جهل، ترس، نفع
2_2_1395 . 14:32
#1
جهل، ترس، نفع
جهل، ترس، نفع





دوستان گرامی!
منتظر دریافت نظرات شما درباره این موضوع هستیم.



.
2_2_1395 . 14:34
#2
جهل، ترس، نفع



جهل، ترس، نفع

نویسنده : نگاهِ نو

موضوع : جهل، ترس، نفع


مروری بر مطالب

اکنون، پس از شرحِ چگونگی‌ی پیدایشِ مالکیت، به عنوانِ "عاملِ" ایجادِ یک نظامِ طبقاتی‌ی متشکل از دو طبقه‌ی حاکم و محکوم، و بررسی‌ی چگونگی‌ی شکل‌گیری‌ی سه چهره‌ی طبقه‌ی حاکم در یک پروسه‌ی تاریخی، برای ادامه‌ی بحث، نیازمندِ شرحِ یک سه‌گانه‌ی جدیدی هستیم، چون، همان طور که، در آغازِ این سلسله دروسِ شریعتی‌شناسی گفتم، شریعتی، هم‌چون مربیان بزرگِ امروزی، از روشِ به‌کارگیری‌ی مثلث‌ها، برای شرحِ مکتبِ رهایی‌بخشِ خویش، استفاده کرده است.

از نظرِ شریعتی، "عاملِ" اصلی‌ی انحرافِ یک "جامعه"، از نظرِ "عاملِ اجتماعی"، چنان که با بررسی‌ی جوامعِ گوناگونِ انسانی، آشکار شده است، پیدایشِ "مالکیت"، برپایی‌ی "نظامِ طبقاتی"، و شکل‌گیری‌ی انحصارطلبی بوده است. اما، ما شاهدِ آن هستیم که، در درونِ همین جامعه، انسان‌ها، دو مسیرِ متضادِ انسانی و غیرِ انسانی را در پیش می‌گیرند. گروهی، به صفِ "هابیلیان"، می‌پیوندند، و گروهی، به صفِ "قابیلیان"، و این امر، حاکی از آن است که، هر "فردِ" انسانی، دارای یک "منِ" انسانی‌ی اصیل و مستقل است، و چگونگی‌ی ساخته شدنِ این "من" است که، او را، به جهتی می‌راند. و در این نقطه، نیازمندِ آن هستیم که، آن "عاملِ فردی"ی موثرِ در انحرافِ تک تکِ افرادِ جامعه را، مشخص کنیم.

در راستای تبیینِ این "عاملِ فردی"ی موثرِ در انحرافِ تک تکِ افرادِ جامعه، شریعتی، سه‌گانه‌ی "جهل، نفع، ترس" را مطرح کرده است، و اگر دقت کرده باشید، این سه عاملِ "جهل" و "نفع" و "ترس"، یک تثلیثِ شومِ دیگری است که، دارای ارتباطِ روشنی با تثلیثِ شومِ "زر و زور و تزویر" است. چون، در بیش‌ترِ شرایط، از نظرِ روان‌شناسی‌ی انسانی، زور، عاملِ ایجادِ "ترس" (با تهدید)، زر، عاملِ ایجادِ "نفع" (با تطمیع)، و تزویر، عاملِ ایجادِ "جهل" (با تخدیر)، در افرادِ جامعه است. و حال من، به شرحِ این تثلیثِ شومِ "جهل، و نفع و ترسِ" شریعتی می‌پردازم.


منبع : کانال شریعتی به زبان ساده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین یک بار
.
5_2_1395 . 19:04
#3
جهل، ترس، نفع



جهل، ترس، نفع

نویسنده : دکتر شریعتی

موضوع : جهل و نفع و ترس


نظرِ شریعتی ۱

جهل و نفع و ترس

عواملِ اساسی‌ی انحرافِ بشری

"... در اعتقادِ من، همه‌ی انحرافاتِ بشری _ از نظرِ اخلاقی یا از نظرِ روان‌شناسی و تعلیلِ انسانی _، ریشه در این سه عامل دارند، و اگر عاملِ چهارمی هم یافتید، خبرم کنید، که هم، فردِ انسانی را مسخ می‌کنند، و هم جامعه را، دچارِ پلیدی‌ها و انحراف‌های فکری و فسادِ اخلاقی می‌سازند. فسادِ فرد و جامعه، هر دو، یکی است، چون، آن که خیانت می‌کند، نه تنها جامعه را بدبخت می‌کند، بلکه، خودش را هم خائن می‌کند. از قولِ آلبر مَمی گفتم که:

"... استعمارگر، نه تنها کشورهای شرقی را، از صورتِ انسانِ مترقی و متمدن، در آورده، بلکه، خودش را هم، از صورتِ انسان، به صورتِ استعمارگر، در آورده است..."

دزدی که مالی را می‌برد، خود، ثروت عزیزتری را، از دست داده است، و آن، صداقتِ انسانی‌ی او است.

