترجیحا تغییر حکومت ایران هستند.

در عین حال اکثر آنها درک کرده‌اند که در ایران دست بالاتر را رهبر جمهوری اسلامی دارد. هم چنین بسیاری‌شان با شرایط ایران این آشنایی را دارند که جریان اصلاحات و جنبش سبز از سوی جناح مقابل و به رهبری طیف بیت و نظامی – امنیتی‌ها تحت فشارها و ضربات شدید قرار داشته و دارد. و در همین راستا طیف حاکم امکان سربرآوردن رئیس‌جمهوری مسئله‌ساز را نخواهد داد و بدین ترتیب نه تنها در ایران قدرت فائقه از آن طیف بیت است بلکه روسای جمهوری چندان اختیار و امکانی برای مذاکره و معامله موثر با آنها را ندارند. هر چند آنها، در هر حال، بین روسای جمهور مختلف ایران تفاوت قائل‌اند و شاید همگی بنا به ناهنجاری‌های و برخوردها و رفتارهای غیردیپلماتیکی که از احمدی‌نژاد دیده‌اند، منتظر روی کار آمدن نفر جدید و شاید معمولی‌تری باشند، ولو از اختیار اندکی در ماجرای هسته‌ای و به طور کلی‌تر در تنظیم رابطه با غرب برخوردار باشد. بدین ترتیب نگاه آنها به انتخابات ایران با چشم‌داشت چندان بالا و در انتظار تغییر محسوس نیست.

تا بدینجا از چهار مولفه جهان – نظام – مردم – نیروها؛ به طور گذرا به سه مولفه و برخورد احتمالی آنها با انتخابات پرداختیم. اینک باید به محور چهارم (نیروها و جنبش) بپردازیم.

• بخشی از نیروهای منتقد و مخالف ج.ا با پدیده انتخابات برخورد کلان و به یک معنا ارزشی (و ایدئولوژیک) می‌کنند. آنها عموما معتقدند کل رژیم ایران باطل و ضددموکراتیک و ضدحقوق بشر و… است و تا هنگامی که این حکومت برقرار باشد و یا حداقل یک انتخابات کاملا آزاد و احیانا با نظارت‌های بین‌المللی برگزار نشود، نباید در آن شرکت کرد. آنها شرکت در انتخابات را نه تنها به معنای مشروعیت‌دهی به انتخابات بلکه مشروعیت‌دهی به کل حکومت می‌دانند و جنبه ارزشی برای آن قائل هستند. نگاه آنان به انتخابات به مثابه امری استراتژیک (و تاکتیکی) نیست.

در حاشیه این طیف باید از افراد و جریاناتی نیز نام برد که در مقطع کنونی در انتظار مداخله و فعال شدن عوامل و متغیرهای جهانی روی ایران هستند. بنابراین برای آنان انتخابات یادشده واجد اهمیت چندانی نیست و یا اگر فرضا فضایی باز کند و اصلاحاتی شود اساسا آن تغییرات اساسی تر مورد انتظار را هم به تاخیر می‌اندازد.
• اما تمرکز این بحث درباره افراد و نیروهایی است که حداقل با نگاهی حمایتی – انتقادی- آسیب‌شناختی وارد مرحله و دوره اصلاحات و نیز جنبش سبز شدند و به انتخابات نه به عنوان یک امر ارزشی بلکه استراتژیک / تاکتیکی می نگرند.

بسیاری از فعالان این طیف درانتخابات آخر (منجر به جنبش سبز) رویکردی مطالبه‌محور داشتند و مسئله حکومت و قانون اساسی و… را در پرانتز گذاشتند. این طیف (تحول‌خواهان) در پیوند با طیف در صحنه‌تر اصلاح‌طلبان (و بخش مهم سبزهای بعدی) که به انتخابات به عنوان صحنه اصلاح سیستم (و جامعه) می‌نگریستند، فعالانه وارد مرحله جنبش سبز و حمایت تحلیلی- آسیب شناختی از آن شدند.

این مجموعه اینک با در نظر گرفتن شاخص‌ها و متغیرهای متفاوت و با ضریب‌دهی و بیشتر اهمیت قائل شدن برای یک متغیر نسبت به دیگر متغیرها، به نتایجی چند و گاه متفاوت (و بعضا متضاد) می‌رسند.


تاکنون شاید این متغیرها را بتوان چنین برشمرد:

۱- متغیر وحدت؛ بر این اساس اگر اصلاح‌طلبان و تحول‌خواهان بتوانند موضع همسو و مشترک و واحدی بگیرند و از ایجاد شکاف بین خودشان و بهره‌برداری حاکمان از آن جلوگیری کنند، موضع مناسب و احیانا موثری گرفته‌اند. هم از تشتت جلوگیری کرده و هم می‌توانند تا حد مقدورات‌شان بر شرایط تاثیر بگذارند. برخی از معتقدان به این متغیر بر این باورند که نباید از مسئله رفع حصر رهبران و آزادی زندانیان سیاسی پیش شرطی‌ برای مشارکت در انتخابات ساخت بلکه باید آنها را مطالبات و شعارهای انتخاباتی جهت آینده تلقی نمود. از این منظر بهتر است این مجموعه همگی پشت یک نامزد ثابت‌قدم‌تر بروند (و اگر چند نفر نیز نامزد شدند بعدا همگی به نفع یکی کنار بروند). این حرکت بازی برد – برد تلقی می‌شود و اگر حکومت نامزد یا نامزدهای مورد نظر را رد صلاحیت کند، هم انتخاباتش را از مشروعیت انداخته و هم صف مقابلش انسجام خود را حفظ می‌کند و اگر تایید کند هم خود یک فرصت و موفقیت مهم است و ستادهای آن نامزد می‌تواند امکان تحرکی برای فعالان خموش و خمود فراهم سازد. هم چنین نامزد تایید شده نیز می‌تواند مروج فرهنگ و مطالبات مشترک و بر حق کل این طیف باشد. از منظر این رویکرد، اصرار برخی بر عدم مشروعیت انتخابات و تاکید بر در حصر بودن رهبران و زندانی بودن چهره‌های شاخص و… در حالی که که عده ‌زیادی از همین اصلاح‌طلبان و فعالان سیاسی و مدنی تمایل به شرکت در انتخابات (بنا به دلایل گوناگون) دارند، خود باعث ایجاد شکاف و تشدید تضاد می‌شود. هم چنین – به درست یا غلط – با مقایسه های تاریخی میگویند قبلا هم این اتفاق ( حصرو حبس و سرکوب) رخ داده و تاریخ در یک نقطه از سرکوب متوقف نشده است.

۲- متغیر حضور (≠ حذف از سیاست / قدرت)؛ در این منظر حکومت قصد دارد اصلاح‌طلبان را از رقابت‌های سیاسی حذف کند (آنها را به نقطه‌ای که ملی – مذهبی‌ها و نهضت آزادی قرار دارند براند. همانطور که میخواهد اینها را نیز به خارج از کشور و مدار نیروهای خارج‌نشین منتقل کند).تا از دل برود هر آنکه از دیده برفت. بدین ترتیب و در امتداد این سیاست با دو جناح درون خود، رقابت‌های سیاسی را در محیط درونی‌تری بازسازی کند.براین اساس نباید صحنه انتخابات را ترک و از آن قهر کرد.

بخشی از این طیف مسئله‌شان در رابطه با حضور، صرفا حضور در عرصه سیاست مدنی و رقابت انتخاباتی نیست بلکه «حضور» در «قدرت» را نیز مد نظر قرار می‌دهند.
از این منظر لزومی ندارد همه اصلاح‌طلبان موضع واحدی بگیرند و جنبش سبز نیز به نتیجه نرسیده و شاید هم از ابتدا بیش از حد رادیکال شده و ورود به صحنه خیابانی نیز نادرست بوده است. و اکنون نیز چندان ابایی از مرزبندی با بخش‌های به اصطلاح رادیکال که گویی عموما در خارج از کشورند (و یا بعضا در زندان) نباید داشت. البته این موضع همه باورمندان به این رویکرد و ارج‌دهندگان به این متغیر نیست.

۳- متغیر توازن قوای داخلی (و شرایط منطقه ای و بین‌المللی)؛ از این منظر جنبش اجتماعی سبز بنا به عللی نتوانست بر صف مقابل غلبه کند و این نشانی است از آن که طبقه متوسط ایران حداقل فعلا توان ایستادگی و ایجاد تغییر در روند اصلاحات و دموکراتیزاسیون (از منظر عده‌ای دیگر) را ندارد و چون زورمان به جناح مقابل نرسیده باید از ادعاها کاست و به نقطه قبل از ۱۳۸۸ و دوران اصلاحات بازگشت. شاید مجددا از بالا راهی باز شود. از این منظر رهبر ج.ا و سپاه نباید از جناح مقابل‌شان هراس داشته باشند، بلکه باید با تاکید بر برخی فصل‌های مشترک مثل امنیت ملی، مشکل تحریم‌ها و…، به اعتمادسازی دست زد. بخشی از این طیف اتفاقات رخ داده در منطقه (به خصوص لیبی و سوریه) را نشانی از پیش‌روی نیروهای سلطه‌جوی جهانی می‌دانند که باید نگذاشت در ایران نیز به اهداف‌شان نزدیک شوند.
۴- متغیر تحرک (فیزیوتراپی سیاسی)؛ این متغیر بیشتر از سوی فعالان جوان، کنشگران شهرستانی و نیروهای اجتماعی و تشکیلاتی و بعضا عمل‌گرا و سازمانده در بین فعالان سیاسی رایج است. آنها معتقدند فضای امنیتی بسیار سنگین است و شرایط به شدت قفل شده و ارتباطات گسسته است و هر حرکتی ریسک و هزینه‌ای بالا دارد و افراد کمتری حاضر به پرداخت آن هستند. از نظر آنان باید به هر شکل که شده در یخبندان شرایط روزنه‌ای گشود. نگاه آنان بیشتر به بدنه و حفظ و بازسازی نیروهاست است تا سر، ویا پیشروی سیاسی و حضور و اصلاح و تغییر و نظایر آن. از این منظر فضای انتخابات، رقابت‌های سیاسی، تبلیغات خیابانی، ستادهای تبلیغاتی، جلسات بحث و گفتگو و رقابت نامزدها و… ، همان روزنه و فرصت با ضریب امنیتی و هزینه و ریسک پایین است که باید از آن استقبال کرد تا اندام‌های شکسته و گچ گرفته با این فیزیوتراپی سیاسی حیات و تحرک و طراوت یابند. برخی از آنها معتقدند به این منظور حتی فعال شدن در ستاد امثال قالیباف نیز مفید است.

۵- مشروعیت زدایی از انتخابات، ایستادگی استراتژیک وترویج فرهنگ مقاومت؛ در این منظر رهبر ج.ا و طیف امنیتی – نظامی حاکم هیچ روزنی برای فعالیت باز نکرده‌اند که عده‌ای به تکاپوی فعالیت انتخاباتی افتاده‌اند. حتی آنها پیش شرط فعالیت را توبه و برائت از جنبش سبز و رهبران آن (فتنه) می‌دانند. رهبران در حصرند، زندانیان در حبس و جنایت‌ها بی‌مکافات. بنابراین مشارکت در این بازی فرمایشی و نمایشی، یکسره برد برای حریف (مشروعیت‌دهی به انتخابات) و یکسره باخت برای این طیف است که همه چیز داده و هیچ چیز نگرفته است. ضمن آن که باید از هر نوع شتابزدگی و عجله خودداری کرد و نباید از چندسال ایستادگی بر یک استراتژی و آرمان خسته شد. در تاریخ نمونه‌های فراوانی بوده که شرایط قفل شده اما ایستادگی بر امیدها و آرمان‌ها و پیگیری صبورانه یک استراتژی و پاسداشت فرهنگ مقاومت بالاخره مسیر مسدود را گشوده است. از منظر استراتژیک نیز وقتی طیف بیت تلقی شدیدا امنیتی از انتخابات دارد، وقتی حتی از برگزاری کنگره اصلاح‌طلبان ممانعت می‌کند، وقتی از جوانان فعال در انتخابات گذشته در جای جای ایران تعهد به عدم فعال شدن می‌گیرد؛ باید دید چه چیز تغییر کرده است که باید در انتخابات شرکت کرد و چه فضایی گشوده شده است که باید از آن بهره گرفت. شرکت در چنین انتخاباتی و حضور نمادین در ثبت نام‌ها و مشارکت صوری در انتخابات، بدون هیچ امکان کنش و ارتباط اجتماعی، جز مشروعیت‌بخشی به انتخابات نمایشی و فرمایشی و جز سرشکستگی برای فعالان اصلاح‌طلب و تحول‌خواه نیست. این عمل می‌تواند بخشی از بدنه فعال شده در جنبش سبز را نیز ناامید و مایوس‌تر کند.

• متغیر اصلی و بالاتر در هر کدام از این رویکردها (و نیز رویکردهای تلفیقی) که هر یک واجد بخشی از واقعیت و شرایط حاکم بر انتخابات است ونکته مهمی که به نظر نگارنده در ضریب‌دهی به هر یک از این متغیرها باید در نظر گرفت میزان «واقعی و عینی بودن» آن است. در امر استراتژی و تاکتیک نباید به آرزوها اندیشید بلکه باید بر بستر واقعی زمین حرکت کرد. بررسی یک به یک هر یک از رویکردها و متغیرها با شاخص واقعیت (و نه آرزواندیشی) مطلب را طولانی خواهد کرد. هر چند به نظر نمی‌رسد در تحلیل جزء به جزء شرایط (تحلیل مشخص از شرایط مشخص) اینک تفاوت چندان جدی‌ای بین مجموعه این طیف گسترده وجود داشته باشد.

احتمالا در صورتی صورت مسئله تغییر می‌کند که در سوریه تحولاتی جدی رخ دهد (و نیروهای مسلط جهانی نگاه تازه‌ای به صورت مسئله ایران داشته باشند) و یا در عرصه داخلی اتفاقات غیرقابل پیش‌بینی در بالا رخ دهد یا در عرصه اجتماعی مردم عاصی از تورم و شرایط زیستی حرکتی موثر کنند و…؛ اگر فعلا از این متغیرهای نسبتا اثرگذاراما فعلا نامحتمل بگذریم در شرایط کنونی می‌توان روی این عوامل تامل بیشتری کرد:

• رهبر ج.ا و طیف امنیتی – نظامی حاکم قصد هیچ گونه امتیازدهی یا ایجاد فضا برای منتقدان بر اساس یک رویه در پیش گرفته شده و تشدید شده با یک تحلیل فوق امنیتی، جز کاهش اندکی از فشارها بر محبوسان ندارند.اگر چیزی هم میگویند بیشتر تزویر است تا تدبیر و نشانی از واقعیت در آن نیست. در میان اصلاح طلبان به جز افراد بسیار ضعیف و رای شکن نامزد ثابت قدمی که مورد وفاق جمعی باشد وجود ندارد و آقای خاتمی – که جدا از موضوع قابل بررسی بودن ثابت‌قدمی‌اش- ، مورد وفاق بیشتری است (و امکان فرضی تایید صلاحیت بیشتری دارد) و نامزد رای آوری است و شدیدا پتانسیل دو قطبی کردن فضا را دارد ، بنا به دلایل مختلف (به خصوص نظر منفی قاطعانه و هشدار نیروهای امنیتی) ظاهرا به هیچ وجه قصد ورود به انتخابات را ندارد.

هم چنین مجموعه شرایط به گونه ای است که یا افرادی با این خصایص نامزد نمی شوند و یا نمی گذارند بشوند. افراد ضعیف نیز جز گرم کردن تنور انتخابات و بازی در سناریوی طیف حاکم کاری نخواهند کرد.

• آقای هاشمی خود نمی‌خواهد/نمی‌تواند نامزد شود. وی بنا به تحلیل دقیقا و شدیدا درون نظامی اش شاقول و معیار تحرک سیاسی خود را موضع رهبرج.ا قرار داده است.
او دیگر وزیر صحنه شطرنج ایران نیست. به مرور زمان ارتباطات و پایگاه‌های اوو تاثیر گذاری عینی اش محدود شده و اینک حداکثر اسب این شطرنج است که زیگزاگی حرکت می‌کند. آقای هاشمی (جدا از سوابق قابل بحث‌اش که تقریبا همه بر آن وحدت نظر دارند)، جدا از قدرت به شدت کاهش یافته‌اش، و جدا از حساسیت روانشناختی قابل تامل رهبری ج.ا روی وی؛ دارای یک شیوه عمل سیاسی غیرقابل تغییر هم هست: برخوردهای «غیرمستقیم» (جلو فرستادن دیگران) و برخوردهای «پشت صحنه». وی در رابطه با محل و صحنه اصلی بازی‌اش در سطوح بالای قدرت و مجلس خبرگان و ارتباط با برخی نیروهای روحانی و…؛ به صراحت گفته که با رهبری مناقشه می‌کند ولی منازعه نمی‌کند و همواره نیز جدا از ترجیح منافع نظام بر منافع شخصی، رویکردی محافظه‌کارانه (غیرمستقیم – پشت صحنه‌ای) داشته است.

