مقالات اشکوری سال ۹۳
18_1_1393 . 10:40
#1
مقالات اشکوری سال ۹۳
فهرست کلی





فهرست مقالات : جدید

واقعاً سیزده بدر!
خارهای زهرآگینِ غرب‌هراسی
خبری خوش، در شرایطِ ناخوش
چند نکته با آقای بیژن صف‌سری
پرچمِ ایران، و بلوغِ مدنی‌ی جوانان
راستی امیدِ به عدالت مرده است؟
با آزادیخواهی‌ی مردم کارزار نتوان کرد
سیاست و روشِ ملک‌داری‌ی امام علی
جرمی تازه با عنوانِ "سینه سپر کردن"!
شاه‌حسینی : پهلوانِ اخلاق، اخلاص، و مبارزه


ـــــــــــــــــــــــــــــــ
.
8_4_1393 . 15:09
#2
واقعاً سیزده بدر!



نام مقاله : واقعاً سیزده بدر!

نویسنده : حسن یوسفی اشکوری

موضوع : درباره‌ی سیزده بدر در غربت


امسال واقعا روز سیزده به در را در همان روز سیزده فروردین به در کردیم. کسانی که در ایران این نوشته را می خوانند حتما تعجب خواهند کرد که یعنی چه؟ مگر سالهای قبل سیزده را در چه روزی به در می کردید که امسال در همان روز به در کردید؟ بله، حق دارید دچار شگفتی شوید و بپرسید. اما حداقل در اروپا و آمریکا و کانادا غالبا چنین نیست یعنی روز سیزدهم فروردین را در همان روز به در نمی‌کنند بلکه چند روز قبل و یا بعد مراسم ویژه سیزده را انجام می دهند. دلیلش این است که اگر سیزدهم فروردین جز در روزهای شنبه و یکشنبه باشد، عموم ایرانیانی که در ایام هفته به کاری اشتغال دارند و الزاما باید در ساعات اداری یعنی از صبح تا عصر و گاه تا حوالی غروب در محل کار خود باشند، نمی توانند طبق معمول از ظهر تا عصر به دشت و صحرا بروند و مراسم سیزده به در را به کمال و در حد مطلوب انجام دهند و از این رو این مراسم سنتی و ملی را در روز شنبه و یا یکشنبه پیش از روز سیزدهم و یا در شنبه و یا یکشنبه بعد از سیزدهم فروردین برگزار می کنند. در واقع ایرانیان ساکن در این کشورها و نواحی از یک سو نمی توانند و حداقل نمی خواهند که این مراسم شاد و پر نشاط ملی و هویت ساز را فراموش کنند و ترک نمایند و از سوی دیگر در همان روز معین عملا ناممکن است و لذا راه میانه ای پیدا کرده و آن این که بگویند «کاچی به از هیچی است»؛ اگر همان روز سیزده نوروز (مثلا چهارشنبه) نشد، روز یکشنبه دهم فروردین باشد، و اگر آن روز هم نشد، روز یکشنبه هفدهم باشد. چه فرقی می کند. در هرحال وقتی می توان قضای نماز واجب را به جا آورد چرا نتوان قضای سیزده به در را در دهم و یا هفدهم به جا آورد؟

در هرحال سیزده به در در سال ۹۰ را در روز چهاردهم فرودین در جمع دوستانی در یکی از دامنه های جنگلی اطراف شهر کلن برگزار کردیم. در همان روز در همین ستون با عنوان «برگی از دفتر ایام-چهارده به در» گزارشی نوشتم. سال ۹۱ را در همان روز معین و به موقع با چند خانواده، که غیر اداری بودند و می توانستند به صحرا بیایند، در یکی از پارکهای جنگلی و بسیار زیبای اطراف شهر بن برگزار کردیم و در همان زمان گزارش آن را در همین ستون نوشتم. سال ۹۲ جایی نرفتم و در خانه ماندم. امسال دوستان اطلاع داده اند که روز یکشنبه هفدهم در اطراف کلن مراسم سیزده به در خواهند داشت اما من به دلیل وعده ای در همان روز نمی توانم در آن جمع شرکت کنم. هرچند مراسم سیزده به در در روز دیگر واقعا بی معناست و لطفی ندارد اما در عین حال گفتم که کاچی به از هیچی است و حداقل این است که در چنان مراسمی توفیق دیدار دوستانی را پیدا می کنیم که یا مدتهاست که ندیده ایم و یا برخی از آنها را هرگز ندیده و در آن مراسم آشنایی پیدا می شود و از این طریق دوستانی تازه پیدا می کنیم. افزون بر آن شادی و نشاط و استفاده از زیبایی های طبیعت و هم نفس شدن با نسیم و هم آغوش شدن با طبیعت در حال جوان شدن و تماشای شکوفه های نوشکفته و یا در حال شکفته شدن چشم نواز نیز خود نعمتی است که به هر بهانه ای دست دهد نعمتی است بی بدیل و لذت بخش.

در هرحال از این که امسال نیز می بایست در خانه می ماندم خرسند نبودم. هرچند برای جبران آن در نظر داشتم عصر همراه همسرم کنار راین برویم و عملا سیزده را در ساحل زیبا و پر طراوت راین پر شکوه به در کنیم. اما حوالی ظهر دیروز (چهارشنبه ۱۳ فرودین ۹۳) دوستی نازنین تماس گرفت و پرسید سیزده به در را چه می کنید و گفتم: هیچی! او گفت می خواهد تنها در یکی از پارکها سیزده را به در کند. از ما خواست همراهی اش کنیم. ساعت حدود پنج عصر با اتومبیل شخصی ایشان به پارکی در ساحل بالای راین در بن رفتیم. دو ساعتی در کنار درختان نه چندان انبوه پارک و در دامن چمن در حال جوان شدن و مشرف به راین نشستیم و با چای و تخمه و شیرینی (هر چند متأسفانه از شیرینی محروم بودم) از خودمان پذیرایی کردیم. البته از کیسه خلیفه یعنی کیسه پر فتوت دوست میزبان. البته طبق معمول از هر دری نیز سخن رفت. از سیاست و ادبیات و فرهنگ گرفته تا ذکری از آداب و سنن مردمان وطن و البته یادآوری برخی خاطرات.

در آخرین لحظه سبزه نوروزی دوست مان را به آب سپردیم و بازگشتیم. این هم از سیزده به در امسال! کسی چه می داند نوروز ۹۴ و سیزده به درش را در کجاییم و چه می کنیم و در چه حال و هواییم! اصلا مهمان این طبیعت هستیم یا نه.

نداند به جز ذاتِ پروردگار
که فردا چه بازی کند روزگار!


تاریخ انتشار : ۱۵ / فروردین / ۱۳۹۳

منبع : سایت حسن یوسفی اشکوری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۰ بار
.
8_4_1393 . 15:18
#3
خارهای زهرآگینِ غرب‌هراسی



نام مقاله : خارهای زهرآگینِ غرب‌هراسی

نویسنده : حسن یوسفی اشکوری

موضوع : درباره‌ی دفنِ ریچارد نلسون فرای ایران‌شناسِ معروفِ آمریکایی


دو هفته قبل ریچارد نلسون فرای ایران شناس معروف آمریکایی درگذشت. او دوست داشت در ایران و در کنار زاینده رود اصفهان در جوار آرتور پوپ و همسرش، از ایران شناسان نامدار، دفن شود. فرای از دوران پیش از انقلاب تا چند سال پیش برای تحقق این خواسته تلاش کرده بود و بالاخره موفق شده بود که در دوران احمدی نژاد این مجوز را بگیرد. احمدی نژاد حتی خانه ای در اصفهان به او هدیه داده و در حضور خود فرای سند خانه را هم به نام او کرده بودند و قرار بود آن خانه تبدیل به مرکز فرهنگی ایران شناسی بشود. هرچند اخیرا معلوم شد که آن خانه را فروخته اند و البته معلوم نیست اهدا کننده فروخته و یا دیگران.

از روز درگذشت فرای تردیدهایی در بارة امکان تدفین جنازه او در ایران پدید آمد. روشن بود که تصمیم گیرندة نهایی در این مورد دولت است، از این رو، افراطیون ضد دولت خیلی زود به تکاپو افتاده و تلاش کردند تا با جو سازی مانع تصمیم مثبت دولت در این باره شوند. چرا که حیف بود این بهانه را از دست بدهند. به ویژه که از سالیانی پیش، یعنی زمانی که روابط حسنه ای بین فرای و دولت اصلاحات و شخص خاتمی پدید آمده بود، و حالا زمانی مناسب برای نشان دادن کینه شتری خود به فرای و خاتمی بودند. حتی در زمانی که احمدی نژاد به فرای روی خوش نشان داد و با تکریم برخورد کرد، به دلیل این که رئیس جمهور محبوب و حامل گفتمان انقلاب اسلامی دیگر از حیز انتفاع افتاده بود، افراطیون بی مهار به مقابله پرداخته و به بهانه این که این فرای بوده که «مکتب ایرانی» را به مشایی و احمدی نژاد تعلیم داده، فرای را به انواع تهمت و دروغ و توهین نواختند. در آن زمان که کیهان شریعتمداری پیشتاز فرای ستیزی بود، این بار نیز به میدان آمد و آتش فتنه و کینه را طبق مأموریت شعله ور کرد. بعد پیاده نظام این جریان پای در میدان کارزار نهاد. برخی از نمایندگان مجلس از جمله نمایندگان اصفهان به شدت به دفن احتمالی فرای در اصفهان اعتراض کردند. سناریوهای طراحی شده دیگر پی هم به اجرا در آمدند. چند روز قبل شماری از افراد تندرو این جناح، که معمولا در این گونه امور سازمان یافته بسیج می شوند، ذیل عنوان مردم اصفهان در آن شهر دست به اعتراض زدند. آرامگاه پوپ و همسرش را مورد تعرض و هتک قرار دادند. او را جاسوس آمریکایی خواندند. همان گونه که فرای را نیز جاسوس نامیدند. بر دیوار آرامگاه نوشتند این مکان آمریکایی تخریب باید گردد. امام جمعه اصفهان در نماز جمع فرای را «تفاله غربی» خواند. دریغ بر مردم با فرهنگ اصفهان، شهری که آن را پایتخت فرهنگی تمدن اسلامی گفته اند، که اندک شمارانی چنین نام بزرگ آن شهر را آلوده کنند. هرچند انتظار بود که حداقل در مقابل ده هزار اصفهانی فرهیخته از هر طریق ممکن مخالفت خود را با چنین رسوایی هایی اعلام کنند و به دنیا نشان دهند که این اندک شماران فرهنگ ستیز نه نماینده مردم ایران اند و نه نشانی از مردم اصفهان دارند.

اخیرا آقای کاظم بجنوردی، رئیس مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی، به عنوان وصی فرای وارد گود شد و با ارسال نامه هایی به روحانی و وزیر امور خارجه خواست که اجازه دهند به وصیت فرای عمل شود. تا این لحظه تصمیمی در این مورد گرفته نشده است. همسر ایرانی فرای (که آشوری است) گفته است که امکان دفن فرای در شیراز هم هست و این نظر می تواند راه میانه ای برای عملی کردن وصیت فرای نشان دهد. او افزوده که اگر این کار در ایران نشد ممکن است فرای در افغانستان و یا تاجیکستان دفن شود. زهی شرمندگی برای ما ایرانیان! به هرحال بدین ترتیب یک خواسته ساده و انسانی و قانونی، که اگر به موقع عملی می شد، هم برای ملت و دولت ایران یک امتیاز اخلاقی و یک فضیلت فرهنگی به شمار می آمد و هم اصولا موجب این همه بی آبرویی برای ایران و ایرانی و از جمله دولت «اعتدال و تدبیر و امید» نمی گردید. متأسفانه سیاست بازی و اغراض پلید جناحی و باندی در ایران همواره از کاهی کوهی می سازد و نه تنها هزینه هایی گزاف بر دوش دولت و ملت می گذارد بلکه دامن آن حتی فرهیختگان و شخصیت های علمی و فرهنگی بزرگی گاه در سطح جهانی را نیز می گیرد و کسانی را در این سوی و آن سوی جهان می آزارد.

واقعا چه رسوایی بزرگی است! یک ایران شناس بزرگ و جهانی، که دهخدا او را ایران دوست خوانده بود و او نیز همواره خود را ایران دوست می خواند، اکنون به وسیله گروه اندکی از ایرانیان چنین با بی حرمتی مواجه می شود. دکتر تورج دریایی، ایران شناس ایرانی مقیم کالیفرنیا و از دوستان فرای، در سوگنامه ای نوشت که با دیدن این اوباشگری در اصفهان گریسته است. او نوشته که پس از این چگونه می توانیم در جهان از ایرانی و فرهنگ عالی و کهن ایرانی حرف بزنیم و از ایرانیان دفاع کنیم. صدها سخنرانی نمی تواند این اقدام زشت چند نفر، که در رسانه های جهانی نیز منتشر شده، را خنثی و بی اثر کند. واقعیت نیز همین است و حق با اوست.

واقعیت این است که چنین اقدامات زشت و پلشت، میوة تلخ و زهرآگین سی و پنج سال تبلیغات رسمی و گستردة دشمنی با غرب و تمدن و فرهنک غربی و آمریکایی و به یک معنا غرب هراسی است. از حرفهای تند و گاه توهین آمیز رهبران عالی و دانی ایران دربارة غرب و غربیان بگیرید تا دشمن ستیزی بی امان و تکرار هزار بارة لفظ «دشمن» در سخنان رهبری و تعابیر تند و گاه موهن و حتی نژادپرستانة ایشان در باره غربیان. همین چند ماه پیش بود که رهبر ایران غربی ها رانژادی وحشی و بی تمدن خواند. از این شوره زار جز همین علف هرزه ها و همین خارهای گزنده و زخم زننده نمی روید. «فی الصّیف ضیّعت اللبن»! سی و پنج سال است که این خارهای گزنده هر فرد و گروهی را که با معیارهای رهبری عامل «تهاجم فرهنگی» و یا ابزار «شبیخون فرهنگی» غرب تشخیص داده می شوند، می گزند و زخمی می کنند. در این بیش از سه دهه هیچ فرهیخته با دانشی نیست که به جرم و حتی اتهام اندک زاویه ای با فرهنگ و معیارهای رهبری و نظام ایدئولوژیک رسمی، با ابزار همین شورشیان شهرآشوب و مأمور، که گاه به آنان لقب پر افتخار «افسران جوان جنگ نرم» نیز داده می شود، زخمی نشده باشند. حتی زخمی در حد ترور و ضرب و جرح.

در هرحال در این میان اقدام کسانی چون آقای بجنوردی و نیز مصطفی محقق داماد، به عنوان رئیس بنیاد افشار که در این مورد سخن گفت و از دفن فرای حمایت کرده است، جای بسی خوشحالی است و باید تشکر کرد. این گونه اقدامات حداقل بخشی از بی آبرویی ها را جبران خواهد کرد. ایده آل این است که بالاخره دولت اجازه دهد که این ایران شناس نامدار و ایران دوست در خاک ایران، حتی در شیراز و یا جای دیگر، دفن شود که در این صورت حداقل تا حدودی شائبه ها و لکه های تیره از سیمای ایران و ایرانی زدوده خواهد شد.

در پایان بیان یک خاطره خالی از لطف نیست. حدود چهار سال پیش (۱۳۸۸) چند ماهی در لوس آنجلس بودم. در اواخر اسفند دوستی خبرداد که طبق معمول هرساله جشن نوروزی بزرگ ایرانیان در مرکز لوس آنجلس برگزار می شود و پیشنهاد کرد من هم شرکت کنم. پاسخ را به بعد موکول کردم. چند روز بعد همان دوست گفت که آقای دکتر تورج دریایی، که چندی قبل از نزدیک با ایشان افتخار آشنایی پیدا کرده بودم، پیغام داده که ریچارد فرای نیز در این مراسم شرکت دارد و قرار است با اهدای هدیه ای از سوی ایرانیان از این خدمتگذار نامدار فرهنگ و تمدن ایرانی قدردانی شود و افزود که دریایی پیشنهاد داده که در صورت تمایل شما هم شرکت کنید و فرای را ببیند. بسیار خوشحال شدم. قرار شده بود پس از پایان مراسم به طور خصوصی و جداگانه با فرای دیدار و صحبتی داشته باشم. سالیانی بود که این ایران شناس را می شناختم. در نگارش تاریخ ایران باستان از آثار او (و بیش از همه از کتاب مفید «میراث باستانی ایران» بسیار سود برده بودم. اما دریغ که به دلیلی موفق به حضور در مراسم و دیدار فرای نشدم. اما او کاغذی را برایم فرستاد که روی آن با خطی که به دلیل ارتعاش دست و شاید هم به خاطر عدم مهارت در خط فارسی اندکی شکسته و ناراست نوشته بود: «ایران دوست». اخیرا دانستم که این نام را مرحوم دهخدا سالیانی پیش به او داده بود و او همواره از این عنوان استفاده می کرد. روانش شاد


تاریخ انتشار : ۲۶ / فروردین / ۱۳۹۳

منبع : سایت حسن یوسفی اشکوری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۰ بار
.
8_4_1393 . 15:24
#4
با آزادیخواهی‌ی مردم کارزار نتوان کرد



نام مقاله : با آزادیخواهی مردم کارزار نتوان کرد

نویسنده : حسن یوسفی اشکوری

موضوع : _____


در این روزها چند حادثه مهم جالب و معنادار در ارتباط با فرهنگ و سیاست در ایران رخ داد که جای تأمل دارند. اول این که یک کارزار فیسبوکی در دنیای مجازی راه افتاد با عنوان «آزادی یواشکی». بانی اولیه این حرکت خانم مسیح علی نژاد روزنامه نگار مقیم لندن بود. از آنجا که داستان آن تازه است و همه از آن کم و بیش آگاهند مکرر نمی کنم. انتشار یک عکس در فیسبوک بهانه ای شد برای انتشار هزاران عکس زنان عموما جوان و دختران ایرانی بدون روسری در جهان بی انتهای مجازی. این زنان، که سالهاست و چه بسا تمام عمر بدون این که به حجاب اعتقادی داشته باشند در آن گیر افتاده اند و مجبورند رعایت کنند، در واقع خواستند بگویند که «ما هم هستیم» و ما را هم ببینید. گفته شده که پس از یک هفته بیش از سیصد هزار بار صفحه فیسبوکی آزادی یواشکی لایک خورد و دیده شد. تا آنجا که من دیده ام تقریبا تمام این عکس ها از آن زنان و دختران جوان بودند. این تصویرهای رنگی عموما در جاهایی مانند پارک و جنگل و کنار رودخانه و دامنه های سرسبز کوهساران عکس گرفته شده بودند. اگر تصویرها را نمادین ببینیم حالات زنان در این تصویرها کاملا آزادی، رهاشدگی، نشاط و طراوت پس از خمودگی را نشان می دهد. گویا لحظه ای است مغتنم برای نشان دادن فراغت خاطر و علامتی برای دشمنی با دشمنان رهایی و آزادی و آزادگی. مهم تر از آن چند عکس بود که آشکارا رادیکال و مهم بودند و دارای پیامی تلخ برای دشمنان آزادی. دخترانی بودند که رفته بودند کنار دفتر برخی از علما و مراجع دینی و درست زیر تابلوی بزرگ دفتر «آیت الله العظمی . . .» عکس گرفته بودند. برخی نیز در زیر تابلوی گشت ارشاد و یا تابلوهای هشدار دهنده و تبلیغاتی در مورد حجاب و رعایت آن عکس انداخته بودند. به روایت علی نژاد پدران و مادران و همسرانی نیز بودند که خودشان اعلام کرده بودند که مذهبی اند و موافق حجاب ولی چون با حجاب اجباری مخالف اند، از این رو خود از دختر و یا همسر غیر مقید به حجابشان عکس گرفته و آن را به علامت مخالفت با حجاب تحمیلی برای انتشار می فرستند.

این حرکت در چند روز تبدیل شد به موجی گسترده در دنیای مجازی و با استقبال گسترده عموم موافقان و حامیان و برخی نیز مخالفان مواجه شد. حتی این حرکت در رسانه های مختلف نوشتاری و گفتاری و تصویری جهان (اعم از فارسی و غیر فارسی) به طور گسترده بازتاب پیدا کرد. یک بار دیگر روشن شد که برای همیشه نمی شود نیمی از اعضای یک ملت را خفه و از اختیار و اراده و حق انتخاب محرومشان کرد.