از نظرِ "عاملِ اجتماعی"، تضادِ طبقاتی، نظامِ انحصارطلبی و استثماری را، عاملِ انحراف‌ها گرفته‌ام، و گفته‌ام. اما اینجا، مساله را، به عنوانِ عاملِ اخلاقی و فردی مطرح می‌کنم. در همین نظامِ طبقاتی، فردی که در طبقه‌ی استثمارشده قرار دارد، می‌بینیم، به جای مبارزه علیهِ بی‌عدالتی، تمکین می‌کند، و دعا هم می‌کند!... و در طبقه‌ی استثمارکننده، عاملی که، استثمارگر را وادار می‌کند، تا از دیگری بهره‌کشی کند، "نفع" است..."


مجموعه آثار ۱۶ / اسلام‌شناسی ۱ / ص ۲۹۹*
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین یک بار
.
5_2_1395 . 21:08
#4
جهل و نفع و ترس



جهل، ترس، نفع

نویسنده : دکتر شریعتی

موضوع : جهل و نفع و ترس


نظرِ شریعتی ۲

"... در اين جا، از شما مي‌خواهم که، با من بينديشيد، تا آنچه به تازگي به ذهنم رسيده است، تکميل گردد، و پخته شود.

من معتقدم که، همه‌ی انحرافات، گناه‌ها، جنايات، مفاسد، و نيز، همه‌ی پستي‌ها، انحطاط‌ها، رذالت‌ها، و عقب‌ماندگي‌ها، و خلاصه، هر چه بد است و پست و ننگ، زائيده‌ی سه عامل است در انسان: جهل، ترس، نفع.
من در اين جا زائد مي‌دانم که، يکايکِ انواعِ مفاسد و جنايات و پستي‌هاي اخلاقي و اجتماعي و سياسي، فردي و جمعي، را مطرح کنم، و نشان بدهم که، چگونه معلولِ يکي از اين سه علت است. تنها کافي است که، براي اثباتِ صحتِ اين نظريه، در خيالِ خود، همه‌ی جرائم و جنايات را، که ممکن است در زندگي‌ی يک انسان، يا در يک جامعه، رخ دهد، مجسم کنيد، و يک نوع، يا حتي يک نمونه را، از آن ميان، پيدا کنيد که، زائيده‌ی عاملِ ديگري، جز اين سه عامل، باشد.

اما توحيد، اين هر سه عامل را، در انسانِ موحد، زائل مي‌کند، و ريشه‌ی رواني‌ی آن را، در اعماقِ روحِ وي، مي‌سوزاند..."


مجموعه آثار ۳۰ / اسلام‌شناسی مشهد / ص ۷۸*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین یک بار
.
6_2_1395 . 17:21
#5
بررسی جهل، نفع، ترس



بررسی‌ی جهل، نفع، ترس

نویسنده : نگاهِ نو

موضوع : جهل، ترس، نفع


بررسی‌ی جهل، نفع، ترس

بخشِ اول : جهل

از نظرِ شریعتی، انسان، به سه دلیل، به سوی کارهای زشت می‌رود: جهل، نفع، ترس. حال به بررسی‌ی عاملِ "جهل" می‌پردازیم.

در نگاهِ شریعتی، "جهل"، به معنا‌ی فقدانِ "خودآگاهی" (حکمت) در انسان است. شریعتی، جهل را، در برابرِ "علم" و "آگاهی" قرار نمی‌دهد، بلکه، آن را، در برابرِ "خودآگاهی" (حکمت) قرار می‌دهد. به عبارتی، اگر کسی، تحصیل‌کرده‌ی دانشگاهِ هاروارد هم باشد، لزوماً به معنای این نیست که، این فرد، دیگر "جاهل" نیست. چرا که، همان فردِ تحصیل‌کرده هم، ممکن است، اصلاً بویی از آن "خودآگاهی"ی اخلاقی و انسانی (حکمت) نبرده باشد، هر چند که، تحصیلات، در شرایطی، ابزار و بسترِ بسیار مهمی، در کسب و تعمیقِ خودآگاهی (حکمت) است.

من، در شرحِ یک سه‌گانه‌ی دیگرِ شریعتی، یعنی "شور و شعور و شرف"، گفتم که، انسان‌های بسیاری، علی‌رغمِ این که، از "شور" و شوقِ بسیاری، برای انسان بودن، برخوردارند، و در همان حال، انسان‌های با "شرف"ی هم هستند، اما، به دلیلِ عدمِ برخورداری از "شعور"، که اکثریتِ مردم چنین‌اند، دست به کارهایی زشت می‌زنند، و حتی، بر علیهِ خویش و خانواده‌ی خویش و طبقه‌ی خویش و ملتِ خویش، عمل می‌کنند. آن "شعور"، همان است که، شریعتی در اینجا، آن را، "خودآگاهی" (حکمت) خوانده است.