اینک به علت قطع کردن ارتباطات موثر او با نیروهای بدنه حکومت به خصوص سپاه و اطلاعات و… او تنها با بخشی هایی از روحانیت ارتباط دارد و نیز هوادارانی در برخی از تکنوکراتها ، ضمن آن که بدنه اجتماعی به شدت به او وخانواه اش بدبین است. پس او در پشت صحنه ارتباطاتش قطع یا ملکوک شده و بدین ترتیب نفوذ موثرو تاثیرگذاراو در پشت صحنه با مهندسی بیت از بین رفته یا به شدت کاهش یافته است. در روی صحنه نیز به علت مشی حرکت از پشت و غیر مستقیم ، خود دستانش را بسته است. بدین ترتیب و در مجموع او به شدت ضعیف بازی می‌کند و از تمام ظرفیت‌اش حتی در چهارچوب خط مشی خود (نه تندتر و رادیکال‌تر) استفاده نمی‌کند (این تعبیری بود که مرحوم مهندس سحابی نیز که در دور دوم انتخابات سال ۸۴ به او رای داد و گفت مسئله اعتبارش را نمی‌خواهد به گور ببرد، همواره در باره وی می‌گفت. ماها در آن هنگام در زندان بودیم اما با بخش اقلیت ملی – مذهبی هم‌ رای بودیم که تمایلی به رای دادن به او نداشتند).

هر چند از هاشمی و هر اقدام مثبتی که به نفع مردم و منافع ملی ایرانیان انجام دهد باید حمایت کرد اما اغراقی در امکان و اندازه های آن نباید داشت.
اغراق و آرزواندیشی با هر دو مضمون چپ و راست (البته در اینجا معنای ارزشی برای این دو اصطلاح قائل نیستم بلکه به معنای کوچک – بزرگ دیدن ظرفیت‌ها و توان‌ها)، هر دو خطای تاکتیکی (و گاه استراتژیکی) است و حداقل و از منظر کاملا پراگماتیستی (که البته من چندان دلبستگی بدان ندارم)، توهم زایی می کند، به بیراهه می برد و وقت و انرژی را به هدر می دهد.

• بستر واقعی و اصلی تحولات در داخل کشور است و افراد و نیروهای خارج از کشور باید به عنوان یک متغیر مهم و با ضریب بالا به تحولات و نیروهای دست‌اندرکار داخل بنگرند. هر چند خارج از کشور نقش‌های دیگری نیز دارد که باید مستقلا به آن پرداخت، اما به طور مشخص به انتخابات با نقش نه چندان اثرگذاری که اینک رئیس جمهور برآمده از انتخابات با رویکرد در پیش گرفته شده رهبرج.ا بر تحولات کلان و استراتژیک جاری (جدا از تغییرات موثر و جدی در بخش‌های اجرایی کشور) دارد؛ باید به عنوان یک فرایند عمدتا داخلی که آرایش نیروهای سیاسی داخل کشور و مشی و منش‌های آنان در آن موثر است، نگریسته شود.


نتیجه‌گیری :

بر اساس آنچه تا کنون گفته شد؛ به نظر می رسد:

اینک رویکرد و متغیرآخر- به جز برخی اغراق ها وزیاده روی ها در بیان آن – هم واقعی‌تر و هم استراتژیک‌تر از بقیه رویکردهاست. اگر طیف حاکم بر کشور حاضر به تغییر شرایط بود، تحلیل مشخص ما از شرایط مشخص فرق می‌کرد. اما اینک که بسیاری از اجزاء و مختصات جدول بازی انتخابات روشن شده فرض گرفتن آرزواندیشانه برخی متغیرهای مثبت اما غیرواقعی به اتلاف وقت و از دست دادن فرصت برای هم‌سویی در امور واقعی منجر می‌شود. هر چند در راه این همسویی تدریجی و اجباری (که بازی طیف مقابل به این سوی صف تحمیل می‌کند) باید صبوری کرد تا به تدریج همه به همین نقطه واقعی برسند. اما در عین حال باید به همه گان توصیه کرد تا اهتمام داشته باشند که بر فرض‌های واقعی حرکت کنند و در اصلی – فرعی کردن امور هم از نادیده گرفتن ظرفیت‌ها و هم چنین اغراق بر آنها خودداری کنند. رمانتیسیسم (و آرزواندیشی) راست و چپ تفاوتی با هم ندارند و به بازی در زمین حریف می‌انجامند. یکی تنور او را گرم و دیگری چاقویش را تیز می‌کند؛ هر دوشاید اما ناخواسته.

اگر فعالان خارج از کشور نگاه مسئولانه ای به داخل کشور داشته باشند باید فرصت پخته شدن تدریجی مواضع انتخاباتی را بر اساس کنش – واکنش شرایط به آنها بدهند.
حدس نگارنده آن است که به جز افراد معدودی که پاک دلانه و جان باخته موضع می‌گیرند، اکثر افراد و نیروهای موثر در داخل کشور در شرایط تحت فشار شدیدی که دارند (و باید از سوی همه مسئولانه – ولو با نگاه انتقادی) ادراک شود، در شرایطی نیستند که مواضع و فعالیت‌های پرریسک و پرهزینه داشته باشند.اگر چه اینک اسامی مختلفی برای نامزد شدن مطرح است که برخی ممکن است امکن ایجاد همگرایی بیشتری داشته باشند و یا ثابت قدم تر از بقیه باشند،اما سیر حوادث و مهندسی انتخابات نشانگر آن است که به این افراد و حتی ضعیف تر از آنان امکان تحرک داده نخواهد شد و به علت – متاسفانه – هشدار پذیری امنیتی حاکم در فضای سیاسی کشور آن ها خود نیز پا جلو نخواهند گذاشت.( بر فرض و احتمال ضعیف تراگر چنین افرادی وارد صحنه شوند به هیچوجه نباید بدان ها حمله شود و باید باصطلاح همه گزینه ها روی میز نگه داشته شود و به بازی آن ها امکان بسط داده شده و حتی در مواردی مورد تقویت قرار گیرد. در این مورد در صورت تحقق این فرض بیشتر می توان سخن گفت).
بر اساس مجموعه نکات فوق قابل حدس است که معدل فعالان اصلاح طلب / تحول خواه داخلی که در صحنه باقی مانده اند به تدریج به دو موضع خواهند رسید: ما نامزدی نداریم/ما شرکت نمی‌کنیم.(احیانا موضع بالاتر و شفاف تری هم توسط تک افرادی مطرح خواهد شد که مفید و مثبت خواهد بود).

این هر دو موضع پرهیز از ورود به بازی طیف بیت است یعنی ورود برخی اصلاح‌طلبان ضعیف به انتخابات و مشروعیت‌دهی به آن.

لازم به تکرار و تاکید است که درایران و بسیاری از کشورهای خاورمیانه که عادت به رای‌های ۹۰-۸۰ درصدی (و گاه در میان بعثی ۹۸ درصدی) حکومت‌ها دارند، بیشتر از آنکه میزان آراء مشروعیت‌بخش یک انتخابات باشد، آزادی‌های سیاسی و شرکت منتقدان و مخالفان مشروعیت‌بخش است.

در هر حال هر دو موضع یادشده «نامزد نداریم» محافظه‌کارانه / «شرکت نمی‌کنیم» شفاف‌تر، از منظری دیگر می‌تواند بازی در زمین بیت و طیف حاکم باشد!؛ سکوت و انفعال و کمک غیرمستقیم به برگزاری یک انتخابات آرام و از دست دادن فرصت برای تحرک و یا برای مشروعیت زدایی فعال از انتخابات مهندسی شده پیش رو. یعنی هم قدم جلو گذاشتن در شرایط انتخابات مهندسی شده گام نهادن در تله مشروعیت دهی به انتخاباتی نامشروع است و هم عقب عقب رفتن و سکون پای گذاشتن در دام و تسلیم شدن به کمند سکوت و بی هزینه کردن برگزاری آن انتخابات نامشروع!

بنابراین در آن مقطع صاحبان موضع عدم مشارکت در انتخابات باید تمهیداتی بیندیشند که این موضع منطقی و واقع‌گرا (و البته تحمیلی)، از حالت منفعلانه به حالت فعال تبدیل شود. شاید انتظار بیش از حد از معدل نسبی فعالان داخلی داشتن مقداری دور از واقع باشد.شاید از این جا به بعد وظیفه نیروهای خارج از کشوری که به الف – اصل بودن تحولات داخل کشور و ب- موضع گیری مسئولانه و براساس تناسب قوا و مشی/منش معدل نیروهای فعلا فعال داخل کشور بها میدهند ؛ مهم تر و به طور نسبی موثرتر باشد.

براین اساس به نظر میرسد اگر انتخابات را به دو مرحله الف – از حالا تاثبت نام و تایید صلاحیت ها و ب- از آن پس تا روز رای گیری تقسیم کنیم؛ فعلا شاید بهتر باشد نیروهای خارج از کشوری حضوری تحلیلی- هشداری/مطالبه محور داشته باشند. شرایط خطیر کشور را توضیح دهند، برحق شهروندی انتخاب، رابطه انتخابات آزاد هم با مسئله امنیت ملی و هم حل مشکلات و بحران های اساسی کشور، مسئله مشکلات روزمره زندگی مردم در هم‌پیوندی با سوء مدیریت ناکارآ/غیردموکراتیک و مسئله هسته‌ای و بحران در سیاست خارجی کشور و مسئله تحریم ها، مسئله حصر رهبران مدنی جنبش سبز و زندانی بودن طیف متکثر و وسیعی از زندانیان سیاسی و مدنی و صنفی و نظایر آن تاکید کنند تا مرحله دوم فرا رسد.

بدین ترتیب اگر نیروهای خارج از کشوری صبوری کنند؛ وقتی فعالان داخلی به اختیار و اجبار به این نقطه رسیدند که حکومت تغییر سیاستی نداده و امکان/فرصت نامزدی و فعالیت موثر و فضای تنفسی جدی نمی دهد؛ و این نیروها همه در یک صف قرار گرفتند، دیگر نه حکومت می‌تواند با استناد به برخی مواضع عجولانه نیروهای خارج از کشور (از جمله هم‌فکران خارج از کشوری برخی نیروهای داخلی) بر آنان فشار وارد کند و نه برخی از آنها تصور می‌کنند تندروی خارج از کشورانه از بازی آنها جلوگیری کرده است. در این هنگام فعالان دموکراسی‌خواه ملی در خارج از کشور می‌توانند به تمهیداتی بیندیشند که با بهره‌گیری از فضای امن‌تر خارج از کشور که مشکلات داخل کشور را ندارد، همسو و هم‌راستا با دو موضع یادشده در داخل کشور، اما گامی فراپیش‌تر از آن؛ بروند. و مواضعی را اتخاذ و اعلام کنند که در داخل امکان طرحش نیست اما داخل کشوری ها نیز با آن همدلی دارند. شاید رهبران در حصر هم در این مقطع امکان نقش‌آفرینی بیشتری داشته باشند.

انتخابات اما؛ پایان تاریخ نیست. رابطه بین افراد و نیروهای همسو نباید به علت تنوع تحلیل/برخورد در این باره مخدوش و مکدر شود. شاید رخداد انتخابات نشان دهد که در مسیری که بیت/امنیتی– نظامی ها برکشور تحمیل کرده‌اند، اتفاق چندان جدی و اثرگذاری هم نبوده است. پس چرا باید به خاطر توزیع مجدد منابع قدرت و ثروت بین دست اندرکاران حریص آن روابط و دوستی‌های ما که در تلاطم‌های آینده به شدت بدان نیازمندیم مخدوش شود. چنین مباد.

(این تحلیل براساس گزینه های واقعی تر و محتمل تر مطرح شده و سعی شده برآن اساس سیاست برخورد با انتخابات مهندسی شده در حال اجرا بیرون بیاید. طبیعی است که هرگونه تغییر در پیش‌بینی‌ها و محتملات مطرح شده در تحلیل می تواند مورد ارزیابی و طراحی جدیدی قرار بگیرد).


تاریخ انتشار : ۱۱ / بهمن / ۱۳۹۱

منبع : سایت ملی - مذهبی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : ۰ بار / شروین
.
29_12_1391 . 21:10
#3
نواندیشان دینی، حکومت قانونی و حقوق بشر


مصاحبه با : رضا علیجانی

مصاحبه‌کننده : ـــــ

موضوع : ـــــ


س : رابطه دین، دولت و سیاست در ایران از نظر شما چگونه باید باشد؟

ج : نواندیشی دینی، که البته خود تفکرِ واحدی نیست و متکثر است، مانند هر اندیشه دیگری که آرمانی دارد و در سیاست جهت‌گیری‌های خاصی را به کار می‌برد (مانند تفکر لیبرالی، سوسیالیستی، مارکسیستی، فمینیستی، و …) می‌تواند/ باید در حوزه‌ی مدنی آزاد باشد، که عقاید خودش را تبلیغ کند، و نهاد و تشکل خاص خود را داشته باشد (تشکل حزبی، مدنی، و…). اما، وقتی که می‌خواهد وارد دولت شود، باید "عقاید"ش را پشتِ در دولت بگذارد، و تنها "برنامه‌ها"یش را وارد دولت کند. آن هم برنامه‌هایی که از مردم به صورت دموکراتیک رای گرفته است (مثلاً با رای مستقیم در انتخابات ریاست جمهوری و یا توسط نمایندگانی که به صورت دموکراتیک از طرف مردم انتخاب شده‌اند و …). به عبارت دیگر در یک کشور آن چه به رای مردم گذاشته می‌شود باید برنامه‌ها باشد و نه عقاید و ایدئولوژیها و در حوزه قدرت برنامه‌ها هستند که با هم رقابت می‌کنند و هر کدام رای مثبتی از مردم گرفت برای مدتی موقت وارد قدرت می‌شود و چرخه سیال قدرت و سیاست ادامه پیدا می‌کند. البته بدیهی است که عقاید و آرمان‌های هر جریانی در برنامه هایش – به‌طور غیر مستقیم – به مردم عرضه می‌شود ولی به هرحال مردم به برنامه‌های مشخص و ملموس رای می‌دهند.

در جهان صنعتی و دموکرات نیز وضع به همین منوال است . یعنی احزاب مختلفی (اعم از لیبرال، سوسیالیست، سوسیال ـ دموکرات، کمونیست، دموکرات ـ مسیحی، سبز، و غیره) وجود دارند که هریک آزادند در حوزه مدنی و عمومی عقاید و ایدئولوژیهای خود را تبلیغ کنند ولی در انتخابات برنامه هایشان را به مردم ارائه می‌دهند و با دیگر برنامه‌ها رقابت می‌کنند.

شایان ذکر است این نظری است که دکتر بشیریه در دوران اصلاحات در مصاحبه با نشریه راه نو مطرح کردـ مبنی بر رقابت ایدئولوژی‌ها در حوزه عمومی و مهندس سحابی نیز با همان مضمون و با این ادبیات مطرح کرد که دین در سیاست دخالت می‌کند اما نه در دولت که توضیح‌اش همانی بود که در بالا آمد.

بدین ترتیب هیچ ایدئولوژی نمیتواند ایدئولوژی دیگری را سرکوب و حذف کند و در جامعه چرخه‌ای از خشونت و انحصار به‌وجود بیاورد و هیچ قشراجتماعی احساس حذف شدگی ندارد و از طرفی از دیکتاتوری ایدئولوژی‌ها علیه یکدیگر هم جلوگیری می‌شود.اگر با زاویه دید بازتری به تاریخ سیاست نگاه کنیم می‌بینیم که به اسم همه ایدئولوژیها دیکتاتوری صورت گرفته و دیگران مورد حذف و خشونت قرار گرفته اند. حتی با ایدئولوژی لیبرالی در دوران مک کارتیسم در آمریکا.

در آینده ایران نیز نمی‌شود مذهبی‌ها را حذف کرد و مثلاً گفت شما حق فعالیت سیاسی ندارید . متاسفانه ذهن و زبان روشنفکران – غیرمذهبی – ما در این رابطه بسیار "جمهوری اسلامی زده" است. وگرنه احزابی با تمایلات مذهبی در میان مسلمانان، و حتی شیعیان، در جهان هستند که نه حکومت اسلامی می‌خواهند و نه اجرای اجباری شریعت در عرصه جامعه. به‌طور خیلی روشن نمونه هایی در ترکیه و مالزی و لبنان و … دیده می‌شوند که جریاناتی مذهبی، مشخصاً اسلامی و حتی شیعی، وجود دارند که صرفاً می‌خواهند به عنوان یک حزب شبیه دیگر احزاب در رقابت‌های سیاسی مشارکت داشته باشند و وارد چرخه موقت دولت هم بشوند ولی حق ویژه و امتیاز خاص هم نمی‌خواهند.