به گمانم جدای از اصل حکم شرعی حجاب، که یک بحث تفسیری و فقهی و درون دینی است، حجاب اجباری هیچ منطقی ندارد و در واقع نه با منطق دینی قابل دفاع است و نه با منطق سیاسی و مصلحت اندیشی حکومتی و نه حتی با منطق حقوقی و قانون اساسی جمهوری اسلامی سازگار است. در عمل نیز همین تحمیل حکومتی حجاب و زورگویی غیر منطقی برای جمهوری اسلامی در این سی و پنج سال جز بی اعتباری و هزینه های گزاف نتیجه ای نداشته است. اما شگفت این که هنوز جاهلانه و یا عامدانه و از روی لجاجت و خامی بر همان سیاست شکست خوردة پیشین پای می فشارند و اصرار می ورزند. چرا که این نوع تمایلات و اقدامات را یا به انگیزة دهن کجی به دین تفسیر می کنند و یا به انگیزة مخالفت سیاسی با حکومت و رژیم حاکم می دانند و حال آن که این گرایش اساسا از عمق فطرت آزادیخواهی آدمی و میل به رهایی بر می آید نه لزوما برآمده از لجاجت فردی و انگیزه نفسانی و پلید شخصی. این دقیقا همان چیزی است که مقامات و تصمیم سازان نظام حاکم یا به واقع نمی دانند و به آن آگاه نیستند و یا جزمیت ها و منافع سیاسی و قدرت طلبانه مانع می شود که بدان اذعان کنند. وقتی نظریة پرداز اسلام طالبانی و تقدیس کنندة خشونت مذهبی، آزادی را بتی می داند که باید با مقاومت شکستش، از شاگردان و مریدان وفادارش جز این انتظاری نیست.

در هرحال فکر می کنم مقاومت در برابر حجاب اجباری، هم یک اقدام انسانی است و هم یک امر اخلاقی و هم یک تعهد سیاسی و ملی و وظیفه ای همگانی، مرد و زن نیز نمی شناسد. تردیدی نیست که مقاومت اصیل و مستمر در این مورد (مانند موارد مشابه دیگر) روزی به پیروزی خواهد رسید. بالاخره آزادی، اگر حق است، یواشکی نمی شود اما تجربه می گوید یواشکی ها آغازی است که در یک روند، روزی علنی و عمومی و عادی خواهد شد.

موضوع مرتبط دیگر، انتشار یک کلیپ رقص جوانانه چند پسر و دختر در رسانه های مجازی است که به بازداشت و البته آزادی این جوانان منجر شد. داستان این است که گویا چندی پیش یک آمریکایی کلیپی را منتشر کرد با عنوان «هپی». همان گونه که از نامش بر می آید، در این کلیپ شماری آدم از گروههای سنی مختلف و البته عمدتا جوانان از دختر و پسر، نوعی خاص از رقص جمعی و حرکاتی خاص در جاهای مختلف (از خیابان و خانه گرفته تا فضاهای باز و پارک و پله های ساختمانها و . . .) را همراه با ترانه به زبان انگلیسی و آواز اجرا می کنند. ظاهرا هدف نشان دادن شادی و نشاط است که با حرکات خاص نشان داده می شود. از آنجا که این اقدام کاری ابتکاری و جوان پسند بوده، بلافاصله در همه جای جهان کم و بیش از آن استقبال شد و ورژنهای محلی آن نیز تولید و منتشر شد. نمونه هایی که من دیده ام عبارت است از مصری، لبنانی، عراقی، اردنی، انگلیسی و . . .قابل تأمل این که یک برنامه کامل به وسیلة مسلمانان انگلیس تهیه شده که در آن زنان جوان و میانه سال با حجاب و پوشش کامل حضور داشته و برنامه رقص جمعی نوع ویژه هپی را همراه مردان اجرا کرده اند. اخیرا چند دختر و پسر ایرانی نیز با همان حرکات جمعی و همراه با همان آواز و ترانه کلیپی ساخته و به عنوان ورژن ایرانی هپی در یتویوپ منتشر کرده اند. البته حدود یک ماه قبل. اما اخیرا پلیس این جوانان را بازداشت کرد. بازداشت این جوانان به طور گسترده در رسانه ها بازتاب یافت و حتی رسانه های جهانی را تحت تأثیر قرار داد. اما پلیس این جوانان را پس از چند ساعتی بازجویی و کشاندن آنها به اعتراف در برابر دوربین و پخش آن اعترافات چند ساعت بعد در سیمای ضرغانی با وثیقه آزادشان کردند. هرچند کارگردان برنامه هنوز در زندان است. طبق گزارش رسانه ها این جوانان را با انواع تهدیدها و اعمال فشار وادار کرده اند که اعتراف کنند که فریب خورده اند و...

این نیز نمونه ای دیگر از همان آزادی های یواشکی است. این جوانان جرمی مرتکب نشده و فقط از حق آزادی طبیعی و خدادادی خود استفاده کرده و دختران جوان روسری برداشته و با هم به صورت مشترک و جمعی و آن هم به دلیل محدودیت های تحمیلی در پشت بام خانه و در اتاق به تعبیر آقایان «حرکات موزون» انجام داده اند (قابل توجه این که آقایان حتی از کلمه و اصطلاح رایج و معمول رقص نیز بیم دارند و این کلمه بی تقصیر را هم غیر شرعی می دانند لذا اصطلاح ترکیبی و غلط و من درآوردی «حرکت موزون» را جعل کرده اند).

نمونة دیگر، روبوسی خانم لیلا حاتمی بازیگر مشهور ایرانی در جشنوارة سالانه فیلم کن با یک پیرمرد هنرمند است. طبق عکس منتشر شده این بانو احتمالا در شرایط خاص قرار گرفته و طبق عرف متعارف غربی با مردی روبوسی کرده است. این امر با واکنش تند و افراطی و بی تناسب جزم گرایان مذهبی و حکومتی مواجه شده و این روزها مرتب در محکومیت این بانوی هنرمند سخن می گویند. از مقامات وزارت ارشاد دولت تدبیر و امید و اعتدالگرا گرفته تا برخی از امامان جمعه و جناح های حکومتی وابسته با عناوین مختلف در محکومیت این رخداد کوتاهی نمی کنند. عده ای از «خواهران حزب الله» هم راهپیمایی کرده و به دادگاه شکایت برده و خواهان دستگیری و زندان و شلاق برای خانم حاتمی شده اند. فعلا فضاسازی ادامه دارد و چه بسا منجر به مزاحمت برای ایشان بشود و یا ممکن است موجب محدودیت برای کارهنری او گردد. ظاهرا بناست ایشان را هم مانند گلشیفه فراهانی به خارج از کشور پرتاب کنند. هنری که جمهوری اسلامی انصافا در آن یگانه است! در این مورد نیز همان سخن و تحلیل پیشین در باب آزادی یواشکی صادق است. مسئله این نیست کار آن بانوان و این جوانان و این بانوی هنرمند درست است و یا نادرست و با معیارهای من و شما سازگار است یا نه، مسئله اصلی دو چیز است: اولا، با هیچ بهانه ای نمی توان آزادیهای مشروع و حقوق طبیعی شهروندان را نفی و حتی محدود کرد (و اگر هم محدودیتی لازم آید باید قانونی باشد و موجه و در تعارض با حقوق بشر نباشد) و ثانیا، تجربه نشان داده است که با کششهای طبیعی و فطری آدمیزاد نمی توان در افتاد و با آنها مقابله کرد. حداقل تجربة ناموفق سی و پنج سالة جمهوری اسلامی باید این واقعیت را برای حاکمان ایران روشن کرده باشد که با آزادی خواهی طبیعی آدمیان کارزار نتوان کرد. با این همه، این همه اصرار بر تصمیمات اشتباه چرا؟ فرضا کسانی مرتکب مُنکَری شده باشند، می پرسم باد خوردن چند تار موی چند زن و آن هم یواشکی و یا حرکات موزون چند جوان روی پشت بام و یا یک روبوسی ساده و بی آلایش و احتمالا تصادفی یک بانوی فرهیخته با مردی نامحرم، از حرمت بیشتری برخوردار است یا این همه توهین و تحقیر و تخفیف آدمیان و اعمال این همه ستم و این همه تضییع حقوق خدادادی بندگان خدا؟ انصاف را خود داوری کنید!


تاریخ انتشار : ۴ / خرداد/ ۱۳۹۳

منبع : سایت حسن یوسفی اشکوری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۰ بار
.
8_4_1393 . 15:28
#5
خبری خوش، در شرایطِ ناخوش



نام مقاله : خبری خوش، در شرایطِ ناخوش

نویسنده : حسن یوسفی اشکوری

موضوع : درباره‌ی انتشارِ مجدد نشریه‌ی ایران فردا


خبر رسید که «ایران فردا» بار دیگر منتشر شد. چه خبر خوشی! واقعا در این شرایط ناخوش، چنین خبرهایی بس خوش و شوق انگیز و اندکی امید بخش است. چند روز پیش از انتشار مجدد «زنان» خانم شهلا شرکت البته با افزایش یک پسوند ذیل عنوان «زنان امروز» با خبر شدیم. این هم خبر خوشی دیگر برای اهل فرهنگ و اندیشه و قلم و مبارزان مدنی و به ویژه برای بانوان ایران.

هرچند هنوز نشریه ایران فردای جدید را ندیده و از چند و چون و کمیت و کیفیت آن اطلاعی ندارم اما خبر انتشار و رؤیت تصویر روی جلد نخستین شمارة جدید آن با تصویر الهام بخش مهندس سحابی مرا به خاطرات تلخ و شیرین گذشته های دور و نزدیک برد. ماهنامه «ایران فردا» در سال ۱۳۷۱ با صاحب امتیازی و مدیر مسئولی زنده یاد مهندس عزت¬الله سحابی منتشر شد. داستان چگونگی و چرایی تأسیس ایران فردا در این مجال نمی گنجد. هرچند مرحوم سحابی در جلد دوم خاطراتش در این باره سخن گفته اما این گزارش هم ناقص است و هم در مواردی همراه با اشتباهات که قطعا به دلیل فراموشی این لغزشها رخ داده است (شاید روزی مجالی پیدا شود تا نقدی و شرحی بر این خاطرات بنویسم). اما اجمال ماجرا این است که در اواخر دهه شصت در جلسه ای (که فکر می کنم هفتگی بود) با حضور و شرکت شماری از دوستان با محوریت مهندس سحابی سلسله بحثهایی مطرح شد که بعدها تحت عنوان عام «بحثهای بنیادی ملی» تدوین شد و بخشهایی از آنها در جزوات محدود و زیراکسی منتشر شده و به دست اهل نظر و علاقه مند به این نوع مباحث و مسائل می رسید. تا آنجا که اکنون به یاد می آورم اعضای آن جلسات عبارت بودند از: رضا رئیسی، حسین رفیعی، محمد بسته نگار، محمود عمرانی، سعید درودی، سعید رشتیان، وحید میرزاده و من. در این سلسله بحثها موضوعاتی مورد بحث و گفتگو و مداقه قرار می گرفت که به زعم سحابی مسائل مبتلابه جوامع جهان سومی و توسعه نیافته و یا در حال توسعه و بیشتر جامعه ایران در قرن اخیر و از جمله در دوران پس از انقلاب بودند. محور اساسی این بحث موضوع «توسعه متوازن و همه جانبه» بود. ایشان بر اساس مطالعات و دغدغه های شخصی و بیشتر تجارب انقلاب و پس از انقلاب، ایده ها و طرح هایی داشت که آنها را مطرح می کرد و دیگران نیز هرکدام به فراخور مطالعات و علاقه خود پیرامون مباحث مطرح شده اظهار نظر می کردند. در این بحثها هرچند محور بحث و گفتگو سحابی بود ولی دیگران نیز در مباحث و تدوین و ویرایش نهایی بحث بیش و کم مشارکت داشتند.

در سال ۶۹ در پی انتشار نامه سرگشاده به رئیس جمهور وقت (هاشمی رفسنجانی) با امضای ۹۹ نفر از سیاستمداران و ملیون ایرانی، سحابی و ۲۴ نفر دیگر بازداشت شدند اما سحابی پس از حدود کمتر از شش ماه آزاد شد. ایشان پس از آزادی گزارش داد که در روزهای آخر با علی فلاحیان (وزیر وقت اطلاعات) صحبت از ضرورت نشریه به عنوان تریبون انتشار افکار کسانی چون سحابی پیش آمده و فلاحیان قول داده که اجازه دهد ایشان نشریه ای داشته باشد. ما (جمع دوستان) هرچند این وعده را وعدة سرخرمن تلقی می کردیم اما از باب «سنگ مفت/گنجشک مفت» به مهندس پیشنهاد دادیم که از وزارت ارشاد تقاضای نشریه کند. او نیز چنین کرد. از قضا با این درخواست موافقت شد. این گونه بود که مجله ای به نام مهندس عزت¬الله سحابی نطفه بست.

برای تدارک مجله و تأمین بودجه و دیگر نیازها همان گروه بحثهای بنیادی ملی جلساتی تشکیل داد و در واقع همان گروه شدند نخستین هیئت تحریریه مجله که قرار بود ماهانه منتشر شود و پس از انتشار مجله همان مباحث تا حدودی مدون به تدریج در نشریه انتشار یافتند. مجله هم دارای شورای تحریریه بود و هم دارای شورای سردبیری و سردبیر اما در تمام ادوار نشریه کاملا دموکرتیک اداره شد. با این که برای مدیر مسئول فقط در یک مورد (مسائل امنیتی) حق وتو قایل شده بودیم اما تا آنجا که به یاد می آورم در این نه سال ایشان حتی یک بار از این حق استفاده نکرد. مهندس حرف خود را می زد و از مواضع خود دفاع می کرد اما در نهایت تابع خرد و تصمیم جمع بود.

در آستانة تقاضای مجوز روی نام نشریه بحث شد. نامهای مختلف مطرح و مورد مشورت قرار گرفت و سرانجام نام «ایران فردا» انتخاب شد که این نام با دیدگاههای سحابی و البته گروه یاران و همفکران منطبق و سازگار بود. چرا که سحابی همواره به ایران فردا و فردای ایران می اندیشید و دغدغه مردم و ملت ایران را داشت و به جد می اندیشید که با ایدئولوژی حاکم در جمهوری اسلامی و نوع مدیریت معیوب آن سرگذشت و سرنوشت ملت ایران چه خواهد شد و می اندیشید که ملت و دولت چگونه می توانند از معظل تاریخی عقب ماندگی رها شوند. نمی دانم نام ایران فردا را کی پیشنهاد کرد اما دو سال قبل دوستمان سعید درودی در یادنامه زنده یاد مهندس وحید میرزاده نوشت که میرزاده بود که این نام را اول بار پیشنهاد کرد.

بعدها دوستان دیگری به عضویت هئیت تحریریه مجله پیوستند (از جمله هدی صابر). در چند سال نخست سعید مدنی و بعد سعید رشتیان سردبیر بودند و در بخش بیشتر عمر رضا علیجانی. خانم معصومه شاپوری در تمام دوران عمر ایران فردا همکار وفادار و فداکار ایران فردا در بخش تایپ و آماده سازی برای چاپ بود.

هرچه بود ایران فردا از سال ۷۱ آغاز به فعالیت کرد. می توان گفت محصول نیاز زمانه (دوران سازندگی پس از جنگ) و نیز برآمد گشایش اندک فضای سیاسی-اجتماعی همان دوره (دوره نخست ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی) بود. طلیعه مطبوعات آن مرحله روزنامه «سلام» بود که در سال ۶۹ منتشر شد و سلام هرچند خودی بود ولی به زودی تبدیل شد به منتقد جدی دولت هاشمی (البته عمدتا از موضع اقتصادی و نه سیاست و آزادی). بعد از آن روزنامه «همشهری» و مجلاتی چون «آدینه» و «گردون» و «ایران فردا» و «کیان» یکی پس از دیگری زاده شده و وارد عرصه فرهنگ و اندیشه شدند.

ایران فردا حدود ۹ سال دوام آورد. در این دوران انواع و اقسام فشارها و محدودیت ها را تجربه کرد. از تهدیدها و جوّسازیهای «امت حزب¬الله» و حتی حمله و هجوم فیزیکی گروههای فشار سازمان یافته گرفته تا اعمال محدودیت های دولتی وزارت ارشاد مانند اخطار و احضار. مدیر مسئول ایران فردا چند بار محاکمه شد. با این همه مجله سخت جانی نشان داد و در مجموع از سوی حکومت و دولت نیز تحمل شد. به ویژه در سه سال دولت اصلاحات (۷۶-۷۹) یعنی دوران پر بار و پر افتخار مطبوعات ایران، ایران فردا نیز رشد کمّی و کیفی قابل ملاحظه ای پیدا کرد و به یکی از اثرگذارترین نشریات روشنفکری-سیاسی و دینی ایران تبدیل شد؛ به گونه ای که نام نیک آن در کنار نشریات مشابه به یادگار خواهد ماند.

در بهار پرآشوب ۷۹ و در اردیبهشت ماه در پی برگزاری کنفرانس برلین در تهاجم تقریبا بی سابقه به مطبوعات اصلاح طلب دهها نشریه (از روزنامه گرفته تا هفته نامه و ماهنامه) به محاق توقیف رفتند که یکی از نخستین قربانیان در فرمان اول، ایران فردا بود. به یاد می آورم در آن روزها من و سحابی در پاریس بودیم. عصر روزی که در منزل یکی از دوستان بودیم و شماری به دیدار ما آمده بودند، در میانه جلسه سحابی را پای تلفن خواستند. او رفت و دقایقی بعد برگشت. آشکارا رنگ پریده بود و مضطرب و پریشان. پرسیدند که چه خبر بود؟ تلفن از کجا بود؟ مهندس با صدای لرزان گفت: از تهران، ایران فردا و تعدادی روزنامه دیگر را توقیف کرده اند! اندکی توضیح داد که چه اتفاق اتفاده است. همه حیرت زده و نگران گوش می کردند. دستهای مهندس می لرزید و همین طور لبهایش. هروقت عصبانی می شد عرق بر پشت لبهایش می نشست و لبها می لرزیدند. در آن لحظه این حالت در او بروز و ظهور پیدا کرده بود.

حال چهارده سال از آن خزان سهمگین مطبوعات گذشته است؛ خزانی که دیگر هرگز بهار نشد. آن روزنامه ها و آن نشریاتی که در آن بهار و پس از آن توقیف شدند، تقریبا هیچ کدام منتشر نشدند (البته تا آنجا که من می دانم). با این همه باید از بازگشت دو نشریه خوب و اثرگذار در دولت جدید یعنی «زنان» و «ایران فردا» خرسند بود و همین اندک روزنه امید را باید پاس داشت. ان شاءالله دولت روحانی نیز به عهد خود در دفاع از آزادیها و به ویژه مطبوعات وفا کند و «منبرهای یک طرفه» را به «منبرهای چند طرفه» متحول کند.

من با صمیم قلب و با تمام حس و اندیشه ام به دوستان و بیش از همه به خانواده سحابی بزرگ و حامد سحابی مدیر مسئول جدید ایران فردا تبریک و شادباش می گویم. گرچه از آغاز ایران فردا سالیانی پر تلاطم گذشته و تا کنون همه چیز دگرگون گشته و روشن¬تر، می توان گفت نه زمانه زمانة ایران فردای قدیم است و نه دیگر مهندس عزت¬الله سحابی در میان است و نه تحریریه و سیاستگذاران ایران فردا عموما همانهایند که در گذشته بودند و نه جامعه و فضای فرهنگی و سیاسی امروز با دهه هفتاد و به ویژه با دورة سه ساله اول دولت خاتمی مشابه است؛ با این همه، همان مشکلات و همان نیازها به شکل حادتر و پیچیده تر همچنان برقرار است و سایه سنگین مصائب ریز و درشت اجتماعی (فقدان آزادیهای مشروع، تخریب بنیادهای اقتصادی کشور، ضیق معشیت برای غالب مردم، توسعه نیافتگی و حتی عقب گردهای آشکار در هشت سال گذشته، بی قانونی مزمن و افزون تر از گذشته، گسترش انواع فسادهای اخلاقی و اجتماعی و مالی و اقتصادی، سستی همبستگی ملی و تعمیق انواع شکافهای اجتماعی و . . .) همچنان بر سر ملت ایران سنگینی می کند و حکومت را در ابعد خطرناکی با چالشهای بنیاد برافکن مواجه ساخته است. در واقع همان اهدافی که سحابی و دوستانش را در ۲۳ سال پیش وادار کرد که ایران فردا را تأسیس کنند و برای آیندة بهتر ایرانیان به چاره جویی منصفانه و عالمانه بنشینند، اکنون نیز همچنان معتبرند و بلکه از اهمیت بیشتری برخوردارند. دوستان سیاستگذار و نویسندگان ایران فردا می دانند که امرور بیش از گذشته به اندیشه های راهبردی و راهگشا نیاز است و نه لزوما مقالات خیلی علمی و آکادمیک اما خنثی و یا طرح موضوعات تکراری و یا کم اهمیت و یا دردلهای موسمی و یا دغدغه های شخصی و یا گروهی. یاران جدید ایران فردا آگاهند که اعتبار اصلی ایران فردای متقدم به سرمقاله های مدیر مسئول بود که هم پشتوانه نام نیک و محبوب و معتبر عزت الله سحابی را داشت و هم مهم¬تر عموما حاوی اندیشه های استراتژیک و راهبردی بودند و از این رو اثرگذار بودند و مورد توجه دوست و دشمن. شاید ایران فردای سحابی دیگر قابل تکرار نباشد اما «آب دریا را اگر نتوان کشید/پس به قدر تشنگی باید چشید».

