نظر عبدالکریم سروش
6_11_1388 . 11:50
#1
نظر عبدالکریم سروش
سایت عبدالکریم سروش





دوستان گرامی!
منتظر دریافت مقالات دکتر عبدالکریم سروش  درباره‌ی شریعتی هستیم.

ــــــــــــــــــــ

فهرست مقالات :

دیدارمان به قیامت
روحانیت منهای اسلام!
اسلام و چالشِ لیبرالیسم
خاطرات‌ِ سروش‌ از منازعاتِ فكری‌ی دورانِ انقلاب


ــــــــــــــــــــــــــــــ
.
6_11_1388 . 11:57
#2
دیدارمان به قیامت



نام مصاحبه : دیدارمان به قیامت

مصاحبه با : دكتر عبدالكریم سروش

مصاحبه‌کننده : رضا خجسته‌رحیمی


مقدمه :

عبدالكریم سروش اكنون در آمریكا به سر می‌برد و با این حال حرف و حدیث‌ها در ایران بر سر او بسیار است. سروش در آمریكا هم بی‌كار ننشسته است. یك‌بار سخنان او از آن سوی دنیا درباب وحی مسئله‌ساز می‌شود، و بار دیگر نامه‌ای به آیت‌الله سبحانی می‌نویسد تا پاسخی به انتقادات او داده باشد. ما اما در سالگرد درگذشت دكتر علی شریعتی به‌سراغ عبدالكریم سروش رفتیم تا پس از مدت‌ها، بار دیگر باب گفت‌و‌گو میان او و شریعتی را بگشاییم. سروش از قرار دیدار خود با علی شریعتی می‌گوید كه با مرگ او همراه شد، و سپس ماجراهای ناگفته‌ای را بازگو می‌كند، كه در آن روزها در حین برگزاری مراسم درگذشت او اتفاق افتاد.


س : شما از اولین كسانی بودید كه بعد از فوت دكتر شریعتی به محل اقامت او رسیدید و با چهره بی‌جان او پیش از فرو رفتن در نقاب خاك، دیدار كردید. اما گویا قرار ملاقاتی برای فردای آن روز با دكتر شریعتی داشتید كه مرگ دكتر مانع از آن شد. می‌خواستیم اگر ممكن است در ابتدا از برنامه‌هایتان برای آن قرار ملاقاتی كه انجام نشد، بگویید.

ج : دكتر، ایران را به مقصد فرانسه ترك كرد و در حالی كه برنامه سفر او به انگلستان هنوز محرمانه بود، به گوش ما رسید. پس از مدتی از آقای میناچی كه از دوستان نزدیك و صمیمی مرحوم شریعتی بود و آن روزها در انگلستان اقامت داشت، شنیدیم كه دكتر وارد انگلستان شده است و به خانه یكی از دوستان رفته است. مطمئن شدیم و سپس به همراه آقای میناچی و یكی دیگر از دوستان‌مان برنامه ریختیم تا به آنجا برویم و ملاقاتی با دكتر داشته باشیم. قصد من صرفا ملاقات و معارفه آغازین بود و در ذهن داشتم پس از آن، دیدارها گسترده‌تر شود و پاره‌ای از مسائل لازم و انقلابی آن دوران به بحث گذاشته شود و ما از محضر دكتر استفاده كنیم. اما متاسفانه آن دیدار به قیامت محول شد و اجل فرصت دیدار نداد.


س : آیا شما پیش از آن، هیچ دیدار و ملاقاتی با دكتر شریعتی نداشتید و از نزدیك با ایشان آشنا نبودید؟

ج : از نزدیك آشنایی‌ای با دكتر نداشتم و گمان هم نمی‌كنم كه مرحوم شریعتی مرا به شخص یا به نام می‌شناخت. از مستمعان سخنرانی‌های ایشان بودم و از خوانندگان آثارشان. در ایران كه بودم به حسینیه ارشاد می‌رفتم، منتها در هیچ جلسه خصوصی با مرحوم دكتر ننشسته و از چنین فرصتی برخوردار نشده بودم، و همین،‌آتش شوق مرا فروزان‌تر می‌كرد كه وقتی او به انگلستان می‌آید، فرصت ناب و نادری به دست خواهد آمد و با ایشان به گفت‌وگو خواهم نشست.

در انگلستان جلسات دانشجویان مسلمان و غیرمسلمان به نحو گسترده‌ای دایر بود و در این جلسات كتب شریعتی خوانده می‌شد و آثار او به‌سان كتاب درسی درآمده بود و باب بحث در باب آنها گشوده بود. من هم در آن جلسات شركت می‌جستم و البته حقیقت آن است كه به‌رغم اقبال زیادی كه نسبت به آرای شریعتی وجود داشت و نكات مثبت فراوانی هم كه در آثار و آرای او موجود بود، من نگاه‌های انتقادی هم نسبت به آنها داشتم. همه این‌ها باعث می‌شد كه من نسبت به دیدار با ایشان، آنچنان شایق باشم. ولی چنانكه گفتم، آن دیدار به قیامت ماند.


س : مبنای نگاه انتقادی شما به دكتر شریعتی، در آن زمان، چه بود؟ آیا نزدیكی و تمایلی كه در آن زمان به انجمن حجتیه داشتید، تاثیری جدی در این نگاه انتقادی شما نسبت به شریعتی نداشت و موثر نبود؟ آیا انتقادات آن دوره شما از شریعتی مبتنی بر یك دیدگاه سنت‌گرایانه بود و یا حتی مثلا هم‌چون آقای مطهری، نگاه‌های شریعتی را به لحاظ اصالت مذهبی و استناد به سنت دینی قابل نقد می‌دانستید؟

ج : من در پاسخ به سوال شما، باید از تقریباً سی سال پیش سخن بگویم. من در آن زمان از انتقادات مرحوم مطهری نسبت به شریعتی اطلاعی نداشتم. آنچه هم كه به صورت مكتوب از انتقادات مطهری منتشر شد، بعد از انقلاب صورت گرفت و در آن زمان، در اختیار ما و هیچ‌كس دیگر قرار نگرفته بود. از حجتیه هم سال‌ها بود كه بریده بودم و چیزی را هم در آثار مرحوم شریعتی نمی‌دیدم كه از دیدگاه حجتیه بتواند مورد نقد واقع شود، یا دست‌كم من چنان نقدی نداشتم.


س :‌پس مبنای نقدتان چه بود؟

ج : من در آن زمان در انگلستان ذهنی پر از فلسفه اسلامی و فلسفه غربی داشتم. از یك‌سو در ایران مطالعاتی در فلسفه اسلامی انجام داده بودم و تا حد مقدور خودم را با آرای ابن‌سینا و خصوصا صدرالدین شیرازی آشنا كرده بودم و از طرف دیگر در انگلستان هم به خواندن فلسفه تحلیلی و فلسفه علم اشتغال داشتم و اگر ضعفی در آثار مرحوم شریعتی می‌دیدم از این دیدگاه بود، از دیدگاه فلسفه اسلامی و فلسفه تحلیلی. معتقد بودم كه ایشان در داوری‌های‌شان گاهی تعمیم‌هایی می‌‌دهند كه این تعمیم‌ها، استوار نیست و قابلیت دفاع فلسفی را ندارد. من عین این انتقاد را نسبت به دیدگاه‌های مجاهدین خلق هم البته داشتم. مجاهدین آن روز را با مجاهدین امروز اصلا قیاس نكنید. مجاهدین آن روز، به‌سان سفره‌ای نینداخته بودند كه بوی مشك می‌دادند و در میان مذهبیون و مسلمانان و غیرمذهبیون و غیرمسلمانان، دلباختگان بسیار داشتند و یك گروه مبارز بسیار محترم به شمار می‌آمدند.