شریعتی، در شرحِ "جهل"، بسیار تاکید کرده است که، جهل، در برابرِ "خودآگاهی" است، همان که، در قرآن، و بینشِ سقراطی، "حکمت" و "علم"، خوانده شده است، و نه در برابرِ "دانش"، یعنی "ساینس" به زبانِ انگلیسی، که در دبستان و دبیرستان و دانشگاه می‌آموزیم. و به این مساله اشاره می‌کند که، دانش، هرگز انسان را، از ارتکابِ جنايات، و بي‌عدالتي‌ها، مانع نشده است، بلکه، تنها شکلِ جنايات و ارتکابِ جرم را، این دانشمند، فرد يا جامعه‌ی دانشمند، تغيير مي‌دهد، و حتي، دامنه‌ی آن را نيز، وسيع‌تر مي‌سازد!

در نگاهِ شریعتی، "جهل"، یکی از سه عاملِ فردی‌ی، و نه اجتماعی، انحرافِ افراد است. چه افرادِ عامی، و چه افرادِ تحصیل‌کرده! و جهل، یعنی عدمِ برخورداری‌ی انسان از خودآگاهی‌ی اخلاقی و انسانی، و به تعبیرِ قرآنی و سقراطی، "حکمت"، زمینه‌سازِ فرو رفتنِ انسان، در منجلابِ زشتی‌ها و بدی‌ها و انحرافاتِ گوناگون است. چون، فقدانِ خودآگاهی‌ی اخلاقی و انسانی، انسان را، بازیچه‌ی نیروهای درونی و بیرونی، و به ویژه، بازیچه‌ی طبقه‌ی حاکمِ بر جامعه خواهد ساخت. و انسان، در چنین "جهل"ی، برده‌ی تامینِ نیازهای غریزی، و نیز، برده‌ی تامینِ نیازها و منافعِ طبقه‌ی حاکم است.

ما، با نگاهی به فرهنگِ جامعه، و تجزیه و تحلیلِ عللِ جهل و انحطاطِ فرهنگی‌ی مردم، و کشفِ عواملِ کورکننده‌ی خودآگاهی‌ی مردم، دستانِ پنهان و آشکارِ "استحمارِ نو" (غرب‌زدگی)، و به ویژه، "استحمارِ کهنه" (مذهبِ ارتجاعی) را، به روشنی، می‌بینم. که با تکیه بر رسانه‌های عظیمِ نوشتاری، صوتی، و تصویری، و با یاری‌ی روشنفکرانِ مداحِ نظامِ سرمایه‌داری‌ی غرب از یک سو، و تکیه بر امکاناتِ دولتی و ملی، و طبقه‌ی تزویرگرِ روحانیتِ ارتجاعی و سرکوبگر و فریب‌کار از سوی دیگر، تمامی‌ی تلاشِ خویش را، برای فریبِ مردم، و کور کردنِ خودآگاهی‌ی اخلاقی و انسانی‌ی آنان، و تزریقِ جهل به آنان، به کار گرفته‌اند. و افسوس که، هنوز که هنوز است، "استحمارِ" پلید را، پایانی نیست!


منبع : کانال شریعتی به زبان ساده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین یک بار
.
7_2_1395 . 20:31
#6
بررسی‌ی نقشِ جهل



بررسی‌ی نقشِ جهل

نویسنده : دکتر شریعتی

موضوع : جهل و نفع و ترس


نظرِ شریعتی ۱

"... "جهل"، در اینجا، به معنای نقیضِ "علم" نیست. مقصودم از این علم، دانستنی‌های طبیعی، ریاضی، فنی، حقوقی، و ادبی است، یعنی، دانش (Science)، زیرا، این دانش، چنان که می‌دانیم، و می‌بینیم، هرگز، انسان را، از ارتکابِ جنایات و بی‌عدالتی‌ها، مانع نشده است، بلکه، شکلِ جنایات و ارتکاب جرم را، دانشمند (فرد یا جامعه‌ی دانشمند)، تغییر می‌دهد، و حتی دامنه‌ی آن را نیز، وسیع‌تر می‌سازد.

چنان که، امروز، مللِ متمدن، که از عالی‌ترین مراحلِ علوم برخوردارند، دست به استعمار، بهره‌کشی، بردگی، ظلم، جنگ، فریب، تجاوز، و فساد می‌زنند، ولی، شکل آن، با گذشته، تفاوت کرده است، اما، نه تنها این همه پیشرفت‌های علمی، وی را، از نظرِ اخلاقی، اصلاح نکرده، بلکه، منحط‌تر ساخته، و او را، بر ارتکابِ گناه و جنایت، تواناتر و هوشیارتر، کرده است، و این، مساله‌ای است که، امروز، با همه‌ی وجودمان، آن را احساس می‌کنیم، و متفکرانِ اروپا نیز، هرگز، در صددِ کتمانِ آن، بر نیامده‌اند.