برای اهالی ایران فردای جدید آرزوی کامیابی و عمری دراز آرزو می کنم.


تاریخ انتشار : ۱۲ / خرداد / ۱۳۹۳

منبع : سایت حسن یوسفی اشکوری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۰ بار
.
8_4_1393 . 15:33
#6
جرمی تازه با عنوانِ "سینه سپر کردن"!



نام مقاله : جرمی تازه با عنوانِ "سینه سپر کردن"!

نویسنده : حسن یوسفی اشکوری

موضوع : _____


امروز رهبر ایران در سخنرانی موسمی ۱۴ خرداد خود جمله ای گفت که مرا به گذشته های دور برد و خاطره ای را در خاطرم زنده کرد که حیفم آمد آن را برای شما باز نگویم. آقای خامنه ای فرموده اند «در مقابل قدرت مشروع نباید کسی سینه سپر کند، اگر چنین کرد، اسم او فتنه است».

در سال ۷۹ زمانی که در زندان اوین بودم یک روحانی فاضل و نواندیش را، صرفا به دلیل اظهارنظر، در دادگاه ویژه با دادستانی آقای محمد ابراهیم نکونام (دادستان وقت دادسرای ویژه روحانیت تهران) محاکمه و به چهار ماه حبس و خلع لباس محکوم کرده و او را به بند عمومی ۳۲۵ زندان ویژه روحانیت آوردند و او چهار ماهی با ما (آقای نوری و من) بود. شنیده بودیم که این دوست روحانی (که هرکجا هست بسلامت باشد و فعلا از بردن نامش خودداری می کنم) در دادگاه در مقام دفاع بسیار تند و رادیکال برخورد کرده و حتی برخی زندانیانی که به دلایلی در دادگاه بودند، سر و صدای او را در حین دادگاه در بیرون اتاق شنیده بودند. او خودش هم همواره این جمله را تکرار می کرد: «دادگاه ویژه هیچ غلطی نمی تواند بکند» و آقای نوری هم به شوخی می گفت «فعلا که هر غلطی می تواند می کند»!

مدتها بعد یک بار در دیدار با آقای نکونام ایشان، ضمن طرح این پرسش که . . . چه کار می کند،گفتم: راستی!... جرمش چه بوده که او را محکوم به چهار ماه حبس و بدتر به خلع لباس محکوم کرده اید؟ توضیح داد که فلان حرف را زده است. گفتم: مگر این حرفها درست و یا غلط جرم است و مجازات دارد؟ لحظه ای سکوت کرد و گفت: نمی خواستیم به او حکم بدهیم اما او قدبازی درآورد و ما هم او را محکوم کردیم. خندیدم و گفتم: آقای نکونام! پس «قُدبازی» هم جرم است! بعد افزودم: پس از این قدبازی را هم به عنوان یک عمل مجرمانه در قانون دادگاه ویژه بگنجانید تا هیچ آخوندی جرأت نکند قدبازی کند!

حال با چهارده سال تأخیر رهبر جمهوری اسلامی ایران با استدلالی مشابه «سینه سپر کردن» در برابر حکومت مشروع را جرمی مشابه در نظام ولایی تعریف کرده است. البته روشن است که در اینجا «حکومت مشروع» اسم رمز «مقام ولایت مطلقه فقیه» یعنی «آیت الله سید علی خامنه ای» است و گرنه باز روشن است که کسانی چون موسوی و کروبی و دیگر معترضان به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری ۸۸ و رهبران جنبش محصول این اعتراض و حامیانشان، که هنوز بخش قابل توجهی از آن در اسارت اند، نه در برابر حکومت مشروع سینه سپر کرده بودند و نه در برابر قانون نافرمان شده بودند تا ایجاد «فتنه» کرده و جرمی مرتکب شده باشند.

قابل تأمل این که آقای خامنه ای در حالی این سخن را اظهار می کند که بر اساس فیلم سخنرانی سردار برکشیدة ایشان در مقام فرماندهی سپاه پاسداران، با صراحتی غیر قابل انکار اعلام می کند که از همان آغاز ورود اصلاح طلبان (=موسوی و کروبی) به دایره قدرت و دولت، «خط قرمز» نظامیان (سپاه و بسیج به اضافه همفکران اندک شمار راست افراطی) بوده و آنان برای ممانعت از پیروزی اینان برنامه ریزی کرده و زمانی که به پیروزی جناح اصلاح طلب مطئن شده وارد عمل شده و پس از سخنرانی «آقا» در سی ام خرداد ۸۸ حجت بر آنان تمام شده با تمام قدرت وارد عمل گشته و به سرکوب گسترده معترضان دست زده و حتی اعتراضات مسالمت آمیز را به خون کشیده اند. حال باید آقای خامنه پاسخ دهد که چه کسانی در برابر «حکومت مشروع» «سینه سپر» کرده و فتنه گر شده اند؟ موسوی و کروبی و رهنورد یا سردار جعفری و نظامیان و...؟

در هرحال همان گونه که زمانی به دادستان دادگاه ویژه آقای خامنه ای پیشنهاد کردم که «قدبازی» را به عنوان جرم قانونی اعلام کند، اکنون نیز از رهبر جمهوری اسلامی می خواهم که «سینه سپر کردن» را هم به عنوان جرم قانونی جدید اعلام نماید تا همه بدانند هر نوع اعتراضی به حکومت و رهبری و نظام نامش «فتنه» است و با مجازاتهایی چون سرکوب، کشتار، زندان، حصر، توهین، تهمت، و محرومیت از تمام حقوق اجتماعی در انتظارشان خواهد بود.


تاریخ انتشار : ۱۶ / خرداد / ۱۳۹۳

منبع : سایت حسن یوسفی اشکوری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۰ بار
.
8_4_1393 . 15:39
#7
شاه‌حسینی : پهلوانِ اخلاق، اخلاص، و مبارزه



نام مقاله : شاه‌حسینی : پهلوانِ اخلاق، اخلاص، و مبارزه

نویسنده : حسن یوسفی اشکوری

موضوع : _____


حسین شاه حسینی را در سال ۵۸ شناختم. سال اول انقلاب. تازه انقلاب شده بود و چشم من و ما (یعنی نسل انقلاب) هم با دنیای کاملا تازه و متفاوت باز شده بود و هم با آدمهای تازه و متنوعی آشنا شدیم که تا آن زمان نه دیده بودیمشان و نه حتی نامی از آنها شنیده بودیم. در واقع انقلاب تولد دوم ما بود (هرچند که به زودی تبدیل شد به زایش پر رنج و اندوه). از همان ماههای پایانی رژیم پادشاهی هر روز با نامهای جدید آشنا می شدیم. از نویسندگان و روزنامه نگاران و سیاستمداران داخلی و گاه فعالان سیاسی و فرهنگی ایرانی مقیم خارج از کشور. انقلاب که پیروز شد این نامها و چهره ها چندان افزون شدند که دیگر می توان گفت هر لحظه و هر روز نام اشخاص تازه ای در مطبوعات و در رسانه های عمومی می شنیدیم. نام چند تنی به عنوان عضو شورای انقلاب بر سر زبانها بود و شماری وزیر شده بودند و گروهی معاون وزیر و استاندار و مسئولان رسانه های مختلف (از جمله رادیو و تلویزیون و روزنامه های مختلف) و برخی مقامات نظامی و انتظامی (ارتش و سپاه پاسداران و کمیته ها) شده بودند و صد البته «نمایندگان امام» نیز در نهادهای قدیم و جدید انقلابی بی نهایت بود و هر روز نام دهها نفر اعلام به گوش می خورد.

از نام‌های به یادگار از آن اوان نام ماندگار در ذهن و خاطره ام نام حسین شاه حسینی است. او به عنوان رئیس سازمان تربیت بدنی در دولت موقت بازرگان بود. چهره کاملا تازه ای که تا آن روز نه نامی از او شنیده بودم و نه طبعا از شخصیت و سوابقش چیزی می دانستم. در همان ماههای اول چند بار او را در تلویزیون دیدم. چیزی که از همان دیدارهای تلویزیونی نظرم را جلب کرد و هنوز هم هر بار که نام شاه حسینی را می شنوم و یا او را می بینم در خاطرم تجدید می شود، اندام درشت و قابل توجه او بود. چنین آدمی را در مدیریت سازمان تربیت بدنی امری طبیعی می دانستم چرا که تردید نداشتم او خود یک ورزشکار است و احتمالا یک پهلوان سنتی ایرانی.

چرخ روزگار چرخید و من سالها بعد (از اواسط دهه شصت) با حسین شاه حسینی از نزدیک آشنا شدم و بین ما دوستی و بعدها همکاری در جریان ملی-مذهبی پدید آمد. او عضو قدیمی جبهه ملی است اما از رهبران شاخص ملی-مذهبی نیز هست. وقتی او را از نزدیک دیدم، چنین نمود که هرچند همچنان درشت اندام است ولی او همان شاه حسینی سازمان تربیت بدنی نمی نمود که از قبل در ذهن و خاطره داشتم. راستی از پشت شیشه جعبه جادویی افراد برجسته تر می نمایند؟ شاید! و شاید هم این پهلوان چند سالی پیرتر و لاغرتر شده بود.


من حسین حسینی را به تجربه با چهار ویژگی می شناسم:

اول) صاحب استواری در اصول و اندیشه ای رادیکال در سیاست.

شاه حسینی دارای اصول فکری و پرنسیب سیاسی و اجتماعی مشخص و روشنی است و در بنیادهای فکری و آرمانهای سیاسی اش برقرار و استوار و سازش ناپذیر. او از نسل نهضت ملی است و به شدت تحت تأثیر آرمان خواهی و سازش ناپذیری مرادش دکتر محمد مصدق است. سالها پیش دوستی می گفت در ایران لیبرالهای ما هم رادیکال اند و این حرف حداقل در بارة حسین شاه حسینی راست است. برای هر نوع شبهه بیفزایم که رادیکال بودن به معنای باور به افکار و برنامه های ریشه ای و بنیادی در تغییرات اجتماعی و در سیاست ورزی است نه افراطی گری و تندروی در اندیشه و مبارزات سیاسی و اجتماعی. رادیکال بودن، که متأسفانه در محاورات عمومی به غلط مترادف افراطی و تندرو دانسته می شود، می تواند یک حسن و قدرت باشد نه یک عیب و ضعف.


دوم) اهل تعامل و تفاهم و همکاری.

تا حدی که من تجربه کرده و دریافته ام، شاه حسینی در عین رادیکال بودن و گاه اصرار بر اصول و نظر خاص خود، اهل تفاهم و همکاری است و به اصول کار جمعی و حزبی پایبند است و این هم البته خود یک اصل از اصول ثابت و رادیکالی اوست. در واقع رادیکال بودن اگر با رعایت اصول کار جمعی همراه شود، خود یک حسن بزرگی است. زیرا ارائه افکار و پیشنهادهای رادیکال و بنیادی در برنامه ها، می تواند از یک سو به ارتقای برنامه ها و راهبردها کمک کند و از سوی دیگر همراهان و همکاران را غلطیدن به دامگه های محافظه کاری احتمالی بیش از حد و به اصطلاح سازشکاریهای ناموجه برهاند.

به عنوان مثال می توانم به رخداد انتخابات ادواری در ایران اشاره کنم. از انتخابات ریاست جمهوری ۷۶ به بعد در هر انتخاباتی، طبق معمول، گروهی سخت طرفدار شرکت تمام قد در انتخابات هستند و جمعی نیز به همان شدت مخالف و البته گروهی نیز موافق مشروط و یا مخالف مشروط بوده و هستند. تا آنجا که به یاد می آورم، از ۷۶ تا ۸۸ شاه حسینی غالبا مخالف حضور ملی-مذهبی ها و به طور کلی جریان اوپزیسیون در انتخابات بود. با این حال او در جمع نظر و تحلیلش را به روشنی بیان می کرد اما در نهایت تسلیم تصمیم جمع می شد. به ویژه به زنده یاد مهندس سحابی به شدت اعتقاد داشت و به افکار و تصمیماتش احترام می گذاشت و همین امر موجب می شد که، اگر هم در جایی با رأی ایشان موافق نبود، در نهایت به رأی او احترام بگذارد. به یاد می آورم در یکی از این انتخاباتها، آقای شاه حسینی به دیدنم آمد و ساعتی با من صحبت کرد و اصرار داشت من با به تعبیر او «عزت» صحبت کنم و او را از اتخاذ راهبرد شرکت در انتخابات منصرف نمایم. من البته در جریان مذاکرات جمعی در شورای فعالان ملی-مذهبی نبودم ولی با آقای شاه حسینی هم نظر بودم اما با سحابی گفتگو کرده و نگرانی های او را به ایشان منتقل کردم.


سوم) اخلاق‌مداری استوار و پایدار

هرچند متأسفانه، حداقل در دیار ما، جمع اخلاق و سیاست اگر نه محال چندان آسان هم نیست. اما شاه حسینی از معدود رجال مبارزه و سیاست است که در دورانی دراز (حدود شصت سال) همان اندازه که در مبارزه برای آزادی و عدالت و سرفرازی وطن و بهرورزی مردم پایدار و استوار بوده در اخلاق و معنویت نیز استوار و سازش ناپذیر مانده است. او یک عنصر به واقع ملی و وطن خواه است و از اعضای مذهبی جبهه ملی است اما مسلمانی درست آیین و راست گفتار و رفتار و مقید به آداب شرعی هم هست و همین امر او را با بدنه مذهبی مردم و نیز جریانهای دینی دموکراسی خواه پیوند می زند. او همان اندازه که به مصدق ایمان دارد به دو برادر روحانی آزدیخواه فعال در نهضت ملی یعنی آیات سید رضا مجتهد زنجانی و سید ابوالفضل مجتهد زنجانی نیز ایمان داشت و عمری با آن دو مرد بزرگ حشر و نشر داشت و محرم راز آن به شمار می آمد و اکنون نیز انبانی دارد از خاطرات شیرین و شنیدنی از آن دو روحانی پاک و پارسا دارد و فعال و اثرگذار در روزگار نهضت ملی. هرچند با برخی سیاستهای نهضت آزادی میانه ای نداشته و ندارد اما به بزرگانی چون مهندس بازرگان و دکتر سحابی و طالقانی احترام فراوان قایل بوده و هست.

در هرحال اخلاص در عمل، فداکاری در مبارزه، پارسایی در زندگی، خدمتگذاری بی منت در عرصه جامعه از مؤلفه های مهم اخلاق مداری است و شاه حسینی این همه را در حد خوب و قابل قبول دارد. بارها از او شنیده ام که من سرباز نهضت ملی و مبارزات ملی ام، سخنی که نه از سر تواضع معمول، بلکه کاملا واقع بینانه و از سر آگاهی است. در این شصت سال جایی در مبارزه نیست که شاه حسینی بی هیچ ادعایی حضور نداشته باشد. او بی گفتگو یک مبارز حرفه ای و یک سرباز فداکار مبارزات ملی ایران است.


چهارم) حافظه‌ای استثنایی

هرکس که حتی یک بار با شاه حسینی گفتگو کرده باشد در می یابد که او از حافظه ای استثنایی برخوردار است. به ویژه که او متخصص علم رجال است و رجال سیاسی و مذهبی هفتاد سال اخیر ایران را به خوبی می شناسد. با بسیاری از آنها از نزدیک آشنا بوده و با شماری دیگر از دور اما ذهنش انباشته است از خاطرات مربوط به آنان. می توان شاه حسینی را یک دانشنامه علم رجال معاصر و یا فایل کامپیوتری غنی از اطلاعات سیاسی و اجتماعی دانست. حدود بیست سال قبل که در حال تحقیق دربارة مهندس بازرگان و نگارش کتابی در بارة او بودم، ساعتها با شاه حسینی صحبت کردم و از اطلاعات آن در نگارش کتاب «در تکاپوی آزادی» استفاده کردم. برخی از مطالبی که در این کتاب دو جلدی بیش از هزار صفحه ای انعکاس یافته از اطلاعات منحصر به فرد شاه حسینی استفاده شده است. به همین دلیل است که او در زمینه اطلاعات تاریخی و رجال سیاسی معاصر همواره حرفی برای گفتن دارد. هفت سالی است که آن عزیز را ندیده و از مصاحبت با او محرومم اما امیدوارم در کهن سالی نیز همچنان از حافظه ای قوی و غنی برخوردار باشد.

سخن آخر این که حسین شاه حسینی از ذخایر پر بهای مبارزات دیرپای ملت ایران و از نعمت های پر ارج تلاش مردم ایران در مرحلة گذر از استبداد دینی حاکم و گذار به دموکراسی وطن ماست. او گرچه پهلوان میادین ورزشی جهانی نیست اما پهلوان اخلاق، سیاست، مبارزه، اخلاص، پایداری و استواری در مبارزه است. سلامت باشد و همچنان شمع انجمن دوستان و یاران.


تاریخ انتشار : ۱۸ / خرداد / ۱۳۹۳

منبع : سایت حسن یوسفی اشکوری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۰ بار
.
8_4_1393 . 15:43
#8
پرچمِ ایران، و بلوغِ مدنی‌ی جوانان



نام مقاله : پرچمِ ایران، و بلوغِ مدنی‌ی جوانان

نویسنده : حسن یوسفی اشکوری

موضوع : درباره‌ی پرچم ایران در جام جهانی


حضور ایران در جام جهانی فوتبال ۲۰۱۴ از جهات مختلف متفاوت بود و یکی از جهات تفاوت استفادة گستردة ایرانیان خارج از کشور از پرچم کنونی ایران یعنی پرچم جمهوری اسلامی بوده است. این رخداد چندان کم سابقه بود که با دیدن تصاویر جمع های ایرانی در رسانه ها از همان روزهای پیش از آغاز بازیهای جام نظرم را جلب کرد و پس از شروع مسابقات این حادثه تازه بیشتر به چشم آمد و بعد دیدم دیگران نیز متوجه شده و حتی در این باب سخن گفته اند و بدان واکنش مثبت و منفی نشان داده اند. چنان که در فیلم ها و عکس ها مشاهده می شود در این دو هفته حضور پرچم در اشکال مختلف خود را نشان می داد. شمار زیادی پرچم های کوچک و بزرگ را به طور فردی و جمعی در دست داشتند و کسانی آن را دور سر و کمر خود پیچیده بودند و شماری نیز تصویر پرچم سه رنگ را روی صورت خود نقاشی کرده بودند. همین رخداد اندکی پیش از شروع جام جهانی فوتبال و همزمان با آن نیز در مورد جام جهانی والیبال، که امسال درخشش غیر منتظره ای داشت، نیز مشاهده شد.

اما آنچه برایم جالب و قابل تأمل بود این بود که این بار در خارج از کشور ایرانیان بدون ملاحظات سیاسی متعارف و رایج خارج کشوری و آن هم در این سطح بدون هیچ گونه پرده پوشی و خیلی معمول و عادی از پرچم رسمی کشورشان برای نشان دادن ملیت خود و برای اعلام همبستگی ملی و برای حمایت از تیم ملی فوتبال به وفور استفاده کردند. البته پرچم های دیگر (مانند پرچم با آرم شیر و خورشید و یا بدون آن) نیز دیده می شد که رسم عام سی و پنج سال گذشته بود اما این بار پرچم های غیر رسمی چنان اندک بود که کاملا تحت­الشعاع پرچم رسمی قرار گرفته و در واقع در انبوه پرچم های رسمی گم شده بود. در یک کلام برای من این رخداد حامل این پیام بود که بخش قابل ملاحظه ای از ایرانیان خارج از کشور، که خوشبختانه اکثریت قاطع آن جوانان نسل پس از انقلاب اند، از عصبیت های ایدئولوژیک نسل انقلاب و خشم و کینه های انباشته از رنجی که در انقلاب و حاکمان جمهوری اسلامی برده اند، عبور کرده و وارد فاز مدنی و مطالبه محوری مسالمت جویانه و تهی از قهر و خشونت شده اند. بگذریم از این که اصولا بسیاری از این پرچم بدستان نه دغدغه های سیاسی دارند و نه حتی از جدالهای سیاسی مرسوم خرسندند.