حتی پاره‌ای از سمپات‌‌های مجاهدین معتقد بودند كه مرحوم شریعتی هم نسبت به آنها نظر عنایت دارد و مشی آنها را می‌پسندد و پاره‌ای از سخنرانی‌‌های خود را هم با توجه به شهادت بعضی از اعضای مجاهدین و با تقدیر از آنها انجام داده است. در جلسات انجمن‌های دانشجویی انگلستان و اتحادیه دانشجویان اروپا هم كه دیدگاه‌های مجاهدین مورد بحث قرار می‌گرفت و مطرح می‌شد، من نسبت به نظریه "شناخت" آنها، نگاه‌های انتقادی داشتم. كتاب "تضاد دیالكتیكی" من كه در ایران منتشر شد هم متن چند سخنرانی‌ای بود كه در انگلستان داشتم و در آنها انتقاداتی را به صورت مستقیم به دیدگاه مجاهدین و به صورت غیرمستقیم به آرای شریعتی وارد كرده بودم.

چرا كه شریعتی هم به دیالكتیك و تضاد دیالكتیكی در تحلیل حوادث اجتماعی و تاریخی اعتقاد داشت و در آثار خودش این نكته را به صراحت آورده بود. لذا شما وقتی آن كتاب را ملاحظه كنید خواهید دید كه من در انتقاد از نظریه "تضاد دیالكتیكی" مطلقاً به راهی كه مرحوم مطهری رفته است، نرفته‌ام. رویكرد من بسیار متفاوت است و مبتنی بر اندیشه‌‌هایی است كه از فلسفه علم و اپیستمولوژی تحلیلی جدید گرفته‌ام.


س : كلیت انتقاد شما بر شریعتی بر همین اساس بود؟

ج : انتقادات من نسبت به مرحوم شریعتی دو شاخه داشت، یكی از دیدگاه فلسفی و دیگر از نظر تفسیری. من در آثار محروم شریعتی می‌دیدم كه استناد به قرآن و نهج‌البلاغه و در كل استناد به اندیشه‌‌‌های متفكران اسلامی بسیار اندك است و این را جداً نقطه ضعف و نقصانی بزرگ در كار ایشان می‌دیدم و این را درست در نقطه مقابل راه و روش مرحوم مهندس بازرگان می‌دانستم كه پر از استنادات وافر قرآنی و آیات الهی بود. من امروز می‌توانم بگویم كه كار شریعتی تولید یك اسلام انقلابی بود، اما در آن روز من چنین تفسیری نداشتم. آن زمان، آنچه می‌دیدم این بود كه اولا نقش قرآن و كتب مقدس اسلامی در آثار و افكار شریعتی، ضعیف و كمرنگ است. و ثانیا، ‌به لحاظ فلسفی هم برهان‌های او استوار نیست. و سوم هم اینكه من در آن زمان نیز عنصر گزینش را در آثار شریعتی بسیار نیرومند می‌دیدم، یك گزینش ویرانگر.


س : به چه معنا؟

ج : مرحوم شریعتی آن عناصری را از تاریخ اسلام و اندیشه اسلامی انتخاب و اختیار می‌كرد كه با هدف او كه انقلابی كردن اسلام بود، موافقت داشته باشد. من این نكته را آن زمان با ابهام بیشتر و اكنون با وضوح بیشتری می‌فهمم.
بله، از باب مثال، شاهكار شریعتی زنده كردن قصه عاشورا و امام حسین و اسیری زینب و اسارتی كه خاندان امام حسین بدان مبتلا شد و به طور كلی ماجراهای كربلا بود. او در پرورانیدن این داستان و جوشانیدن خون غیرت در رگ شیعیان، انصافاً استادی سحرباف بود و بهتر از او تاكنون كسی چنین نكرده است، ولی نكته‌ای را كه من در این كار قابل انتقاد می‌بینم، این است كه مشی امام حسین در میان ائمه شیعه یك استثنا بود و نه یك قاعده. و مرحوم شریعتی این استثنا را بدل به قاعده كرد و یا به صورت یك قاعده آن را مطرح كرد.

اگر شما به سیره امام علی توجه كنید، كه به اعتقاد شیعیان جانشین بلافصل پیامبر گرامی اسلام بوده است، او در برابر حوادثی كه پیش آمد، مشی متفاوتی داشت، و هم‌چنانكه در نهج‌البلاغه، حتی پس از قتل خلیفه سوم نیز كه مردم به سراغ ایشان رفتند، گفتند كه "بروید و فرد دیگری را برای این كار پیدا كنید؛ من اگر وزیر یا مشاور باشم بهتر است تا اینكه حتی امیر یا حاكم باشم". این مشی امیرالمومنین بود. مشی‌ امام حسن را هم می‌دانید كه نهایتا به صلح با معاویه رسید. مشی ائمه دیگر را هم می‌بینید كه هیچ‌كدام دست به جنگ و قِتال نبردند و حتی حضرت امام رضا به هر دلیل، ولایتعهدی مامون را هم پذیرفت. شاید در میان ائمه شیعه، امام هفتم باشد كه تا حدی مشی مشابه‌ای با امام حسین داشت و بیشتر عمرش را در زندان هارون‌‌الرشید به سر برد و در همان زندان هم نهایتا رحلت یافت. بنابراین از میان یازده امام حاضر، كه امام غایب را نمی‌توانید در اینجا به حساب آورید، مشی امام حسین، یك مشی استثنایی در تاریخ ائمه شیعه بوده است.

شریعتی اما یك گزینش‌گری آشكاری انجام داد و تاریخ تشیع را به نحوی نوشت كه هیچ مورخ بی‌طرفی نمی‌تواند به آن رضایت بدهد. تاریخ تشیع را نباید صرفا از دیدگاه نهضت امام حسین نوشت. این نهضت، یك استثنا در تاریخ تشیع بود و نه یك قاعده. البته شریعتی می‌فهمید كه چه می‌كند. او برای بنا كردن یك اسلام انقلابی یا آشتی دادن اسلام با انقلاب، نهایت احتیاج را به حادثه كربلا داشت. همچنان كه چنین احتیاجی را به شخصیت ابوذر نیز داشت. او در تمام تاریخ اسلام، ابوذر را دوست داشت و امام حسین را. البته حضرت علی را هم بسیار حرمت می‌نهاد و بر تنهایی او می‌گریست و شاید در علی كه هم‌نام خود او بود، پدرگونه‌ای را می‌دید كه حالات او را مصور و مجسم می‌كرد. چنین رویكردی در اندیشه شریعتی محل انتقاد من به او بود.


س : یعنی این انتقادات را شما همان زمان كه در انگلستان بودید نیز بر اندیشه شریعتی وارد می‌دیدید و متوجه آن شده بودید؟

ج : بله، این انتقاد در خصوص گزینش‌گری را من همان زمان هم نسبت به شریعتی داشتم.