به علاوه آن‌که نواندیشان دینی برخلاف سنت گرایان اساساً به شریعت ثابت (اجتماعی – سیاسیـ اقتصادیـ حقوقی و …) معتقد نیستند و معتقد به تغییر پذیری احکام بر اساس اجتهاد و شرایط زمانی – مکانی هستند. و وقتی شریعت ثابت نباشد و به عقل و عرف زمانه (با جهت‌گیریهای اخلاقی و مذهبی) مشروط و معطوف باشد از اساس تصلب و جمودی غیر دموکراتیک وجود ندارد.

نواندیشان دینی هیچ‌یک خواهان "حکومت دینی" مصطلح نیستند. یعنی حکومتی که ۱. مشروعیت‌اش را، نه از مردم، بلکه از خدا می‌گیرد. ۲. مسئول اجرای احکام شریعت است. ۳. معمولاً هم توسط روحانیون، مفسران رسمی دین، تشکیل می‌شود.

نواندیشی دینی در ایران – علی‌رغمِ تکثر درونی‌اش – خواهان حکومت دینی مصطلح نیست.آنها همه گی به مشروعیت دموکراتیک و بشری و مردمی بودن مشروعیت حکومت معتقدند. به تحول پذیری احکام معتقدند و بنا براین هیچ شریعت(اجتماعی) ثابتی نمیماند که عده‌ای – مثلاً روحانیون و یا دیگران – مسئول اجرای آن باشند. بدین ترتیب از اساس تشکیل حکومت دینی در این منظر بی‌ معناست.

برای آینده ایران نیز همه جریانات روشنفکری باید حق مساوی برای خود قائل باشند و همه گی باید بتوانند در حوزه عمومی آزادانه عقایدشان را تبلیغ کنند ولی وقتی وارد دولت می‌شوند عقاید‌شان را پشت در باقی بگذارند و فقط برنامه‌شان را وارد کنند. تجربه جهان صنعتی – دموکراتیک نیز حکایت از همین تجربه دارد. احزاب و جریانات از کمونیست تا لیبرال و از مذهبی تا غیر مذهبی در حوزه عمومی آزادند و در دولت به صورت تک حزبی یا ائتلافی به برنامه‌های دموکراتیک رای آورده خود برای مدتی موقت مشغولند.


س : از نگاه بخش مهمی از روشنفکران غیرمذهبی، فعالیت سیاسی ایرانیان با هر اعتقادی در چهارچوب منشور حقوق بشر بوده و علاوه بر آن از ضروریات توسعه فکری و اجتماعی نیز هست. اما در مورد این‌که "نواندیشان دینی هیچیک خواهان "حکومت دینی" مصطلح نیستند" آیا منظور این است که آنها خواهان نوعی حکومت دینی به معنای غیر مصطلح هستند؟ اگر چنین است ویژگی‌ها و تفاوت احتمالی آن با حکومت‌های عرفی و در چهارچوب حقوق بشر چیست؟

ج : منظور من از تعبیر"مصطلح" این نبود که آن‌ها طرفدار نوع دیگری از حکومت دینی هستند. من در بالا حکومت دینی را با سه مشخصه تعریف کردم و گفتم هیج یک از نواندیشان دینی به خاطر مخالفت بنیادی با هر سه مولفه طرفدار حکومت دینی نیستند.

اما چون برخی نواندیشان گفته‌اند که حکومت دینی، حکومت ارزش‌های دینی است نه شریعت؛ خواستم دقت نظری و واژگانی کافی بکار برده باشم. اگر به یاد داشته باشید آیت‌الله طالقانی در اوایل انقلاب در دیدار با سفیر کوبا گفته بود هر انقلاب ضد استعماری و ضد استبدادی و ضد استثماری یک انقلاب اسلامی است. و منظور ایشان این بود که هر انقلابی که جهت‌گیری و ارزش‌های مشترک با ارزش‌های مورد اعتقاد ما (البته از منظر نواندیشانه آیت‌الله طالقانی) داشته باشد ما با آن نیز احساس همذات پنداری داریم. و البته این نگاه در تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی نیز بی‌ سابقه نیست.

در تاریخ اسلام (همانند دیگر ادیان) گرایشات دینی متفاوتی وجود داشته است مانند گرایش فقهی، فلسفی، عرفانی و … . گرایشان عرفانی به نگاهی که در بالا گفتم نزدیکترند. شاید همگان با داستان موسی و شبان در مثنوی آشنا باشیم که خدا به موسی هشدار می‌دهد که چرا شبان را از خود رانده است و میگوید
ما درون را بنگریم وحال را / نی برون را بنگریم و قال را.

در این نگاه عرفانی و معنوی ظواهر و واژگان و فرم عقاید مهم نیست . مهم گوهر و محتوا و درون مایه‌ای است که آن‌ها حمل می‌کنند. از این منظر است که یک ارزش مثل عدالت ـ که از منظر نو اندیشان دینی یک ارزش دینی است، و در نگاه شیعی یکی از اصول پایه‌ای دین هم هست ـ اگر در سطح جامعه تحقق پیدا کند ولو با توجیهات فلسفی و فکری غیر دینی ؛ به هرحال یک ارزش دینی تحقق پیدا کرده است و آنها آن را مصداق تحقق اهداف دینی می‌دانند . به این معناست که دین تحقق یا حکومت پیدا کرده است. البته پر واضح است که این معنا هیچ نقطه اشتراک و نزدیکی با حکومت دینی واقعی و مصطلح و آشنای همگان ندارد. من صرفاً برای رعایت این نکته ظریف و دقت نظری بود که از تعبیر"مصطلح" استفاده کردم و اگر این تعبیر هم حذف شود موضع و تحلیل من تفاوت نخواهد کرد.


س : طیف‌بندی‌ی نواندیشان دینی ایرانی چیست، و چه مسئولیت‌هایی از نظر شما دارند؟

ج : نواندیشان دینی را از منظرهای مختلف می‌توان گونه‌شناسی کرد. از جمله مثلاً در نحوه و رویکردِ دین‌شناسی‌شان و درون‌مایه‌های آن (روش شناسی)، و یا، از منظر آرمان و جهت‌گیریهای اجتماعی‌شان، و دیگر شاخص‌ها (من در یکی از کتاب‌هایم به نام "باز صف‌ها اشتباه نشود"، به فراخور بحث، با توجه به شاخص‌های مختلفی، به این گونه‌شناسی، توجه کرده‌ام، که اینجا مورد بحث نیست)

در هر حال، همان‌طور که در بالا هم گفته شد، در تاریخ اسلام نیز گرایشات فقهی، کلامی، فلسفی، عرفانی، ادبی، و… در فهم و تفسیر دین و متن مقدس وجود داشته است. در دنیای جدید و در میان نواندیشان دینی در ایران نیز میتوان گرایشات مختلفی را مثلاً از نظر روش‌شناسی تفکیک کرد مثلاً مهندس بازرگان بیش‌تر از منظری علمی و دکتر سروش از منظر عقلی و دکتر شریعتی (و مجتهد شبستری) از منظر وجودی (اگزیستانسیالیستی) به دین و درون مایه هایش می‌نگرند. و یا از زاویه دیگر سروش و شبستری از منظر فردگرایانه و شریعتی از منظر جماعت گرایانه می‌نگرد. و یا به لحاظ آرمان و جهت‌گیری سیاسی بازرگان و سروش و شبستری بیش‌تر طرفدار لیبرال دموکراسی‌اند. شریعتی طرفدار سوسیال دموکراسی، و مجاهدین خلق (اولیه) بیش‌تر سوسیالیست بودند.


س : در مورد نگاه و تعهد نواندیشان دینی به منشور جهانی حقوق بشر توضیح بفرمائید. حقوقی که رای‌گیری و نظر اکثریت را با هر دین یا اعتقاد ایدئولوژیک بر نمی‌تابد و جزو حقوق طبیعی و انسانی هر فرد است. لطفا بفرمائید نواندیشان دینی در مورد برابری زن و مرد، آزادی و برابری ادیان، حذف قوانین کیفری بر پایه احکام مذهبی و خشونت‌آمیز چه موضعی دارند.

ج : همان‌طور که در پاسخ به سئوالات قبلی آمد نواندیشان دینی طیفهای گوناگونی دارند اما دو طیف آن‌ها (یعنی طرفداران لیبرال دموکراسی و نیز سوسیال دموکرات ها) بر دفاع از حقوق طبیعی بشر تصریح داشته اند. آن‌ها به لحاظ متنی نیز استنادات گوناگونی به متون مقدس دارند. مانند احترام به کرامت انسان در قرآن و یا تاکید امام علی در نامه معروف‌اش به یکی از فرماندارانش که شبیه یک برنامه حکومتی است (نامه معروف امام علی به مالک اشتر) بر این نکته که:

مردم یا در دین با تو برابرند، و یا در آفرینش با تو برابر.

و به تعبیر یکی از نواندیشان معاصر، یعنی آقای یوسفی اشکوری، انسان، منهای عقیده، دارای این حقوق می‌باشد.

تنها به دو کتاب، یکی منتشر شده در قبل از انقلاب، و دیگری در بعد از انقلاب، اشاره می‌کنم : کتاب حقوق بشر، نوشته دکتر اسدالله مبشری(وزیر دادگستری دولت موقت مهندس بازرگان)، و دیگری، حقوق بشر از منظر اندیشمندان، تدوین و گردآوری‌شده توسط آقای محمد بسته‌نگار، داماد آیت‌الله طالقانی، و سخنگوی شورای فعالان ملی ـ مذهبی، که در آن مستندات مربوط به نظرات نواندیشان دینی درباره‌ی حقوق بشر با ارجاعات روشن و مشخص آمده است.

دکتر شریعتی نیز، در انسان‌شناسی خود، که بارها در آثار گوناگون‌اش تکرار شده (و به تعبیری می‌توان گفت که انسان‌شناسی او پایتختِ اندیشه‌اش است)، اساس و پایه بحث‌اش را روی آزادی و رهایی انسان می‌گذارد، و برای او، حقِ ذاتی‌ی آزادی، و حتی عصیان در برابرِ خدا، نیز قائل است. از او، این جمله، مشهور است که: انسان، یعنی آزادی و شرافت، و این دو را، نمی‌توان فدای چیزی کرد، حتی فدای خدا!

اما فکر می‌کنم سئوال شما بیش‌تر معطوف به قوانین و مقرراتی است که به نام اسلام معروف است، و فقها نیز درباره‌ی آن به تفصیل بحث کرده، و در جمهوری اسلامی نیز مبنای تدوین قوانین قرار گرفته است. این قوانین حاوی تبعیضاتی علیه زنان و دگراندیشان و… است. این تبعیض‌ها به هیچوجه قابل‌انکار و توجیه نیست.

نو‌اندیشان در این عرصه چالش سنگینی با مذهبی‌های سنتی دارند. نواندیشان معتقدند که احکام حقوقی و اقتصادی و … که در متون دینی آمده مقید به شرایط زمانی و مکانی خود هستند و به تعبیری تاریخی‌اند و نمی‌توانند جاودانه باشند. آن‌ها از "جهت گیری"‌های نهفته در این احکام که در بستر زمانی و مکانی خود مثبت و رهایی بخش بوده‌اند دفاع می‌کنند و آنها را در بستر تاریخیشان تفسیر و تبیین کرده اما خواهان لغو و نسخ آنها در زمانهای دیگرند که دیگر حاوی و حامل آن جهت‌گیری نیستند و معتقدند باید از طریق اجتهاد آزاد، فرم‌ها و قالبهای جدید و متناسب با زمان کنونی اما حاوی همان جهت‌گیری رهایی بخش جایگزین آن قوانین شوند که دیگر در مقطع و بستر تاریخی کنونی نه تنها ضد تبعیض نیستند بلکه نقش تبعیض‌آمیز و ارتجاعی دارند.

به طور مثال بسیاری از قوانینی که در صدر اسلام درباره‌ی زنان آمد شدیداً به نفع زنان بود تا آنجا که اعتراض مردان را برانگیخت .اما با مرور زمان و با تغییر شرایط به‌طور تدریجی به نفع زنان همین قوانین تغییر ماهیت داده و اینک تبعیض‌آمیز و ضد زن هستند.

بسیاری از کسانی که به صورت پژوهشی و بدون پیش فرض‌های ضد مذهبی با تاریخ صدر اسلام و برخوردهای محمد و قرآن با مسئله زنان مواجه شده‌اند به وضوح شاهد رهایی بخش و به نفع زنان بودن آنان بوده و در نوشته‌های‌شان بر آن تصریح کرده اند. (افرادی مانند هامیلتون گیپ، ژرمن تیلیون، احسان طبری، و حتی علی دشتی در تاریخ ۲۳ سال، که در مجموع علیه پیامبر اسلام نوشته، در این باره تصریح دارند).

من در این مورد پژوهش مفصلی کرده‌ام و کلاسهایی نیز در رابطه با زن در متون مقدس داشته‌ام و این مدعی را به‌طور ریز و مشخص و با ارجاعات دقیق نشان داده ام. بخشی از این مباحث به چاپ رسیده و برخی نیز به صورت جزوه منتشر شده است.

بنابراین نواندیشان دینی با توجه به متدلوژی توضیح داده شده در بالا؛ به حقوق مساوی انسان‌ها بدون هیچ تبعیض جنسیتی، عقیدتی، نژادی و زبانی و … معتقدند. البته ناگفته نماند که در برخی حوزه‌ها مثل حقوق طبیعی و اساسی بیش‌تر کار فکری کرده و سخن گفته‌اند و درباره‌ی حقوق زنان کمتر. در این حوزه نیز گرایشات موسوم به چپ مذهبی بیش‌تر توجه داشته و یا تحلیل و نوشته و گفته دارند. در این باره نواندیشی دینی در ایران ضعف‌های مشترکی با دیگر نحله‌های روشنفکری در ایران دارند که درباره‌ی مسئله زنان کم‌تر از حوزه‌های دیگر کار کرده اند. فراموش نکنیم که نسل دوم روشنفکران چپ مارکسیست نسل اول را به "کوری جنسیتی" متهم میکرد. و فراموش نکنیم که حتی تا اوان عصر روشنگری بسیاری از اندیشمندان و حتی فیلسوفان معروف تاریخ به شدت مردسالار و بعضاً ضد زن بوده اند. نامورانی هم‌چون روسو، کانت،هگل، نیچه و … بنابراین گسترش و عمق حقوق انسان به همه حوزه‌های بشری و همه ابعاد زندگی در تاریخ آزادی‌خواهی و حقوق بشرطلبی امری تدریجی و با رنج و شکنج بوده است.


س : مفاهیم کلی عدالت و آزادی و رهایی و کرامت انسانی هر چند مورد تائید بسیاری هست ولی تعبیرها و تفسیرها از آن چندان همسو نبوده و نمی‌تواند باشد. به‌عنوانِ نمونه آقای مطهری با تائید کلی و ابراز احترام به این مفاهیم و اندیشمندان و فیلسوفان غربی و افکارشان در مورد حقوق بشر آغاز می‌کند ولی در روند بررسی‌ این مفاهیم عملاً به نتایجی می‌رسد اغلب تبعیض‌آمیز و نابرابر. منظور من از اشاره به ایشان، این است که فراتر از رویکردهای کلی، مشخص شدن مابازاء این مفاهیم ضروری است. نمونه دیگر عدالت‌طلبی از دید کمونیست‌‌هاست. پرسش مشخص در مورد رویکرد نواندیشان دینی به مفاد حقوق بشر نیز از این رو بمیان آمد.

"کوری جنسیتی" چپگرایان مورد اشاره شما هر چند بر پایه اعتقاد به نابرابری زن و مرد اتفاق نیافتادـ بر خلاف مراجع دینی و دین مدارانـ اما بهر حال نام‌اش همان است که اشاره کردید.

بی‌تردید گسترش و ژرفای حقوق بشر در حوزه‌های مختلف افزون گشته و خواهد گشت. اما آن ناموران تاریخ اندیشه و فلسفه از درون جامعه‌ای دگرگون شونده از پسماندگی بیرون می‌آمدند و بناچار بخشی از افکار تبعیض‌آمیز را با خود بهمراه می‌آوردند. از زمان آنها بیش از دویست سال گذشته است و مردمان متمدن امروز در بسیاری کشورها آن را پذیرفته اند. ولی بنظر می‌رسد حقوق تصریح شده منشور جهانی حقوق بشر در بین برخی از نحله‌ها هم‌چنان با چالش‌ روبروست. برخی "تصریح" نکرده‌اند؛ بعضی‌های برخی موادش را قبول دارند و برخی‌اش را قبول ندارند. چپ و راست هم ندارد.