برای روشن شدن اهمیت موضوع شرح کوتاهی ضروری می نماید. در این سی و پنج سال اپوزیسیون خارج نشین پرچم جمهوری اسلامی را به عنوان نماد شاخص نظام جمهوری اسلامی تحریم کرده و از آن نه تنها استفاده نمی کند بلکه بی تردید بر پیشانی هرکس که از پرچم رسمی استفاده کند مهر باطله وابستگی به «رژیم» الصاق می کند. از این رو در طول این سالیان دراز مجامع و مراسم های مختلف (به ویژه در مراسم های مخالفان و اپوزیسیون) در خارج از کشور هرگز پرچم رسمی کشور دیده نشده است. چرا که این تقریبا جا افتاده که پرچم جمهوری اسلامی یعنی «رژیم جمهوری اسلامی» و چون ما این نظام و رژیم را قبول نداریم لاجرم از پرچم رسمی آن نیز استفاده نمی کنیم. غالبا ماجرا از این حد هم فراتر می رود و پرچم رسمی مرز بین حامیان و مدافعان رژیم و براندازان آن را مشخص می کند. بدین ترتیب پرچم رسمی منحصرا در اختیار حکومت جمهوری اسلامی و البته مردمان داخل کشور قرار گرفته است.

با توجه به این مفهوم سازی ها و خط و خط کشی های سیاسی و ایدئولوژیک، در این بیش از سه دهه، در خارج از کشور جنگ پرچم ها در اشکال مختلف جاری بوده است. مقامات رسمی ایرانی در سفارتخانه ها و مراسم ها و مجالس حکومتی از پرچم رسمی استفاده می کنند و حامیانشان (که غالبا به وسیلة سفارتخانه ها و نمایندگی های رژیم ایران سازمان دهی می شوند و گاه در جاهای عمومی خود را نشان می دهند) نیز همین گونه اند و مخالفان (عمدتا سلطنت طلبان و مجاهدین) نیز یا از پرچم پیش از انقلاب (نشانه سه رنگ با آرم شیر و خورشید) استفاده می کنند و یا شمار بیشتری از پرچم سه رنگ بدون آرم سود می جویند. به گونه ای که به طور نمادین پرچم شیر و خورشید نماد سلطنت طلبی و مجاهدین و یا ملی گرایی است و پرچم سه رنگ بی آرم نماد جمهوری خواهی است که بین «شیر و خورشید» و «الله» قرار گرفته است. در سال نخست جنبش سبز، که اجتماعات ایرانی مخالف حکومت ایران در خارج از کشور فعال بود و پر شمار، اختلافات سیاسی گروهها و جریانهای متنوع اپوزیسیون به صورت جنگ پرچم ها خود را نشان می داد. در هر اجتماعی عده ای اصرار داشتند که با شیر و خورشید هویت ضد رژیم خود را نشان دهند و گروهی بدون آن و البته گروه سومی نیز، که از این جنگ بی معنای پرچم ها خرسند نبودند، معتقد بودند که اصولا نیازی به پرچم و نشان خاص نیست. در دوران جنبش سبز پرچم غالب پرچم سبز بود که نمادی فراتر از هر نشانی بود و نشان اعتراض عمومی به حاکمیتی که حق شهروندی آنان را نقض کرده بود. در واقع سبز رنگ بی رنگی بود و تمام مردم را در بر می گرفت. نه حکومتی بود و نه ضد حکومتی؛ نه نشان گروهی خاص بود و نه مرزی بین این گروه و آن گروه.

اما این بار داستان پرچم وارد فاز تازه ای شده است. این بار ایرانیان مرزهای مصنوعی و نامعقول را در هم نوردیدند. این بار شهروندان ایرانی نشان دادند که از مرزهای ایدئولوژیک سیاسی و حزبی و سازمانی پر رنگ نسل پیشین در عصر انقلاب عبور کرده و از جزمیت و عصبیت و نیز خشم و قهر و خشونت و نفرت و کینه موجه و ناموجه فاصله گرفته اند. در واقع این شمار ایرانیان از فاز قهر انقلابی و کینه جویی و انتقام گیری از این و آن و حتی از رژیم حاکم گذشته و وارد فاز مدنیت و جنبش مدنی بی قهر و کینه و نفرت شده اند. دلیل اصلی این تحول بنیادین و در واقع نقطه عطف این است که این نسل از کین جویی انقلابی عصر انقلاب، حتی اگر آن را به یاد نداشته باشد، عبرت گرفته و نمی خواهد بار دیگر در چرخة قهر و خشونت انقلابی نابود گردد. این نسل مدرن است و با نیازهای دنیای مدرن آشناست و از این رو می داند که پرچم کنونی جمهوری اسلامی، مانند پرچم های دیگر کشورها، پرچم رسمی است و استفاده از آن نه به معنای تأیید حکومت حاکم است و نه به معنای دشمنی با مخالفان رژیم؛ «پرچم» است و بس و چون رسمی است محترم است. چنان که سرود رسمی و یا پاسپورت و یا شناسنامه حکومت ایران محترم است و این حرمت نهادن نشانه مدنیت و بلوغ فکری و مدنی است. هرکسی و هر گروهی می تواند با رژیم مخالف باشد و برای تحقق آرمانهایش با حکومت و حاکمان مبارزه کند و حتی اگر مفید و شدنی می داند برای براندازی آن (به تعبیر عربان «اسقاط نظام») بکوشد اما پرچم و دیگر نشانه های رسمی حکومت (هر حکومتی-مستبد و یا دموکرات-) محترم است و احترام به آنها نشانة بلوغ سیاسی و رشد اندیشة شهروندی و دموکراسی خواهی است. در واقع پرچم و دیگر امور در هر دوره ای چیزی به مراتب فراتر از هویت و عملکرد رژیم حاکم و این دولت و آن دولت است. مگر در رژیم پادشاهی پیشین مخالفان سیاسی و یا برانداز، پرچم و شناسنامه و پاسپورت حکومتی را به نشانه اعتراض آتش می زدند و یا از آنها استفاده نمی کردند؟ پرچم نیز گرچه نشانة هویت ملی یک ملت است اما می دانیم همان گونه که هویت ملی در طول تاریخ به تدریج ساخته و پرداخته می شود، پرچم نیز مرتب در حال تغییر و تحول است.

اصولا باید توجه داشت امروز کسانی که از پرچم جمهوری اسلامی استفاده می کنند در واقع آن را از آن خود و کشور خود کرده اند. درست است که این پرچم و آرم آن در گرماگرم انقلاب و برای تعیین هویت دینی رژیم برآمده از انقلابی که در نهایت با پسوند اسلامی شناخته شد پرداخته شده است اما اکنون دیگر نه کسی به آن آغاز توجه دارد و نه از معنا و مضمون پرچم و نوشته های حواشی و آرم متأخر آن چیزی می داند. همان گونه که از دیگر پرچم ها و از جمله پرچم و آرم شیر و خورشید و سه رنگ پرچم ایران غالبا چیزی نمی دانند. به همین دلیل است که غیر ایرانیان نیز برای نشان دادن حمایت خود از تیم فوتبال ایران همین نشانه را بر سر و گردن و تن خود می آویزند. آیا فلان مانکن زن لبنانی که بدن نیمه برهنه خود را در پرچم ایران با آرم الله می پوشاند نشانة ایرانی بودن و مسلمان بودن و حمایت از رژیم کنونی ایران است؟ قابل تأمل است که اخیرا یکی از روحانیون اعتراض کرده بود که چرا فلان زن در خارج از کشور پرچم ایران را بر بدن نیمه عریان خود پوشانده و این توهین به پرچم و الله است. اما باید گفت این تفکر همان اندازه فرمالیستی و عقب مانده است که تفکر فلان مخالف جمهوری اسلامی که استفاده از پرچم رسمی کشورش را نشانة قبول رژیم و به ویژه قبول الله و تن دادن به هویت مذهبی رژیم ظالم می داند. اساسا بهره گرفتن از پرچم رسمی ایران درست مانند حمایت از تیم ملی و ورزشکاران وطن در داخل و به ویژه در خارج از کشور است. این انبوه مشوقان تیم ملی در جام جهانی امسال (و سالهای قبل و بعد) صرفا به خاطر وطن و مرز و بوم کهن و مردم خود است که ملی پوشان را تشویق می کنند و بس و این ربطی نه به این رژیم و آن رژیم دارد و نه به این فکر و آن فکر و این مرام و آن مسلک و این مذهب و آن دین. خوشبختانه ایرانیان هوشمند نشانه های بلوغ خود را با ورزش آغاز کرده اند که ماهیتا صلح طلب و ورای مرزهای سیاسی و ملی و فکری و ایدئولوژیک است و امیدواریم در اشکال مختلف ادامه داشته باشد.

در هرحال این بلوغ فکری و رشد سیاسی ایرانیان و به طور خاص جوانان، که در سالیان اخیر و بیشتر بر بستر جنبش مدنی سبز پدید آمده و بالیده، بسی مایة امید و امیدواری است. نسل ما (نسل انقلاب) آردش را بیخته و غربالش را آویخته و اکنون نوبت نسل جوان است که پای در عرصه نهد و با تفکر و نشانه های خود آینده خود و وطنش را بسازد. نشانه استفاده از پرچم رسمی، که یکی از نشانه هاست، می تواند به ما امید دهد که در آیندة نزدیک مدنیت جای توحش و شفقت و مهر جای قهر و خشونت و نفرت را بگیرد و در چنان بستری است که گلهای خوش بوی رواداری و دموکراسی و حقوق بشر می روید. چنین باد.


تاریخ انتشار : ۷ / تیر / ۱۳۹۳

منبع : سایت حسن یوسفی اشکوری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۰ بار
.
12_5_1393 . 11:25
#9
چند نکته با آقای بیژن صف‌سری
نام مقاله : چند نکته با آقای بیژن صف‌سری

نویسنده : حسن یوسفی اشکوری

موضوع : در واکنش به نامه به رهبر جمهوری اسلامی ایران


اشاره :

جناب آقای بیژن صف‌سری در واکنش به نامه‌ی چهار تن(خانم صدیقه وسمقی، عبدالعلی بازرگان، محسن کدیور و من) به رهبر جمهوری اسلامی ایران، که در آن به نقد برخی مواضع سیاسی اخیر ایشان درباره رهبران جنبش سبز(خانم رهنورد، موسوی و کروبی) پرداخته شده است، مطلبی نوشته و منتشر کرده است که پاسخی مختصر می‌طلبد.


متن :

در نوشته‌ی جناب صف‌سری سه نکته قابل‌تأمل و تذکر است که به‌ترتیبِ مطرح‌شده بدان‌ها اشارتی می‌کنم:

نکته‌ی نخست :

ایشان، این چهار تن را از «باورمندان به حکومت دینی» دانسته‌اند که به‌کلی خطاست. نمی‌دانم دلیل این دعویِ ایشان چیست و مستند به کدامین سند است ولی روشن است که در صورت حمل به صحت باید اذعان کرد که وی در این سال‌ها از نوشته‌ها و مصاحبه‌ها و به‌طور کلی با افکار این چهار تن در این زمینه‌ها هیچ نخوانده و بی‌خبر مانده است و این بی‌خبری از کسی که اهل سیاست و قلم و رسانه است بسی دور از انتظار است.

محض اطلاعِ بیشر ایشان می‌توان گفت دین‌داران بر سه دسته‌اند. گروهی مدافع حکومت دینی موجود هستند و با استبداد دینی و ولایت‌مطلقه مشکلی ندارند. گروه دوم منتقد وضع موجود از جمله ولایت انتصابی مطلقه‌ی فقیه هستند اما از حکومت دموکراتیک دینی و ولایت انتخابی مقیده‌ی فقیه دفاع می‌کنند و معتقدند همه‌ی انواع حکومت دینی بد نیست، حکومت دینی‌ی فعلی اشکال دارد. گروه سوم معتقد به جدایی‌ی نهادهای دینی از دولت هستند و برای سلامتِ هر دو از سکولاریسم دفاع می‌کنند و معتقدند دین‌داران در جامعه‌ی مدنی فعالیت‌های خود را متمرکز می‌کنند، اما زمام‌داری، امری سکولار است و هرگونه حکومت دینی در دوران مدرن مضر به حال دین و سیاست است.

امضا کنندگانِ این نامه همگی از گروه سوم هستند و به هیچ نوع حکومت دینی اعتقادی ندارند و با صراحت از حکومت سکولار دموکراتیک دفاع کرده و می‌کنند. آنها با تجربه‌ی جمهوری اسلامی سال‌هاست که به امتناع نظریه‌ی گروه دوم(حکومت دموکراتیک دینی یا مردم‌سالاری دینی) رسیده‌اند و از پیش‌گامان نقد دیدگاه گروه اول و دوم هستند. عدم‌اطلاع منتقد محترم از این مرزبندی‌های نظری باعث تاسف است. برای اطلاع بیشتر ایشان را ارجاع می‌دهم به مقاله‌ی مبسوط اینجانب با عنوان «نواندیشی دینی و سکولاریسم در ایران» که در دو قسمت در بهمن و اسفند ۹۲ در جرس منتشر شده است.


نکته‌ی دوم :

ایشان این نوع نامه‌نگاریِ انتقادی را «گدایی‌ی آزادی» دانسته و مرقوم فرموده‌اند: «آیا این چنین تلاشی برای کسب آزادی، گدایی از دشمنِ آزادی نیست و به مصداق آب در هاون کوبیدن نباید دانست؟».

پاسخ روشن و کوتاه ما این است که: خیر! اما شرح مختصر آن این است که تاکتیک نامه‌نگاری به حاکمان و مستبدین، معطوف است به استراتژی‌‌ی اصلاح‌طلبانه و مشی مسالمت‌جویانه، نه استراتژی‌ی سرنگونی‌ی نظام به هر قیمت(ولو با زور نظامی و جنگ داخلی و یا بالاتر حمله‌ی نظامی خارجی). روشن است که در روزگار ما در یک نگاه کلان، دو نوع مواجهه با نظام‌های خودکامه به‌منظور گذار به آزادی و دموکراسی و حقوق‌بشر مطرح‌اند و البته هر کدام با تکیه بر انواع نظریه‌ها و پیش‌فرض‌ها و دلایلی طرفدارانی دارند و از جمله در این سی‌و پنج سال در پرسش از نحوة‌ی مواجهه با نظام جمهوری اسلامی هر دو گزینه مورد توجه بوده و شماری، از گزینه‌ی اصلاح‌‌طلبانه سود جسته‌اند و جمعی نیز به راه دوم رفته و از آن استفاده کرده و می‌کنند. نویسندگان نامه‌ی مورد نقد جناب صف‌سری در شمار اصلاح‌طلبان از نوع جنبش سبز‌اند و راه گذار به دموکراسی را همان راه مبارزه و مقاومت و مداومت قانونی و مسالمت‌جویانه و تدریجی می‌دانند و راه دوم را راهی نافرجام و حتی بدفرجام می‌شمارند. روشن است که در این گفتار نمی‌توان برای اثبات نظری و امکان عملی‌ی گزینه‌ی اصلاح‌طلبی و ترجیح آن بر گزینة‌ی دوم اقامه‌ی دلیل کرد اما حداقل می‌توان گفت که تاکتیک ما با استراتژی‌ی مفروض و مختارمان سازگار است و از آنجا که با استراتژی‌ی جناب منتقد محترم متفاوت است از آن رو بر آن خرده گرفته‌اند، از این‌رو اختلاف ما در استراتژی است نه تاکتیک.

با این‌همه، در ارتباط با تعبیر «کسب گدایی آزادی از دشمنان آزادی» باید یادآوری کرد که اگر نامه‌نگاری‌ها به حاکمان خودکامه مصداق گدایی آزادی باشد پس تمام گفتگوهای شفاهی و مکتوب آزادی‌خواهان با فرمان‌روایان و حاکمان مستبد و خودکامه‌ی تاریخ و از جمله در ایرانِ معاصر مشمول عنوان گدایی آزادی است. برای رعایت اختصار، محض یادآوری، به‌عنوان نمونه به چند مورد نامه‌نگاری‌ی آزادی‌خواهان ایرانی، که در حریت و آزادی‌خواهی‌شان تردیدی نیست، به پادشاه خودکامه‌ی زمان‌شان نامه نوشته و آنان را مصلحانه و خیرخواهانه به رعایت آزادی و عدالت و تحقق مطالبات ملی و ملت دعوت کردند اشاره می‌کنم:

اعتراض و تحصن مسالمت‌جویانه‌ی مشروطه‌خواهان و گفتگوهای رهبران مشروطه با پادشاه مستبد قاجار و به‌ویژه نامه‌نگاری‌های این رهبران به شاه و برخی مقامات بلند‌پایه‌ی دربار (از جمله نامه‌ی مهم سیدمحمد طباطبایی به ناصرالملک در فاصله‌ی مهاجرت اول و دوم) و درخواست از شاه و درباریان برای موافقت با مطالبه‌ی مردم و در نهایت به‌طور مشخص درخواست امضای سند مشروطه به‌دست مظفرالدین شاه؛

نامه‌نگاری‌ی مهندس بازرگان به محمدرضا شاه مستبد در مقطع پس از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ و دعوت از شاه که بر وفق نظام مشروطیت حکومت کند و نه سلطنت؛

نامه‌ی سرگشاده و مهم علی‌اصغر حاج سیدجوادی در زمستان ۵۴ به شاه (البته از طریق وزیر دربار)، که به‌راستی سندی درخشان و اثرگذار در تاریخ آزادی‌خواهی‌ی ایران است؛

نامه‌نگاری سه تن از رهبران ملی وقت (سنجابی، فروهر و بختیار) در سال ۵۶ به محمدرضا شاه؛ شاهی که در اوج قدرت و خودکامگی بود؛

نامه‌نگاری‌های پر شمار شخصیت‌های ملی و دینی و منتقد در دوران پس از انقلاب به رهبر پیشین انقلاب و رهبر کنونی که می‌توان به نامه‌های مشهورتر زنده‌یادان مهندس بازرگان( و نهضت آزادی) و دکتر یدالله سحابی و مجتهدِ آزادی‌خواه روانشاد آیت‌الله منتظری.

داوری تاریخ و تاریخ‌پژوهان درباره این نامه‌ها چیست؟ با چه منطقی می‌توان این نامه‌نگاری‌ها را گداییِ آزادی است؟

ضمنا نباید از یاد برد که نامه‌نگاری‌ها ذیل عنوان «اندرز نامه» و «نصیحه‌الملک» در تاریخ ایران پیشینه‌ای دیرین دارد و بسیاری از مصلحان اجتماعی از این ابزار برای حداقل مهارت خشونت و ستم سود جسته‌اند. نیز نباید فراموش کرد که حتی اگر انقلاب مطلوب باشد، تجربه نشان می‌دهد که تمام انقلاب‌های سیاسی با همین نوع اعتراضات و حق‌خواهی به حاکمان آغاز شده و در نهایت با این نوع روشنگری‌ها و خیزش‌های مردمی به پیروزی رسیده است (از انقلاب فرانسه تا انقلاب ایران).


نکته‌ی سوم :

جناب منتقد پرسیده‌اند: «آیا وقت آن نیست تا با به‌کار بستن این سخن عالمان که «حق گرفتنی است نه خواستنی» طرحی نو در اندازیم؟».

در این مورد به دو نکته اشاره می‌کنم:

۱. در این که «حق گرفتنی است» حرفی نیست چرا که به تجربه‌ی تاریخ، قاعده این است که هیچ مستبدی با میل و اراده‌ی شخصی‌اش تن به خواسته‌های مردمی حول مطالباتی چون آزادی و عدالت نداده و نخواهند داد، اما و هزار اما، تمام حرف در چگونگی کسب آزادی است؛ من و کسانی چون من چنین درمی‌یابیم که به‌عنوان یک قاعده استفاده از روش‌های قانونی و مسالمت‌جویانه و مدنی و مسالمت‌آمیز در مجموع کم‌هزینه‌تر است از روش‌های خشونت‌آمیز و به‌اصطلاح انقلابی و به‌طور خاص در شرایط کنونی‌ی وطن ما استفاده از چنین روشی، هم شدنی‌تر است و هم به‌صرفه‌تر( و البته قوانین ظالمانه را نیز باید از طرق مدنی و قانونی اصلاح و ترمیم کرد). تجربه ما را مطمئن می‌کند که در برابر ملتی که به‌واقع خواهان آزادی باشد و به جد برای آزادی بکوشد و از هزینه‌دادن‌های معقول پروا نکند، هیچ دیکتاتوری توان مقابله و امکان پیروزی ندارد.