بنابراین، چنین علومی که (به قولِ مولوی‌ی خودمان، "علمِ آخور" است، و "دانشِ موشی کور"، که خانه‌های پیچ پیچ می‌سازد، و هوشیارانه و پنهان از انظار. اما، از بر آمدنِ بر روی خاک، و نگاهِ به آسمان، و دیدارِ روشنایی، عاجز و هراسان است!)، به هیچ وجه، با اخلاق و انسانیت، تماسی ندارد، جهل‌اش نمی‌تواند عاملِ فساد و جنایت باشد، بلکه، علم یا جهلِ این رشته‌های دانایی، نه اخلاقی است (Moral)، و نه ضدِ اخلاقی (Immoral)، بلکه، غیرِ اخلاقی، و خارج از مقوله‌ی اخلاق (Amoral) است.

مقصودم از "جهل"، به عنوانِ عاملِ یک سلسله فسادها و تبهکاری‌ها، نقیضِ "حکمت" است، نه علم، بدان معنا که، سقراط به کار برده است. سقراط، حکمت را، ضامنِ اخلاق می‌داند، و معتقد است که، حکیم هرگز پستی و جنایت مرتکب نمی‌شود، و همه‌ی مفاسد و معایبِ اخلاقی، ناشی از جهل است. مسلماً، مقصودِ سقراط از حکمت، نه فلسفه است، و نه علوم، بدان معنا که، امروز، ما از این دو کلمه می‌فهمیم. چه، سقراط، مبارزه‌ی سرسختانه‌ای که آغاز کرده بود، با همین فلاسفه و علما بود. مگر اریستوفان، که او را در کمدی‌هایش به باد استهزاء می‌گیرد، جاهل بود؟ مگر آنیتوس، ملتوس، و لیکون، که ادعانامه علیهِ سقراط را نوشتند، و ۵۵۶ قاضی‌ی دادگاهِ "هلیاست"، که او را به مرگ محکوم کردند، بی‌سواد و نادان بودند؟ مگر سقراط، توده را فاسد می‌دانست که حکیم نبودند، یا سوفسطائیان و مخالفانِ آنان را، که همه از فیلسوفان و شاعران و خطبای بنامِ جامعه به شمار می‌رفتند؟

حکمت را _ آن چنان که سقراط به کار می‌بُرد، و آن چنان که، من در اینجا، می‌خواهم آن را، یکی از عواملِ وادارنده‌ی انسان به سوی کمالِ اخلاقی، و بازگیرنده‌ی وی از فساد و انحطاط و جنایت، به شمار آورم، و جهلِ آن را، یکی از سه عاملِ همه‌ی بدی‌ها، بنامم _ بسیار مشکل است که، با کلماتی، که فعلاً در اختیار داریم، تعریف کنیم. بیش‌تر باید، در اینجا، به "احساسِ معنی"ی آن تکیه کرد، نه تعریفِ لغوی و منطقی‌ی آن.

مقصود از حکمت، "خودآگاهی"ی انسانی و اخلاقی‌ی فرد، و وجدانِ بیدار و توانا و سالمِ انسان، است، به گونه‌ای که، وی را، به سادگی، در مسیرِ فطرت و نوامیسِ خلقت، نگاه می‌دارد، و در جهتِ معقول و درست، می‌راند، و از انحراف و سقوط و تسلطِ هوس‌ها و امیالِ منحط و متجاوز، بازش می‌دارد.

دو انسان، یکی، دانشمندِ پست و خودفروش و جنایتکاری است که، به سادگی و ارزانی، در اختیارِ زر و زور قرار می‌گیرد، و در برابرِ خودخواهی و پول و یا شهوت، نسبت به هیچ پلیدی و زشتی‌ای، حساسیتی از خود نشان نمی‌دهد. دیگری، که از علم و اطلاعات بی‌بهره است اما، در بحبوحه‌ی هوس‌ها و تحریک‌ها و فریبندگی‌های نام و نان، و در مخوف‌ترین پرتگاه‌های انسان‌کُش، چنان استوار و مستقیم گام بر می‌دارد، که گویی، دست در دستِ راهنما و راهبری آگاه و توانا دارد، و چنان است که، سراسرِ وجودش، از راستی و شرافت حکایت می‌کند، و از او، جز "خیر و زیبایی و خوبی"، نمی‌تراود، و از چهره‌اش، پرتوِ یقین و استقامت و استواری و نیکی، نمایان است.

این دو تفاوت در چیست؟ آن دستِ پنهانی، که در دستِ وی است، چیست؟ می‌بینیم که، در وی، نیرو و وجدانی است که، اولی، علی‌رغمِ دانش‌اش، آن را فاقد است. چنین نیرویی، و چنین وجدانِ خودآگاه و بیداری، حکمت است. پیغمبرانِ بزرگ، که تاریخِ معنویت‌های بزرگِ انسان را ساخته‌اند، و تمدن‌های عظیم را بنیان گذارده‌اند، همه، چوپانان و کارگرانِ بی‌بهره از فلسفه و از علوم، و حتی، غالباً، بی‌بهره از سواد، بوده‌اند. این صفتِ "امی"، که قرآن، به عنوانِ یک خصیصه‌ی مثبت، به پیغمبر می‌دهد، بسیار عمیق است.