س : برای اینكه در این مسئله دقیق‌تر شویم، می‌توانیم به طیف‌های متفاوتی كه در آن زمان رویكردی انتقادی نسبت به شریعتی اتخاذ می‌كردند، اشاره كنیم. در آن زمان از یك سو آقای مطهری همین انتقاد گزینش‌گری و عدم اتكای درست و مستند به روایات را بر شریعتی وارد می‌كرد. از سوی دیگر در مدرسه حقانی هم آقای مصباح یزدی، البته چه‌بسا با صراحت بیشتری، نگاه شریعتی را در مسائل مذهبی مغایر با اعتقادات شیعی می‌خواند، و همین انتقادات او جدال‌هایی را هم در مدرسه حقانی به وجود آورده بود. در كنار آنها هم می‌‌توان به چهره‌ای همچون مهندس بازرگان اشاره كرد، كه به‌رغم تفاوت بینش دینی‌اش با مطهری و مصباح، چندان خوشبین به اصالت دیدگاه‌های مذهبی شریعتی نبود و انتشار اطلاعیه‌ای انتقادی درباره شریعتی توسط ایشان و آقای مطهری هم گواه همین نارضایتی بود. شما در آن زمان خودتان را در انتقاد از شریعتی به كدام جبهه نزدیك می‌دیدید؟ به جبهه آقای مصباح یزدی، آقای مطهری، یا مهندس بازرگان؟

ج : در آن زمان سخنانی از آقای مصباح و مطهری به گوش من می‌رسید كه این مسموعات چه‌بسا چندان هم موثق نبود. من می‌شنیدم كه انتقاد مرحوم بازرگان به شریعتی این است كه شریعتی زیر تاثیر اندیشه چپ قرار گرفته است. اما به اعتقاد من دكتر شریعتی به كمال رساننده راهی بود كه بازرگان رفت. اما راه بازرگان گویی دشواری‌هایی داشت كه شریعتی از طریق انقلابی كردن اسلام كوشید تا آن دشواری‌ها را تا حدودی حل كند.

اما سخنانی كه از زبان آقای مصباح به گوش من می‌رسید و من یك دوره كوتاهی هم ایشان را در لندن دیدم، بسیار متفاوت بود. آقای مصباح نسبت به شریعتی بسیار بدبین و بدگمان بود و با تندخویی، نسبت‌های ناروایی به شریعتی می‌زد و سخنان او را در حد و حدود كفر می‌دانست.

انتقادات مرحوم مطهری، هم‌چنانكه بعدها نیز به صورت صریح و آشكار دیدیم، مبتنی بر این ادعا بود كه آشنایی شریعتی با معارف اسلامی كافی نیست. اما آقای مطهری بعداً در لندن سخنانی گفت كه فراتر از یك موضع‌گیری علمی علیه شریعتی بود. ایشان گفتند كه شریعتی[...] فتنه‌ها در سر می‌پرورانده و برای فتنه‌گری قصد آن داشته كه به كشورهای اسلامی دیگر سفر كند. اینها نكاتی بود كه من شخصا از آقای مطهری شنیدم. بعدها دیدم كه آقای مطهری در نامه‌ای به آقای خمینی، كه مدت‌ها قبل از وفات شریعتی هم نوشته بود، نیز تقریبا همین سخنان، یعنی خطر فتنه شریعتی، را گوشزد كرده بود.

بدیهی بود كه من با این نوع انتقادات كه از جانب آقای مطهری و مصباح نسبت به شریعتی می‌شد، مطلقا موافقتی نداشتم. ولی از آن طرف هم دكتر شریعتی دوستان و طرفدارانی داشت كه اجازه كمترین انتقادی درباره شریعتی را نمی‌دادند و در حد او مبالغه بسیاری می‌كردند. مبالغه‌هایی كه خود شریعتی هم آنها را نمی‌پسندید. و در غوغای این ارادت‌ها و آن مخالفت‌ها، شأن شریعتی و اندیشه‌های او چنان كه باید حفظ و شناخته نشد. ما البته هنوز هم گرفتار این ماجرا هستیم، تا روزی كه غبارها فرو بنشیند و شخصیت دكتر شریعتی و آثار او در نور تازه‌ای دیده شود. من مطمئن بودم و هستم كه آقای مطهری و مصباح در حق شریعتی تندروی می‌كردند و آن امضاهایی كه از علما علیه شریعتی گرفتند و متاسفانه امضای مرحوم علامه طباطبایی هم در میان آنها بود، كاری ناروا و ناصواب بود.


س : آیا شما صحبتی درباره این ماجرا با مرحوم طباطبایی نداشتید؟

ج : دریافتی كه مرحوم علامه طباطبایی از آثار شریعتی داشتند، بسیار تعجب‌انگیز بود. وقتی من امضای آقای طباطبایی را در میان آن امضاها دیدم، بسیار مشتاق شدم كه بدانم نظر ایشان درباره این ماجرا دقیقا چیست و چرا شریعتی را طرد و نفی می‌كنند. ایشان نوشته بود كه شریعتی در كتاب «كویر» خود، كلمات و جملاتی را آورده كه حاكی از آن است كه گویی او مدعی پیامبری است. من بسیار از این نظر تعجب كردم. مرحوم شریعتی كتابی شاعرانه نوشته بود و هر كس آن را بخواند می‌فهمد كه آن سخنان، همگی جنبه استعاری و مجازی و شعری دارد. چگونه می‌شد از آن نوشته‌‌ها استفاده كرد و شریعتی را متهم كرد مدعی كاذب پیامبری بوده است. در آن غوغا و ایام پرفتنه، هر برداشت و اتفاقی ممكن بود و من باید اضافه كنم كه نه بر مرده كه بر زنده باید گریست. مرحوم شریعتی خدمات خود را انجام داد و از دنیا رفت و نقد شخصیت او، نشان عظمت شخصیت اوست.


س : مقارن با فوت دكتر شریعتی، گویا آقای مطهری به لندن آمده بودند. آیا ایشان در مراسم و برنامه‌هایی كه در آنجا برای شریعتی برگزار شد، شركت داشتند؟

ج : مرحوم آقای مطهری در آن مراسم و برنامه‌ها شركت نكردند. علامه طباطبایی نزدیك به یك‌ماه پیش از وفات شریعتی برای معالجه به لندن آمده بودند و من مترجم ایشان بودم و ایشان را نزد طبیب و به بیمارستان می‌بردم و می‌‌‌آوردم، و البته آن اوقات، اوقات بسیار خوشی برای من بود، چون فرصتی داشتم كه پاره‌ای گفت‌وگوهای خصوصی با ایشان داشته باشم و پاره‌ای از سوالات خود را با ایشان در میان بگذارم. مرحوم مطهری در ایام پایانی اقامت علامه طباطبایی به لندن آمدند كه مقارن بود با ایام پس از فوت شریعتی كه مراسم و راهپیمایی بزرگی برای شریعتی در لندن برگزار شد و یك تابوت خالی را در خیابان‌ها حركت دادند و به دنبال آن جوانان بسیاری كه از سراسر اروپا و آمریكا آمده بودند، روان بودند و حقیقتا تصویری نادر و به یاد ماندنی بود.

باری، مرحوم مطهری وقتی وارد لندن شدند و در خانه یكی از دوستان اقامت گزیدند، در گفت‌وگویی تلفنی به من دقیقا این سخن را گفتند كه "من این روزها آفتابی نمی‌شوم" و حقیقتاً هم آفتابی نشدند، تا آن مراسم تمام شد و شیخ شمس‌الدین،‌ رئیس مجلس اعلای شیعیان لبنان كه در آن ایام در لندن بود، پیامی از طرف دوستان برای حافظ اسد برد و بدین وسیله جنازه شریعتی به سوریه رفت و تب و تاب‌‌ها قدری خوابید. بعد از آن بود كه مرحوم مطهری به اصطلاح خودشان "آفتابی" شدند.


س : برخورد جوانان و دانشجویان در آنجا با مرحوم مطهری چگونه بود؟

ج : قبل از این آفتابی شدن هم حقیقتاً جو ملتهب لندن و اروپا اجازه نداد كه از آقای مطهری استفاده چندانی شود. جوانان به ایشان نه تنها اقبال نكردند كه به ایشان بی‌حرمتی‌هایی هم گاه كردند. مرحوم مطهری هم به گمان من از آن سفر كه به ایران بازگشت، نه‌تنها چندان خشنود نبود، كه تیره‌دل بود.