۲. بسیار خوب! گزینه‌ی ما چنین است، حضرت‌عالی بفرمایید که استراتژی و گزینه‌ی مختار شما برای کسب آزادی در ایران جمهوری اسلامی چیست؟ آن «طرح نو»ی کارآمد و مؤثر شما و هم‌فکران‌تان کدام است؟ ما به تعبیر دکتر شریعتی( البته با اندکی تغییر در زبان و موضوع) برای گذار به دموکراسی و تحقق آزادی و تأمین حقوق مردم دنبال مطمئن‌ترین راه هستیم هرچند طولانی‌ترین باشد، شما چه می‌فرمایید؟ ابزار جادویی شما برای مطالبه‌ی آزادی و تحقق سریع آن کدام است و چگونه می‌خواهید دیکتاتوری را براندازید و به آزادی برسید؟ اگر مشی اصلاح‌طلبی با اما و اگر همراه است، بی‌تردید راهبرد سرنگونی‌طلبی، به مراتب بیشتر اما و اگر دارد، و بلکه تجربه نشان می‌دهد که راهبرد شورشی و غیرمدنی، نه به‌سادگی ممکن است و نه چندان مطلوب.

در هرحال سخن آخر این‌که بهتر است جناب صف‌سری به جای طعن دیگران و خودحق‌پنداری، استراژی‌ی رقیب را نقد کند و استواری‌ی نظری و کارآمدی‌ی عملی‌ی راهبرد خود را نشان دهد تا شاید در این تعامل فکری و چالش نظری راهی مطلوب و کم‌هزینه‌تر به رهایی پیدا شود.


تاریخ انتشار : ۲۰ / تیر / ۱۳۹۳

منبع : سایت حسن یوسفی اشکوری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
12_5_1393 . 12:30
#10
سیاست و روش ملک‌داری‌ی امام علی
نام مقاله : سیاست و روش ملک‌داری‌ی امام علی

نویسنده : حسن یوسفی اشکوری

موضوع : بخشی از زندگی‌نامه‌ی مبسوط امیرالمؤمنین علی‌بن‌ ابی‌طالب در سال‌گرد شهادت ایشان


اشاره :

این مقاله بخشی از زندگی‌نامه‌ی مبسوط امیرالمؤمنین علی‌بن ابی طالب است که در کتاب تاریخِ نیم‌قرن ِنخست تاریخ اسلامِ اینجانب( کتاب در حال تحقیق و نگارش) آمده و اکنون البته با تغییرات مناسبی به‌مناسبت سالگرد ترور و شهادت امام در جرس منتشر می‌شود. ضمناً بخش دیگر با عنوان «اندیشه‌ی سیاسی امام علی» در سال پیش در همین‌جا منتشر شد که در واقع بخش نخست و درآمد این قسمت شمرده می‌شود.

نکته‌ی قابل ذکر این است در متن مقاله بارها به نوشته‌های دیگر و یا قسمت‌های قبل زندگی‌نامه‌ی امام ارجاع داده شده و قاعدتاً می‌بایست در اینجا حذف می‌شد ولی به عمد آنها را حذف نکردم برای این که خواننده بداند که هر مطلبی قابل‌توجه و ذکر( البته تا حدودی که نویسنده دریافته) مورد توجه قرار گرفته و بدان‌ها اشارت شده است.

نکته‌ی دیگر این‌که به دلیل فشردگی‌ی مطالب و موضوعات و نیز تداخل موضوعی و مفهومی‌ی بخش قابل‌توجهی از مطالب باهم، جدا کردن موضوعات و تعیین عناوین فرعیِ مناسب و سازگار دشوار بود؛ از این‌رو، از تیترهای فرعی خودداری شد. امیدوارم که خوانندگان علاقه‌مند دشواری‌ی خواندن متن مفصل یک‌دست را بر خود با صبوری تحمل کنند.


متن :

علی‌بن ابی‌طالب نیز، مانند هر زمام‌دار دیگری، در دوران فرمانروایی‌ی نه‌چندان بلند خود سیاست و روش‌هایی داشت که امروز می‌توان از آنها به عنوان میراث وی در قلمرو اندیشه‌ی سیاسی و منش اخلاقی و روش ملک‌داری و مدیریت یاد کرد. به‌لحاظ نظری بنیاد سیاست عملی علی در خلافت، همان اصول سه‌گانه بود که یاد شد [این سه اصل در همان مقاله آمده است].

از آنجا که علی خلافت و فرمان‌روایی را حق مشروع و ذاتی مردمان می‌دانست، خود در تمام عمر بدان وفادار ماند. در طول بیست‌و پنج سال همواره بر بنیاد اندیشه‌ی عدالت برای استیفای حقوق مردم و رعایت مصالح، بالاتر از حقی که برای خودش قایل بود چشم پوشید هر چند که به تعبیر خودش «استخوانی در گلو و خاری در چشم» داشت.[۱] اصولا بر وفق سخنان مکرر علی، اگر هم او طالب حکومت و احراز مقام خلافت بود و بر سر آن با رقیبان جدال داشت، صرفاً به‌خاطر آن بود که می‌اندیشید بیشتر واجد شرایط است و بهتر می‌تواند دین و عدالت را برقرار کند و گسترده‌تر به نیازهای مبرم جامعه و مردم پاسخ دهد.[۲]

علی بر اساس اصول فکری و سیاسی‌اش، به حقوق متقابل حکومت و مردم باور داشت و از این‌رو به‌گونه‌ای تصمیم می‌گرفت و رفتار کرد که حقوق مردم در حد ممکن رعایت و حقی از کسی ضایع نشود و به تعبیر خودش حق مردم ادا شود.[۳] او به تمام کارگزارانی که به ولایتِ دور و نزدیک می‌فرستاد، به‌طور متحدالمأل فرمان می‌داد که با مردم به نیکویی، نرمی، مهربانی، عدالت، مدارا رفتار کنند و از هر نوع ستم و تبعیض و تجاوز به حقوقِ شناخته‌شده (آن روز) مردم و اعمال خشونت خودداری کنند. او حتی هدیه گرفتن از مردم (حداقل از غیر مسلمانان) خودداری می‌کرد و آن را روا نمی‌دانست و گویا آن را نوعی اجحاف و تحمیل بر مردمان می‌شمرد.[۴] او در روابط شخصی با افراد و یا در مقام خلیفه و فرمان‌روا هرگز خلف‌وعده نمی‌کرد و همواره بر قرارها و پیمان‌ها استوار می‌ایستاد ولو این‌که از جهاتی از آن ناخرسند بود و به سود خود نمی‌دید. نمونه‌ی بسیار روشن و مشهورِ آن همان وفاداری به قرار حکمیت است که، به‌رغم تحمیلی بودن آن، تا پایان بدان متعهد ماند.[۵] علی در شمار رهبرانی است که اصطلاحاً مردم‌گرا خوانده می‌شوند. همواره به افکار، آرا، عواطف و حمایت مردم تکیه داشت. در عین‌حال هرگز تابع و دنباله‌رو افکار عامه و عواطف (غالبا خام) توده‌ها نبود چرا که زندگی سیاسی او نشان می‌دهد او در عین مردمی‌بودن از اصول فکری و منش و روش سیاسی و فرمان‌روایی‌ی خود پیروی می‌کرد و هیچ‌گاه از آن عدول نمی‌کرد. دوست‌دار مردمان فرودست بود و تیماردار آنان. تلاش داشت که هم از رنج روحی و عاطفی آنان بکاهد و هم از رنج معیشت آنان. رابطه‌ی امیر و مردم را رابطه‌ی پدر و فرزند می‌دانست.[۶] این در حالی بود که علی خود جنگاوری بود که به گاهِ پیکار فرماندهی مصمم و بی‌هراس و رزمنده‌ای شکست‌ناپذیر بود و در واقع تجسم خشم و خشونتِ یک رزمنده‌ی جدی و خلل‌ناپذیر می‌نمود. انصافاً جمع این‌دو وصف متضاد در یک شخصیت، از نوادر است و کم رخ می‌دهد. امروز انبوهی از گزارش‌ها و نامه‌ها و خطبه‌ها در دست است که از این سیاست و مشی او را در مقام خلیفه‌ی اسلام نشان می‌دهد. برای احتراز از طولانی‌تر شدن این قسمت ناگزیر در پانوشت به‌عنوان نمونه فرازهایی از چند نامه نقل می‌شود.[۷]

علی در زمان فرمانروایی‌اش توصیه‌ها و دستورالعمل‌های مختلف و متنوعی به کارگزارانش داده که احصا و تحلیل آنها خود می‌تواند تا حدودی سیاست‌ها و برنامه‌ها و شیوه‌ها و سلیقه‌های وی را در امر مدیریت جامعه و ملک‌داری‌ی او را نشان دهد. از جمله عهدنامة مالک حاوی بخش مهمی از این دستورالعمل‌هاست. این متن مفصل با بیان چهار وظیفه و مسئولیت مهم فرمانروای مصر آغاز می‌شود که عبارتند از: ستاندن خراج، پیکار با دشمنان (=حفظ امنیت داخلی و خارجی)، تلاش برای پرورش و تربیت و رفاه عمومی و در نهایت عمران و آبادنی بلاد (شهرها=سرزمین).

وی بر کار کارگزاران نظارت کامل داشت. وقتی می‌دید و یا می‌شنید حکم‌ران و یا مأموری به مردم ستم کرده و از حدود تجاوز کرده برمی‌آشفت و در حد توان هم متخلف را ادب می‌کرد و هم تلاش می‌کرد آسیب مادی و معنوی را به‌گونه‌ای جبران کند. وی به‌سختی از آنان حساب‌کشی می‌کرد و در صورت لزوم در اشکال مختلف (برکناری، برگرداندن اموال، غرامت، حبس و . . .) متخلفان را مجازات می‌کرد.[۸] از جمله او متوجه بود که کارگزاران و والیان از بیت‌المال و اموال عمومی سود شخصی نبرند. از این‌رو به شخصیتی چون ابن‌عباس ایراد می‌گیرد که چرا از پول بیت‌المال کنیزانی برای خود خریده است.[۹] در آن روزگار یکی از عوامل زمینه‌سازِ ستم و تجاوز تعدیات سپاهیان هنگام اعزام به مأموریت و در مسیر حرکت بود که امری رایج بود و فراوان رخ می‌داد. علی در این مورد نیز بسیار سخت‌گیر بود و همواره سفارش می‌کرد به حریم زندگی و حقوق مردم تجاوز نکنند و از هر نوع تعدّی بپرهیزند. از جمله به شبیب‌بن‌عامر ازدی، که در تعقیب مهاجمان شامی در رقّه احشام و سلاح‌ها و اسب‌ها را به غنیمت گرفت، فرمان داد که از غارت احشام و اموال شخصی مردم پروا کند و فقط به گرفتن سلاح و اسب (اسب در شمار سلاح نظامی بود) بسنده کند. علی به زیادبن خصفه که در اواخر قرار بود از طریق سواحل فرات به شام حمله کند سفارش کرد که به کسی ستم نکند و با کسانی که با او سر جنگ ندارند وارد جنگ نشود و با اعراب بادیه کاری نداشته باشد و متعرض آنان نشود. طبق گزارش ثقفی در الغارات، علی هنگام اعزام جایه‌بن‌قدامه برای دفع بسرین‌ ابی‌ارتاط به او سفارش کرد که «از خدایی که سرانجامت به نزد اوست بترس مباد که مسلمانان یا معاهدی را خوار بشماری و مباد که مال کسی یا فرزند کسی یا ستور کسی را به زور بستانی، هرچند برهنه‌پای و یا پیاده باشی».[۱۰] از اسناد مهم و درخشان این مدعا نامه‌ای است که علی به حکم‌رانان و مالیات‌ستانان بلاد نوشته که اکنون با شماره ۶۰ نهج البلاغه در اختیار ماست. در پانوشت، ترجمه‌ی آن نقل می‌شود.[۱۱]

به‌طور کلی علی توجه خاصی به دفاع از حقوق مردم و صیانت از حریم امنیت و سلامت جامعه داشت و به کارگزارانش همواره سفارش می‌کرد به این امر توجه نمایند. وی سفارش می‌کرد که والیان افراد شایسته و پارسا و مورد اعتماد را بر کار نظارت بر اجرای حق و قانون بگمارند. او به تعبیر خودش «عیون» (=چشم ها) را بر کار نظارت و مراقبت بر امور می‌گمارد و در نامه‌هایش به والیان (از جمله در عهدنامه‌ی مالک) سفارش می‌کند همین‌کار را بکنند.

علی خود زاهدانه و با قناعت به حداقل رفاه و معیشت می‌زیست و از کارگزارانش نیز می‌خواست که با پارسایی زندگی کرده و حداقل از اسراف و شادخواری دوری کنند.[۱۲] از نظر پارسایی و زندگی‌ی زاهدانه و نیز کنترل بر کار و رفتار کارگزاران، علی مشابهت زیادی به عمر داشت و در واقع همان روش و منش و سیاست را ادامه می‌داد، و به‌همین‌دلیل طه‌حسین به‌درستی می‌گوید اگر علی به جای عمر انتخاب می‌شد نه عثمان، سیره و سنت وی تداوم می‌یافت و سیر و سرنوشت مسلمانان متفاوت می‌شد.[۱۳] به‌ویژه تداوم سنت و سیره عمر در زندگی شخصی و سخت‌گیری در مصرف بیت‌المال و اعمال عدالت و محدودیت در کار و رفتار کارگزاران در سیره‌ی علی در دوران بعد از عثمان، برجسته‌تر و مهم‌تر جلوه می‌کند و برای توده‌های مؤمن و وفادار به برابری‌طلبی، اسلام در آن دوران پرآشوب، پرجاذبه بوده و در عین‌حال بر مشروعیت وی در نزد این مؤمنان می‌افزود. هرچند علی از خشونت‌های مشهور عمر، نه تنها پیروی نمی‌کرد، بلکه از منتقدان آن نیز بود. وی در خطبه‌ی مشهور شقشقیه چنین گفته است: «خلافت را در جای درشت و ناهموار قرار داد در حالتی که سخن تند و زخم‌زبان داشت، ملاقات با او رنج‌آور بود».[۱۴] با این حال مادلونگ معتقد است «چنین می‌نماید که [علی] فرمانروایی‌ی خشک و باصلابت عمر را تحسین می‌کرد و در کل می‌کوشید با سنت‌های وضع‌شده از طرف او مخالفت نکند».[۱۵]

یکی از مواردی که همواره زمینه‌ساز و شاید هم بهانه‌ساز تجاوز و تعدی به حقوق مردم است، مسئله‌ی جمع مالیات و یا خراج از مردم در هر حکومتی و بیشتر در نظام‌های استبدادی و ماقبل و مادون‌مدرن است. علی در جمع مالیات و زکات و چگونگی اخذ آن و تعیین حدود و ضوابط آن( البته منطبق با قواعد و سنت‌های متعارف و عادلانه آن زمان) کاملا منضبط بود و به کارگزاران و مالیات‌ستانان توصیه می‌کرد طبق معیار عمل کنند و از حد نگذرند.[۱۶] خود او نیز در جمع درست مالیات و زکات و هزینه‌های آن در چهارچوب نظام بیت‌المال آن زمان حساسیت بسیار داشت. اصولا «بیت‌المال» به‌عنوان مال عمومی بود و می‌بایست به مردم می‌رسید و علی در توزیع عالادنه و برابر آن دقت و وسواس فراوان داشت. در زندگی‌نامه‌ی عمر آمد که چگونگی توزیع بیت‌المال در آن زمان به‌سختی محل مناقشه و اعتراض شد. در آن زمان جنگاوران معتقد بودند که بیت‌المال برآمده از غنائم جنگی است و از این‌رو سهم اختصاصی آنان است اما عمر آن را قبول نکرد. علی نیز بر همین نظر بود ولی او از عمر فراتر رفت. چرا که عمر به مسلمانان با توجه به موقعیت و گروه اجتماعی‌شان تفاوت نهاد اما علی آن را نادیده گرفت و به استناد قرآن و سیره‌ی نبوی همه را یکسان قرار داد.[۱۷] او خود نیز به اندازه‌ی دیگران سهم می‌برد هرچند گاه به سود دیگری از سهم خود نیز چشم می‌پوشید.[۱۸] به گزارش یعقوبی علی مردم را در عطا برابر نهاد و کسی را بر کسی برتری نداد، و موالی را چنان عطا داد که عرب اصیل را.[۱۹] او یک‌بار تصریح کرد که اگر بنا بود که اموال شخصی‌ام را تقسیم کنم باز بین مردم به تساوی و برابر تقسیم می‌کردم.[۲۰] چنان که در زندگی‌نامه‌ی عمر گفته شد، این سنت درست برخلاف سنت خلیفه دوم بود. به گزارش مادلونگ «بدیهی است که علی قصد داشت درآمدها را به تساوی و منحصراً بین تمامی کسانی که استحقاق آن را داشتند تقسیم کند. اما عمر معمولاً زمین‌های موات جزیره‌العرب و دیگر نواحی‌نه فیء-را به اشراف قریش و سران قبایل می‌بخشید. نشانه‌ای از وجود چنین بخشش‌هایی توسط علی در دست نیست؛ هرچند او در آنچه پشینیان او، مخصوصا عثمان بخشنده بودند دخالتی نکرد».[۲۱]چنان‌که علی معتقد بود تمام بیت‌المال به محض دریافت، باید بین مردم تقسیم شود و عمر با آن نظر موافق نبود. او همواره نگران بود بمیرد و سهم سهام‌داران بیت‌المال را نپرداخته باشد[۲۲] نمونه‌های زیادی از سخت‌گیری در این زمینه در گزارش‌ها آمده است. همین امر موجب شد تا بسیاری از اشراف‌منشان، که سالیانی تقریبا دراز به رفاه و نابرابری و برخورداری از انواع امتیازات خو گرفته بودند، از سیاست و روش علی ناخرسند باشند. در این مورد گویا حتی شخصیتی چون عبدالله‌بن‌عباس نیز معترض بوده و سیاست علی در تقسیم برابر فیء را بر‌نمی‌تابیده و به‌همین دلیل در برابر اعتراض تند علی نسبت به برداشت نامشروع از بیت‌المال ادعا می کند حق من بیش از این است. علی هرگز حاضر نبود که با خاصه خرجی و دادن امتیازات مالی و سیاسی به بزرگان و رجال، ابزاری برای پیروزی خود بسازد چرا که پیروزی از طریق ستم را ظلم می‌دانست و ملامت‌گرانه می‌گفت: «اتأمرونی ان اطلب النصر بالجور؟».[۲۳]

برای علی، چنان‌که گفته شد، ایده و اندیشه‌ی عدالت در قلمرو روابط چند جانبه‌ی حکومت و مردم، و مردم و مردم، بسیار مهم و پر رنگ بود اما دقیقه این است که در اندیشه و عمل علی عمدتا عدالت با دو معیار «برابری» و «انصاف» تعریف و توصیف می‌شد. به‌ویژه برابری یا مساوات برای وی بسیار مهم و موردتأکید بوده است. او خطاب به مردم می‌گفت که «شما نزد من در حق برابرید» و یا می‌آموخت «خداوند حق شما را اعم از سیاه و سرخ (=سفید) برابر قرار داده است».[۲۴] مفهوم «حق» در اندیشه علی چندان برجسته و محوری بود که به تعبیر خودش «اقدار رجال» را با «حق» می سنجند نه بر عکس.[۲۵] در پانوشت زیر نمونه‌هایی از اندیشه‌ی حق‌گرایی و مشی برابری‌طلبی‌ی علی ارائه می‌شود.[۲۶]

در ارتباط با حوزه‌ی عمومی، علی همواره به رعایت عدالت و قانون در بارة اهل ذمه در قلمرو اسلام می‌زیستند تأکید داشت. در برخی اسنادی که نقل شده به این موضوع اشاره شده است.[۲۷]

سیاست او اجرای بی‌چون و چرای قانون و عدالت دربارة عموم مردم بود و هیچ‌کس، ولو خود و اعضای خانوده‌اش، را مستثنی نمی‌کرد.[۲۸] مهم این است که علی پیش از آن‌که دیگران را به این خصلت‌ها و سیاست‌ها دعوت و ترغیب کند، خود بدان‌ها متخلق و عامل بود و در جاهای مختلف( از جمله در نامه به عثمان‌بن‌حنیف) بدان تصریح کرده است.