آخرین پیامبری که، پس از گذشتنِ تاریخِ بشری، از تمدن‌های هنری و اجتماعی‌ی بزرگِ رم، تمدن‌های معنوی و علمی و اجتماعی و فلسفی‌ی هند و ایران و چین و یونان، آمده است، و قاعدتاً، در این مرحله، راهبر و پیشروِ بشر، باید فیلسوفی نابغه، و دانشمندی جامع و برجسته، باشد، باز، یکی از همان گوسفندچرانانِ محرومِ از مکتب و مدرسه و علم و فلسفه است، و حتی نوشتن نمی‌داند. کسانی که در پی‌ی این مصلحِ بزرگِ اخلاقی، بزرگ‌ترین سهم را، در دگرگونی‌ی اخلاقی و روحی‌ی جامعه‌ها داشته اند، باز، از دانشمندان و فلاسفه نبوده‌اند.

در اسلام بنگرید! یک سو، علی است، و ابوذرِ بدوی، و بلال، برده حبشی، و عمار و یاسر و سمیه‌ی سیاهِ آفریقایی، و میثمِ خرمافروش، که هیچکدام را، در تاریخِ علوم و فلسفه، مقامی نیست. و در سوی دیگر، ابوعلی سینا، رازی، کِندی، ابن العربی، ابن مقفع، خوارزمی، و خلیل بن احمد، و غیره. در آنان چیست که اینان فاقدند؟ نمی‌توانید وجودِ یک نوع آگاهی و درکِ خاصی را، که در "آنان" هست، و در "اینان" نیست، انکار کنید.

شما می‌توانید، هر نامی بدان بدهید: فهم، شعور، وجدان، استعدادِ هدایت، احساسِ خاصِ فطری، حسِ ششم، الهام، و...، اما من، همان اصطلاحِ سقراط را بهتر می‌پسندم. به خصوص که، وی، همان معنی را بدان می‌دهد، که من در جستجوی آنم. به نظرِ من، در زبانِ عربِ صدرِ اسلام نیز، کلمه‌ی حکمت، با چنین معنایی وجود داشته است، ولی، پس از هجومِ فلسفه‌ی یونان، به تمدنِ اسلامی، برای ترجمه‌ی کلمه‌ی یونانی‌ی "فلسفه" و "سوفیا"، آن را انتخاب کرده، و معنی‌ی عمیق و پُر ارزشِ اولیه‌اش را، فراموش نموده‌اند!

در قرآن، حکمت، همه جا، به معنای آگاهی‌ی درست و شناختِ حق است. و نیز، در حدیثِ متواتر: الحکمه ضاله المؤمن (حکمت، گمشده‌ی مومن است).

در این روایت: العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء (علم، نوری است که، خدا، در دلِ آن که می‌خواهد، می‌افکند)، علم، مترادفِ همان حکمت، به معنای سقراطی‌ی آن، آمده است، زیرا، علمِ اکتسابی‌ی معمول، با چنین تعبیری، سازگار نیست. آیا فیزیکدان‌هایی که، بمبِ اتم می‌سازند، شیمیست‌هایی که، در یک جنگ، هزاران تن را مسموم می‌کنند، نویسندگانی که، با دانشِ تاریخی و ادبی و جامعه‌شناسی‌ی خود، همه‌ی حقایق را، به سودِ زر و زور، و برای توجیهِ بی‌عدالتی‌ها و جنایت‌ها، قلب می‌نمایند، و خلقی را گمراه می‌سازند، و اندیشه‌ها را مسخ می‌کنند، دانش‌شان، نوری است که، خدا، در دل‌هاشان افکنده است؟! این نورها خدائی است؟!

چنین تعبیری، بدیهی است که، با حکمت، بدان معنی که، من از آن احساس می‌کنم، و بدان گونه که، سقراط معنی می‌کند، متناسب است. وگرنه، محمد، علی، عیسی، ابراهیم، موسی، زرتشت، بودا، این راهبرانِ "امی"ی بشر، و سازندگانِ معنویت‌ها را، باید در عدادِ کسانی شمرد که، خداوند نخواسته است، نورِ علم را، در دل‌های‌شان بیفکند! ناگفته پیدا است که، لااقل اسلام، چنین مقصودی، نمی‌تواند داشته باشد. علم و حکمت، به معنای دانشِ نجات و کمالِ انسان است. بنابراین، مقصودم از جهل، جهلِ به چنین "علم"ی و "حکمت"ی است، که منشاءِ بدی‌ها و فسادها و پستی‌ها و بسیاری جرائم و جنایات است.

اکنون، با توجه به این معنای دقیقِ "حکمت"، و به اصطلاحِ سقراط و قرآن، "خودآگاهی"ی اخلاقی و انسانی، یا فهم و شعورِ خاص، و درکِ ویژه‌ای، که آن را تشریح کردم، شما خود، می‌توانید احساس کنید که، چگونه "توحید"، این خودآگاهی، و این وجدانِ اخلاقی و انسانی، و این نیروی مرموزِ حکمت را، در انسانِ موحد، به معنای واقعی و دقیقِ آن، می‌پروراند، و آن را، تکامل می‌بخشد.