اما پرسش پایانی این گفتگو؛ مواضع نواندیشان دینی در برابر قانون اساسی و مدنی و کیفری یک حکومت قانونی و عرفی برآمده از رای اکثریت و محدود به رعایت منشور جهانی حقوق بشر برای هر فرد چیست؟


ج : در مورد آقای مطهری با شما هم عقیده ام. علتش هم این است که آقای مطهری معتقد بود دین و متن مقدس بالاتر از همه‌چیز قرار دارد و همه گزاره‌های متن مقدس را نیز فراتاریخی و جاودانه می‌دانست . ایشان به تاریخیت دین باور نداشت. اما نواندیشان دینی چنین نمی‌اندیشند. حداقل در حوزه‌های احکام اجتماعی – سیاسی – اقتصادی و حقوقی اکثر قریب به اتفاق آن‌ها به تاریخیت این احکام و تغییر پذیری‌شان باور دارند.

به همین شکل درباره‌ی معنا و امکان "حکومت دینی" نیز همان ظور که در قبل گفتم این نواندیشان به مشروعیت زمینی قدرت و نیز مشروعیت مردمی قانون گزاری (به موازات تغییر پذیری و تاریخیت احکام دینی) باور دارند.

اما در مورد چپ و نیز مبانی کورجنسی نسلهای اولیه آن و این‌که از چه آبشخورهای ذهنی و نظری – عینی و عملی سرچشمه میگرفت بحث را باز می‌گذارم و اینک مورد بحث ما هم نیست.

در باره نظر نواندیشان دینی در بار ه مفاد مشخص اعلامیه جهانی حقوق بشر و اسناد مشابه در ابتدا باید بگویم با دغدغه شما هم راه هستم. ما ملت زخم خورده‌ای از کلی گویی و حرفهای عام و هوایی زیبا و آرمانی زدن هستیم. یکی از نتایج و تجربیات سیاسی من نیز در زندگی فردی‌ام به صورت مشخص حاکی از آن است که ما باید از "مفاهیم" به سمت "مصادیق" حرکت کنیم. اگر به یاد داشته باشید در حرکت مطالبه‌محور در سال ۸۸ و انتخابات پرحادثه آن دوران (که من هم نقش کوچکی در آن داشته و همراه این حرکت بودم) نیز پایه اصلی و یک نقطه عزیمت مهم همین حرکت از مفاهیم به سمت مصادیق و به عبارتی از آرمان و ایدئولوژی به سمت مدل و برنامه بود.

البته این سیر باید به‌طور طبیعی اتفاق بیفتد و در روند تاریخ و اندیشه بشری نیز در همه نحله‌ها از لیبرالها و دموکراسی طلبان و سوسیالیستها تا فمینستها و غیره همین سیر از تعیین جهت‌ها (به صورت عام) و مفهوم سازی‌های کلی آغاز شده تا به تعیین مصادیق و اعلام برنامه و جزئی و ریز و دقیق و حتی آماری شدن برنامه‌ها رسیده است.

در ایران نیز این سیر طبیعی در حال طی شدن است . سیر اندیشه چپ در ایران نیز به وضوح همین را نشان می‌دهد. باید اجازه داد در دیگر نحله‌ها هم همین سیر طبیعی طی شود.

نواندیشان دینی اما از طرح و تبلیغ برخی مفاهیم کلی درباره‌ی آزادی و عدالت و دموکراسی و سپس حقوق زنان و …آغاز کرده و به تدریج متعین‌تر و برنامه‌ای‌تر حرف زده اند. متناسب با همین سیر نیز دین شناسی‌شان دقیق‌تر و عمیق‌تر و موثر‌تر شده است.

اگر بخواهم به‌طور مشخص و دقیق پاسخ پرسش شما را بدهم باید بگویم اولاً از نظر نواندیشان دینی متن تاریخیت دارد . به تعبیری که خودم بیش‌تر مایلم به کار ببرم؛ متن مقدس "دو صدایی" است . صدایی که پیام‌های اخلاقی و جهت‌گیریهای کلان اجتماعی می‌دهد و می‌تواند چون فانوسی دریایی راه نمای عمل باشد و صدایی که (به خصوص در بخش احکام و برخی تبیینیات نیز) تخته بند جامعه و دوره تاریخی (و گفتمانی و سیاسی – اقتصادی – اجتماعی) خویش است و باید ساختارشکنانه ساختارگشایی و بازسازی شود. و این کاری است که نواندیشان دینی کرده اند.

من خود در موضوع زنان حدود دو سال کلاس زن در متون مقدس داشتم و همین موضوع را در حوزه زنان به صورت جزئی و ریز در متون مقدس ادیان مختلف مورد بررسی قرار دادم. در کلیه متون مقدس اگر با دید امروز به متن نگاه کنیم همه این متون در مجموع حاوی تبعیض و پذیرش برتری جنسیتی مذکر محور هستند. اما اگر تاریخی بنگریم همه آن‌ها به‌خصوص متون متاخرتر جهت‌گیری جدی برای رفع تبعیض داشته اند. و از نظر نواندیشان دینی همین "جهت گیری" است که باید تداوم و استمرار بیابد نه آن صدا و اشکال و قالبها و فرمهای تاریخی. جدال محتواگرایانه و جهت بینانه نواندیشان دینی با فرمالیسم غیر تاریخی رویکرد و تفکر سنتی و ناامیدی شریعتی از اصلاح آن‌ها و طرح اسلام منهای روحانیت برخاسته از همین چالش بنیادی است.

بر این مبنای نظری، و نیز دیگر مبانی چون مشروعیت مردمی حکومت (از جمله قانونگزاری، و نیز تدوین و تصویب قوانین در حوزه‌های گوناگون، که به موضوع مورد گفت‌و‌گوی ما، یعنی حقوق بشر، نیز مستقیماً مرتبط می‌شود) ؛ است که من گفتم نواندیشان دینی اعلامیه جهانی حقوق بشر را پذیرفته‌اند و این بیانیه و دیگر اسناد مشابه ر ا محصول عام خرد و تجارب بشری می‌دانند که قابل تداوم و تکامل از جمله با نگاه‌های جمع گرایانه‌تر و یا نگاه جنسیتی در مورد زنان و یا حساسیت‌های زیست محیطی امروزی و … نیز هست.


تلاش : آقای علیجانی؛ با سپاس بسیار از شما


تاریخ انتشار : ۲۹ / اسفند / ۱۳۹۱

منبع : سایت ملی ـ مذهبی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : ۰ بار / شروین / ایندیزاین
.
30_12_1391 . 01:38
#4
مدل کشتی نوح جواب نمی‌دهد!


سخنران : رضا علیجانی

موضوع : نگاهِ ثنوی ایرانی، مانعِ هم‌گرایی

مناسبت : همایش اتحاد جمهوری‌خواهان


من هم، مثل بقیه‌ی دوستان، ضمن ارتباط جریانی‌ای که دارم، در اینجا نظرات فردی‌ام را می‌گویم. من خودم متعلق به جریانی هستم که خودش مثالی از همگرایی و ائتلاف است. هم شورای فعالان ملی ـ مذهبی، و هم کنش‌گران ملی ـ مذهبی خارج از کشور مثال‌هایی از یک جریان ائتلافی هستند.

اگر بحث همگرایی به موضوع انشاء تبدیل شود، چیزی از آن در نخواهد آمد. همه می‌گویند هم‌گرایی خوب است، اما، اگر اینقدر خوب است، و مطلوب همگانی است، چرا تا به حال صورت نگرفته است؟ بدون آسیب‌شناسی، مدل دادن، کاری انتزاعی و صرفاً در ذهن روشنفکری‌ی ما خواهد بود.


بدون آسیب‌شناسی همگرایی موفق نخواهد بود

از اول انقلاب که نگاه کنیم می‌بینیم مثلاً فداییان خلق به اقلیت و اکثریت تبدیل شدند. جامعه روحانیت و مجمع روحانیون داشتیم و همین‌طور انشعابات دیگری … که نشان می‌دهد این اپیدمی اختلاف و انشعاب مشکل همگانی است.حتی می‌خواهم بگویم مشکل اجتماعی هم هست. در تشکلات صنفی معلمان هم مثلاً شاهد همین پدیده هستیم. چرا از اتحاد جمهوری‌خواهان یک عده جدا شدند؟ اگر این‌ها را آسیب‌شناسی بکنیم شاید راحت‌تر به فرمول، راه‌حل و مدل برسیم.

ما ملی‌ـ‌مذهبی‌ها مجموعه‌ای هستیم از افراد و طیف‌هایی که از جاهای مختلف آمده‌اند. یک بخش آقای مهندس سحابی، آقای بسته‌نگار و دوستانی دیگر هستند که از جریان نهضت آزادی جدا شدند. نهضت آزادی حزب برادر و حزب بزرگ‌تر ماست و شاید جدایی اینها مثال اخلاقی خوبی باشد که یک عده می‌توانند از یک جریان جدا شوند اما هم‌چنان دوستی و رفاقت خود را با آن جریان مادر ادامه دهند، در حالی که همیشه در ایران انشعابات به خصومت منجر می‌شود که مثال‌های زیادی برای آن هست.

یک بخش از جریان ملی – مذهبی را آقای دکتر پیمان و جنبش مسلمانان مبارز تشکیل می‌دهند. بخشی دیگر دوستان جدا شده‌ی از جنبش مسلمانان مبارز هستند. بخشی هم ما بودیم که متاثر از اندیشه‌های دکتر شریعتی هستیم و عمدتاً دهه شصت به زندان رفتیم. بخشی هم افرادی مثل خانم طالقانی با سیر خاص خودشان است، ویا کیوان صمیمی و همین‌طور دوستان دیگر.

ما افرادی هستیم که سیر بعد از انقلاب‌مان خیلی با هم متفاوت است. متاسفانه در این جمع اکثر دوستان از من مسن‌تر هستند و جوان‌تر از من کم است. آن دعوای ارتجاع – لیبرال را در اول انقلاب احتمالاً همگی به یاد دارید. در داخل ملی – مذهبی کنونی دو جریان وجود دارد که تحلیل سیاسی‌شان اول انقلاب در این مورد کاملاً در مقابل هم بود. یعنی یکی لیبرالیسم را جاده صاف کن امپریالیسم می‌دانست و دیگری سمبل لیبرالیسم بود.

پس ببینیم چگونه و در چه فرایندی دو جریانی که مشی سیاسی‌شان با هم نه فقط متفاوت، بلکه در مقابل هم است با هم بعداً ائتلاف کردند. و من شاهد مشارکت اینها در عروسی و عزا و غم‌ها و شادی‌هایشان بودم. اوایل که این مسیر طی می‌شد کسانی می‌گفتند که اگر در بیانیه‌ای امضای فلانی باشد من بیانیه را امضا نمی‌کنم، آن یکی هم می‌گفت اگر امضای طرف مقابل باشد، من امضا نمی‌کنم. ولی همین مدار، مسیر و فرآیند به جایی رسید که دستگیری و رنج و مرارت‌های یکی، دیگری را وادار به گریستن می‌کرد. این اتصالات به نظر من طبیعی است. از اینجا وارد آسیب‌شناسی همگرایی و مدل بشویم.


اولین شرط همگرایی نشاط سیاسی است

در مرحله اول لازم است نوعی نشاط سیاسی داشته باشیم. آدم‌های افسرده نمی‌توانند با هم ائتلاف کنند. یعنی در ابتدا باید انگیزه تحرک و فعالیت سیاسی وجود داشته باشد و این انگیزه را در خارج از کشور در مرحله اول، داخل کشور می‌دهد.

خارج از کشور اگر بخواهد خودش با خودش ائتلاف کند یک داستان است و اگر بخواهد نسبت‌اش را همیشه با داخل تعریف کند، داستانی دیگر است.

درون نظام – بیرون نظام تنها یک شاخص دسته‌بندی نیروهای سیاسی است. یک شاخص مهم هم نیروهایی هستند که پایی در داخل کشور و پایی بیرون از آن دارند. اینها اساساً فرهنگ، فضا، انگیزه و شاخص‌هایشان برای ائتلاف و عدم ائتلاف با هم فرق دارد.

بین داخل زندان بودن و خارج از کشور بودن شباهت‌های زیادی وجود دارد. بعضی نیروهای سیاسی هستند که در خارج از کشور مانند کسی که مدتی در زندان می‌ماند و ذهنی می‌شود، ذهنی شده‌اند.
این ذهن‌ها با هم می‌توانند گفتگو یا ائتلاف کنند. من نمی‌خواهم این را تخطئه یا تحقیر کنم، اما اگر هدف تغییری است که در ایران اتفاق بیفتد و این ملاک اصلی است باید به این سوال توجه کرد که آیا نیروهایی که در خارج از کشور هستند نیروهایی‌اند که تماما در خارج از کشورند یا نیروهایی هستند که پایی در داخل و پایی در خارج دارند که اقتضائات آن مفصل است و دراین بحث نمی‌گنجد.

من ترجیح می‌دهم به آن نوع همگرایی فکر کنم یا برایش انرژی بگذارم که به هر حال پایی درون کشور داشته باشد. ضمن آنکه برای تمام افرادی که مایل به همگرایی هستند، کاملاً احترام قائل هستم. خود من هم جزو آخرین کسانی هستم که به خارج پرتاب شده ام. همان‌طور که تمام کسانی که اینجا نشسته‌اند ۲۰ سال، ۱۵ سال یا ده سال پیش به اینجا پرتاب شده‌اند و سختی زیادی کشیده‌اند. نمیخواهم برای خارج از کشور بودن ارزش‌گذاری بکنم همان‌طور که زندان رفتن ارزش نیست. داخل بودن ارزش نیست و بالعکس.

پس در مرحله اول برای رسیدن به مدل همگرایی ما نیاز به نشاط سیاسی داریم. و این نشاط را داخل کشور به ما می‌دهد. تک‌افراد و استثنائاتی وجود دارند که دارای شعله‌ای در درون هستند و سرما و گرمای روزگار بر آنها تاثیر نمی‌گذارد. به قول ابوایاد که می‌گفت ما سربازهای چهارفصل می‌خواهیم. اکثر نیروهای سیاسی، سربازهای بهاره و تابستانه هستند. سربازهای چهار فصل خیلی کم‌اند. اکثر افراد به جز آن استثناءها نیاز به انگیزش درونی دارند که بیش از پیش این انگیزه را داخل کشور می‌دهد. یعنی اگر در داخل کشور حرکتی باشد انگار همه نیروها در خارج از کشور به صف می‌شوند.


سه وضعیت در رابطه با همگرایی: دانه، براده، قطره

در رابطه با همگرایی و به صف شدن سه مدل وجود دارد. یکی مدل دانه سنگ یا دانه برف است که به هر جا بخورد یا بیفتد همان جا می‌ایستد یک مدل قطره آب است که حرکت می‌کند و یکی هم براده آهن است. براده‌های آهن سرجایشان می‌ایستند اما یک آهن‌ربا می‌تواند همه آن براده‌ها را منظم و به صف کند. مدل نیروهای خارج از کشور یا مدل براده آهن است که نیروی مغناطیس و آهنربای حرکت مردم داخل کشور می‌تواند آن را به صف کند، بدون آنکه خودشان چنین خواستی داشته باشند؛ یا می‌توانند مثل قطره آب باشند و خودشان هم به هم بپیوندند و جاری شوند و یا جزمیت یا مقاومت دانه برف یا دانه سنگ را داشته باشند. یعنی آن‌چنان مقاومت‌های درونی در آنها باشد که به حرکت در نیاید. در بحث همگرایی وضعیت دانه برف و سنگ را کنار می‌گذاریم.

جزمیت‌های ایدئولوژیک، هویت‌طلبی‌های افراطی، افراد و جریانات را به دانه‌های برف و سنگ تبدیل می‌کند. طرف طوری به زمین وضعیتش می‌چسبد که نیازی به همگرایی احساس نمی‌کند. اصلاً وزن‌مخصوص‌اش طوری نیست که حرکت کند و همگرا باشد.

همگرایی که بخواهد بر اساس تبار باشد، هویت باشد مثل این‌که من مذهبی‌ام تو غیرمذهبی‌ای، من غیرمذهبی‌ام تو مذهبی هستی ویا ذات‌پندارانه باشد و حتی می‌خواهم بگویم "هدف محور" باشد ؛ صورت نمیگیرد. یعنی تنها با اهداف مشترک (بدون روش‌های مشترک) فعلاً نمی‌توان همگرایی کرد.
در زندان برخی بچه‌های چپ شوخیـ جدی بحث می‌کردند که در دوران پیروزی نهایی آیا فرد می‌تواند هم عضو حزب باشد و هم عضو ارتش خلقی؟ این مثال شاید شوخی باشد مثل بحث عبادت در قطبین مذهبی‌ها . یعنی ما می‌توانیم سر موضوعی که بیست سال بعد مسئله ایران خواهد بود (ویا هیچ‌گاه مسئله‌مان نخواهد بود) از الان دعوا کنیم و از همدیگر انشعاب بدهیم. اینها مشکلاتی است که همگرایی را از همان اول مرده به دنیا می‌آورد.