البته این بدان‌معنا نیست که همواره این ایده‌ها رعایت می‌شده و خلافی و ستمی رخ نداده و همیشه به مُرّ حق و عدل عمل شده است. اما چنین مواردی را، البته با فرض صحت تاریخی، باید به حساب اشتباهات معمول هر انسانی و هر فرمانروایی گذاشت. طبعا هیچ انسانی و به‌ویژه هیچ حاکمی در مقام اجرا و عمل از خطاهای مهم و غیرمهم در امان نیست.[۲۹] بی‌گمان برخی از نمونه ها، که طبق گزارش‌ها بسیار هم اندک‌اند، آشکارا با قواعد قطعی اسلامی و با سنت مسلم شخص علی‌بن‌ابی‌طالب در تعارض‌اند که در گزارشات پیشین از جنگ‌ها و رخدادهای مختلف، به این موارد اندک و معضل تعارضات اشاره شده است.[۳۰]

هرچند در آن زمان امکان مشارکت عموم مردم به‌ویژه در بادیه‌ها و مناطق دور افتاده، در تصمیم‌گیری‌های خرد و کلان خلیفه در مرکز وجود نداشت اما اطلاع از افکار عمومی برای علی بسیار مهم بود و تا آنجا که امکان داشت برای آگاهی از افکار و گرایشات مردمان نواحی مختلف تلاش می‌کرد. این آگاهی‌ها یا مستقیم بود( چنان‌که در جریان پس از پایان صفین و در مسیر علی به کوفه دیدیم) و یا از طریق والیانش در نواحی مختلف به دست می‌آمد و یا به وسیله‌ی مأموران و فرستادگان ویژه‌ی او، که آشکار و پنهان بر کار والیان و مأموران نظارت و مراقبت داشتند، حاصل می‌شد.[۳۱]

مشورت و شورا، که هم در سنت قریش دیرینه بود و هم در اسلام ریشه بسته بود، از اصول بنیادین علی در مدیریت بود. البته شورا طبق قواعد آن روز نظراً حق بزرگان و اصحاب و حداکثر یاران و نزدیکان و همکاران حکومتی خلیفه بود اما علی در عمل تلاش می‌کرد چیزی را از عموم مردم پنهان نکند و از نظر آنان باخبر شود. او حتی تصریح کرده که جز امر جنگ تمام امور را با مردم در میان خواهد نهاد. وی غالبا در امور مهم و رخدادهای جاری، با انبوه مردمان در مسجد سخن می‌گفت و آنها را از رخدادها و تصمیمات خود آگاه می‌کرد. او در نخستین سخنرانی‌اش در هنگام بیعت به صراحت اعلام کرد «بدانید که بدون نظر شما کاری نمی‌کنم، بدانید کلیدهای اموال شما با من است اما بی‌نظر شما یک درم از آن نمی‌گیرم» بعد افزود «رضایت می‌دهید؟».[۳۲] با همه‌ی تأکیدی که بر اصالت و اعتبار دینی و سیاسی شورای مهاجر و انصار داشت، خود نیز در امور جاری جامعه در حد ممکن با یاران و نزدیکانش رأی‌زنی می‌کرد. این مشورت‌ها از همان نخستین لحظات پس از احراز خلافت در مدینه آغاز شد و بعدها در کوفه و عراق ادامه پیدا کرد. به‌ویژه در امور جنگی و نظامی، این رأی‌زنی‌ها برجسته‌تر و جدی‌تر می‌نمود. در جریان جنگ جمل و صفین و نهروان این سنت کاملا جاری بود. البته وقتی تصمیمات گرفته می‌شد اطاعت می‌طلبید و تخلف را برنمی‌تافت. به‌ویژه در جنگ که ماهیتا اطاعت می‌طلبد و تخلف و سرکشی برنمی‌تابد.

روی دیگرِ اصل شورا و رأی‌زنی با مردم و یا بزرگان و همکاران، اصل حق انتقاد از افکار و سیاست‌ها و تصمیمات حاکمان است و علی چنین حقی را معتبر می‌شناخت و آشکارا بر آن تأکید و حتی اصرار می‌ورزید و مردمان را بر آن ترغیب می‌کرد. خلیفه مردم را تشویق می‌کرد که حاکمان خود را زیرنظر داشته و اعمال و رفتارشان را همواره رصد کنند و مانع انحراف‌شان از تعهدات و وظایف مقرر شوند. آزادی فکر و عقیده و مخالفت سیاسی با خلیفه و یا نقد گفتارها و رفتارهای شخص او و کارگزارانش نه‌تنها مجاز بود و وجود داشت بلکه تشویق می‌شد. وی در همان نامه‌ی مشهور به مالک (نامه ۵۳) تصریح می‌کند که فضای جامعه باید به‌گونه‌ای تهی از بیم حاکمان و دارای فضای امنیت و آرامش باشد که مردمان بدون لکنت‌زبان بتوانند از حق بگویند و از حقوق خود دفاع کنند. یکی از نمونه‌های بارز آن برخورد وی با گروهی قابل‌توجه از مؤمنان معتبر کوفه است که در آستانه‌ی خروج علی از آن شهر برای مقابله با معاویه و شامیان، که بعدها به جنگ صفین شهره شد، نزد او آمده و اعلام کردند که در این جنگ تردید دارند از این‌رو نمی‌خواهند با او همراه شوند و علی نه‌تنها مجبورشان نکرد حتی ملامت‌شان نیز نکرد و در برابر به نوعی آنان را مورد تشویق نیز قرار داد.[۳۳] دلیل او نیز روشن بود. جز اعتبار منطقی حق انتقاد در چهارچوب اعتبار اصل مشورت، او خود را نیز مصون از خطا نمی‌دانست. از این‌روی بود که در یک گفتگو با مروان و برخی دیگر، که به‌عنوان پوزش‌خواهی نزد او آمده بودند، با شفافیت تمام می‌گوید «فان قلت حقّا فصدّقونی، و ان قلت غیر ذلک فردوه علّی».[۳۴] (اگر سخنی به حق و راستی گفتم، مرا تصدیق و تأیید کنید؛ و اگر خطا گفتم، مرا رد کنید). متنی که در پانوشت نقل می‌شود، اندیشه و سیاست عملی علی را در این زمینه آشکار می‌کند. او حتی مانع کسانی نشد که از عراق و حجاز به معاویه می‌پیوستند.[۳۵]

با مخالفان سیاسی هرگز برخورد خشونت آمیز و سرکوبگرانه نداشت و آنان را تا آنجا که دست به مخالفت مسلحانه نزده بودند، آزاد می‌گذاشت. چنان‌که درباره‌ی طلحه و زبیر و عایشه در جمل و خوارج در نهروان دیدیم. او روشن ساخته که فقط با دو کس می‌جنگد: با کسی که به ناحق مدعی خلافت است و با کسی که نقض پیمان کرده است.[۳۶] شعار و سیاست محوری‌ی علی در مواجهه با مخالفان سیاسی و نظامی این سخن بود: «ان سکتوا ترکناهم، و ان تکلمّوا حججناهم، و ان افسدوا قاتلناهم».[۳۷] نکته‌ی بس مهم این که علی، به‌رغم رخداد ردّه در زمان ابوبکر، کسی را به خروج از دین و ارتداد متهم نکرد و در واقع از حربه‌ی کارآمد «تکفیر» و «تفسیق» برای سرکوبی مخالفان عقیدتی و سیاسی‌اش استفاده نکرد.[۳۸] مواردی دیده شده که اگر مخالفی به هر دلیلی از سوی حامیان وی آسیب می‌دید، در مقام دفاع از حق و حقوق وی برمی‌آمد. آورده‌اند زمانی‌که در آستانة‌ی جنگ صفین علی با مردم سخن گفت و آنان را به جنگ فراخواند، مردی به نام «اربد» به علی اعتراض کرد که چرا می‌خواهد آنان را مانند گذشته در بصره به جنگ با براداران شامی ببرد، اشتر او را تهدید کرد و او گریخت و لحظاتی بعد مرد معترض، موردحمله‌ی شماری از یاران و حامیان علی قرار گرفت و کشته شد. علی در مقام تحقیق برآمد. وقتی روشن شد که قاتل شناخته نیست، دیه او را از بیت‌المال پرداخت کرد. قابل‌تأمل این‌که، وقتی مردمان پس از پایان ماجرای اربد گرد آمدند و اشتر بار دیگر مرد قربانی را مورد انتقاد تند قرار داد و از او تبرّی جست، علی گفت: «راه، مشترک و یکی است، مردم در شناخت و تشخیص حق برابرند، و هرکس در خیرخواهی برای عموم مردم به رأی خود اجتهاد کند، به تعهد و وظیفة خود عمل کرده است»[۳۹] اگر زمینه و به اصطلاح امروزی کنتکس گفتار علی را در نظر آوریم (به قتل آمدن فرد معترض و خشونت اشتر)، می‌توان ادعا کرد که علی این سخن را در مقام دفاع از حق فرد معترض مقتول گفته و در واقع آزادی‌ی اندیشه و بیان اندیشه و حق اعتراض شهروندان را به‌رسمیت شناخته است. در آستانة جنگ‌ها و از جمله در صفین بسیاری به طور شفاف و روشن در حضور عموم مردم و به‌صورت سخن‌رانی با تصمیم به جنگ مخالفت کردند اما علی نه‌تنها شنید بلکه در برابر معترضان مقاومت کرد و اعلام کرد باید به حرف‌های آنان گوش داد. برخی پیشنهاد کردند برخی بزرگان قبایل را، که بی‌گمان مخالف خوانی‌شان در سستی جبهة علی بی‌تأثیر نبود، (حداقل تا پایان جنگ) زندانی کند ولی علی تن زد و آزادشان گذاشت. البته او تلاش کرد تا مخالفان را بی‌طرف نگه دارد و به دشمن نپیوندند. با این‌حال، برخی از آنان به دشمن پیوستند و علی از این اقدام جلوگیری نکرد. قابل‌تأمل این‌که در زمانی که بین علی و مردم و بزرگان در باره‌ی اقدام به جنگ بحث و گفتگو در جریان بود و مخالف و موافق در این باب اظهارنظر می‌کردند، عدی‌بن حاتم طائی، از بزرگان اصحاب علی و از سرداران وفادار، با شتاب در جنگ مخالفت کرد و کسی به او اعتراض کرد، ولی او به همان سخن علی استناد کرد که هرکس در مقام خیراندیشی برای مردم اجتهاد کند به تکلیف و وظیفة خود عمل کرده است، استناد کرد.[۴۰]

چنان‌که در تمام جنگ‌های رخ‌داده دیدیم و اسناد آن عینا نقل شد، علی هرگز در جنگ آغازگر و پیش‌قدم نبود و این بدان معناست که جنگ‌های سه‌گانه‌ی زمان او جمگی دفاعی بوده‌اند نه تهاجمی و ابتدایی. او حتی در حین جنگ و پس از آن، با مخالفان مسلحِ کشته‌شده در میدان جنگ نیز، برخورد مهربانانه و مهم‌تر مساوات‌طلبانه داشت. آنان را برادران مؤمن خطاکار می‌شناخت و بر جنازه‌های آنان نماز می‌گزارد و بر آنان می‌گریست و برای آنان طلب آمرزش می‌کرد. او بازماندگان خوارج را تحت‌تعقیب قرار نداد و فرزندانش را نیز از آن منع کرد و سهم آنان را از بیت‌المال قطع نکرد تا از نظر مالی و معیشتی مخالفان را تحت‌فشار قرار دهد.[۴۱] به‌طور کلی او هرگز کسی را به اطاعت از خود و حکومت مجبور نکرد و حتی شرکت در جنگ را به اجبار و اکراه نیامیخت. جان و مال و حیثیت تمام مردم به‌عنوان یک اصل خدشه‌ناپذیر همواره در امان بود. وی غنایم در جنگ داخلی را منع کرد و جز سلاح و تجهیزات نظامی چیزی از اموال جنگاوران حتی در میدان نبرد مصادره نمی‌شد.[۴۲] سرکوب شورش‌هایی که گاه در برخی نواحی و شهرها (از جمله در برخی نواحی ایران) رخ داد، به دلیل خروج از بیعت و خودداری از مالیات و سرکشی در برابر حکومت مشروع و قانونی بوده نه به‌صرف مخالفت فکری و یا سیاسی (در بخش فتوحات و نیز گزارش رخدادهای سیاسی ایران بدان‌ها اشاره خواهد شد). گفتن ندارد که این سیاست کاملا با اندیشه و سیاست‌های دیگر علی سازگار و هماهنگ است و جز این نمی‌تواند باشد. در این میان برخورد با مردم خربتا در مصر یک استثناست و، چنان‌که پیش از این گفته شد، یا باید در وثاقت تاریخی آن تردید کرد و یا معطوف به انگیزه‌ها و دلایل دیگر بود که اکنون بر ما آشکار نیست. کارگزاران علی نیز به فرمان او عموما با مردم چنین سیاست و رفتاری داشتند و آنان نیز از مردم هرگز اطاعت کورکورانه طلب نمی‌کردند.[۴۳] البته گاه در برخی منابع متأخر به علی نسبت داده شده که وی برخی افرادی که دربارة او غلو کرده و به او نسبت الوهیت داده را در آتش سوزانده که هرگز قابل‌قبول نمی‌نماید.[۴۴]

تقریبا تمامِ کمتر از پنج‌ماه زعامت علی یا رسما و عملا در جنگ گذشته و یا مقدمات و پیامدهای سه جنگ ویران‌گر تمام اندیشه و همت و توان او را به خود مشغول کرده بود. اما آنچه در ارتباط با موضوع اندیشه و سیاست حکم‌رانی وی مهم و قابل‌ذکر است، این است که او در جنگ هرگز آغازگر نبود و در طی جنگ تا پایان آن به تمام قواعد و مقررات رایج جنگ به‌سختی پایبندی نشان می‌داد. در جنگ و جز آن، همواره به پیمان‌ها و قول‌و قرارها وفادار می‌ماند( چنان‌که در جریان صفین و ماجرای تراژیک حکمیت دیدیم). چنان‌که قبلا گفته شد، علی هر گز در جنگ و صلح و در روابط با دوستان و دشمنان اهل حیله و خدعه و فریب نبود. جنگ‌های داخلی برای علی سخت ناگوار بود چرا که از پیامدهای منفی آنها به خوبی آگاه بود، اما پس از بی‌ثمر شدن تلاش‌ها برای وقوع آن، در میدان پیکار بی‌تردید بود و خلل‌ناپذیر و مصمم می‌شد تا رسیدن به پیروزی بر خصم از پای ننشیند. از تزلزل و سست‌اراده‌گی، سخت بیزار بود و سست‌بنیادان را سرزنش می‌کرد( چنان‌که در صفین فرزندش محمد حنفیه را ملامت کرد).

آنچه در این قسمت گزارش شد، گزیده‌ای فشرده بود از اطلاعاتی که پیش از این در گزارش زندگی‌نامه‌ی علی ارائه شده بود. گرچه منابع تاریخی نیز حاوی این اطلاعات است، چنان‌که ارجاعات پیشین نشان داد، اما در این میان نهج‌البلاغه انباشته است از افکار سیاسی و سیاست‌های ملک‌داری‌ی علی و سیر و سلوک مدیریتی او و از این‌رو منبعی بسیار ارزش‌مند و قابل‌توجه است. به‌ویژه نامه‌هایش به امیران نامداری چون محمدبن ابی‌بکر، مالک اشتر، عثمان‌بن‌حنیف انصاری، زیادبن ابیه( والی فارس و کرمان در آن زمان)، عبدالله‌بن‌عباس، قُثَم‌بن‌عباس و حتی نامه‌هایش به شخصی چون معاویه، سرشار است از نکات مهم در اندیشه‌ها و سیر و سلوک اخلاقی و سیاسی و روش ملک‌داری‌ی علی‌بن ابی‌طالب.[۴۵]در این‌میان نامه به مالک‌اشتر، که به «عهدنامه مالک اشتر» شهرت دارد، چنان مهم و دارای اطلاعاتِ با‌ارزش و قابل‌اعتناست، که باید تمام این متن طولانی را خواند و یا به‌عنوان یک سند مهم نقل کرد اما، به‌دلیل شهرت عام و قابل‌دسترسی‌ز آن برای همگان، از استناد به آن، که به هرحال با گزینش و تقطیع همراه خواهد بود، چشم پوشیدم.


منابع و پانوشت‌ها :

[۱] . بنگرید به خطبه سوم (شقشقیه).

[۲] . چنان‌که در خطبه ۱۳۱ نهج البلاغه آمده است: «بار خدایا تو آگاهی آنچه از ما صادر شده نه برای میل و رغبت در سلطنت و خلافت بوده و نه برای به دست آوردن چیزی از متاع دنیا، بلکه برای این بود که آثار دین ترا بازگردانیم، و در شهرهای تو اصلاح و آسایش را برقرار نماییم تا بندگان ستم کشیده‌ات در امن و آسودگی بوده و احکام تو که ضایع مانده جاری گردد».

[۳] . پیش از این به برخی سخنان علی در باب حقوق متقابل حکومت و مردم از نهج‌البلاغه اشاره شد و افزون برآنها بنگرید به نصربن مزاحم، ص ۱۲۶.

[۴] . نصربن مزاحم (وقعه صفین، ص ۱۴۴) گزارشی آورده که بسیار مهم و قابل‌توجه است. او نقل کرده هنگام حرکت علی به سوی صفین، در شهر انبار، گروهی از دهگانان ایرانی (که او را به فارسی «خشنوشک» و به صورت معرب «بنی الطیب الراضی» ضبط کرده) به استقبال موکب خلیفه خارج شدند. آنان در حالی که اسبان و چهارپایانی همراه داشتند پیاده استقبال کرده و در پی موکب خلیفه روان شدند. علی پرسید: پس این چهارپایان برای چیست؟ و چرا چنین می‌کنید؟ گفتند: ما بدین‌گونه به بزرگانمان احترام می‌گذاریم. اما چهارپایان هدیه از ما به شماست. افزودند که برای شما غذا و برای چهارپایان شما علوفه فراوان آماده کرده ایم. علی پاسخ داد: این گونه احترام را رها کنید چرا که چنین رفتاری به آنان سودی نمی‌رساند اما شما را به رنج و مشقت می‌اندازد. اما چهارپایان‌تان را قبول می‌کنم ولی به عنوان خراج و مالیات‌تان نه هدیه. غذاهای شما را قبول می‌کنیم اما به شرط این که بهای آنها را بپردازیم. گفتند‌ ای امیر مؤمنان! برای ما از اعراب دوستان و موالی‌اند، ما را از این که به آنان هدیه‌ای بدهیم منع می‌کنی و از این که آنها از ما هدیه‌ای قبول کنند باز می‌داری؟ علی گفت: تمام اعراب موالی و دوستان شمایند، اما بر هیچ مسلمانی روا نیست که از شما هدیه‌ای قبول کند، و اگر از شما چیزی به وسیله مسلمانان غصب و تصاحب شد، با خبرم کنید. بار دیگر گفتند:‌ ای امیر مؤمنان! ما دوست داریم که هدیه و احترام ما را قبول کنید. گفت: وای بر شما، ما از شما بی‌نیازیم.

گرچه در این گفتار ابهاماتی وجود دارد (مانند این که این امتناع به دلیل غیر مسلمانان بودن هدیه دهندگان بوده یا نه) اما با توجه به سیاق متن و نوع استدلال علی، سه نکته در این گفتار و رفتار قطعی می نماید: اولا‌ مردمان نباید در برابر حاکمان و ارباب قدرت خوار شوند و شخصیت انسانی و کرامت ذاتی خود را تحقیر و تضعیف نمایند، و ثانیا نباید هیچ تحمیلی از نظر مالی و اقتصادی بر مردمان وارد شود، و ثالثا- باید اموال مردمان در امنیت باشد و هیچ مأمور دولتی حق ندارد به حریم مالی و خصوصی آنان تجاوز کند. این را علی در فرامین دیگرش نیز آورده که در جای خود گزارش شده اند. این رفتار فرمانروای مسلمان را با رفتار شاهان ایرانی پیش از اسلام (از هخامنشیان تا ساسانیان) مقایسه کنید.

[۵] . طبق گزارش نصربن مزاحم (ص ۵۱۷) در برابر خوارج که بر تعهد علی به قرار حکمیت معترض بودند گفت: «وای بر شما! پس از اعلام رضایت و عهد و پیمان، از آن بازگردم؟».آنگاه به آیه ۹۱ سوره نحل استناد کرد: «اوفوا بعهدالله اذا عاهدتم . . .».

[۶] . نصربن مزاحم، ص ۱۲۶.

در این میان روشن نیست که چرا عمر در واپسین روزهای عمرش در مقام خرده‌گیری بر علی «بی‌اعتنایی به مردم در عین جوانی» را پیش می‌کشد (سخنان عمر با ابن عباس‌یعقوبی، جلد ۲، ۴۸). در جای خود گفته‌ام که این روایت مفصل به احتمال زیاد جعل ادوار بعدی است و یکی از نشانه‌های آن همین دعوی است که قطعا خلاف واقع است و قاعدتا نمی تواند از عمر یزده باشد.

[۷] . هنگام اعزام قیس بن سعدبن عباده به فرمانروایی مصر سفارش می‌کند: «با عامه و خاصه مدارا کن که مدارا مایه شگون است». هنگام اعزام نیرو برای فرونشاندن شورشیان اهواز به فرماندة نظامی سفارش می‌کند: «پروای خداوند کن، چرا که خداوند به مؤمنان چنین سفارش کرده است: به مسلمانان ستم و تعدی مکن، به ذمیان ستم روا مدار، از گردن فرازان و طغیان گران مباش، که خداوند سرکشان را دوست ندارد» (جمله آخر الهام گرفته و تا حدودی تکرار آیات متعدد قرآن در این باب است). طبری، جلد ۳، ص ۵۵۰ و جلد ۴، ص ۹۴.