س : آیا در آن زمان و به عنوان مثال در همان گفت‌وگوی تلفنی میان شما و آقای مطهری كه به آن اشاره كردید، هیچ بحث و جدلی میان شما و ایشان در نگرفت؟

ج : نه‌خیر، من بحث و جدلی با ایشان نكردم، برای اینكه جایی برای بحث و جدل نبود و پیدا بود كه چرا ایشان تمایلی برای "آفتابی شدن" ندارند. مرحوم مطهری در لندن البته در مجلسی شركت كردند كه آن مجلس مقبول دانشجویان اسلامی و انقلابی نبود و من صرفا پس از حضور ایشان در آن مجلس بود كه در گفت‌وگویی تلفنی با ایشان سخنی گفتم و قدری شیوه ایشان و شركت‌شان در آن مجلس را مورد انتقاد قرار دادم. گله دوستانه‌ای از ایشان كردم كه گویا همین گله دوستانه هم خاطر ایشان را مكدر كرده بود. چرا كه پس از بازگشت از لندن، ایشان هم گله من را به آقای حدادعادل كرده بودند و آقای حداد به من اطلاع دادند و من در پاسخ این شعر را خواندم كه:

پیر مغان ز گفته ما گر ملول شد
گو باده صاف كن كه به عذر ایستاده‌ایم


س : آیا ممكن است توضیح دهید كه آقای مطهری در چه جلسه‌ای شركت كرده بودند كه موجبات ناراحتی و انتقاد دانشجویان و از جمله شما را هم برانگیخته بود؟

ج : مرحوم آیت‌الله گلپایگانی مركزی را در لندن خریداری كرده بودند كه هم‌چنان هم پابرجاست و فردی را هم در صدر آن مركز نهاده بودند كه نه عالم بود و نه انقلابی بود، و من اكنون نام آن شخص را نمی‌برم و البته این مركز در مقابل انجمن اسلامی دانشجویان هم به عنوان یك آلترناتیو عمل می‌كرد. پاره‌ای از دانشجویان كوشیدند كه اطلاعاتی به دفتر آیت‌الله گلپایگانی بدهند و ایشان را از آنچه در آنجا می‌گذرد با خبر كنند و حتی به یاد دارم كه یكی از فرزندان آیت‌الله گلپایگانی برای رسیدگی به این امور به لندن آمدند اما مشكلی حل نشد.

بدین‌ترتیب، این مركز از سوی دانشجویان انجمن‌‌های اسلامی، مورد نفی و انكار بود و خود آنها در جلسات آن مركز شركت نمی‌كردند و عمده شركت‌كنندگان در آن مجلس فی‌المثل ارتشی‌های بازنشسته رژیم شاهنشاهی بودند و یا كسانی كه دینداری برای آنها صرفا نوعی سرگرمی بود. جوانان انقلابی آن دوره، مطلقاً چنین جلساتی را نمی‌پسندیدند و تحمل نمی‌‌كردند و آن جلسات را اهانتی به دین و دینداری می‌دانستند. یادتان باشد كه آن جوانان عمدتا شاگردان و بلكه محبان شریعتی بودند و دیدی كه نسبت به دیانت داشتند، باعث می‌شد كه آن جلسات را از بیخ و بن باطل و پرخطر بدانند.

شركت آقای مطهری در آن مجلس اصلاً برای آنها تحمل‌پذیر نبود. من نقد ملایمی كردم و به ایشان پیام دانشجویان را رساندم و گفتم كه آنها روش شما را نپسندیده‌اند. مرحوم آقای مطهری در تلفن به من گفتند: "من می‌دانم؛ جوانان تندروی و افراط در داوری می‌كنند و در ایران هم اگر من ملاقاتی با آیت‌الله سیداحمد خوانساری داشته باشم،‌به دلیل اینكه ایشان را انقلابی نمی‌دانند، باز به من اعتراض می‌كنند. در حالی كه هر شخصیتی و هر مركزی، جای خود را دارد". باری این توضیحات را من به گوش دوستان رساندم، گرچه كه برای آنها قانع‌كننده نبود و چنانكه گفتم بعداً دانستم كه مرحوم آقای مطهری هم از گله دوستانه من ناخشنود شده بودند.


س : اگر از این دوره بگذریم، پس از درگذشت شریعتی و انقلاب اسلامی، در دهه ۶۰ و در آن سال‌هایی كه سخن گفتن از شریعتی و تجلیل از او چندان سهل و بی‌دردسر نبود، شما در سخنرانی‌های مختلف و به مناسبت‌ سالگرد درگذشت و هجرت شریعتی، از او تجلیل می‌كردید و یاد شریعتی را زنده نگه می‌داشتید. اما از زمانی به بعد، سخنان و دیدگا‌ه‌های شما در باب شریعتی، رنگ و بوی انتقادی به خود گرفت و به نقد ایدئولوژیك‌اندیشی شریعتی پرداختید. این در حالی بود كه شما خودتان پیش‌تر و به عنوان مثال در كتاب «ایدئولوژی شیطانی»، در رد ماركسیسم از ایدئولوژی اسلامی سخن می‌گفتید و در مقام مدافع و تبیین‌كننده ایدئولوژی اسلامی بودید. می‌خواهم بدانم كه زمینه این تحول در شما چگونه پدید آ‌مد؟ و چگونه شد كه شما از ایدئولوژیك‌اندیشی فاصله گرفتید و علاوه بر آن شریعتی را نیز مورد انتقاد خود قرار دادید؟

ج : توضیح این ماجرا، وقت زیادی می‌طلبد. من همیشه و همین اكنون نسبت به مرحوم شریعتی، احساس احترام عمیقی دارم. من در اولین سخنرانی عمومی‌ام در باب مرحوم شریعتی، چنان كه شما هم اشاره كردید، یك سخنرانی فضاشكن بود. در دانشگاه مشهد گفتم كه آن بزرگوار واجد سه عنصر "دلیری و دردمندی و هنرمندی" بود و همین صفات، سر توفیق او بود. اكنون هم من بر سر همین رای خود هستم و به هیچ وجه دیدگاه‌ام را عوض نكردم. اما مرحوم شریعتی مثل هر انسان دیگری قابل نقد است و باید هم كه نقد شود و بت‌شكنی همیشه فریضه است. اما اینكه چرا من این نقد را بعداً مطرح كردم ،دو دلیل دارد. یكی اینكه من به تدریج در تفكر خودم به این موضع رسیدم و هر كسی كه اهل فكر است، ادوار فكری و دوره‌های تحول فكری دارد و من هم در یكی از ادوار فكری خودم، رفته‌رفته، با مسئله ایدئولوژی برخورد كردم.

می‌خواهم در همین‌جا بگویم كه من در آن زمان مطلقا اطلاعی از ادبیات جهانی بر ضدایدئولوژی نداشتم. منظورم هم آن ادبیاتی است كه مشخصا تحت نام "پایان ایدئولوژی" در جهان مطرح شده بود. چون بعدها كسانی گفتند كه سخنان فلانی مقارن شده است با تز "پایان ایدئولوژی" در جهان. شاید اینچنین بود، ولی من مطلقا از آنها اطلاعی نداشتم. كما اینكه بلافاصله پس از آن كه من نظریه قبض و بسط را نوشتم و منتشر كردم هم، كسانی نوشتند كه نظریات فلانی شبیه نظریات گادامر است یا مقتبس از اوست. در حالی كه من مطلقاً در آن موقع از آرای گادامر خبری نداشتم.