اما اگر بخواهد شبیه براده آهن باشد یا حداقل شبیه قطره آبی باشد که خودش هم حرکتی دارد و این قطرات به هم بپیوندند و به پیش بروند، مشکل اول نشاط است، مشکل دوم عزم و اراده همگرایی است.


نیاز به عزم و اراده برای هم‌گرایی

دو جریان یا دو نیرو هستند که عزم و اراده‌ همگرایی را ندارند. یکی آن‌که خودش را خیلی حق و همه را باطل می‌داند. دیگری جریانی که خودش را در اکثریت می‌بیند و بقیه را خیلی در حاشیه می‌بیند یعنی نیازی به دیگران حس نمی‌کند و می‌گوید بقیه مهم نیستند. همه‌شان در یک فولکس واگن جا می‌شوند. این می‌تواند انگاره درون نظام باشد و می‌تواند انگاره بیرون نظام باشد. نیروی سیاسی‌ای که می‌گوید من سه هزار نیرو فلان جا دارم و… اصلاً بقیه عددی نیستند یعنی دیگران را یا بر اساس حقانیت فکری و ایدئولوژیک یا بر اساس توانایی سیاسی یا پایگاه‌ مردمی‌اش اصلاً ناچیز می‌پندارد و خودش را مطلق می‌داند و دیگران را اصلاً به حساب نمی‌آورد. چنین نیرویی اصلاً نیازی به همگرایی ندارد. ملی – مذهبی‌ها موقعی همگرایی صورت دادند که فکر کردند ما باید به هم بچسبیم هر کدام جدا جدا باشیم کاری پیش نمی‌رود. و این همگرایی پروسه‌ای را طی کرد که اینجا فرصت بازگویی‌اش نیست.


مدلِ کشتی نوح جواب نمی‌دهد. مهم، مهندسی‌ی همگرایی است:

گفتگو بین مدارهای نزدیک، کارهای موردی و بَعد پروژه‌ای، هم‌گرایی‌ی بلوکی و نهایتاً جبهه‌ای

بعد از این عزم و اراده به نظر من مدل کشتی نوح جواب نمی‌دهد. ما این شوخی را با استاد خودمان مهندس سحابی می‌کردیم. او تربیت‌شده جبهه ملی مصدق بود و نگاه باز و پرتسامحی داشت ولی همه آدم‌ها که مثل مهندس سحابی با آن صداقت برخورد نمی‌کنند و با آن خوش‌بینی به دیگران نگاه نمی‌کنند. ما هم به او می‌گفتیم مدل شما هیچ موقع جواب نمی‌دهد که ما بخواهیم از یک سر اپوزیسیون تا سر دیگر اپوزیسیون، همه را سوار یک کشتی بکنیم. مدل کشتی نوح در اپوزیسیون جواب نمی‌دهد و باید از گفتگو شروع کرد و این گفتگو بین مدارهای نزدیک به هم باشد. مدارهای نزدیک به هم بچسبند و بلوک‌های سیاسی را تشکیل دهند. آن‌ها نیز باید ابتدا از کارهای موردی شروع کنند و به کارهای پروژه‌ای برسند و بعد به همسویی جبهه‌ای.

به نظر من بحث همگرایی نیروها بیش‌تر مهندسی‌اش ایراد دارد نه اصل بحث. همه می‌گویند ما نیاز به همگرایی داریم. ولی اگر آسیب‌شناسی کنیم مهندسی غلط می‌تواند همگرایی را کاملاً نابود کند. مشکل همگرایی، مشکل مهندسی آن بوده است. این مدل پیشنهادی از عزم و اراده اولیه شروع می‌شود، گفتگوی مدارهای نزدیک، بلوک‌های سیاسی که بین مدارهای نزدیک شکل می‌گیرد. اینها کارهای موردی می‌کنند و …

در داخل کشور بیانیه‌های پرامضا در می‌آ‌مد. دوستان خارج از کشور شما هم نتیجه‌اش را می‌دیدید. در بحث مطالبه‌محوری نیروهای سیاسی متعددی مثل نهضت آزادی، جبهه ملی، ملی – مذهبی، حزب ملت ایران، در مواردی مشارکت، دفتر تحکیم وحدت، ادوار تحکیم وحدت و … بیانیه با اسم حقوقی می‌دادند یا اعضایشان یک بیانیه مشترک پر امضا می‌دادند. این‌ها تمرین‌های همگرایی بود که آخرش به همسویی جبهه‌ای منجر می‌شود.

الان اما در مرحله گفتگو و جلب اعتماد مشترک هستیم .


گفتگو برای اعتمادسازی و رفع سوء‌تفاهم‌ها

این مدل از گفتگو شروع می‌شود، بعد اعتمادسازی و رفع سوءتفاهمات، کارهای موردی، کارهای پروژه‌ای و پیشبرد این همکاری‌ها به صورت آزمون و خطا. البته با فضایی که می‌بینم خیلی خوش‌بین نیستم که همگرایی صورت بگیرد. امیدوارم در داخل حرکتی صورت بگیرد و این براده‌های آهن را با هم همسو کند.
مجری :اعتمادسازی؛ چگونه؟

شاید در اعتمادسازی یک عامل را نتوان برجسته کرد. چند مثال بزنم. روی زینب جلالیان، خیلی از نیروهای سیاسی بیانیه دادند و تقریباً جلوی اعدام‌اش را گرفتند. این مسئله بین نیروهای مرکزنشین و فعالین کرد یک همگرایی قلبی ایجاد کرد. روی محکومیت اعدام فرزاد کمانگر هم باز همین مسئله اتفاق افتاد.

در داخل کشور یک همگرایی زنان در آخرین انتخابات پیش آمد. از خانم طالقانی با چادر و ظاهر کاملاً سنتی‌اش تا خانم فرزانه طاهری و شهلا لاهیجی گرد هم جمع شدند و یک موضع انتخاباتی مشترک را مطرح کردند. خانم رخشان بنی‌اعتماد هم یک فیلم ساخت که مضمونش همین مطالبه‌محوری بود.

بین زنان احزاب اصلاح‌طلب و زنان جریان راست یک همگرایی در همین انتخابات روی دفاع از حقوق زنان پیش آمد که شاید عجیب بودن‌اش در این قسمت باشد. در آن لایحه حمایت از خانواده یا ضدخانواده که به مجلس می‌رفت مریم بهروزی و شیرین عبادی در یک صف قرار گرفتند.

در دوره‌ای که ما در کردستان عراق بودیم . زنان احزاب کرد که حزب‌های‌شان تضاد سیاسی با هم داشتند جلسه‌ای با هم تشکیل دادند. البته اینها الان با هم توافق‌نامه امضاء کرده‌اند اما قبلا به هم تیراندازی هم کرده بودند. در حالی که هنوز مردانشان با هم دعوا می‌کنند خانم‌ها دست هم را گرفتند و بالا بردند و سرود وحدت هم با هم خواندند. با این مثال‌های مختلف می‌بینیم یک جا یک مابه‌ازای عینی وجود دارد در دفاع از حقوق زنان. یک بار یک مابه‌ازای عینی مثل مسئله حقوق اقوام وجود دارد… کسانی که از مرکز به پیرامون نگاه می‌کردند و آنها را تجزیه‌طلب می‌دانستند و نیروهایی که چون کرد بودند همیشه احکام‌شان دو برابر و سه برابر بوده، همیشه آمار اعدام‌هایشان بیش‌تر بوده، همان‌طور که بین زنان این شعار هست که کار مساوی، حقوق مساوی؛ حالا جرم مساوی باید مجازات‌اش هم مساوی باشد ولی همیشه به کردها حکم بالاتر و بیش‌تر می‌دادند… چند تا از اینها را آوردند به تهران و مثلاً زینب جلالیان جایی رفت که خانم بدرالسادات مفیدی یا نرگس محمدی یا از بچه‌های جنبش دانشجویی هم آنجا بودند، آنها خبرها را بیرون آوردند. دیدند یک فعال کرد که حتی ممکن است اتهام انتساب به پژاک هم داشته باشد انسانی مثل ماست و تفاوتی با ما ندارد. یک تفاوت آقای منتظری با آقای خمینی در موضع‌گیری‌های‌شان روی حقوق بشر این بود که آقای منتظری زندان رفته بود. مارکسیست، کمونیست، ملی، مذهبی و غیرمذهبی دیده بود و می‌دانست که اینها هم انسان هایی مثل ما هستند و دارای حقوقی هستند فقط افکارشان با ما فرق می‌کند. این فرق دارد با کسی که از راه دور می‌گوید این کفر است، آن نفاق است . این اشکال تجربه‌های از راه دور است. تجربه از راه نزدیک یعنی زیست مشترک و احساس مشترک.


نگاه ثنوی ایرانی مانع همگرایی

جامعه ایران یک جامعه احساسی و عاطفی است. فلسفه میراث تاریخی درجه یک ما نیست. میراث تاریخی شماره یک ما شعر و ادبیات ماست. این جنس ما را نشان می‌دهد. اگر بخواهیم آسیب‌شناسی کنیم نگاه ثنوی ایرانی یکی از مشکلات همگرایی ماست. یعنی نگاه اهورا – اهریمنی که در فلسفه‌مان داریم در روانشناسی‌مان هم داریم. با یکی یا دوست‌ایم یا دشمن، وسط نداریم. یا کاملاً امیدواریم یا کاملاً ناامید. همین که یک حرکتی یا جنبشی راه می‌افتد می‌خواهیم حکومت را بزنیم نابود کنیم. اصلاً طرف مقابل را نمی‌بینیم. مثال‌های زیادی از خودبزرگ‌بینی حداقل در همین سی ساله بعد از انقلاب را می‌توان نشان داد. فقط مسعود رجوی نبود که دچار خودبزرگ‌بینی شد. نمی‌خواهم اسم ببرم کسانی در همین جنبش‌های اصلاح‌طلبانه دچار توهم شدند. آن دوستی که آمد در حسینیه ارشاد سخنرانی کرد گفت ما شما را مثل خاکروبه می‌گذاریم سر کوچه. یا گردگیری‌تان می‌کنیم. یک هفته بعد ترورش کردند.

ملی ـ مذهبی ممکن است دچار این خودمرکزببینی و خودبزرگ‌بینی شود؛ جبهه ملی، مذهبی یا غیرمذهبی، کرد یا فارس هم می‌توانند دچار شوند. انگار این خودمرکزبینی و این‌که فکر کنیم دیگران حاشیه ما هستند یک آفت همگانی است! حالا اگر این خصیصه با آن ثنویت ایرانی ما مخلوط شود نتیجه نوسان بین دوگانه هاست ؛ سفید ـ سیاه و امید ـ ناامیدی. این وضعیت هم در فلسفه و هم در روانشناسی و هم در روابط اجتماعی‌مان است. این‌ها در همگرایی هم مشکل ایجاد می‌کند با ما یا دوست هستی یا دشمن. من یادم است اول انقلاب نزدیکترین نشریات به گروه خودمان را که می‌خواندم بیش‌تر دنبال مرزبندی بودم. "مرزبندی" کلمه مقدسی بود. یعنی من اول می‌خواستم ببینم تفاوتم با او کجاست و در کجا با او مرزبندی دارم تا این‌که بخواهم بدانم کجا با او مخرج مشترکی دارم. باید سی سال تو کله من و امثال من می‌خورد تا به اینجا برسیم که ما کجا می‌توانیم مخرج مشترک داشته باشیم.


تضاد مارکسی و نجس ـ پاکی شرعی!

حال آن روحیه ثنوی با نگاه تضادی مارکسی در ادبیات روشنفکری ما هماهنگی پیدا کرد؛ با نگاه نجس ـ پاکی آخوندی ما هم هماهنگی پیدا کرد .مثلا اگر با کسی حرفی بزنی اصلاً می‌گویند چرا با فلانی حرف زدی؛ این به لحاظ سیاسی خیلی مشکل‌ساز است! این رویه از ادبیات دینی درآمده از ادبیات سیاسی درآمده؟ از کجا درآمده؟ پیغمبر ما با ابوسفیان هم حرف می‌زد. یعنی یک جور نجس – پاکی سیاسی ما در فرهنگ همگرایی‌مان داریم. من این را نمی‌خواهم ساده کنم به مباحث فکری یا تاریخی. در مناسبات سیاسی باید عوامل دیگررا هم در نظر گرفت.

آقای فتاپور گفتند "گفتگو" می‌تواند فراگیر باشد. من پراگماتیست و روشنفکرم. نمی‌خواهم انتزاعی و ذهنی بحث کنم. ما در بسترواقعیت باید راه برویم.

امایک جاهایی هم ملاک‌های ما را "کیهان" برایمان می‌نویسد. مثلاً در فلان جلسه فلانی نشسته بود فلانی هم آن طرف سالن نشسته بود و اینها الان دستشان در یک کاسه است! و ما تسلیم ستون حاشیه‌های کیهان می‌شویم. خاتمی می‌رود خارج از کشور با یک خانمی دست می‌دهد. وقتی برمی‌گردد جرات نمی‌کنند از این کار دفاع کنند. بایستی زمانی بگذرد یک مرجع سنتی مثل آقای منتظری بگوید و بعد روشنفکران دینی بیفتند پشت آقای منتظری که بله دست دادن با زن‌ها ایراد ندارد! ببینید کیهان برای آقای خاتمی یا ما خط مشی تعیین می‌کند. من نمی‌خواهم بگویم که همه این مرزها را باید شکست ولی بایستی این یک قدم به جلو حرکت کردن را بپذیرد و عمل کند.البته یک قدم نه صد قدم! اپوزیسیون ما در روانشناسی خودش هم روحیه احساسی و عجول دارد.

البته من خیلی به این بستر همگرایی خوش‌بینم علی‌رغمِ بدبینی‌ام به آینده همگرایی. من چون خودم هم آدم عجولی هستم دوست دارم یک ساله دو ساله به یک همگرایی ملی دست پیدا کنیم.اما در عمل این‌چنین نیست.


مجری : شما صحبت از گفتگو کردید. گفتگو در سال‌های گذشته صورت گرفته و شما در این عرصه نباید با آن مخالف باشید.

ج : نه. گفتگو خیلی دستاورد هم داشته است. همین اتحاد جمهوری‌خواهان علی‌رغمِ این‌که یک عده از آن جدا شدند یک تجربه کاملاً مثبت است. ملی – مذهبی یک تجربه مثبت است. مجموعه مطالبه‌محوری یک تجربه مثبت است. یعنی نیروها توانسته‌اند آرام آرام از آن بحث‌های هویتی – تباری عبور بکنند و برسند به بحث‌های زمینی‌تر.


بحث پلورالیسم

در فضای روشنفکری داخل یک مدت بحث‌ پلورالیسم زیاد رایج شد. بحث‌های فلسفی، بحث‌های معرفت‌شناسی؛ به دین‌شناسی هم کشیده شد. پلورالیسم یعنی شما در راه "اهداف" مختلف هم بتوانید با هم همراه شوید. یک درجه به این مسئله تخفیف می‌دهیم. ما گاهی با "هدف مشترک" اما از "راه‌ها"ی مختلف هم نمی‌توانیم با هم برویم. حتی از این هم کمتر؛ اینک نیروهایی می‌توانند واقعاً با هم همگرایی کنند که "راه"‌شان هم شبیه هم باشد. مثلاً اگر کسی بگوید من اصلاً و هیچگاه انتخابات را قبول ندارم با کسی که از راه انتخابات می‌خواهد کارش را پیش ببرد نمی‌توانند با هم همگرایی کنند. یعنی ما پلورالیسم‌مان خیلی ضعیف است و خیلی پایین است. به اصطلاح از نوع حداقلی‌اش است.

اگر ما بخواهیم با خط مشی‌های مختلف و با اهداف مختلف همگرایی صورت دهیم این خیلی بلندپروازانه است. واقعیت عملی نشان می‌دهد که این اصلاً دست‌نیافتنی است. بعضی از دوستانی که به نظر من زیاد پراگماتیست هستند می‌گویند فقط اینها هستند که سبزند یا فقط اینها هستند که می‌توانند با هم ائتلاف کنند. ببینید جنبش سبز از شعار رای من کجاست شروع شد و به شعار مرگ بر دیکتاتور رسید. شعار مرگ بر دیکتاتور را خودتان تفسیر کنید. چه تفسیری می‌توان بر محوری‌ترین شعار پس از شعار اولیه کرد؟ من نمی‌خواهم تفسیرهای مختلف را نفی کنم.