در نامه‌ی علی به محمدبن ابی بکر، که همراه او به مصر فرستاد، سفارش می‌کند: «با مسلمانان مدارا کند، و بر بدکاران سخت بگیرد، و با ذمیان به عدالت رفتار نماید، و با مظلومان به انصاف عمل کند، با ظالمان سختی کند، و تا آنجا که ممکن است با مردم با گذشت و نیکی رفتار نماید». طبری، جلد ۳، ص ۵۵۶.

در نامه علی به مالک اشتر، هنگام اعزام به مصر (نامه شماره ۵۳ نهج اللاغه‌فیض-)، چنین آمده است: «. . .و مهربانی و خوش رفتاری و نیکویی با رعیت را در دل خود جای ده، و مبادا نسبت به ایشان جانور درنده بوده و خوردنشان را غنیمت دانی که آنان دو دسته‌اند: یا با تو برادر دینی‌اند یا در آفرینش مانند تواند که از پیش گرفتار لغزش بوده و سبب‌های بدکاری به آنان رو آورده عمدا و سهوا در دسترشان قرار می‌گیرد، پس با بخشش و گذشت خود آنان را عفو کن همان‌طور که دوست داری خدا با بخشش و گذشتش تا بیامرز، زیرا تو تو از آنها برتری، و کسی که ترا به حکم‌رانی فرستاده از تو برتر است، و خدا برتر است از کسی که این حکومت را به تو سپرده و خواسته است کارشان را انجام دهی . . .». (روشن است است که در سیاق کلام مراد از برتری سلسله مراتب اقتدار سیاسی و مسئولیت است نه برتری ارزشی و ذاتی و طبقاتی).

در نامه به یکی از مرزبانان، که نامی از او برده نشده (نامه شماره ۵۰ نهج‌البلاغه)، چنین آمده است: «این نامه از بندة خدا علی بی‌ابی طالب سردار و کارفرمای مؤمنان است به مرزبانش. اما بعد: سزاوار است کارفرما را که فزونی یافته و نعمتی که به آن رسیده سبب تغییر حال او بر رعیت نشود و نعمت‌هایی که خدا بهرة او گردانیده او را به بسیار آشنایی با بندگان خدا و مهربانی بر برادرانش وادارد. آگاه باشید حق شما بر من آن است که رازی را از شما پوشیده ندارم مگر در جنگ، و کاری را بدون شور با شما انجام ندهم مگر در حکم شرعی، و در رساندن حقی را که به جاست برای شما کوتاهی نکنم، و از آن بی‌استوار نمودن و تمام کردنش دست بر ندارم، و این که شما در حق نزد من برابر باشید، پس هرگاه رفتار من با شما چنین باشد، بر خداست که نعمت را بر شما تمام کند، و حق من بر شما پیروی و فرمانبرداری است، و این که از فرمان من رو بر نگردانید، و در کاری که صلاح بدانم کوتاهی نمایید، و در سختی‌ها راه حق فرو روید، پس اگر شما اینها را دربارة من به جا آورید کسی از کجرو شما نزد من خوارتر نیست، پس او را به کیفر بزرگ می رسانم و نزد من رخصت و رهایی برای او نمی باشد، و شما این پیمان را از سران خود بگیرید، و از خود به ایشان ببخشید چیزی را که خدا به آن کار شما را اصلاح می‌فرماید، و دورد بر آن که شایسته است».

در نامه‌ای به عبدالله بن عباس هنگام گماردن او به امارت بصره می‌نویسد: «با مردم گشاده‌رو و هم مجلس و درستکار باش و از خشم نمودن به پرهیز که آن سبک‌مغزی است و از شیطان است». نیز بنگیر به: نامه به زیادبن ابیه (نامه شماره ۲۱ نهج البلاغه). جز اینها نامه به عثمان بن حنیف از نمونه‌های بارز است.

در نامه‌اش به یکی از کارگزاران (نامه شماره ۴۶-فیض-) سفارش می‌کند: «. . .سختی و درشتی را با مقداری نرمی و همواری بیامیز، و مدارا و مهربانی کن هنگامی که مدارا شایسته‌تر باشد، و سختی و درشتی کن آنگاه که از تو جز سخت گیری پیش نرود». مضمون سخن این است که اصل بر مدارا و مهربانی و رأفت با خلق است و سخت گیری و اعمال خشونت صرفا در صورتی مجاز است که ضرور و گریزناپذیر باشد. در واقع این نوع خشونت همان است که امروز در عرصه سیاست و قدرت «خشونت قانونی» گفته می‌شود و به دست دولت‌های قانونی و مشروع انجام می شود. شر گریزناپذیر.

[۸] . در این مورد نمونه‌های فراوانی در منابع و از جمله در نهج‌البلاغه در دست است. از جمله در نامه شماره ۴۰ (فیض) به یکی از والیانش می نویسد: «به من از تو خبر رسیده که اگر کرده باشی پرورگارت را به خشم آورده باشی و امام و پیشوایت را نافرمانی نموده، و امانت خود را خوار گردانیده ای. به من رسیده که تو زمین را برهنه کرده‌ای (محصول اشجار و زراعات را برای خود برده و چیزی به رعیت نداده ای) پس هر چه زیر دست و پایت بوده گرفته، و آنچه در دستت بوده خورده ای، اکنون برای من حساب (دخل و خرج) خود را بفرست، و بدان که حساب خدا از حساب و دادرسی مردم بزرگتر است». نیز بنگرید به نامه شماره ۴۱ (فیض) که در آن به یکی از والیانش، که از قضا از خویشان اوست (برخی گفته اند عبدالله بن عباس یا عبیدالله¬بن عباس بوده) نوشته و او را به دلیل خیانت در امانت (بیت المال) و زندگی مسرفانه به شدت سرزنش و تهدید به مجازات نموده است. از نمونه‌های دیگر نامه به عثمان بن حنیف است که متن آن ذکر شد. نیز بنگرید به نامه‌های شماره ۳ و شماره ۷۱ و۱۹ نهج البلاغه (فیض). یعقوبی (جلد ۲، ص ۱۱۰-۱۲۰) ۱۳ نامه به فرماندارانش را نقل کرده که غالبا در نهج البلاغه دیده نمی شوند. در تمام این نامه‌ها از کارگزاران به سختی حساب کشی شده است. از جمله کسانی که به برکناری و غرامت و حبس محکوم و مجازات شد منذربن جارود فرماندار استخر فارس بود (یعقوبی، جلد ۲، ص ۱۱۸). در جای خود بدان اشارت خواهد شد.

[۹] . بلاذری، انساب الاشراف، ص ۱۷۴-۱۷۵.

[۱۰] . بلاذری، انساب¬الاشراف، ص ۴۷۶ و ۴۷۹.

نیز: مادلونگ، جانشینی حضرت محمد، ترجمه گروهی از مترجمان، از انتشارات آستان قدس رضوی، ص ۴۳۶.

[۱۱] . «من لشکری را که به (سرزمین) شما عبور خواهند کرد به خواست خداوند روانه نمودم، و آنها را به آنچه خدا برایشان واجب گردانیده از آزار و بدی نرساندن (به مردم) سفارش نمودم، و من نزد شما و اهل ذمه مبرّی هستم مگر کسی که گرسنه و بیچاره باشد و برای سیرشدنش راهی نیابد، پس دور کنید و به کیفر رسانید سپاهی را که برای ستمگری دست درازی می کند، و بیخردانتان را از جلوگیری و تعرض به ایشان و آنچه اجازه دادم باز دارید، و من پشت سر سپاه هستم، پس به من خبر دهید ستم‌هایی را که از ایشان به شما رسیده، و سختی را که از روش آنها به شما رو آورده و نتوانستید جلوگیری نمایید مگر به یاری خدا به من، پس به من کمک و خواست خدا آن را اصلاح خواهم کرد».

در این نامه دقت و جامع نگری یک دولتمرد مجرب و واقع بین به طور شگفت آوری مشاهده می شود. هم برای جلوگیری از هر نوع ستم و تجاوز به حقوق مردم سفارش می کند و هم والیان و مسئولان سیاسی بلاد را به مجازات متخلفان تشویق می نماید و هم در عین حال با واقع بینی اشاره می‌کند اگر سربازی صرفا در حال اضطرار و برای رفع گرسنگی لقمه نانی دزدید معذور است و در نهایت برای این که از سوء استفاده و ایجاد آشوب و تضعیف سپاه جلوگیری کند از سپاه حمایت می‌کند و آنان را مستظهر به حمایت خود می‌شمارد.

[۱۲] . نمونه‌های فراوانی از سخنان و نامه‌های علی موجود است که بیانگر این مدعاست. از جمله در یکی از نامه‌های خود به یکی از والیان می نویسد: «. . .خبر یافته‌ام که بخور می سوزی و روغن بسیار می زنی و خوراک رنگارنگ فراوان می خوری و تا بر منبری چون راستگویان درستکار سخن می گویی و چون فرود آیی کارهای حلال شمارندگان را انجام می دهی . . .». یعقوبی، جلد ۲، ص ۱۱۵.

[۱۳] . طه حسین، علی و بنوه، ص ۱۴.

[۱۴] . در مورد رفتارهای خشن عمربن خطاب بنگرید به زندگی نامه او در فصل سوم.

[۱۵] . مادلونگ، ص ۲۲۳.

[۱۶] . علی به محمدبن ابی بکر فرمان داد که به مقدار قبل از مردم خراج بستاند و خراج را به همان ترتیبی که از پیش بود میان مستمندان و نیازمندان آن تقسیم کند. با مردم مهربان باشد و نرمی کند و در برخورد با مردمان برابری را رعایت کند و حق را به تساوی بر آورد و عدالت پیشه کند. طبری، جلد ۳، ص ۵۵۳. در نامه‌ای (نامه شماره ۵۱-فیض-) به کارگزاران خراج توصیه می کند: «. . . .پس با مردم به انصاف و مدارا رفتار کنید، و بر خواهشهایتان شکیبا باشید، زیرا شما خزانه داران رعیت هستید، و وکیلان مردم و نمایندگان پیشوایانید، و کسی را از خواستش به خشم نیاورده از مطلوبش منع نکنید. هنگام باج (مالیات) گرفتن از مردم لباس زمستانی و تابستانی و چهارپایی که با آن کار می کنند و غلام را نفروشید، و البته کسی را برای درهمی تازیانه نزنید، و به مال هیچ یک از نمازگزاران و پیمان بسته‌ها (در اصطلاح فقهی: معاهد) دست نزنید، مگر این که اسب و سلاحی که به وسیله آن بر مسلمانان ستم شود بیابید . . .». در مورد سفارش به رعایت ضوابط و احتراز از ستم و افراط در مورد گردآوری زکات بنگرید به نامه‌های شماره ۲۵ و ۲۶ نهج البلاغه و نیز نصربن مزاحم، ص ۱۰۸.

[۱۷] . ابن ابی الحدید، جلد ۷، ص ۳۹-۴۱. به نقل از عسگری، نقش عایشه در تاریخ اسلام، جلد ۲، ص ۴۰.

[۱۸] . به گزارش مفید (الجمل، ص ۲۱۵) زمانی که علی بیت‌المال بصره بین مردم تقسیم کرد برای او پانصد درهم باقی ماند اما وقتی کسی ادعا کرد به او چیزی داده نشده سهم خود را نیز به او بخشید.

[۱۹] . یعقوبی، جلد ۲، ص ۸۲. وی افزوده: «در این باب با او سخن گفتند پس در حالی که چوبی از زمین برداشت و آن را میان دو انگشت خود نهاد گفت: «تمام قرآن را تلاوت کردم و برای فرزندان اسماعیل بر فرزندان اسحاق به اندازه این چوب برتری نیافتم».

[۲۰] . نهج البلاغه، خطبه شماره ۱۲۶. آغاز خطبه این است: «آیا دستور می‌دهید که یاری بطلبم به ظلم و ستم بر کسی که زمامدار او شده‌ام؟ سوگند به خدا این کار را نمی‌کنم مادامی که شب و روز دهر مختلف و ستاره‌ای در آسمان ستاره‌ای قصد نماید . . .».

[۲۱] . مادلونگ، ص ۳۹۹. هرچند گزارشهای دقیقی از بازپس گیری اموال نامشروعی که عثمان به دیگران بخشیده بود توسط علی در دست نیست اما با توجه به سخنانی که او در آغاز خلافت گفت و وعده‌هایی که داد، هیچ اقدامی نکرده باشد.

[۲۲] . بنگرید به: طه حسین (علی و بنوه، ص ۱۱۰)

[۲۳] . در الغارات ثقفی (ص ۷۵) آمده است که جمعی به علی پیشنهاد کردند که در اعطای عطایا بزرگان و عرب قریش را بر موالی و عجمان (غیر عرب) برتری داده تا آن وفادار بمانند؛ چنان که معاویه از این روش استفاده می کند. علی در پاسخ گفت: «اتأمرونی ان اطلبی النصر بالجور؟ والله ما افعل ما طلعت شمس و ما لاح فی اسماء نجم . . .».

[۲۴] . نصربن مزاحم، ص ۱۰۷ و ۱۲۹.

[۲۵] . در آستانه جنگ جمل کسانی از علی می‌پرسند: آیا ممکن است که طلحه و زبیر و عایشه بر باطل باشند؟ وی پاسخ می‌دهد: «ان الحق والباطل لایعرفان باقدارالرجال، اعرف الحق تعرف اهله، واعرف الباطال تعرف اهله». طه حسین (علی و بنوه، ص ۴۰) پس از نقل این سخن می‌گوید پس از خاموشی وحی و انقطاع آسمان، پاسخی از این زیباتر سراغ ندارم.

[۲۶] . مساوات و برابری برای علی چندان مهم بود که به طور شگفت‌آوری به والیانش سفارش می‌کند: «. . .برای رعیت بالت را فرود آور، و رویت را بگشا، و پهلویت را نرم کن (مهربان و هموار و خوشخو باش) و در نگریستن به گوشه چشم و خیره نگاه کردن و اشاره نمودن و درود گفتن بین ایشان یکسان رفتار کن (یکی را بر دیگری امتیاز مده) تا بزرگان در ستم کردن تو طمع و آز نمایند و زیردستان از دادگری تو نومید نشوند». در نامه‌ای دیگر (شماره ۵۰-فیض-) خطاب به فرماندهان سپاه اعلام می کند از حقوق آنان بر گردن امیرالمؤمنین است که همه در برابر او برابر باشند و او حق ندارد بین آنان تبعیض قایل شود. در عین حال، چنان که در نامه مشهور به عهدنامه مالک اشتر (نامه ۵۳ نهج البلاغه) تصریح می‌کند مردمان نیکوکار و بدکار نباید در نزد حاکم و فرمانروا یکسان باشند و باید هر کدام به تناسب رفتارشان پاداش یابند. در نامه‌اش به اسودبن علقمه، سردار سپاه حلوان (از شهرهای ایرانی) (نامه شماره ۵۹) همین مضمون یعنی ضرورت مساوات با مردم بدین گونه تکرار شده است: «. . .هرگاه میل و خواست حکمران نسبت به هرکس و هر چیز) یکسان نباشد این روش او را از دادگری باز می دارد، پس باید کار مردم در حق تو یکسان باشد، زیرا به جای ستم نتیجه و سود عدل و داد به دست نمی آید . . .». او دروصیتش حسن و حسین توصیه می کند میراث را بین تمام فرزندان، اعم از فرزندانش از فاطمه و همسران و کنیزان، به طور برابر تقسیم کنند (وصیت شماره ۲۴ بخش نامه‌های نهج البلاغه). او در برابری طلبی تا آنجا پیش می رود که به فرزندانش سفارش می کند چون ابن ملجم با او یک ضربه بیش نزده آنها نیز در مقام قصاص نفس بیش از یک ضربه به او نزنند. منبع آن پیش از این ذکر شد.

با این همه سخنانی از علی نقل شده که آشکارا با این برابری‌طلبی در تعارض است. مانند این سخن در یعقوبی (جلد ۲، ص ۱۳۵): «شش کس‌اند که بر آنها سلام نمی‌شود: یهودی، نصرانی، مجوسی، شاعری که زنان پارسا را بدنام کند [نسبت زنا دهد]، مردانی که با دشنام دادن مادران لذت می‌برند، و مردانی که بر سفره‌ای که بر آن میگساری می‌شود». اگر بتوان سه مورد اخیر را، به‌دلیل مبارزه با گناه و فساد موجه دانست، سه مورد نخستین را با هیچ معیار دینی و اخلاقی نمی‌توان معتبر و موجه شمرد. به‌ویژه اهل کتاب و صاحبان فکر و عقیده را در شمار خلافکاران نشاندن هرگز معقول و از نظر دینی موجه و پذیرفته نیست

[۲۷] . از جمله در نامه علی به محمدبن ابی‌بکر (نامه شماره ۵۱ نهج البلاغه) و نیز نامه علی به قرظه‌بن کعب انصاری (یعقوبی، جلد ۲، ص ۱۱۸). در جای خود از این نامه‌ها استفاده خواهدشد.

[۲۸] . در نامه شماره ۴۱ (فیض) علی به یکی از کارگزاران متخلفش به روشنی می‌گوید «به خدا سوگند اگر حسن و حسین کرده بودند مانند آنچه تو کردی با ایشان صلح و آشتی نمی‌کردم، و از من به خواهشی نمی رسیدند تا این که حق را از آنان بستانم». بلاذری (انساب الاشراف، ص ۱۳۲) نقل کرده است وقتی علی پس از جمل وارد کوفه شد و پای در محل نگهداری بیت‌المال نهاد، تازیانه‌اش را بر اموال کوبید و گفت: «غرّی غیری» و آنگاه بیت‌المال را تقسیم کرد. یکی از فرزندان علی (حسن یا حسین) اندکی از یک خوردنی تناول کرد و می خواست بیشتر بخواهد اما علی مانع شد. گفته شد ما هم حقی داریم و علی پاسخ داد: «زمانی که پدرتان از حق خود استفاده کرد حق شما همه داده خواهد شد».
طبری از ابورافع خزانه دار علی آورده که یک روز علی بیامد، من دختر وی زینب را زینت کرده بودم. علی جواهری را که از بیت المال بود نزد وی دید و بشناخت گفت: این را از کجا آورده ای؟ به خدا باید دست او را قطع کنم. وقتی من اصرار او را در این کار دیدم، گفتم: من برادر زاه خویش را به دین جواهر زینت کرده‌ام و گرنه چگونه بدان دست می یافت. علی ساکت شد. به گفته الفخری عقیل بن ابی طالب برادر علی، چیزی بیش از حق خود از بیت‌المال خواست. علی بدو نداد و گفت برادر در این مال بیش از آنچه به تو داده‌ام حق نداری، صبر کن تا مال من برسد و هرچه می خواهی به تو می دهم. عقیل از این جواب رنجید و به سوی شام رفت و به معاویه پیوست. علی به حسن و حسین دو فرزند خود از بیت المال بیش از آنچه حق داشتند نمی داد. حسن ابراهیم، تاریخ ساسی اسلام، ص ۳۲۷-۳۲۸.

پیش از این برخورد تند و شدید علی با اتهام عبدالله بن عباس مبنی بر سوءاستفاده از بیت‌المال بصره را گزارش کردیم.

[۲۹] . روشن است که این فرض بر این بنیاد اساسی استوار است که عصمت مطلق برای پیامبران نه قابل‌تصور است و نه قابل تصدیق و نه برای دیگران نیز به طریق اولی. گرچه موضوع عصمت نفیا و اثباتا بحثی است کلامی و از این رو خارج از موضوع تاریخ و نگاری است، اما هم از منظر دینی نویسنده به عنوان یک مسلمان و هم از منظر داده‌های تاریخی و سنت تاریخ‌نگاری، عصمت مطلق نه به‌لحاظ نظری و برهانی محض معقول و قابل‌دفاع است و نه با واقعیت‌های عینی تاریخی سازگار است و نه حتی با اطلاعاتی که قرآن از شخصیت و رفتارهای پیامبران عظام الهی در اختیار می گذارد، انطباق دارد. علی خود در خطبه شماره ۲۰۷ نهج البلاغه با فروتنی کامل و در عین حال واقع‌بینانه تصریح کرده که مرا یاری کنید و نقد نمایید چرا که خود را از خطا بری نمی‌دانم. در جای خود به مستندات قرآنی اشاره و استناد کرده‌ام.