در همین راستا البته برخی هم به این مسئله اشاره می‌كنند كه پس از انقلاب، اولین بار آقای داریوش شایگان كتابی به زبان فرانسوی، كه به فارسی هم البته ترجمه نشده است، در نقد نگاه ایدئولوژیك نوشتند و بخشی از كتاب خود را هم به نقد شریعتی و نگاه ایدئولوژیك او اختصاص دادند. آنها این گمانه را مطرح می‌كنند كه چه‌بسا دكتر سروش در طرح آرای انتقادی خود نسبت به شریعتی، متاثر از این كتاب هم بوده باشد. اگرچه امروز ارجاعی به این كتاب داده نمی‌شود و در میان اهل نظر فارسی‌زبان نیز این كتاب آقای شایگان، به‌رغم دست‌اول بودن، كمتر شناخته شده است.

من اصلاً لطف و حسنی در طرح این مسئله نمی‌بینم. من كه در مقام اثبات این نبوده و نیستم كه اولین فرد یا آخرین فردی هستم كه این نقد را مطرح كرده است. من كه چنین ادعای مبدئیت و خاتمیتی ندارم. فرض كنید كه قبل از من ده‌ها نفر هم این نظر را گفته باشند. اصلا چه اهمیتی دارد كه من، اولی باشم یا دومی. ولی برای روشن شدن مسئله می‌گویم كه حقیقتاً اگر كسی تحت تاثیر جو جهانی تز "پایان ایدئولوژی" بوده است، احتمالا آقای شایگان بوده‌اند كه این كتاب را در اروپا نوشته‌اند و از آن آرا اطلاع داشته‌‌اند.

ثانیاً من از آرای آقای شایگان در آن زمان مطلقا اطلاعی نداشتم و مهم‌تر از همه اینكه آقای شایگان اصلاً ایدئولوژی را در معنایی به كار می‌برند و من در معنای دیگری. من توضیح خودم را در باب ایدئولوژی و مرادم از آن، در كتاب خود آورده‌ام. احتمالا اشتراكاتی هم هست، ولی به هر حال من پیروی از تز "پایان ایدئولوژی" نكرده‌ام و رای شخصی خودم را آورده‌ام. قصه من، قصه اثبات برتری یا قصه اثبات آغازگر بودن نیست. من در سیر تفكرات خودم به اینجا رسیدم كه آنچه مرحوم شریعتی اشاره و تصریح می‌كند، ایدئولوژیك كردن دین است و به اعتقاد من نكته عمده در ایدئولوژیك كردن دین، نه جست‌وجوی حقیقت، بلكه ایجاد حركت است و اشاره هم كردم كه اگر شریعتی از ابوعلی می‌گذرد و به او پشت می‌كند و به ابوذر روی می‌كند، دقیقا همان پشت كردن به حقیقت و روی آوردن به حركت است.

در اینجا بود كه هم دریافت‌های فلسفی من و هم تجربه عملی من به من می‌گفت كه ایدئولوژیك كردن دین كار خوبی نیست. تجربه عملی من عبارت از آن چیزی بود كه پس از انقلاب اسلامی از عملكرد دین ایدئولوژیك در جامعه دریافته بودم. در تفكر و رویكرد من، مخصوصاً پس از انقلاب، همواره دو عنصر، حضور مستقیم و پررنگ دارد. یكی عنصر عملكرد دین انقلابی در جامعه ایران و دومی ذخیره‌های فلسفی من اعم از ذخیره فلسفی اسلامی و فلسفه غربی و تحلیلی. در برخورد با شریعتی هم این دو عنصر تجربه عملی و پشتوانه نظری به كمك من آمدند، تا نشان دهند كه چه شكاف و تركی در كاخ اندیشه او وجود دارد.


س : شما چندی پیش در یك سخنرانی با عنوان "سنت روشنفكری دینی" ویژگی‌هایی را برای یك روشنفكر دینی برشمردید كه بعضاً نشانه نگاهی خاص‌گرایانه و ساختارمند به مفهومی به نام روشنفكر دینی بود. فی‌المثل اینكه روشنفكر دینی نباید بار زیاد بر دوش دین بگذارد و باید به لزوم تعدد قرائات دینی توجه داشته باشد و امروز دیگر آنها به دنبال استخراج اندیشه‌های مدرن از متون دینی نیز نمی‌روند. می‌‌خواهم بدانم با تعریفی كه شما در آن سخنرانی داشتید، آیا شریعتی را همچنان "روشنفكر دینی" می‌خوانید یا نه؟

ج : چرا شریعتی را روشنفكر دینی نخوانیم؟ البته روشنفكران دینی می‌توانند با هم اختلاف پروژه یا مسیر داشته باشند و یا پاسخ‌هایشان به یك سوال متفاوت باشد، اما این باعث نمی‌شود كه از زیر چتر و خیمه روشنفكری دینی خارج شوند. شریعتی درد دین داشت و از دین شناخت داشت و زیستن مسلمانی در جهان معاصر را طلب می‌كرد و شجاعت داشت و علاوه بر روشنفكر بودن، روشنگر هم بود. او بدون تردید یك روشنفكر دینی بود.

اما روشنفكر دینی زمانه او به دنبال آشتی دادن اسلام با انقلاب بود و روشنفكر دینی زمان ما به دنبال آشتی دادن اسلام با دموكراسی است. آشتی دادن اسلام با دموكراسی هم یعنی نشان دادن راه زیستن مسلمانانه در یك نظام دموكراتیك و تبیین بنیان‌های نظری این مسئله. مرحوم شریعتی كمتر به تبیین بنیان‌های نظری می‌پرداخت و بیشتر چنان كه گفتم به دنبال حركت‌آفرینی بود. البته فراموش نكنید كه ما وقتی مرحوم شریعتی را نقد می‌كنیم، منظورمان تضعیف یا تخفیف او نیست. او به هر حال وقتی از دنیا رفت، ۴۴ سال بیشتر نداشت و عموم این فعالیت‌‌هایش را در سنین زیر ۴۰ سالگی انجام داد و دور از انصاف است كه بخواهیم زحمات او را خدای نكرده تخفیف دهیم. ما اما برای آنكه راه‌مان را پیدا كنیم، باید راه دیروزیان را خوب بشناسیم و بیراهه‌ها را هم تشخیص دهیم.


س : شما به سن شریعتی و جوانی او اشاره كردید. برخی دوستداران شریعتی این سخن را مطرح می‌كنند كه منتقدان شریعتی در طرح نكات انتقادی خود و اشاره به دیدگاه‌های شریعتی به سیر تحول و تطور فكری اندیشه‌های او و اینكه به عنوان مثال یك سخن شریعتی به كدام دوره زمانی از زندگی فكری او تعلق داشته توجه نمی‌كنند. مطابق این دیدگاه برای مثال شریعتی در دوره نهایی زندگی خود یعنی در دوره بعد از آزادی از زندان آخر، دچار تحولاتی در اندیشه خود شده بود كه كمتر مورد توجه قرار می‌گیرد. مثلا می‌گویند كه شریعتی در این دوره با فعالیت چریكی یك روشنفكر مخالفت بوده و انقلاب را هم زودرس می‌خوانده و مرزبندی جدی با مجاهدین و گروه‌های معتقد به مشی مسلحانه پیدا كرده است. با این حال منتقدان در نقد شریعتی بی‌توجه به این تحول، همچنان اندیشه‌های شریعتی پیش از زندان و حتی شریعتی نوجوان را ملاك نقد خود قرار می‌دهند.