داخل و خارج هم که گفتم توصیفی گفتم واقعاً ارزشی نیست. ما برای وصل کردن آمدیم نی برای فصل کردن آمدیم. من خودم الان خارج کشور نشین هستم، اما نیروی سیاسی که به آن تعلق خاطر دارم داخل کشور است. ما آنجا گروگان داریم. ما نمی‌توانم در حالی که بخشی از نیروهای جریانمان در داخل کشور است همینطوری برای خودمان جولان بدهیم و هر کاری می‌خواهثم بکنیم. این‌جا داخل کشوری بودن مزیت نیست بلکه محدودیت است! این‌ها شاخص‌هایی است که ما محکوم به رعایت کردنش هستیم.

در زندان ما با پدیده‌ای روبرو بودیم به نام تواب‌ ها. مجاهدین تواب‌ها را بایکوت کرده بودند. ما مذهبی (غیر مجاهد) بودیم و اصلاً بایکوت را هم قبول نداشتیم. ولی مجبور به تسلیم بودیم در برابر فرهنگی که آنجا بود. ما نمی‌توانستیم فرهنگ بایکوت را بشکنیم. ما به تواب می‌توانستیم با نفرت نگاه نکنیم. اما با آن‌ها حرف نمی‌زدیم . با پاسدار و نگهبان حرف زدن اصلاً بد بود. درس خواندن در زندان علامت بریدن بود. الان شاید خنده‌دار باشد. می‌خواهم بگویم که ما گاهی مجبوریم به قواعد بازی تن دهیم ولو آنکه قبول نداشته باشیم. اما باید بدانیم که این قاعده اشتباه است.


فقط یک گام جلوتر از شرایط

ما همیشه باید در این مسائل یک گام جلو باشیم. در داستان‌های مذهبی‌مان داریم که خدا به موسی گفت موسی قومت کجاست؟ گفت قوم من از پشت سر من می‌آید. گفته شد تو خیلی جلو افتادی اصلاً قوم‌ات به یک مسیر دیگر رفت و همه گوساله‌پرست شدند! حالا با زبان مذهبی خودم باید بگویم ما خیلی از قوم‌مان نباید جلو بیفتیم ما یک قدم جلوتر از جامعه می‌توانیم برویم ولو این‌که قواعد بازی را قبول نداشته باشیم. این بخشی از پراگماتیسم در عمل سیاسی است.

فکر می‌کنم خارج از کشور در پیشبرد جنبش سبز خیلی موثر بود، هم در رساندن صدا و خبر داخل و حتی در مواقعی انگیزه‌دهی به داخل. این قابل چشم‌پوشی نیست. هم‌چنین خارج از کشور می‌تواند وجدان معذب داخل باشد. یعنی گاهی در داخل آنقدر فشار زیاد می‌شود که به قول شاملو که می‌گوید کلام مقدس از یادمان رفت؛ کلام مقدس کم‌رنگ بشود. خارج از کشور می‌تواند وجدان بیداری باشد که به کم‌قانع شدن، ناامید شدن و گاهی اوقات نگاه خیلی نزدیک‌بینانه را ارتقا دهد.


بزرگ‌ترین هم‌گرایی در داخل زندان‌ها

مسئله دیگر این‌که بزرگ‌ترین همگرایی الان در داخل زندان‌ها اتفاق افتاده. بزرگ‌ترین همگرایی را می‌توان در بیانیه‌هایی دید که از داخل می‌آید. طیف کسانی که امضاء کرده‌اند را ببینیم. می‌توان گفت همین گستردگی در خارج از کشور در حد یک آرزوست و این خودش نشانه این است که بالاخره وضعیت‌های وجودی که به مفهوم انسان‌شناسی فلسفی‌اش داریم؛ قطعا در ذهنیت و رفتار ما موثر است. چرا در داخل زندان حتی بیش‌تر از داخل کشور و بیرون از زندان همگرایی هست؟ این را کمی مطالعه کنیم. به نظر می‌رسد وضعیت وجودی و زیست مشترکی که در داخل زندان هست، رابطه عاطفی و تحت فشار مشترک قرار داشتن و پذیرفتن دیگری همانطوری که هست؛ همه این‌ها موثر است.


پذیرفتن دیگری همان گونه که هست!

قدم بعدی همگرایی بعد از عزم و اراده و آن نشاط اولیه این است که من دیگری را نخواهم بکشم در قالب خودم و دقیقاً همانطوری که هست به رسمیت بشناسمش. محدودیت‌ها و ویژگی‌ها و حساسیت‌هایش را؛ ولو آنکه قبول نداشته باشم. من در حوزه عقل نظری می‌توانم نقدش کنم. همینجا نقدهایی پیش آمد که اگر این نقدها در حوزه عقل نظری به مخرج مشترک در حوزه عقل عملی تبدیل نشود هر گفتگویی برای همگرایی در نهایت تبدیل به مخاصمه خواهد شد.

ما ایرانی‌ها عاطفی هستیم موقعی که می‌خواهیم همگرایی کنیم اختلافات‌مان را می‌پوشانیم و فکر می‌کنیم این طوری همگرایی پیش آمده. در حالی که از قضا ما باید روی اختلافات‌مان با یکدیگرحرف بزنیم . اینجاست که اعتماد به وجود می‌آید .البته احتیاج به تسامح هم دارد؛ به گذشت و به مخرج مشترک گرفتن.


تکثر جامعه بستر مناسب هم‌گرایی

در رابطه با جامعه ایران ؛ ایران جامعه به شدت متکثری شده است. از قضا این تکثر می‌تواند بستر همگرایی باشد. ولی این تکثر را باید ابتدا "ببینم". ما مشکلی که داریم خودمرکزبینی‌مان است. ما نباید خودمان را آگراندیسمان کنیم در هفتاد و چند میلیون و بگوییم اکثریت جامعه مثل ما فکر می‌کنند. یادتان هست در دوره اصلاحات آقای خزعلی گفت اصلاحات یک آبله‌مرغانی است که آمده است و می‌رود. جبهه ملی هم فکر می‌کرد مرکز جهان است، ملی – مذهبی هم فکر می‌کرد مرکز جهان است. نیروی غیرمذهبی هم فکر می‌کرد آخوندها آمده‌اند و خرابکاری کرده‌اند دیگر همه ضدمذهب شده‌اند. در حالی که به لحاظ کمیت آقای آبراهامیان در کتابش (ایران بین دو انقلاب) آورده است که در زمان شاه بیشترین تعداد شهدا و زندانیان مال مارکسیست‌هاست، بعد مال مذهبی‌های نوگرا و مجاهدین است و بعد مال مذهبی‌های سنتی. البته این آکواریوم نماد اقیانوس جامعه نبود. در جامعه کاملاً برعکس بود.این واقعیت را در روند بعد از انقلاب دیدیم.

اما بعد از انقلاب بیشترین زندانیان سیاسی، مذهبی‌ها هستند. این واقعیتی است. حال ما چه خوش‌مان بیاید و چه خوش‌مان نیاید. یعنی بیشترین و بزرگ‌ترین مخالفان جمهوری اسلامی مذهبی‌ها هستند. آقای موسوی و کروبی الان می‌گویند این حکومت نه جمهوری است و نه اسلامی. حتی مراجع قم دارند با آن مرزبندی می‌کنند. حال ما نباید آنها را به آن طرف هل بدهیم. اینجا دیگر بحث ایدئولوژیک نیست بحث استراتژیک است. اگر یک روحانی و یک مرجع تقلیدی می‌گوید این حکومت مذهبی نیست من اصراری ندارم که بگویم مذهبی است. یا وقتی آقای منتظری با گفتمان فقاهتی‌اش از حقوق بشر دفاع می‌کند من حوزه عقل نظری را با حوزه عقل عملی نباید مخلوط کنم. من قبول ندارم از داخل فقه، حقوق بشر در می‌آید و بر روی این مسئله نقد دارم. ولی من این را نباید بستری برای حمله به آقای منتظری درست کنم. ما باید از آقای منتظری حمایت کنیم.

یک آسیب‌شناسی شریعتی روی جریان چپ در ایران کرده است. جریان چپی که می‌تواند در آمریکای لاتین با الهیات رهایی‌بخش کنار بیاید ولی در ایران نمی‌توانست کنار بیاید. ما معدود افرادی مثل مصطفی شعاعیان داشتیم که می‌توانستند کنار بیایند. چرا؟ چون آنجا از سوسیالیسم شروع کرد اینجا از ماتریالیسم. چون آنجا از طبقات فرودست برخاست و اینجا از طبقات بالاتر. یعنی در اینجا مسئله‌اش فلسفی بود، سوسیالیسم نبود. کتاب کاپیتال مارکس چندین دهه بعد به فارسی ترجمه می‌شود. این آفت روشنفکری ماست. روشنفکری چپ، مذهبی؛ همه آفت‌هایی داریم. این آفت در همگرایی‌مان هم هست. یعنی "ذهن" برایمان مهم‌تر از "عین" است. ما اگر روی دو تا فرمول با هم دعوایمان بشود قهر می‌کنیم و می‌رویم. حالا فرمول‌مان هم با هم نخواند، مگرچه میشود؟ بعد از پنج سال ممکن است نظر من یا شما عوض شود. بعد از مدتی هم می‌بینیم که نظرات‌مان شبیه هم شده است. ولی آن کینه و دشمنی که یک موقعی دو تا نظریه ذهنی که حالا هر دومان ترک‌اش کرده‌ایم در ما به‌وجود آورده بود، الان در وجود هر دومان رسوب کرده و این رسوب نمی‌گذارد با هم رابطه عاطفی و انسانی برقرار کنیم.

در پایان من آرزو می‌کنم و دعا می‌کنم در مرحله اول برای خودم که تکثر و تسامح را بتوانم در درون خودم تجربه بکنم تا با دوستان کنار دستی خودم بتوانم فعالیت مشترک داشته باشم و در نهایت … هر چند من دیگر زیاد جوان نیستم ولی امیدوارم آنقدر دلم جوان باشد که دعا کنم به جای دایره‌ای که آقای فتاپور برای همگرایی کشیدند؛ نقشه "ایران" کشیده شود و همه با هم بتوانند کار کنند.


تاریخ انتشار : ۵ / آبان / ۱۳۹۱

منبع : سایت ملی ـ مذهبی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۰ بار / ایندیزاین
.
30_12_1391 . 02:08
#5
هولوکاست ایرانی، دادخواهی و وجدان معذب جمعی


مصاحبه با : رضا علیجانی

مصاحبه‌کننده : ـــــ

موضوع : ـــــ


شرح :

به مناسبت یادآوری بیست و چهارمین سالگرد کشتار گروهی زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ / مصاحبه سایت مادران پارک لاله با آقای رضا علیجانی به عنوان روزنامه نگار، نویسنده، فعال سیاسی و عضو شورای فعالان ملی- مذهبی و برنده جایزه آزادی مطبوعات که همواره به نقض حقوق بشر در ایران معترض بوده است.


مصاحبه :

س : از شما تقاضا داریم ابتدا مفاهیم خشونت، بخشش، عفو، عدالت اجتماعی، عدالت انتقالی و دادخواهی را تعریف کنید و رابطه آنها را با یکدیگر بگویید، سپس از نگاه خود به پرسش های زیر پاسخ دهید.

ج : با سلام من هم تشکر می کنم از مادران پارک لاله و حامیان آن ها. فکر می کنم که شروع بحث اگر از مسایل عینی و از واقعیات باشد بهتر است تا از مفاهیم نظری و انتزاعی که همیشه مناقشه برانگیز بوده اند. بر این اساس من فکر می کنم ابتدا باید به این نکته پرداخت که یک جنایتی اتفاق افتاده و من کلمه ی جنایت را هر چند خود آن ممکن است از مفاهیم مناقشه برانگیز باشد و به هر حال یک مقدار بار عاطفی و احساسی هم در آن هست ولی تعمدا به کار می برم به خاطر مشاهداتی که در این رابطه داشته ام و در واقع ما در سال ۱۳۶۷ از ۵ مرداد تا ۵ مهر ماه شاهد بودیم که بیش از چهارهزار نفر، در حدود چهارهزار و چهار صدنفر زندانی سیاسی در تهران و شهرستان ها به جوخه های اعدام سپرده شدند. زندانیانی که اکثریت قریب به اتفاق آن ها حکم و بعضا حکم های کمی داشتند. برخی در مراحل پایانی حکم شان بودند و دردناک تر از همه آن که تعداد زیادی از این زندانیان حکم شان تمام شده بود و به اصطلاح زندان ملی کش بودند. در مواردی هم فاجعه بارتر از همه آن که برخی از کسانی که در تهران، شیراز و جاهای دیگر از زندان آزاد شده بودند هم به بهانه و با دستاویزی به داخل زندان کشانده شده بودند برای این که به جوخه های مرگ سپرده شوند. از این نظر است که می گویم جنایتی اتفاق افتاده و به گمان من هم این برنامه ریزی از قبل بوده و ربطی به عملیان فروغ جاویدان مجاهدین نداشته، هرچند این عملیات توانست انگیزه های بیشتری ایجاد کند و مهم تر از همه این که ممکن است تعداد اعدامی ها را کمی بالاتر برده باشد ولی به خوبی دستاویزی در اختیار حاکمان قرار داد که آن را توجیه کنند، اما به هیچ وجه این گزاره، گزاره ی واقعی نیست این فرمولی که برخی اعلام کردند که این عکس العمل به فروغ مجاهدین بوده، این فرمول واقعی نیست. من در مباحث قبلی ام این را باز کرده ام. دلایل ام را آورده ام که چرا مدعی هستم که از ماه ها قبل و شاید از سال قبل این برنامه ریزی شده بوده است و این که هیچ یک از سوالاتی که از زندانیان مجاهد می پرسیدند ربطی به عملیات فروغ نداشت، نشان می دهد که از قبل طراحی شده و مهم تر آن که بچه های چپ و مارکسیست را هم به تعداد زیادی اعدام می کنند نشان می دهد که برنامه کلا برای تصفیه ی زندانیان بوده و اگر این اتفاق را در کنار اتفاق های دیگری مثل پایان جنگ، پذیرش قطعنامه و برکناری آقای منتظری در یک پازل ببینیم، متوجه می شویم که این ها در یک تصمیم گیری کلان در واقع مکمل هم هستند و عکس العمل عملیات فروغ نبوده است.

اگر از اینجا شروع کنیم باید ببینیم با این پدیده چه برخوردهایی در این سالیان شده است. در سالگرد اعدام ها نمی شد در داخل کشور مراسمی برگزار شود هر چند خانواده ها یا بعضی از زندانی ها در جلسات کوچک و مخفی یاد آن ها را گرامی می داشتند، اما به هر حال به صورت گسترده نمی توانست وارد تقویم ملی مراسم هایی شود که در داخل کشور برگزار می شد.

در هر حال در این سالیان اخیر، شاید یک دهه ی اخیر با ارتباطاتی که با جنبش دانشجویی یا برخی از شهرستان ها داشتیم برای مراسم هایی ما و دوستان را برای سخنرانی دعوت می کردند مثلا برای ۱۸ تیر، برای ۱۶ آذر، برای سالگرد دکتر شریعتی، برای سالگرد مرحوم طالقانی، بازرگان و بعضا دکتر مصدق جاهایی که می شد، آنقدر باز بود که بتوان مراسم برپا کرد و برخی مراسم های مذهبی مثل شب های احیا، تاسوعا عاشورا، مبعث و امثال هم. یعنی یک تقویمی بود که در بین نیروهای مدنی- سیاسی منتقد هم همیشه اجرا می شد. من از وقتی به خارج آمدم، متوجه شدم این تقویم البته با کم و زیادهایی در خارج از کشور هم وجود دارد. ولی یک روز ۲۴ سال هست که هر سال در کشورهای مختلف برای آن مراسم گرفته می شود و آن سالگرد اعدام های ۶۷ است. این نشان می دهد که به هر حال این رخداد در حافظه ی تاریخی ما حک شده است و به نظر من پاک شدنی هم نیست.

اما با این رخداد چند جور برخورد شده یکی آن که سعی شده توجیه و تقلیل داده شود و مسوولیت ها توزیع شود و از این منظر برخورد می شود که این خشونت متقابل بوده هم گروه ها خشونت به خرج داده اند، هم حکومت و این به تعبیر یکی از بچه های اصلاح طلب یک گناه ملی است. من با یکی از این دوستان در میزگردی در دانشگاه علم و صنعت بودم. در سوال و جواب ها بحث به ماجرای خشونت های سال ۶۷ کشیده شد و در آن جا ایشان این تعبیر را به کار برد و مثلا کل اعدام ها، شکنجه و سرکوب های داخل زندان ها پس از سال شصت را در کنار مثلا ماجرای زندان "دوله تو "(۱) با تفسیری که ایشان داشت و خشونت های گروه ها می گذاشت و آن را در واقع توجیه می کرد. من ضمن این که خوب معتقدم گروه های سیاسی اشتباهات زیادی کردند از جمله در خشن کردن و مسلحانه کردن برخوردها و این هم البته در خشونت ها بی تاثیر نبوده، اما عامل اولیه و اصلی نیست و متهم درجه اول حاکمان ایران هستند و در رده ی بعدی گروه های سیاسی بایستی نقد شوند و این نقد هم البته ضروری است و سطح اشتباهات در یک سطح نیست و نمی توان این فاجعه را با رخدادهایی که در زندان ها صورت گرفته در یک سطح قرار داد و توجیه اش کرد. به هرحال این یک نوع برخورد با ماجرای اعدام های ۶۷ است و رویکردی است که البته در خارج کشور هم به صورت ضعیفی صدای آن شنیده می شود.