فهمِ هستی، به عنوانِ یک دستگاهِ زنده، یک موجودِ ذی‌شعور و خودآگاه، احساسِ آفرینش هم‌چون دستگاهِ دقیقی که، با نظامِ عقلی‌ی "مراد و مقصود"ی می‌چرخد، ادراکِ این عالَم به منزله‌ی منظومه‌ای که، دارای هدف و غایت است، می‌اندیشد، می‌بیند، احساس می‌کند، و همه چیز، در آن، حسابِ منطقی‌ی دقیقی دارد، هیچ چیز در آن بیهوده، عبث، و تصادفی نیست، و انسان، جزئی از چنین هستی‌ی معنی‌دار و حساب‌گر و دقیق و دست‌اندرکارِ با اراده و با شعورِ آگاهی است، که رو به تکامل است، و مسیری را بدان سوی می‌پیماید، و هیچ چیز در آن گم نمی‌شود، و در برابرِ زشتی و زیبایی، و خوبی و بدی، عکس‌العملِ دقیقِ منطقی نشان می‌دهد، انسان را ناچار می‌کند که، زندگی و اندیشه و احساس و کردارش را، با چنین دستگاهی، هماهنگ سازد، و خود را، از این جهت، به سختی و به دقت، کنترل کند، و از مسیرِ نوامیسِ قطعی، و قوانینِ مسلم و معینی، که هر یک، حکمتی دارد، منحرف نگردد...

این چنین جهان‌بینی‌ای، به معنای علمی و فلسفی‌ی آن، این چنین تلقی‌ای از آفرینش، و احساسِ چنین تعهدی در برابرِ هستی، و آگاهی‌ی مداومِ بر خود، دیگران، جامعه، روابطِ فردی و جمعی، و پیوند و هماهنگی‌ی خود با طبیعت، به انسان، خودآگاهی‌ی عمیق، و معرفتی شامل، و جهان‌بینی‌ای روشن و وسیع، و تعهدات و مسئولیت‌هایی حساس و حساب‌شده، می‌دهد.

زندگی، و رفتارِ انسان در زندگی، تابعِ کیفیتِ اندیشه و اعتقادی است که دارد. ملاک‌های اخلاقی و انسانی، و ارزش‌های گوناگونی، که برای هر چیز قائل است، هدف و هدف‌هایی که در زندگی دنبال می‌کند، و برنامه و مسیری که، برای زندگی‌ی فردی و اجتماعی‌اش، تدوین می‌نماید، و اصولاً، چگونگی‌ی هر کس، حساسیت‌ها، تمایلاتِ عالی، و گرایش‌های مختلف‌اش، همه، با کیفیتِ جهان‌بینی‌اش، بستگی‌ی مستقیم دارد.

اعتقادِ به این که، هستی، معنی و مفهوم و عقل و صاحب و حساب و هدف دارد، و به تبعِ آن، زندگی‌ی انسان، و انسان، نمی‌تواند عبث و احمق _ آن چنان که سارتر می‌گوید _ باشد، اساسِ یک بینشِ روشن، و یک جهان‌بینی‌ی مثبت و وسیع است، و مبنای محکمی را، برای اخلاق، و زندگی‌ی فردی و جمعی‌ی انسان، می‌ریزد، و جهل را می‌بَرد، و شاید، یکی از بزرگ‌ترین عللی که، انشتن را معتقد کرده است که: "احساسِ عرفانی، شاه‌فنرِ تحقیقاتِ علمی است"، همین باشد..."


مجموعه آثار ۳۰ / اسلام‌شناسی مشهد / ص ۷۸*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین یک بار
.
7_2_1395 . 23:01
#7
بررسی‌ی نقشِ جهل



بررسی‌ی نقشِ جهل

نویسنده : دکتر شریعتی

موضوع : جهل و نفع و ترس


نظرِ شریعتی ۲

"... از نظرِ "انسانی" _ در بحثِ اخلاق، روان‌شناسی، و انسان‌شناسی _، که مساله‌ی آگاهی و مسئولیت مطرح است، درست است که، نظامِ مالکیت، عاملِ طبقات، و در نتیجه، جبرِ محیطِ اجتماعی است که، فرد را، در طبقه‌ی حاکم یا محکوم، استثمارگر یا استثمارشده، قرار می‌دهد. جامعه، فرد را، عَمَله کرده است یا رباخوار، کارگر یا سرمایه‌دار. درست است که، فقر را، نظامِ طبقاتی می‌آفریند، نه انتخابِ فقیر، ولی، بحثِ من، بر سرِ "فقر" نیست، بر سرِ "فقیر" است. بر سَرِ "ستم" نیست، بر سَرِ "ستم‌پذیر" است.