ج : من خود هیچ‌گاه اینگونه به نقد شریعتی نپرداخته‌ام و این توجه را داشته‌ام. اصلا صحبت من هم هیچ‌گاه بر سر نزدیك شدن یا دور شدن شریعتی از مجاهدین نبوده است. پیدا كردن سرفصل‌های اندیشه شریعتی كار خیلی مشكلی نیست. مرحوم شریعتی حتی اگر فرصت تحول هم در اندیشه‌اش داشت، توفیق چندانی نداشت؛ برای اینكه عمر كوتاهی داشت و به قول نظامی: "به حكم آنكه آن كم زندگانی/ چو گل بر باد شد روز جوانی" جوان بود كه از این دنیا رفت و فرصت چندانی برای تغییر نداشت. در جوانی به هر حال با دردهای اجتماعی خودمان آشنا شد و بعد هم به فرانسه رفت و در فضای باز آنجا با مجاهدین الجزایری آشنا شد و از افكار چپ و اندیشه‌‌های اگزیستانسیالیستی سارتر تاثیر پذیرفت. علاوه بر آن هم البته پیشتر تاثیراتی مذهبی را از پدر و خانواده پذیرفته بود و آشنایی‌هایی با اسلام و تاریخ اسلام كسب كرده بود

اینها ذخایر فكری و تجربی او بود و تحولات فكری او هم در همین چارچوب قابل بررسی است. او فراتر از این چارچوب نرفته است. بله، البته شریعتی هم همچون دیگران و بسیار باهوش‌تر از دیگران محیط خودش را خوب می‌شناخت و از تجربه‌ها درس می‌گرفت و طبیعی بود كه بر یك موضعی متحجرانه نمی‌ایستد. ولی نقد من بر شریعتی ربطی به این تحولات نداشت. گزینش‌گری شریعتی و فی‌المثل نحوه برخورد او با عاشورا و قیام كربلا، رویكردی ثابت در اندیشه و عملكرد شریعتی بوده است. شریعتی هیچ‌گاه دیدگاه خود در ایدئولوژیك كردن دین را تغییر نداده و پس نگرفته است. من گفته‌ام و باز هم می‌گویم كه راه شریعتی را دنبال باید كرد و اما از او دنباله‌روی نباید كرد. منطق عمل او را باید شناخت؛ هم ضعف منطق او را و هم قوت منطق او را، و پیروی از بزرگان، پیروی از ضعف‌های آنها نیست.


س : اگر از شما بخواهند كه تفاوت‌های خود با شریعتی را بشمارید، چه نكاتی را به صورت كلی برمی‌شمارید؟

ج : این داستان بلندی است. من در جایی به صراحت و خلاصه گفته‌ام كه مرحوم شریعتی دین را فربه می‌كرد و من دین را لاغر می‌كنم. فربه كردن دین همان ایدئولوژیك كردن دین بود و بالا بردن انتظار از دین. من اما حقیقتاً می‌‌كوشم كه انتظارات از دین را كمتر كنم. مرحوم شریعتی دین را خیلی دنیایی می‌كرد و می‌گفت كه دینی كه به درد این دنیا نخورد به درد آن دنیا هم نمی‌خورد. من اما گمان می‌كنم كه دین اصلاً و اساساً برای اصلاح امر آخرت است و اگر انسان از جهان و حیات پس از مرگ برخوردار نبود، دین هم نداشت و خداوند پیامبری برای او نمی‌فرستاد و اصلی‌ترین آموزه‌های دین، آدمی را برای زندگی دیگری آماده می‌كند. مرحوم شریعتی می‌خواست دین را در مقام یك موسس بنشاند، یعنی از دل دین یك نظام تازه بیرون بكشد.

مرحوم شریعتی همچون سید قطب تمام جهان را نظام جاهلی می‌دانست و می‌خواست که از اسلام یك نظام ضدجاهلی بیرون بكشد. من حقیقتا چنین دیدگاه‌هایی ندارم و معتقدم كه با دین می‌توان زندگی كرد ولی دین را به عنوان یك منبع و مخزن برای زندگی نمی‌توان به كار برد. از دین صرفا می‌توان بینش گرفت و با آن بینش به زندگی "روح" بخشید. قبول ندارم كه با آن بینش بتوان به زندگی "شكل" بخشید.

البته تفاوت‌های دیگری هم هست. مرحوم شریعتی به بنیان‌های كلامی و فلسفی دین اعتنایی نداشت و حتی فلسفه را گاهی تحقیر می‌كرد؛ البته شاید این مربوط به دوران‌های اولیه تفكر زندگی فكری او باشد. شریعتی حتی با عرفان اسلامی آشنایی چندانی نداشت، آن چنان كه از نوشته‌ها و آثار او هم برمی‌آید. می‌دانم كه دوستدار مولوی بود و حتی یكبار گفته بود كه اگر مولوی نبود، چند بار خودكشی كرده بودم. گویا با مولوی انسی داشت و او را شدیدا محترم می‌شمرد. اما در آثارش نشانه‌هایی از اثر انگشت مولوی دیده نمی‌شود. من ولی به این بنیان‌ها خیلی توجه و حساسیت دارم. باز هم تاكید می‌كنم كه تقصیری یا ملامتی بر شریعتی نیست. نه پیشینه‌های نظری او به او چنین اجازه‌ای را می‌داد و نه دردهای زمانه او و نه عمر كوتاه‌اش.


س : آیا نمی‌توان به این تفاوت‌ها، نگاه سوسیالیستی شریعتی و نگاه لیبرالیستی شما را هم اضافه كرد؟

ج : بله، می‌توانید. البته من لیبرالیسم را با سوسیالیسم منافی هم نمی‌دانم و جای بحث این مسئله در اینجا نیست. لیبرالیسم نوعی آزادی منفی است و سوسیالیسم نوعی آزادی مثبت؛ و چنان كه می‌دانید آزادی منفی با آزادی مثبت هیچ تضادی ندارد. لیبرالیسم می‌خواهد ما را آزاد بگذارد و موانع را از سر راه ما بردارد. سوسیالیسم اما می‌گوید حالا كه ما را آزاد گذاشتید و موانع را برداشتید، ما می‌خواهیم از آزادی‌مان استفاده كنیم و یك جامعه سوسیالیستی بسازیم. سوسیالیسم نوعی استفاده از آزادی منفی است برای ساختن نظامی كه نوعی مجسمه آزادی مثبت است. من در اینكه سوسیالیسم نظام نكویی هست یا نیست، الان سخن نیكویی ندارم. هم كاپیتالیسم و هم سوسیالیسم امتحان خود را كم‌وبیش داده‌اند.

سوسیالیسم نشان داده كه به سانترالیسم سنگدل و تبهكار منتهی می‌شود و جمع كردن سوسیالیسم با دموكراسی هم چندان مشكل است، كه نه‌تنها من، كه تقریبا هیچ‌كس راهش را بلد نیست. یكبار كه حدود ۱۵ سال پیش در سمیناری درباره دموكراسی در چكسلواكی شركت كرده بودم، "ارنست گلنر"، آنتروپولوژیست مشهور انگلیسی را دیدم. او هم با اسلام آشنایی‌هایی دارد و هم با فلسفه تحلیلی و هم با جامعه‌شناسی. با هم در باب سوسیالیسم و دموكراسی صحبت كردیم. او حرف‌های خوبی به من زد و گفت كه اولا من از آقای خمینی خیلی خوشم می‌آید و شخصیت و شجاعت او را می‌پسندم ،اگرچه تئوری‌‌های او را شاید نپسندم. دوم آنكه در باب سوسیالیسم و دموكراسی گفت كه من هر دو آنها را دوست دارم، اما مطلقا نمی‌دانم كه چگونه می‌توان آنها را با هم تلفیق كرد و چنین تئوری‌ای هنوز موجود نیست. من هم تا آن مقدار كه جست‌وجو كرده‌ام، شیوه روشنی برای تلفیق این دو نیافته‌ام، اگرچه به طور آرمانی بسیاری سوسیال دموكراسی را به نظام‌های كاپیتالیستی ترجیح می‌دهند.