رویکرد دیگر برخوردی است که بنابر دلایل مختلف خود پیروان و معتقدان به این رویکرد از خانواده های قربانی و آسیب دیده این حادثه هستند و در واقع به انتقام گیری معتقدند، یک نوع خشونت و نفرتی متراکم از این رخداد دارند یا بعضا در حوزه ی سیاسی به دنبال نوعی برخورد و تسویه حساب با بعضی از نیروهای اصلاح طلب هستند که در آن دوره سرکار بوده اند. یک ویژگی این رویکرد آن است که اولا این واقعه را یک ساحتی می بیند و فکر می کند تنها یک رابطه ی سیاه و سفیدی بوده و در این خشونت نیروهای منتقد هیچ نقش و سهمی نداشته اند. این یک نکته ی قابل توجه در این رویکرد است و نکته ی دوم آن که به هر حال در یک دوره ی تاریخی فیکس شده و باقی مانده و گذر تاریخ و تحولات را ندیده، البته این نکته ای که می گویم شاید پیچیده ترین، بغرنج ترین و تراژیک ترین وجه این واقعه باشد و آن تغییری است که برخی عناصر موثر در آن جنایات یا افراد در مسند قدرت در آن دوران، در دوران بعدی تغییر کردند یعنی اصلاح طلب شدند و بعضا هزینه هایی مثل زندان و حتی شکنجه و بعضا در معرض برخوردهای خشونت آمیز حتی شلیک گلوله قرار گرفتند و به هر حال این یک مقدار وجه تراژیک مساله است، اما در عین حال من نمی خواهم به جنبه ی حقوقی آن وارد شوم، دوستان حقوق دان باید وارد شوند. این که فردی مثلا ۲۰ سال، ۲۵ سال، سی سال پیش مرتکب جرمی شده یا دچار یک خطای سیاسی فاحش شده در پایین ترین سطح می شود گفت و بعد خوب این انسان تغییراتی کرده و حالا به لحاظ حقوقی مساله چیست و چگونه باید برخورد کرد؟ به لحاظ مذهبی خوب مساله ی توبه مطرح است که بحث دیگری است اما به لحاظ حقوقی این موضوعی است که قابل بررسی است، در هر حال این رویکرد، رویکردی که سیاه یا سفید می کند و در واقع یک طرف را در موضع مظلومیت و طرف دیگر را در موضع ظالمیت قرار می دهد و یک بار احساسی و روانی شدید هم با خود حمل می کند این هم یک برخورد سیاسی است. البته من همین جا در پاورقی بگویم که کاملا قابل درک است، همزات پندارانه باید برخورد کرد با خانواده های قربانیان که سال هاست به دنبال کشف حقیقت هستند و هیچ کنشی، هیچ قدم کوچکی را از کسانی که در آن موقع در راس قدرت بودند یا در جریان بودند ندیدند خوب شاید حق داشته باشند این قدر عصبانی و ناراحت باشند. من خودم در جایی گفته ام که وقتی در مجله ی ایران فردا بودم یک روز آقای مرتضوی که یک سید جوان روحانی ( و رییس زندان اوین بود، در سال ۶۷ در مقطع اعدام ها ) ؛ در ایران فردا به دیدن من آمد و برای من یک صحنه ی تاریخی ساخته شد و آن که زندانبان بود و من زندانی و از قضا در همان زمان اعدام های ۶۷ دو سه بار مواجه شدیم و تکه پرانی هایی می کرد و در ذهن و حافظه ام مانده بود.

نشسته بودیم دیگر نه او زندانبان بود و نه من زندانی، شاید حدود نیم ساعت- یک ساعتی بحث کردیم، آقای مرتضوی گفت خمینی جنایت کار نبود، اما جنایت کارها دوره اش کرده بودند. من خوب با این گزارش موافق نبودم و با او خیلی بحث کردم اما در عین حال همین که می پذیرفت جنایتی صورت گرفته برای من قابل توجه بود. اما حتی یک جمله بر دانسته های قبلی من اضافه نکرد که این اتفاق چگونه طراحی شد و چگونه پیش رفت. همین سکوت سنگین خانواده ها را، قربانیان را و داغدارها را تحریک می کند، عصبانی می کند و شاید یک مقدار حق دارند در برخورد احساسی و عاطفی و یک مقدار سیاه و سفیدی کردن مساله، اما نیروهای سیاسی به هر حال باید جنبه های مختلف مساله را ببینند. شاید قربانیان خشونت گروه ها هم اگر بخواهند فضا عاطفی باشد از آن ها بشود حکایت ها گفت، فیلم ساخت، به هر حال در این جدال برخی افراد بی گناه یا کم گناه هم کشته شدند از افراد حزب اللهی و دیگران که می شود در رابطه با خانواده های آن ها، فرزندشان، همسرشان، مادرشان، پدرشان خوب به هر حال جو را عاطفی کرد. من ضمن این که تاکید می کنم متهم اصلی و درجه یک را حاکمان می دانم، اما گروه های سیاسی و منتقدین را هم بی اشتباه، بی نقص و فاقد خطای استراتژیک و بعضا خطاهای انسانی نمی دانم. اما در عین حال این هم یک رویکرد هست یعنی رویکردی که سیاه و سفید می کند، انتقام گیری می کند یا با اصلاح طلب ها تسویه حساب سیاسی می کند.

یک رویکرد دیگر هم هست که یک مقدار با عاطفی کردن، با ذهنی و به گمان من سطحی کردن مساله یک مقدار به تعبیر اهالی سینما هندی می کنند مساله را و یک مقدار ببخش و فراموش کن را مطرح می کنند که من فکر می کنم این رویکرد هر چند یک مقدار شاید انسانی به نظر آید، ولی چاره ی کار سیاست ما نیست و حداقل موضعی که خانواده ی قربانیان اعلام کرده اند نشان می دهد که آمادگی پذیرش این رویکرد را ندارند و بعضا هم آن را یک سوئ استفاده ی سیاسی می دانند.

اما رویکردی که من خودم معتقدم به عبارتی دادخواهی هست و تشکیل یک وجدان جمعی معذب، من در جایی گفتم ما باید اعدام های ۶۷ را به صورت یک هولوکاست درآوریم، یک هولوکاست ایرانی. منظورم به هیچ وجه این نبود که یک مشابه سازی تاریخی بکنیم چون اساسا مشابه هم نیستند. زندانیان اقلیت قومی- نژادی نبودند که به کوره ی آدم سوزی بروند، اصلا داستان فرق می کرد. منظورم آن کاری است که در جوامع غربی اتفاق افتاده و سعی شده هولوکاست همیشه زنده بماند و تبدیل به یک وجدان معذب شود.

اعدام های ۶۷ اوج خشونت در جامعه ی ایران است. انقلاب همیشه با خودش مقداری خشونت می آورد. به ویژه در آن دوران گفتمان حاکم بر جهان و مبارزین هم گفتمان انقلابی بود این یک بخشی از خشونت را همراه خود می آورد ضمن این که انقلاب ایران نسبت به برخی انقلاب های دیگر درجه خشونت اش زیاد بالا نبو ده البته، انقلابی که با راهپیمایی به نتیجه رسیده، شعار برادر ارتشی در آن داده می شود و گل به جای گلوله و تقدیم گل به نیروهای مسلح و ارتشی به هر حال در مجموع خشونت اش کمتر از انقلاب های دیگر بود اما حاکمیت بعد از انقلاب خوب حکایت اش فرق می کند.

در هر حال من فکر می کنم که ما بایستی خشونت های پس از انقلاب را که ابتدا از خشونت علیه آدم های بد شروع می شود و بعد به آدم های خوب کشیده می شود، دادگاه های بی نظم و ترتیب که از دادگاه علیه جنایت کاران حکومت سابق شروع می شود و بعد به انسان های مبارز می رسد این را، خطاهای گروه ها، خطاهای استراتژیک، تاکتیکی و انسانی را نقد کنیم و جدا ازدیدگاه و قضاوت سیاسی مان در نظر بگیریم که حکومت مقصر اصلی است در روند حذف و خشونتی که بوده و می خواسته قدرت را به انحصار یک طیف و یک جناح خاص در بیاورد.

اما این رویکرد دو وجه دارد یکی دادخواهی است که خوب شاید یک بخش اش در حوزه ی خصوصی خانواده ی قربانیان و آسیب دیدگان قرار بگیرد، اما بالاتر از آن و فراتر از آن ضمن این که دادخواهی را لازم می دانم ولی کافی نمی دانم تاریخ ما مرتب چرخه ای از خشونت را با خود داشته و این استعداد هم وجود دارد که شکنجه شدگان حکومت سابق تبدیل به شکنجه گران حکومت بعدی می شوند. ما این را در مورد برخی از شکنجه گران و برخی از روسای زندان بعد از انقلاب دیدیم. به علاوه ی آن که جامعه ی ایران جامعه ای است که الان به شدت آسیب دیده است. جامعه ای است که از نظر روانی آزرده است. مشکلات فراوانی دارد و مستعد خشونت است و حالا بسیاری از بزه کاری ها و آسیب های اجتماعی در ایران همراه خشونت جمعی است. در عرصه ی سیاست هم نفرت فرو خفته می تواند منفجر شود و تبدیل به یک خشونت گسترده شود و بایستی ابعاد آن را در سوالات بعدی بشکافیم اما در عین حال به گمان من ما بایستی بتوانیم در یک برخورد دو لایه هم دادخواهی را پیش ببریم و هم عزمی برای این که بتوانیم یک وجدان جمعی معذب به وجود بیاوریم که جلوی تکرار این خشونت را بگیرد. من با این مقدمه و این نگاه کلی ام می توانم وارد بحث بعدی شوم.


س : به نظر شما قبل از کشف حقیقت و تحقق اهداف اصلی دادخواهی می توان از بخشش صحبت کرد و بخشش چه نقشی در یک سیستم قضایی مبتنی بر عدالت اجتماعی می تواند داشته باشد؟

ج : ببینید اصلا قبل از روشن شدن حقیقت متهمی در میان نیست و حتی ممکن است جرم و جنایت انکار شود. بنابراین روشن شدن حقیقت مقدمه ی طرح هر نحوه ی برخورد با این واقعه است. به نظر من قبل از تحقق اهداف اصلی دادخواهی و قبل از کشف حقیقت اصولا بخشش بی معناست. این یک برخورد رمانتیک و به تعبیر سینماگران هندی کردن مساله است، بدون این که مساله ای اساسا روشن و حل شود یک آتشی را در زیر خاکستر نگه می دارد و یک دمل چرکینی را حفظ می کند. اما ذهن ما نیز به لحاظ حقوقی قدری آغشته و عکس العمل یا مبتلابه نظام حقوقی است که در جمهوری اسلامی وجود دارد که بخش مهمی از مجازات را شخصی و خصوصی می کند و این را بیشتر دوستان حقوق دان باید توضیح دهند و تبیین کنند. به هر حال بخشش نیز به لحاظ تاریخی و به لحاظ مذهبی و به لحاظ سیاسی راه گشای حل بسیاری از مشکلات است. اما این آخرین نقطه ای است که باید به آن رسید یعنی آخرین سخن است نه سخن اول.


س : به روز کردن شکایت حقوقی خانواده ها از جمهوری اسلامی در ایران و در خارج از کشور(در سفارت خانه ها) می تواند به امر دادخواهی کمکی کند؟

ج : بله قطعا، ولی من یک نکته ای را خدمتتان بگویم روح حاکم بر سوالات شما حقوقی است. من فکر می کنم ماجرای اعدام های ۶۷ به طور خاص و ماجرای اعدام ها و خشونت علیه مخالفان به طور عام و باز به صورت کلان تر ماجرای خشونت در جامعه ی سیاسی ایران پس از انقلاب از سوی جناح های مختلف سیاسی حاکم و محکوم به صورت کلان دو لایه دارد، یک لایه اش حقوقی است به گمان من لایه ی مهمتر و تاثیرگذارترش، نمی خواهم هیچ کدام را کوچک کنم، اینها شرط لازم و کافی هستند، مساله ی سیاسی است. این یک نکته، نکته ی دوم آن که ببینید اساسا شکایت هنگامی مطرح می شود که مرجعی برای رسیدگی و داوری بین دو طرف باشد وقتی یک طرف در اوج قدرت هست یا در مسند قدرت هست و اساسا از کارش دفاع می کند و معتقد نیست که جرمی اتفاق افتاده و بالاتر از آن به نهادی پاسخ گو نیست و در کرسی اتهام ننشسته خوب این شکایت ها در حدی که در واقع جرم و جنایت را مستندسازی بکنند، در حدی که تولید ادبیات سیاسی و تولید فضای سیاسی بکنند و جنایت ها را افشاگری بکنند، موثر است و البته کم نیست و فکر می کنم تا این حد ما الان تقریبا اگر تا نگوییم به سرآمد کامل اش رسیدیم ولی در یک حد بسیار بالایی این مساله اتفاق افتاده و باید هم تکرار شود. هر سال این زخم تازه نگه داشته شود اما هنگامی می تواند ما به ازای عینی و بیرونی داشته باشد که ما در یک شرایط سیاسی متفاوتی به سر ببریم و توازن قوای سیاسی تغییر کرده باشد.


س : بسیاری بر این باورند که تشکیل “کمیسیون حقیقت” یکی از گام های اصلی تحقق دادخواهی است. “کمیسیون حقیقت” چه مسوولیت ها و وظایفی دارد و چه زمانی باید تشکیل شود؟ چه کسانی یا چه نهادهایی مشروعیت تشکیل “کمیسیون حقیقت” را دارند؟ آیا لازم است این کمیسیون از طرف دولت پسا- دیکتاتوری و یا سازمان ملل تشکیل شود یا نهادهای غیر دولتی و مردمی (مانند ایران تریبونال) می توانند کمیسیون حقیقتی را با مسوولیت و وظایف محدود تشکیل دهند؟ چه کشورهایی توانسته اند با راه اندازی “کمیسیون حقیقت” امر دادخواهی را به سرانجام برسانند؟

ج : همان طور که در پاسخ به سوال قبل گفتم یک مقدار بایستی بر اساس واقعیت های موجود پیش رفت یعنی به مسایل امروز و فردا پرداخت تا مسایل پس فردا. در عین حال من فکر می کنم که کمیسیون حقیقت در مقطعی و زمانی باید تشکیل شود که توازن قوای سیاسی متفاوت از حالا باشد، در زمانی باشد که قدرت یا پاسخ گو باشد یا مجبور به پاسخ گویی شده باشد. کمیسیون حقیقت یاب بایستی از خانواده های قربانیان و آسیب دیدگان، شخصیت های حقوقی، حقوقدان های ملی و شخصیت های سیاسی ملی مورد اعتماد جامعه و منصف و بی طرفی که حتی مورد تایید و قبول افراد و جریاناتی که متهم هم هستند قرار داشته باشد. از این روی من فکر می کنم الان یک مقدار پیش افتادگی از شرایط هست اگر بخواهیم وارد مهندسی خیلی جزیی این مساله شویم. تا جایی که من می دانم در برخی از کشورها در مغرب یا مراکش این اتفاق افتاده و این هم از قضا در همان شرایطی است که خدمتتان عرض کردم، یعنی حاکمان(پسر پادشاه سابق آن کشور) خود بانی این مساله می شود و ظاهرا یک تجربه ی نسبتا موفقی بوده است، ولی این هنگامی است که حکومت و حاکمان بپذیرند که پیگیر شوند، دخالت کنند و خود را با این رخداد هماهنگ کنند. در رابطه با ایران ما هنوز با این مساله فاصله داریم و به جز در حد کلیات فعلا لزومی ندارد وارد جزییات آن شویم.