[۳۰] . یعقوبی (جلد ۲، ص ۱۳۷-۱۳۸) می‌نویسد: «علی حکم‌های شگفت‌آوری داشت چنان که قومی را آتش زد، و دیگرانی را به وسیله دود از میان برد، و بعضی انگشتان را در دزدی برید، و دیواری را بر دو نفر که آن دو را مشغول فسقی دید خراب کرد». گرچه در گذشته به برخی از این نسبت‌ها (مانند آتش زدن) اشاره کرده و گفته‌ام چنین مجازات‌هایی نمی‌تواند در آن زمان به وسیله علی انجام شده باشد چرا که نه با قواعد شرعی آن زمان سازگار است و نه با سنت علوی که هم سخت به شریعت مقید بود و هم سخت به عدالت. چگونه کسی که در واپسین دم زندگی سفارش می کند که اگر ابن ملجم را قصاص کردند فقط یک ضربه به او بزنند نه بیشتر و بعد اورا مثله نکنند، روا می‌داند که فردی و یا افرادی را در آتش بسوزانند و یا با دود خفه کنند و یا خانه را بر سر فاسقان خراب کنند؟ در هرحال حکم شرعی این جرائم در آن زمان کم و بیش مشخص بود و با هیچ معیاری نمی‌توان پذیرفت که انسان باورمندی چون علی بن ابی طالب از محدوده شرع تجاوز کند. اگر چنین بود که حداقل مخالفان و حتی دشمنان فکری و سیاسی علی، در آن زمان و بعد، می‌بایست به او خرده‌ها می‌گرفتند و با توجه به چنین لغزشهایی او را به نقد می‌کشیدند. البته حکم قطع دست سارق، مبحثی جداگانه است. چرا که در این مورد حداقل حکم قرآنی وجود داشت. اما این که چنین حکمی در آن زمان اجرا شده یا نه، محل بحث است و جای تحقیق و تفحص دارد. قابل تأمل این که یعقوبی از اجرای حد سارق، به عنوان حکمی شگفت یاد می‌کند و این نشان می‌دهد که در آن زمان چنین حکمی اجرا نمی‌شده و یا در شمار احکام نادر بوده است. در هرحال بهتر بود یعقوبی در منابع اطلاعاتش تردید می‌کرد نه در رفتار و احکام علی.

[۳۱] . دربرخی از اسناد تاریخی به این ناظران و فرستادگان خاص علی اشاره شده است. از جمله در نامه علی به زیاد والی فارس (یعقوبی، جلد ۲، ص ۱۲۰). بعدا در جای خود متن نامه خواهد آمد.

[۳۲] . طبری، جلد ۳، ص ۴۵۱.

نیز: نصربن مزاحم، ص ۱۰۷.

[۳۳] . نصربن مزاحم (ص ۱۱۵) روایت کرده است در آستانه جنگ صفین گروهی از پیروان عبدالله بن مسعود (صحابی نامدار و معتبر پیامبر و صاحب مصحف مشهور که در داستان جمع قرآن در عصر عثمان به تفصیل درباره وی سخن گفته شد) با رهبری عبیده سلمانی، نزد علی آمده و گفتند ما با شما همراه نمی‌شویم بلکه جداگانه حرکت می کنیم تا به جدال شما و شامیان نظاره نماییم و هرزمان تشخیص دادیم متجاوز و اهل بغی کیست، بر ضد او وارد عمل شویم. علی استقبال کرد و گفت: احسنت و بارک الله، این همان تفقه و اندیشه دینی و دانایی به سنت است، هرکه بدان رضایت ندهد، ستمگر و خائن است. جمع دیگری از همین طایفه با رهبری ربیع بن خثیم با علی دیدار کرده و گفتند‌ای امیر مؤمنان! ما، به رغم این که در برتری و حقانیت‌تان تردید نداریم، در این جدال و جنگ دچار تردیدیم، پس ما را به مرزها اعزام کن تا با کسانی پیکار کنیم که سزاوتر هستند و عی قبول کرد و آنان را به ری فرستاد. (احتمالا این ربیع همان خواجه ربیع مشهور و مدفون در مشهد کنونی است).

نکته بس مهم این است که این رخداد و مواجهه با آن و به‌ویژه استدلال علی در این باب، نه با ادعای مقام و محتوای الهی خلافت و زعامت برای علی سازگار است و نه با دعوی مقام عصمت مطلق حداقل به گونه‌ای که شیعیان متأخر مدعی اند. چرا که اگر این دو مقام را برای علی قایل بودند نه شمار قابل‌توجهی از مؤمنان راست کرداری که به برتری اخلاقی و ایمانی و حقانیت سیاسی علی اذعان نیز داشتند، به خود اجازه می‌دادند چنین تردیدی به خود راه دهند و نه علی چنان اجازه‌ای می‌داد و به ویژه تردید و عملا نافرمانی‌شان را دقیقا همان تفقه و بصیرت در دین می‌دانست.

[۳۴] . مفید، الجمل، ص ۲۲.

نیز: قاضی نعمان، شرح الاخبار، جلد ۱، ص ۳۹۳.

[۳۵] . در خطبه شماره ۲۰۷ نهج البلاغه چنین آمده است: «. . .و از پست‌ترین حالات حکمرانان نزد مردم نیکوکار آن است که گمان دوستداری فخر و خودستایی به آنها داده شود، و کردارشان حمل بر کبر و خودخواهی گردد، و من کراهت دارم از آن که به گمان شما راه یابد که ستودن و شنیدن ستایش را دوست دارم، و سپاس خدا را چنین نیستم، و اگر هم دوست داشتم که درباره من مدح و ثنا گفته شود، این میل را از جهت فروتنی برای خداوند سبحان که او به شمول عظمت و بزرگواری سزاوارتر است رها کرده از خود دور می نمودم، و بسا که مدح و ستایش را بعد از کوشش در کاری شیرین می دانند، پس برای من اطاعت کردنم از خدا و خوش رفتاریم با شما به ستودن نیکو ستایش نکنید از حقوقی که باقی مانده و از ادای آنها فارغ نگشته‌ام و واجباتی که ناچار به اجرای آنها هستم، و با من سخنانی که با گردن کشان گفته می شود نگویید، و آنچه را از مردم خشمگین خودداری کرده پنهان می نمایند از من دریغ ننمایید، و به مدارات و چاپلوسی و رشوه دادن با من آمیزش نکنید، و درباره من گمان مبرید که اگر حقی گفته شود دشوار آید، و نه گمان درخواست نمودن خود را زیرا کسی که سخن حق به او گفته شود یا دادگری و درستی را که به او پیشنهاد گردد دشوار شمرد عمل به حق و عدل و داد بر او دشوارر است، پس از حق گویی یا مشورت به عدل خودداری ننمایید زیرا من برتر نیستم از این که خطا کنم و از آن در کار خویش ایمن نمی باشم مگر آن که خدا از نفس من کفایت کند آن را که او به آن مالک تر و داناتر است . . .».

نیز بنگرید به: طه حسین، علی و بنوه، ص ۱۴۷ و ۱۵۲.

[۳۶] . خطبه شماره ۱۷۲ نهج البلاغه (فیض). باید تأکید کرد که مراد علی این نیست که صرفا به دلیل بیعت نکردن و یا نقض بیعت با آنان خواهد جنگید، بلکه مراد وی کسانی هستند که پیمان شکسته و دست به اسلحه برده و به مقابله و شورش دست زده‌اند. این را رفتار و سیره علی در برخورد با افراد قابل توجهی از بزرگان که بیعت نکردند و یا با کسانی که بیعت شکستند ماننن طلحه و زبیر نشان می‌دهد. اصولا روشن است که منظور او به طور مشخص معاویه و طلحه وزبیر است.

شگفت است که خوارج، به علی ایراد می‌گیرند که چرا پس از آن که آنان تن به توطئه بر نیزه کردن قرآن و بعد حکمیت دادند و از خلیفه فرمان نبردند، آنان را مجازات نکرد (یعقوبی، جلد ۲، ص ۹۵). آنها از استبداد به نام دین دفاع می‌کنند و نه از آزادی‌های فکری و سیاسی که علی بدان وفادار بود. پاسخ علی نیز هوشمندانه است. وی می‌گوید: «همانا خداوند عز و جل می‌گوید «خود را با دست خود به هلاکت نیفکنید» و شما گروهی بسیار بودید و من و اهل‌بیتم مردمی اندک». می‌توان آن را چنین ترجمه کرد که: اولا به استناد کلام خداوند (بقره، ۱۹۵) شما با اراده و انتخاب خودتان خود را به هلاکت انداختید لذا مسئولیت انتخاب شما با شماست و نه من، و ثانیا، اگر هم می‌خواستم به زور متوسل شوم توان آن را نداشتم.

[۳۷] . اگر آرام گرفتند، با آنان کاری نخواهیم داشت؛ و اگر سخن گفتند و استدلال کردند، ما نیز در برابر با آنها سخن می‌گوییم و حجت می‌آوریم؛ و اگر دست به فساد و نابودی زدند، با آنان مقابله می‌کنیم و خواهیم جنگید. در بلاذری (انساب الاشراف، ص ۳۵۲) جمله آخر به این صورت است: «و ان خرجوا علینا قاتلناهم» که البته روشن تر و دقیق تر می نماید. قبلا گفته شد این سخن علی درباره خوارج بود ولی، چنان که دیدیم، در برخورد با دیگر مخالفان و شورشیان نیز صادق بود و اعمال می‌شد. بنگرید به: طه حسین، ص ۱۰۴.

[۳۸] . در زمان علی نیز چنین است. به عبارت دیگر گزارش معتبری از مرتد شدن افراد و به ویژه وجود جریانی به نام رده در دست نیست. چند روایتی که از اجرای حکم ارتداد (=قتل) به وسیلة علی در دست است، از روایت ضعیف و غیرقابل‌اعتنایند

در این مورد بنگرید به تحقیق محسن کدیور در باره این روایات و بررسی فنی احادیث مورد اشاره در «رساله نقد مجازات مرتد و سابّ‌النبی» موجود در وب سایت شخصی ایشان و نیز منتشر شده در سایت «جرس».

نیز در همان‌جا بنگرید به نظر آیت‌الله موسوی اردبیلی در این‌باره: « در جوامع روائی شیعه و سنی قصه‌های متعددی درباره ارتداد برخی افراد در عصر امیرالمومنین (ع) و کافر شدنشان و اعتقادشان به برخی عقاید باطله ذکر شده است. بعضی از این منقولات علاوه بر ضعف سند، رائحه جعل و تقلب از ناحیه دشمنان دین و رجال سیاست همانند معاویة بن ابی سفیان به نیت بدنام کردن امیرالمومنین (ع) و شهرت سوء دادن و کاهش آبرو و قدر و منزلت ایشان از ان به مشام می رسد.» (فقه الحدود و التعزیرات، پیشین، ص ۱۷)

در برخی منابع (از جمله در انساب الاشراف، ص ۱۸۱) آمده علی کسانی از زنادقه را در آتش سوزاند. اما چنین گزارشی نمی تواند معقول و مقبول باشد. به این دلیل ساده که خلاف مسلم و در تعارض با قواعد اسلامی و سیره نبوی و علوی است. به ویژه در روایت بلاذری روشن نیست «زنادقه» چه کسانی هستند. «زندیق» معرب «زندیگ» فارسی است. درباره آن در تاریخ عصر ساسانی بحث شده و بعد از این نیز بحث خواهد شد.

[۳۹] . ابن مزاحم، ص ۹۴-۹۵.

[۴۰] . ابن مزاحم، ص ۶۵-۱۰۰.

البته در مورد فرار پنهانی یکی از این گریختگان (حنظله‌بن ربیع)، که متهم به روابط پنهانی با معاویه هم بود، گفته اند که علی پس از آگاهی از اقدام وی، فرمان داد تا خانه‌اش ویران کنند. اگر ماجرای به همین صورتی که گزارش شده درست باشد، چنین اقدامی با افکار و روش و سنت علی سازگار نیست و از این رو جای تأمل و تردید دارد.

[۴۱] . طه حسین، علی و بنوه، ص ۱۱۳.

[۴۲] . چنان که گفتار طه حسین را آوردم که او گفت یکی از دلایل بی‌رغبتی عراقیان برای شرکت در جنگها حذف غنایم بود (علی و بنوه، ص ۱۵۴ و ۱۵۹).

[۴۳] . طبق گزارش طبری (جلد ۳، ص ۵۵۷) پس از ورود محمدبن ابی بکر به مصر، پس از خواندن نامه خلیفه برای مردم، به سخن ایستاد و از جمله گفت: «اگر امارت مرا بر مبنای طاعت خداوند و پرهیزگاری دیدید خدای را سپاس گویید و اگر دیدید یکی از همکران من به ناحق رفتار می کند، آگاهم کنید و ملامتم نمایید که این کار را بیشتر می‌پسندم».

[۴۴] . چرا که اولا در آن زمان جریان غلو و غالیان، که بعدها مصیبتی برای اسلام وشیعیان شده و هنوز نیز افکار و آداب عموم شیعیان را تحت تأثیر خود قرار داده است، پدید نیامده بود. اصولا در قرن نخست اسلام (از عصر نبوی تا پایان امویان) تقریبا نشانه‌ای از غلو درباره پیامبر و اصحاب و بزرگان گزارش نشده از این‌رو دلیلی ندارد که جریانی و یا افرادی با چنین تفکری پدید آمده تا آنجا که خطری برای دین و دنیای مردم شده باشند. ثانیا در منابع کهن اسلامی از وجود فرد و یا افرادی به عنوان غالی که به علی نسبت خدایی داده و آن حضرت آنان را با آتش مجازات کرده باشد دیده نمی شود. از مصادیق این رخداد جریان عبدالله بن سبا یا ابن سوداست که گفته شده در زمان عثمان پدید آمده و در شورش بر ضد او نقش مهمی ایفا کرده و در زمان خلافت علی از غلات حامیان وی بوده و او آنان را سوزانده است. طه حسین (علی و بنوه، ص ۹۰-۹۳) در این زمینه تحقیق و بحث کرده و به درستی اذعان می کند که ماجرای ابن سبا و شخصیت او برساخته است که بعدها دشمنان شیعیان آن را برای بدنام کردنشان جعل کرده اند. او نیز ماجرای سوزاندن آنان و یا دیگران به وسیله علی غیر مستند و نادرست می شمارد. سید مرتضی عسگری در کتاب عبدالله بن سبا به تفصیل جعلی بودن عبدالله بن سبا را نشان داده است.

[۴۵] . این نامه‌ها در تمام منابع معتبر و کهن اسلامی یافت می‌شوند. هرچند نامه‌ها از نظر کوتاهی و بلندی و کم و کیفیت متفاوت‌اند و هم‌تراز نیستند. از جمله بنگرید به یعقوبی، مسعودی، ابن مزاحم، بلاذری در انساب الاشراف و . . .


تاریخ انتشار : ۲۶ / تیر / ۱۳۹۳

منبع : سایت حسن یوسفی اشکوری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
5_9_1393 . 19:25
#11
راستی امید به عدالت مرده است؟
نام مقاله : راستی امید به عدالت مرده است؟

نویسنده : حسن یوسفی اشکوری

موضوع : فاجعه‌ی غزه


غزه هم‌چنان در آتش و خون است. ارتش اسرائیل حمله‌ی زمینی را نیز آغاز کرده است. افق تیره و تاریک است. هیچ‌کس نمی‌داند که این فاجعه تا کی و کجا ادامه خواهد یافت. تا‌کنون ۴۲۵ نفر از مردمان بی‌دفاع غزه کشته (غالبا غیر‌نظامی و زنان و کودکان) و چند هزار نفر آواره و بیش از ۲۳۰ هزار نفر مجروح و حدود ۱۵ هزار خانه ویران شده است. برق بخش‌هایی از غزه به وسیله اسرائیل قطع شده است. آب آشامیدنی کم‌یاب شده است. هیچ دادرس و فریادرسی نیست. دولت‌های عربی زبون‌تر از آنند که گامی بردارند و حتی کلامی بگویند. مسلمانان عموما یا بی‌خبرند و یا پراکنده و یا مانند ایران گرفتار حکومت‌هایی هستند که حتی به آنها اجازه تحرک اعتراضی هم نمی‌دهند. فضای عمومی و رسانه‌ای غربی نیز کم‌و بیش رسما و عملا با سکوت و یا تحریف حقایق و گاه با جا‌به‌جایی ظالم و مظلوم در فرجام کار در کنار دولت متجاوز اسرائیل ایستاده‌اند. حرکت‌های اعتراضی مردمی چند روز اخیر در برخی شهرهای اروپایی نه‌چندان بازتاب پیدا می‌کند و نه‌ چندان مؤثر واقع می‌شوند. دولت‌های غربی هم عموما پیدا و پنهان حامی اسرائیل جانی‌اند. در آمریکا هم وضع روشن است. راست‌گراهای کنگره و لابی‌های اسرائیل هر نوع امکان را برای جلوگیری از تجاوزات اسرائیل از بین برده‌اند. تا آنجا که اوبامای دارنده جایزه صلح نوبل نیز ذیل عنوان فریبنده «حق دفاع مشروع» از جنایات آشکار این دولت جانی و ناقض تمام اصول انسانی و حقوق بین‌الملل و حقوق بشر حمایت کرده و فقط لطف فرموده از اسرائیل مهربانانه تقاضا کرده‌اند که تلاش کند تلفات غیر‌نظامیان به حداقل برسد! سازمان ملل که هم با حق وتوی آمریکا (و البته دیگران) نیز بهتر از این نمی‌تواند باشد. حتی دریغ از یک قطعنامه‌ی خشک و خالی! حدود چهل سال پیش در مقاله‌ای با عنوان «سازمان ملل یا امام‌زاده بی‌غیرت» از بی‌خاصیتی و کم‌خاصیتی این نهاد مهم بین‌المللی سخن گفته بودم، هر چند امروز وجود همین سازمان را از نبودش مفیدتر می‌دانم و دیگر به تند و تیزی دوران خامی جوانی نیستم، ولی در هرحال تردید ندارد که این نهاد نیز غالبا ابزار دست قدرت‌های برتر جهانی است و گرنه چگونه ممکن است که در برابر این همه گردن‌کشی و قانون‌شکنی دولت یاغی نتانیاهو اقدام مؤثری نکند؟ اصلا چگونه است که این سازمان نتوانسته دولت یاغی اسرائیل را به برداشتن حصر هفت ساله غزه را متقاعد کند و امکان زیست انسانی حداقلی بیش از یک و نیم میلیون نفوس را فراهم آورد؟ مگر نمی‌گویند که رعایت حقوق بشر در هر شرایطی لازم است و بر هر چیز دیگری تقدم دارد؟ مرگ آرام و نابودی خاموش یک ملت و مردمان غزه چگونه و با کدام عدالت و قانون و حقوق بشر منطبق است؟

من به دلایلی به اوباما علاقه دارم و سیاست و حداقل طبیعت نرم و صلح‌طلبانه‌ی او را در کار جهان مفید می‌دانم ولی حقیقت این است که وقتی سخن او را شنیدم نه‌تنها ناامید شدم بلکه هزار بار بر رهبران جهان از نیک و بدشان لعنت فرستادم. آخر این همه دروغ و تجاوز و نقض قوانین بی‌المللی و این‌همه جنایت آشکار و آنگاه دعوی «حق دفاع مشروع» اسرائیل؟! مگر دفاع مشروع، که در جای خود درست و معقول است، هر جنایتی را مجاز می‌داند؟ مگر نخستین حمله را ارتش اسرائیل آغاز نکرد؟ این قانون فقط برای دولت تا بن دندان مسلح و بچه نُنُر و نورچشمی غرب و آمریکاست؟ با همین منطق مردمان غرق در خون غزه حق ندارند از خود دفاع کنند؟ تازه ابزار دفاع و یا حمله آنان چند موشک و راکت است که آن هم با تدبیر «گنبد آهنین» اهدایی آمریکا و غربیان در هوا نابود شده و کمترین تأثیری ندارد و با توان رزمی زمینی و هوایی و دریایی و موشکی بی‌انتهای اسرائیل قابل‌مقایسه نیست. این همه نابرابری و تبعیض آشکار چگونه و با چه معیاری قابل قبول و توجیه است؟

راستی گویی در این جهان بی‌روح و ظالم و سراسر تبعیض امید به انسانیت و عدالت یکسره مرده است! در برابر این همه قتل و خرابی و آوارگی فلسطنیان چند نفر در خاک اسرائیل کشته (طبق اخبار دو نفر) و چند نفر آواره شده (هیچ) و چند خانه ویران شده است؟ حال که در زمین فریادرسی نیست و عدالت و شفقت یکسره رخت بربسته، بهتر است که در ناامیدی مطلق از تنها امید مظلومان مدد بخواهیم تا روحی در این جهان بی‌روح بدمد و اندک عدالتی به آدمیان عرضه دارد و راهی به رهایی بگشاید.


تاریخ انتشار : ۳۰ / تیر / ۱۳۹۳

منبع : سایت حسن یوسفی اشکوری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

.