البته فراموش نكنید كه از نوشته‌های مرحوم شریعتی حقیقتاً بوی تحقیر دموكراسی هم می‌آمد. می‌دانم كه پاره‌ای از شاگردان ایشان سخن من را نمی‌پسندند، اما من این را می‌گویم كه ما امروز خصوصا در ایران حاجت به یك دموكراسی داریم كه هیچ قیدی نداشته باشد. همین كه شما قیدی برای او بیاورید، با هر دلیلی و ملاحظه‌ای هم كه باشد، نهایتا آن را از اثر خواهید انداخت. بنابراین من بی‌مهری‌های مرحوم شریعتی را نسبت به دموكراسی مطلقا نمی‌پسندم و معتقدم كه باید به جای آن یك التزام جدی نسبت به دموكراسی را نشاند، از آن دفاع كرد و هیچ قید و شرطی را هم برای آن قائل نبود. باید بدانیم كه با دموكراسی، حقوق بشر و عدالت هم خواهد آمد.


س : اما شما چند سال پیش از "دموكراسی حداقلی" و "دموكراسی حداكثری" صحبت كرده و از دموكراسی حداقلی در شرایط ایران دفاع كرده بودید. یعنی امروز دیگر به این نتیجه رسیده‌اید كه آن تقسیم‌بندی‌ها مفید نبوده‌اند؟

ج : نه، آن تقسیم‌بندی چیز دیگری است. من گفته بودم كه ما فعلاً در جامعه‌مان می‌توانیم صحبت از دموكراسی حداقلی بكنیم؛ یعنی دموكراسی‌ای كه همه وجوه لیبرالیسم را به همراه نیاورد، اما حداقل در آن امكان نصب و نقد و عزل حاكمان نهفته باشد و از دل آن امكان ضدیت با استبداد بیرون آید و حقوق بشر را تامین كند و حتی بسیار سازگار با اندیشه‌‌های اسلامی باشد و هیچ متدینی را نرماند. من گفته بودم كه ما به لحاظ تاكتیك عملی از اینجا باید آغاز كنیم و البته بعد از آن هم می‌توانیم قدم‌‌های بیشتری برداریم.


س : در پایان این گفت‌وگو می‌خواهم به موضوع ابتدای گفت‌وگوی‌مان بازگردیم. به ماجرای فوت دكتر علی شریعتی. اگر ممكن است از مشاهدات خود بگویید، در آن روزی كه با جنازه ایشان روبه‌رو شدید.

ج : در جای دیگر هم آورده‌ام و اكنون به اختصار می‌گویم. صبح روزی كه ما به قصد دیدار شریعتی از لندن به مقصد ساوت‌همپتن كه محل اقامت شریعتی در آنجا بود راه افتادیم، همراه آقای میناچی و یكی از دیگر دوستان بودیم. به ساوت‌همپتن و به منزلی كه مرحوم شریعتی شب قبل در آنجا اقامت داشت رسیدیم. دختركان مرحوم دكتر را دیدیم كه سیاه پوشیده بودند و مثل گنجشكان هراسیده‌ای در كنار دیوار ایستاده بودند. صاحب‌خانه فردی به نام آقای فكوهی بود كه به گمانم از اقوام همان جامعه‌شناسی است كه در ایران حضور دارد. همراه با آقای فكوهی به بیمارستان رفتیم و من با آقای میناچی وارد سردخانه شدم و جسد مرحوم دكتر را در یكی از كشوهای بسیاری كه متوفیان را در آنها قرار می‌دادند، دیدم.

بسیار آرام خوابیده بود و نشان هیچ زخمی بر چهره یا بدن او نبود. موهای بلندی داشت كه تا روی شانه‌هایش ریخته بود. تا آن روز من هیچ‌گاه شریعتی را در چنان هیبتی ندیدم. بسیار آرام خوابیده بود. من خویشتنداری كردم، اما آقای میناچی نتوانست و اشك‌های او جاری شد و به اتفاق از سردخانه بیرون آ‌مدیم و به لندن بازگشتیم. جسد مرحوم شریعتی را هم پس از كالبدشكافی به لندن آوردند. آقای مجتهد شبستری‌ كه امام جماعت مسجد هامبورگ بودند، بی‌خبر از مرگ شریعتی به لندن آمده بودند. در آنجا مطلع شدند و بنا شد كه به اتفاق ایشان، جنازه مرحوم شریعتی را شست‌وشو كنیم. در یكی از مسجدهای لندن جنازه دكتر را نهاده بودند، كه من و آقای شبستری به آنجا رفتیم؛ آقای یزدی و قطب‌زاده هم آمدند و هر چهار نفر در شستن جسد همكاری كردیم و نهایتا جسد را كفن‌پوش كردیم و در تابوت نهادیم و ما هم به جمع عزاداران در كانون توحید پیوستیم.


س : اثری از مرگ مشكوك و قتل در جسد شریعتی نیافتید؟

ج : آنچنان كه ما دیدیم هیچ اثری از مرگ مشكوك نبود. البته نظر ما نمی‌تواند مستند قرار بگیرد، چون بدن شریعتی را كاملاً شكافته و بررسی كرده بودند و در گزارشی هم كه بیمارستان داد، اعلام شد كه نشانه شك‌برانگیزی در بدن او مشاهده نشده است. البته سكته‌های قلبی معمولاً اثری از خود به جای نمی‌گذارند. در مدت كوتاهی هم كه مرحوم شریعتی در ساوت‌همپتن بود، هیچ چیز مشكوكی دیده نشده بود، نه تلفن مشكوكی و نه رفت و آمد مشكوكی و نه حادثه‌ای كه نشان دهد كسی محل اقامت ایشان را شناسایی كرده و قصد سوء داشته باشد.

به همین دلیل من بعدها گفتم كه در مرگ مرحوم شریعتی مثل مرگ صمد بهرنگی و جلال آل‌احمد و آقا مصطفی خمینی، شایعات زیادی پرداخته شد كه محصول روح انقلابی دوران قبل از انقلاب اسلامی بود و همه مایل بودند كه هر خطای خرد یا درشتی را به گردن رژیم شاه بیندازند و چه بهتر و پربركت‌تر از نسبت دادن مرگ شریعتی یا آقا مصطفی خمینی به ساواك، و چنان كه به یاد دارم مرحوم آیت‌الله خمینی هم درباره مرحوم آقا مصطفی گفته بود كه چیزی به گوش من نرسیده است كه موجب تردید در مرگ طبیعی حاج آقا مصطفی باشد.

گمان من هم این بود كه مرگ شریعتی حادثه‌ای طبیعی باشد. او زجر بسیار دیده بود و سیگار بسیار می‌كشید و سفر پنهانی‌اش به خارج همراه با فشار عصبی بسیار فراوان بود و احتمالا مجموعه اینها به سكته قلبی او منتهی شده بود. والله اعلم. اما به هر طریق اینچنین پرونده این جهانی یك شخصیت تاریخ‌ساز بسته شد و به قول اقبال لاهوری:
ای بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد
چشم خود را بست و چشم ما گشاد


تاریخ انتشار : ۰۰ / ۰۰ / ۰۰۰۰

منبع : سایت همشهری امروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : یک بار / شروین
.
11_11_1388 . 18:40
#3
خاطرات‌ سروش‌ از منازعات فكري دوران انقلاب



نام سخنرانی : خاطرات‌ِ سروش‌ از منازعاتِ فكری‌ی دورانِ انقلاب

سخنران : دکتر عبدالکریم سروش

موضوع : _____


مقدمه :