چرا فقر را تحمل می‌کند؟ چرا ستم را می‌پذیرد؟ چرا نفی نمی‌کند؟ یا نمی‌داند: جهل، یا می‌ترسد: ترس، و یا، به امیدِ کسبِ امتیازی فردی، جدا از سرنوشتِ طبقه‌اش، می‌سازد: نفع. و این است که، مسئولیت، مطرح می‌شود. و مسئولیت، بی آن که، به اصالتِ انسانی‌ی "من"، معتقد باشیم، معنا نمی‌تواند داشت.

اما جهل _ که گاه خود عاملِ انحراف است، و در "توده"، بیش‌تر این عامل در کار است _، به معنی‌ی نفی‌ی علوم نیست، علومِ مادی یا انسانی و یا مذهبی: فیزیک، حقوق؛ یا فقه، بلکه، نفی‌ی آن "آگاهی‌ی ویژه‌ای" است که، انسان، بدان تعریف می‌شود. آگاهی‌ی ویژه‌ای که، در یک "روشنفکر"، سراغ داریم، آگاهی‌ای که، عبارت از "اطلاعِ بر واقعیات"، یا، "حصولِ صورتِ شی در ذهن"، نیست، "علمِ هدایت" است، دانشِ "شدن" است، روشن‌بینی و روشن‌اندیشی و حق‌یابی، و تشخیصِ "جهت" است، و این آگاهی است که، "مسئولیتِ انسانی و اجتماعی" ایجاد می‌کند. این آگاهی، با تحصیل و تدریس و کتاب و مطالعه، حاصل نمی‌شود، هر چند که، در قدرت بخشیدنِ آن، موثر است.

این آگاهی، از "جهان‌بینی" ناشی می‌شود. وجودِ همین آگاهی است که، همه‌ی متفکران، و نیز پیامبران، از آن سخن می‌گویند. در یونان، "سوفیا"، در مذهبِ زرتشت، "من"، و در مذاهبِ وِدا، "ویدیا"، و در قرآن (نَه کُتبِ اسلامی)، "حِکمَت"، این است. این، همان است که، امروز، متفکرانِ اروپایی، آن را، "علمِ پرومته‌ای" می‌نامند. آتشی خدایی، که پرومته، از آسمان آورد، و به انسان بخشید، علمی که، چون آتش، گرما (حرکت)، و نور (بینایی)، می‌زاید.

پیامبران، برای دادنِ "حکمت" به انسان، آمده‌اند. در زبانِ اسلامِ اولیه (قرآن و حدیث)، هر جا از "علم" هم سخن می‌رود، همین علم است. این علم است که، به "نور" تشبیه می‌شود، وگرنه، فیزیک و جامعه‌شناسی و فقه و اصول، "دانش" است، نه "بینش"، نه روشنایی: لیس العلم بکثره التعلیم و التعلیم، بل نور یقذفها الله فی قلب من یشاء!

این، همان "خودآگاهی‌ی انسانی" است که، یک عالِم ممکن است نداشته باشد، و یک بی‌سواد (اُمی) می‌تواند مَظهرِ آن باشد. همان که، ابوذرِ صحرایی دارد، و ابوعلی‌ی دانشگاهی ندارد. این آگاهی است که، هم‌چون آتش، در میانِ توده‌ای رام و آرام، و خُفته در شبِ جهل، می‌افتد، و همه را، "جهت می‌بخشد"، "به حرکت می‌آورد"، و به هر کس، "احساسِ مسئولیتِ اجتماعی" می‌بخشد، و یک فرد _ عالِم یا بی‌علم _ را، رسالتی پیامبرانه، در زمانِ خویش، و در میانِ مردمِ خویش، می‌دهد. همان که، در تاریخ، پیامبران حاملِ آن بودند، و امروز، "روشنفکران"، که وارثانِ پیامبران‌اند. نفی‌ی این علم _ علمِ نور و حرارت، علمِ آتش _، "جهل" است، و عاملِ بخشِ بزرگی از بدبختی‌ها و تحمل‌ها.

و توحید _ به معنای یک وحدتِ فکری‌ی جهانی، یک "جهان‌بینی" _، می‌تواند، کانونِ اشتعالِ این علم باشد:

شجرة مبارکة زیتونه، لا شرقیه و لا غربیه، یکاد زیتها یضئ! ولولم تمسسه نار نور علی یهدی الله لنوره من یشاء و یضرب الله الامثال للناس و الله بکل شئ علیم (سوره نور، آیه ۳۵)..."


مجموعه آثار ۱۶ / اسلام‌شناسی ۱ / ص ۳۰۱*
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین یک بار
.
13_2_1395 . 18:34
#8
بررسی‌ی جهل، نفع، ترس



بررسی‌ی جهل، نفع، ترس

نویسنده : نگاهِ نو

موضوع : جهل، ترس، نفع


بررسی‌ی جهل، نفع، ترس

بخشِ دوم: نفع

از نظرِ شریعتی، انسان، به سه دلیل، به سوی کارهای زشت می‌رود: جهل، نفع، ترس. حال، به بررسی‌ی عاملِ "نفع"، می‌پردازیم.