س : بسیاری عقیده دارند که مصونیت از مجازات، اصلی ترین عامل تکرار جنایت است از همین رو دادگاه هایی از جمله دادگاه جنایی بین المللی تشکیل شده است که جنایت های صورت گرفته دولتی بدون مجازات باقی نماند. در مقابل برخی گمان می کنند محاکمه و مجازات می تواند سبب تداوم چرخه خشونت در جامعه شود. محاکمه عادلانه و مجازات (غیر از اعدام) آمران و عاملان جنایت های صورت گرفته در جمهوری اسلامی می تواند به کاهش خشونت و به ویژه جلوگیری از تکرار جنایت یاری رساند؟

ج : من فکر می کنم این سوال شاید مهم ترین سوال این ماجرا و این فاجعه باشد. دقیقا این دو دیدگاه دو لایه ی مختلف از این پدیده ی واحد را نشان می دهد. یعنی خوب شاید نشود گفت مصونیت از مجازات اصلی ترین عامل تکرار جنایت است، با دادن لفظ ترین آن خیلی موافق نیستم، اما به هر حال اگر یک مصونیتی باشد برای کسانی که جنایت می کنند این خودش یکی از عوامل تکرار جنایت است. کشف حقیقت و مجازات برخی از افراد شاخص و موثر در جنایت، شاید خودش عامل جلوگیری کننده ای از تکرار جنایت باشد، اما در عین حال ما این را در یک واقعه ی چند بعدی بیاوریم، یعنی اگر پدیده ی خشونت را به طور عام و اعدام های ۶۷ را به عنوان اوج خشونت های بعد از انقلاب به عنوان یک نقطه ی خاص فقط از منظر و لایه ی حقوقی مجازات و غیر مجازات بررسی کنیم، یک مقدار تقلیل پیچیدگی مساله هست و یک مقدار ذهن ما را، روان شناسان می گویند در مقابله با یک پدیده، آدم یک مقدار رنگ و بوی آن پدیده را به خودش می گیرد. یک مقدار متاثر شدن از فرهنگ حاکم بر نظام حقوقی جمهوری اسلامی هست که همه چیز را می خواهد با مجازات و حتی مجازات در ملا عام حل کند. در حالی که نه تاریخ دینی، نه تاریخ سیاسی ملی ما، خیلی موافق این رویکرد نیست. یعنی در ادبیات دینی بخشش مطرح شده و در ادبیات ملی ما نوعی مدارا و سازگاری و به هر حال تسامح بین انسان ها وجود دارد، برای این که بتوانند حل اختلاف دوستانه تری داشته باشند و به یک جامعه ی متعادل تر و با آرامش برسند. به هر حال ما ابعاد و اجزا مختلف و پیچیده ی این پدیده و این رویکرد را باید در نظر بگیریم. یعنی دادخواهی و حتی مجازات شرط لازم هست، اما شرط کافی نیست. به نظر من لایه ی مهم تر مساله، عزم سیاسی برای این است که ما این را یک معضل ببینیم، یک بیماری ببینیم. ما یک بار می توانیم در مقابل این فاجعه، در دو صف مقابل هم، صف آرایی بکنیم نیروهای سیاسی در درون قدرت و بیرون قدرت و حتی در جامعه، یک بار هست که ما می توانیم همه در یک صف نشسته باشیم و یک مساله و معضل را به عنوان یک مساله تاریخی و یک مساله ی اجتماعی در مقابل خودمان قرار دهیم و در یک نگاه و در یک افق مشترک بخواهیم حل اش کنیم. من فکر می کنم ما باید کمک بکنیم با تهیه ی مقدماتی، با طی مراحلی که به این نقطه برسیم به عنوان یک معضل به آن نگاه کنیم، حالا مجازات هم می تواند گوشه ای از این مساله باشد، ولی قطعا همه ی آن نیست.


س : چرا برخی از مدافعان و نهادهای حقوق بشر ایرانی در مورد کشتارهای دهه شصت و بخصوص کشتار دسته جمعی سال ۶۷، سکوت اختیار کردند و چرا این سکوت در مورد برخی همچنان ادامه دارد؟

ج : حقیقت این است که باید این سوال را از خود این نهادهایی که مد نظرتان است بپرسید، ولی فکر نمی کنم یک دلیل واحدی داشته باشد. خوب ببینید این فاجعه در زمانی اتفاق افتاد که دوره ی جنگ سرد بود و در دوره ی جنگ سرد، شرایط متفاوت بود. در دوره ای اتفاق افتاد که جمهوری اسلامی قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفته بود و فضای سیاسی جهانی تحت الشعاع این عقب نشینی ایران قرار داشت و در این گرد و غبار بود که برکناری آیت الله منتظری و این اعدام ها یک مقدار تحت الشعاع قرار گرفتند. پس از آن هم ممکن است برخی مصلحت سنجی ها کردند، این که هنوز زود است، یا این می تواند جامعه ی ایران را دچار چرخه ی خشونت کند، یا هر دلیل دیگری، این که برخی ممکن است متعلق و عضو یا منتسب به یک جریان سیاسی باشند که در آن زمان در اوج قدرت بودند، در وزارت اطلاعات، در دادگاه انقلاب، در دادستانی بودند و خیلی تمایل نداشتند بر این پیشینه به اصطلاح نورافکنی تابیده شود. من نمی دانم یعنی فکر نمی کنم بشود یک دلیل واحد برایش آورد اما به نظرم می رسد که با طفره رفتن از پاسخ گویی یا ورود به این مساله یا با این تصور که مساله ی مهمی نیست، مسایل مهم تری در جامعه ی ایران هست. همین تکرار این یادمان ها نشان می دهد که جزئ حافظه ی ملی و تاریخی ما شده و فراموش شدنی نیست به علاوه ی آن که واقعا جنایتی رخ داده و فاجعه ای اتفاق افتاده که ما می توانیم با سمبولیزه کردن آن و تبدیل آن به حافظه ی تاریخی و وجدان معذب مان و با ارجاع مستمر به آن متن سیاه از تکرار سیاهی جلوگیری کنیم.


س : به نظر شما دادخواهی می تواند به عدالت اجتماعی در ایران کمک کند یا آن که مانعی در این راه است؟

ج : قطعا دادخواهی بخشی از عدالت اجتماعی است. اما اگر ما از منظر زندگی خصوصی نگاه کنیم به یک نقطه می رسیم و اگر علاوه بر آن شرط لازم و کافی از یک منظر ملی هم نگاه کنیم، شاید جایی بایستیم که به بخشش فکر کنیم؛ اما بخشش پس از پذیرش خطا از سوی خطاکاران و با جبران برخی خسارات با التیام بخشی به بعضی از زخم های التیام نیافته ی این سالیان که شاید هنوز ورود به این بحث زود باشد اما به هر حال از یک منظر ملی من فکر می کنم بایستی همه ی ابعاد یک مساله را برای این که فردای ایران ما و ایران فردای ما دیگر شاهد این جنایات نباشد، باید به این زوایا هم توجه کرد.


س : به نظر شما مکانیزم های بین المللی برای پیگیری جنایت های سیاسی در ایران چیست و تا کنون چه تلاش هایی برای استفاده از این مکانیزم ها انجام شده است؟

ج : اگر منظورتان از کلمه ی مکانیزم ابعاد حقوقی مساله است، البته دوستان حقوق دان باید در این مورد نظر دهند. در حدی که من اطلاع دارم در مورد این که آیا اعدام های ۶۷ مصداق جنایت علیه بشریت هست یا نسل کشی هست بین حقوق دان ها اختلاف نظر وجود دارد و همین نشان می دهد که به هر حال خیلی روشن نیست. شاید در کشاکش سیاسی و تناسب قوا و نزاع های سیاسی در جهان یک روزی هم این جنایت مصداق این جرایم قرار بگیرد، اما در عین حال ما بایستی جدا از لایه ی حقوقی به لحاظ انسانی این جنایت را برجسته و افشا بکنیم چون به هیچ وجه و از هیچ راهی حاکمان ایران نمی توانند این جنایت را توجیه کنند و این خون های به ناحق ریخته شده روزی دامن شان را خواهد گرفت. اما جدای از مکانیزم های حقوقی، مهم ترین مکانیزم ما حقانیت دادخواهان است و صداقتی که می شود در افکار عمومی جهانی هم رد آن را پیدا کرد.


س : به نظر شما چرا سازمان ملل و کمیسیون حقوق بشر این سازمان، واکنش بایسته ای در قبال کشتار زندانیان سیاسی در دهه شصت و به ویژه کشتار تابستان ۶۷ از خود نشان نداده اند؟

ج : علل مختلفی دارد، همان طور که در سوالات قبل گفتم به هر حال جهان دو قطبی آن موقع و فضای بعد از پذیرش قطعنامه ی ۵۹۸ از سوی ایران؛ یک مقدار خوب رسانه های ارتباطی و جمعی هم با سرعت و سیالیت الان نبودند، این ها را بگذاریم در کنار تزویر و ریاکاری رسانه ای و تبلیغاتی جمهوری اسلامی و به هر حال کمک ناخواسته ای که عملیات فروغ جاویدان برای این ها فراهم کرد و این که به تدریج لایه های مختلف مساله مطرح شد و مهم تر از همه این که ما به هرحال در جهان خیلی عادلانه ای هم زندگی نمی کنیم. خیلی از کشورها از این نظر و خیلی از حاکمان و رژیم ها از این نظر روسیاه هستند. اما به تدریج به نظر من فعالیت مهاجران و تبعیدیان ایرانی خارج از کشور و به ویژه خانواده های قربانیان توانستند پرچم این حقانیت را بالا ببرند و پرده ی این تزویر را بدرند.


س : می دانیم که سیاست رسمی جمهوری اسلامی در قبال تمامی جنایت های صورت گرفته در دوران حکومت اش، سکوت و مشروعیت بخشیدن به سرکوب و تبعیض بوده است. تلاش های خانواده های جان باختگان و جان به در بردگان و پشتیبانان آنان (از جمله تلاش های مادران خاوران و مادران پارک لاله و غیرو) چقدر توانسته است به شکستن این سکوت و تبلیغ روایت دادخواهانه یاری رساند؟

ج : بسیار بسیار زیاد یعنی فکر می کنم تنها همین تلاش ها بوده که در مقابل سکوت عاملان و آمران و طراحان آن برنامه که هنوز هم به این سکوت سهمگین ادامه می دهند، توانسته این یاد را زنده نگاه دارد و آن جنایت را افشا کند و توجیه ها و تزویرها را باطل کرده و حقانیت خانواده ها را به اثبات برساند. در همه ی حوزه ها به همین شکل است نه تنها درباره ی جان باختگان بلکه در مورد زندانیان هم به همین شکل است که علیرغم بی اعتنایی و سردی گاه غیرمودبانه ای که دستگاه قضایی ایران و پرخاشگرانه ای که نیروهای سیاسی حاکم بر ایران نسبت به افشاگری های جهانی دارند، محکومیت هایی که نهادهای حقوق بشری دارند، اما در عین حال ما در درون خودشان سردی و ترس را می بینیم. من بارها این را شخصا تجربه کرده ام که وقتی خانواده ها در بیرون تلاش می کنند، وقتی نهاد بین المللی یک فردی را برمی گزیند و جایزه ای به او می دهد یا نیروهای سیاسی و افکار عمومی جهانی برای آزادی زندانی فشاری می آورند چقدر موثر است و تلاش خانواده ها و مبارزات دسته جمعی آن ها چقدر حتی بر دستگاه قضایی و دستگاه دیپلماسی کشور تاثیرگذار است و در این باره هم فکر می کنم خانواده های جان باختگان و جان به دربردگان و پشتیبانان آنان نقش بسیار بسیار موثری داشته اند.


س : چه باید کرد که در فردای دموکراتیک ایران عدالت اجتماعی برقرار گردد؟

ج : فکر می کنم منظور از این پرسش عدالت اجتماعی در این حوزه است، چون دامنه و دایره ی عدالت اجتماعی گسترده است. این سوال بسیار سختی است که باید جامعه شناسان- روانشناسان و اقتصاد دانان به آن پاسخ دهند. به لحاظ سیاسی ما این تجربه ی گرانبها را با پرداخت هزینه های گزاف به دست آورده ایم که باید مانع شکل گیری قدرت متمرکز آن هم در یک کشور نفتی شویم. قدرت فساد می آورد و و قدرت مطلق فساد مطلق. با ادواری بودن قدرت، با روش های مدنی و قانونی رقابت و حل اختلاف، با تقویت جامعه ی مدنی در برابر دولت سیاسی نفتی، دولت قدرتمند نفتی، توزیع قدرت در سراسر کشور، تمرکز زدایی از قدرت، این ها می توانند کمک کنند، و دستگاه قضایی مستقل از قدرت، تدوین قوانینی که حامل تجارب بشری باشند، همه ی این ها کمک می کند. اما فراتر از آن مساله تنها سیاسی و حقوقی نیست، به گمان من جامعه ی ایران در زیر فشار شدید استبداد مذهبی، زیر فشار اقتصادی، زیر فشار تحریم ها، جامعه ای است که دچار عارضه ها و آسیب های جدی شده است. همین جامعه در یک شرایط دموکراتیک در لحظه و ناگهان تغییر نمی کند. ما نیاز به یک تمرین و بازسازی جمعی داریم. نیاز به یک خود درمانی تدریجی داریم تا آثار آسیب های این چند دهه از بین برود و یکی از آن ها هم این ماجرای اعدام ها و خشونت های پس از انقلاب است.

همان طور که گفتم ما باید علاوه بر لایه ی حقوقی، لایه ی سیاسی و روانی- عاطفی مساله را نیز به عنوان وجدان معذب جمعی، یک حافظه ی تاریخی سیاه و یک هولوکاست ایرانی در نظر بگیریم. هر جریانی، هر نیرویی به سهم خود نقش خود را در شکل گیری خشونت نقد کند. نمی شود تاریخ سرکوب های پس از انقلاب را سیاه و سفیدی دید. من معتقدم قطعا گروه های سیاسی هم خطاهای جدی داشتند. این گروه ها در واقع توانستند جناح های تندرو، جناح های جنایتکار را در درون حکومت ناخواسته و غیرمستقیم تقویت کنند. دست آن ها را باز بگذارند برای این که بتوانند روند حذف و جنایت را، حذف و انحصار را بعد از انقلاب تقویت کنند. در همین رابطه است که من علاقمندم با مثالی بحث ام را تمام کنم. الان دیگر همه سهراب اعرابی و مادرش را می شناسند. مادر سهراب تا هنگامی که به مرگ پسرش پی ببرد، زجر فراوانی کشید. پسر او جوانی در آستانه ی دانشگاه بود که در حوادث پس از انتخابات اخیر کشته شد. این مادر زجر فراوانی برد و طبیعی است که می تواند حامل نفرت فراوانی باشد اما او گفت: من حاضرم از خون فرزندم بگذرم به شرطی که زندانیان سیاسی را آزاد کنید”. ببینید این رویکرد، رویکرد آینده ساز است، رویکری است که می تواند فضای جامعه را تلطیف کند. روحیه ی سازشکارانه ای هم نیست. من یاد می کنم از هاله ی سحابی که مادر صلح بود، ولی سازشکار نبود. هاله گاه تندترین شعارها را در تظاهرات در دست می گرفت. مرگ هاله نیز در کشمکش دفاع از عکس پدرش در مقابل یک مامور سرکوبگر حامل مقاومت او بود. یعنی صلح و مقاومت، صلح و سازش و مقاومت اینها باید در کنار هم باشد و نمونه ای که مادر سهراب اعرابی مطرح کرد در واقع می تواند الگویی برای آینده باشد. الگویی که قصد آن انتقام نیست، بلکه تلطیف شرایط است اما قصد سازش، توجیه، خاکستر پاشی بر جنایت هم نیست.

امید آن که بشود هم دادخواهی کرد و هم نقطه عزیمتی را طراحی کرد که جامعه ی ایران به سمت نوعی همبستگی ملی برود و با طرد جنایت کاران اما بیشتر به حذف جنایت بیندیشد و به درمان نارسایی ها و مشکلاتی که در طیف های مختلف سیاسی هست و در اوج و قله ی آن در جناح هایی هست که عامل اعدام های ۶۷ بودند بپردازند .

من مطمئن هستم و همان قدر که به روشنایی فردا و برآمدن آفتاب ایمان و اطمینان دارم، ایمان و اطمینان دارم که ما روزی به این حقیقت خواهیم رسید. امید این که در آن روز بتوانیم این حقیقت را به عدالت هم نزدیک کنیم.


س : آقای علیجانی از اینکه وقت گذاشتید و پاسخ پرسش های ما را دادید، بسیار سپاس گزاریم و امیدواریم در آینده بتوانیم با کمک شما بیشتر به این مسایل بپردازیم.


پاورقی :

۱. زندان دوله تو از ویکی پدیا : زندان دوله تو واقع در روستایی به همین نام و تحت کنترل حزب دموکرات کردستان قرار داشت که حدود چند صد تن از زندانیان نیروهای دولتی اعم از سپاه پاسداران، ارتش، ژاندارمری، جهاد سازندگی، پیشمرگان کرد مسلمان در آن نگهداری می شدند. این زندان در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۶۰ توسط هواپیماها و هلیکوپترهای عراق بمباران و بسیاری اسرای آن کشته شدند.


تاریخ انتشار : ۲۷ / مهر / ۱۳۹۱

منبع : سایت ملی ـ مذهبی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : ۰ بار / شروین / ایندیزاین
.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

.