آن زمان که شریعتی، در نیایش‌های خویش، "خواستن" را، عاملِ ذلیل شدنِ انسان می‌داند، و یکی از شروطِ انقلابی شدن، و انسان ماندن را، "نخواستن" اعلام می‌کند، و از ما می‌خواهد که، با "نخواستن"، خویشتنِ خویش را، چون اسفندیار، آن اسطوره‌ی تاریخی، "روئین‌تن" کنیم، اشاره به همین "نفع"طلبی دارد، که ریشه‌ی تمامی‌ی "خواستن"های فردی و ضدِ تکاملی است، و یکی از سه "عاملِ فردی"ی انحرافِ تمامی‌ی افرادِ بشر در طولِ تاریخ.

در میانِ سه عاملِ "جهل، نفع، ترس"، بی‌شک، عاملِ نفع، نیرومندترین عامل، در تشویقِ انسان، به انجامِ هر عملی، و از جمله، دست زدنِ به اَعمالِ زشت است. چرا که، عاملِ "نفع"، ریشه‌های عمیقی، در فطرتِ آدمی، داشته، دارد، و خواهد داشت. و باید بپذیریم که، عاملِ "نفع"، از دو عاملِ دیگر، یعنی "جهل" و "ترس"، از عمومیتِ بسیار بیش‌تری برخوردار است.

بشر، در پروسه‌ی تکاملی‌ی خویش، در هر صورت، با جهشی تکاملی، از "مرحله‌ی حیوانی"، به "مرحله‌ی بشری"، یعنی، تبدیل شدن به یک "حیوانِ" پیشرفته و پیچیده، گام نهاده است، و در این دگرگونی، غریزه‌ی خویش را نیز، با خود، به همراه آورده است، و به طورِ طبیعی، هنوز هم، بخشی از وجودِ او، تحتِ تاثیرِ هدایتِ غریزی، قرار داشته، و در آینده هم، قرار خواهد داشت.

بشر، یک موجودِ غریزی است، و پیش از آن که، به یک "خودآگاهی‌ی انسانی" دست یابد، به شدتِ تحثِ تاثیرِ "هدایتِ غریزی"ی وجودِ خویش است. و اساسِ این غریزه، بر "نفعِ" شخصی استوار است، یعنی، سوق دادنِ بشر، به دنبال کردنِ منافعِ خویش، و به ویژه، در زمانی که، شرایطِ اجتماعی نیز، زمینه‌ی لازم را، برای این نفع‌طلبی، ایجاد کرده است.

نقشِ نفع، در هدایتِ انسان، تا به حدی است که، مارکس، پدرِ فکری‌ی مکتبِ مارکسیسم، در مقایسه‌ی بینِ "فکر" و "نفع"، و این که، کدام یک از این دو، هدایت‌گرِ رفتارِ یک فرد است، بی هیچ شکی، و با تاکیدی قاطع، "نفع" را، و به تعبیری دقیق‌تر، منافعِ فردی و منافعِ طبقاتی را، "زیربنا"ی فکرِ انسان می‌داند، و فکر را، "روبنا"ی آن. و بر این باور است که، اساساً، هر فردی، آن گونه می‌اندیشد، که منافعِ او حُکم می‌کند. و به عبارتی، فکرِ او، منظومه‌ای است متشکلِ از ایده‌هایی کاذب، که برای توجیهِ منافعِ او، در ذهنِ وی، شکل گرفته است. و اندیشه‌ی هر فرد، در حقیقت، توجیه‌گرِ اعمالی است که، منافعِ او را، تامین می‌کند. و این ایده‌ی مارکس، جز در انسان‌هایی استثنایی، و به ویژه روشنفکرانِ انقلابی، که از پایگاهِ طبقاتی‌ی خود، بریده‌اند، کاملاً درست است.

در این رابطه، اگر عاملِ نفع را، بیش‌تر اقتصادی بگیریم، با بررسی‌ی سه طبقه‌ی استبدادگر، استثمارگر، و استحمارگر، مشاهده خواهیم کرد که: در طبقه‌ی استثمارگر، یعنی طبقه‌ی زرمند، عاملی که، بیش از دو عاملِ دیگر، یعنی "جهل" و "ترس"، او را وادار می‌کند، تا از دیگری بهره‌کشی کند، "نفع" است. حال آن که، برای طبقه‌ی زورمند، ابتدا "قدرت" مطرح است، و بعد "نفع". و برای طبقه‌ی استحمارگر هم، که از نظرِ شریعتی، یک "طبقه‌ی اعتقادی" است، ابتدا، حفظِ "مذهبِ ارتجاعی"، یا "ایدئولوژی‌ی تمامیت‌خواه"، یا "ایدئولوژی‌ی لیبرالیستی"، مطرح است، و بعد "نفعِ" خود و طبقه‌اش.


منبع : کانال شریعتی به زبان ساده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین یک بار
.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

.