سي سال از پيروزي انقلاب اسلامي گذشت. شايد براي خيلي از ما شنيدن و باز شنيدن داستان‌ها و حكايت‌هاي آن رويداد بزرگ تاريخي، شعف انگيز و روحيه‌ساز باشد. با اين حال‌، شايد تنها اندكي هستند كه به چالش‌هاي فكري درون جبهه انقلاب و فراز و نشيب‌هاي آن توجه نشان مي‌دهند. آنها مي‌خواهند بدانند كه پيشينيان چگونه مي‌انديشيدند و كاميابي‌ها و ناكامي‌هايشان از كدام زادگاه سرچشمه مي‌گرفت؟ دكتر عبدالكريم سروش در يك سخنراني در ۲۸ خرداد ۱۳۸۴،‌ پرده را بالا زد و در جريان ذكر خاطراتي از شريعتي، برخي تنازعات فكري ـ فلسفي ميان چهرگان انقلاب را آفتابي كرد. مي‌خوانيد:

مرحوم‌ دكتر شريعتي‌ در بيست‌ و نهم‌ خردادماه‌ ۱۳۵۶ از دنيا رفت‌. شايد بسياري‌ ار شما و يا هيچ‌ يك‌ از شما به‌ ياد نداشته‌ باشد كه‌ در آن‌ ايام‌ و خصوصاً در آن‌ روز و يكي‌ دو روزِ بعد از آن‌، همين‌ ساختماني‌ كه‌ اكنون‌ شما در آن‌ قرار داريد و همين‌ كوچه‌هاي‌ اطراف‌، از چه‌ ازدحامي‌ برخوردار بود و چه‌ كساني‌ در اين‌ مجلس‌ نشسته‌ بودند و چه‌ سخناني‌ در آن‌ محفلِ جنون‌، مي‌رفت‌. آقاي‌ احسان‌ شريعتي‌، يكي‌ از سخنرانان‌ آن‌ مجلس‌ بود و من‌ كاملاً به‌ ياد دارم‌ كه‌ در نقطه‌ي‌ پاييني‌ و پاياني‌ مجلس‌ نشسته‌ بودم‌ و كثيري‌ از دوستان‌ ما از خوف‌ ساواك‌، با نقاب‌ بر چهره‌، در اين‌ مجلس‌ حضور داشتند. اگر بخواهم‌ نام‌ ببرم‌، نام‌هاي‌ آشنا در ميان‌ آنها خواهد بود. به‌ يادم‌ هست‌ كه‌ مديران‌ حسينيه‌ي‌ ارشاد و سران‌ اپوزيسيون‌ عليه‌ نظامِ شاه‌ در اينجا حضور داشتند و افرادي‌ از طيف‌هاي‌ مختلف‌ كه‌ بعيد بود آنها در هيچ‌ مجلسي‌ در كنار يكديگر بنشينند زير اين‌ سقف‌ گرد آمده‌ بودند. افرادي‌ از فرانسه‌، از آمريكا، از كشورهاي‌ ديگر اروپايي‌ و از خود انگلستان‌، در اينجا حضور داشتند. آقايان‌ بني‌صدر، دكتر حبيبي‌، صادق‌ طباطبايي‌ و احسان‌ شريعتي‌ سخنراني‌ كردند و احسان‌ خصوصاً در آن‌ سنين‌ بسيار جواني‌ كه‌ از آمريكا برگشته‌ بود و مرگ‌ پدر البته‌ او را بسيار هيجان‌ زده‌ كرده‌ بود، سخنان‌ غرّا و مؤثري‌ مي‌گفت،‌ علي‌الخصوص‌ در باب‌ زاپاتا، آن‌ مبارز آمريكاي‌ لاتين‌. او مي‌گفت‌ زاپاتا نمرده‌ و هنوز زنده‌ است‌؛ سخني‌ كه‌ پيروان‌ زاپاتا پس‌ از مرگ‌ او و پس‌ از ربوده‌ شدن‌ او مي‌گفتند. خلاصه‌، مجلس‌ شوري‌ داشت‌.

آقاي‌ بني‌صدر در سخنان‌ خود به‌ نكته‌اي‌ اشاره‌ مي‌كرد و به‌ يكي‌ از نوشته‌هاي‌ خود مرحوم‌ دكتر شريعتي‌ استناد مي‌كرد كه‌ گفته‌ بود به‌ من‌ مي‌گويند اين‌ همه‌ كار نكن‌، اين‌ قدر تند نرو، اين‌ طوري‌، عمرت‌ كوتاه‌ خواهد بود، اگر اين‌ همه‌ كار كني‌، نمي‌تواني‌ بيشتر از پنج‌ سال‌ زنده‌ بماني‌. و بني‌صدر مي‌گفت‌ كه‌ آن‌ نوشته‌، چهار سال‌ و هشت‌ ماه‌ پيش‌ از مرگ‌ دكتر شريعتي‌ نوشته‌ شده‌ بود و بنابراين‌ آن‌ پيش‌بيني‌ها كاملاً درست‌ از آب‌ درآمده‌ بود.

همه‌ي‌ اينها نداهايي‌ بود كه‌ زير همين‌ سقف‌ و در همين‌ فضا مي‌پيچيد و مستمعان‌ آن‌ را مي‌شنيدند و چه‌ دلها بريان‌ بود و چه‌ چشمها گريان‌ بود. هيچ‌ فراموش‌ نمي‌كنم‌. همه‌ي‌ گروه‌ها پدر معنوي‌شان‌ را از دست‌ داده‌ بودند. نگاه‌هايي‌ كه‌ افراد به‌ يكديگر مي‌كردند، نگاه‌هايي‌ عميق‌، بسيار پرمعنا و در عين‌ حال‌ افسرده‌ و بيمناك‌ از آينده‌ بود كه‌ در اثر فقدان‌ اين‌ رهبر چه‌ پيش‌ خواهد آمد.

به‌ ياد دارم‌ كه‌ گروه‌هاي‌ چپ‌، كنفدراسيون‌، ديگران‌، همه‌ پيامهاي‌ تسليت‌ فرستاده‌ بودند. در همان‌ ديوار مقابل‌، تابلويي‌ نصب‌ شده‌ بود كه‌ "كنفدراسيونِ دانشجويان‌ ايراني‌، مرگ‌ علي‌ شريعتي‌، مبارزِ عليه‌ رژيم‌ را تسليت‌ مي‌گويد". اين‌ تعبيري‌ بود كه‌ در آن‌ روزگار زياد به‌ كار مي‌رفت‌. من‌ اين‌ مطلب‌ را خصوصاً گفتم‌ تا تغيير گفتمان‌ را به‌ نحو عيني‌ به‌ شما نشان‌ داده‌ باشم‌. هيچ‌ كس‌ نمي‌گفت‌ علي‌ شريعتي‌، مبارزِ راه‌ آزادي‌ يا مبارز راه‌ دموكراسي‌ يا دموكرات‌ شهير. اين‌ سخنان‌ در ميان‌ نبود. آنچه‌ مهم‌ بود و به‌ منزله‌ي‌ فضيلتي‌ بلامنازع‌ و فوق‌ چون‌ و چرا از او سخن‌ مي‌رفت‌ و درباره‌ي‌ آن تأكيد مي‌شد، همين‌ "مبارز بودن‌" بود كه‌ در آن‌ روزگار همه‌ را زير يك‌ چتر مي‌آورد. يادم‌ هست‌ خانمها اينجا سراپا حضور داشتند. فرزند خود من‌ كه‌ در همين‌ لندن‌ هم‌ به‌ دنيا آمده‌ بود، اينجا شلوغ‌ مي‌كرد و به‌ اين‌ سو و آن‌ سو مي‌رفت‌ كه‌ الان‌ وي‌ در اينجا حاضر است‌. روزگار غريبي‌ بود و يادآوري‌ آن‌ ايام‌، هم‌ فوق‌العاده‌ خاطره‌انگيز است‌ و هم‌ حقيقتاً بسيار معنادار و عبرت‌آموز.

و مرگ‌ شريعتي‌، چنان‌ ناگهاني‌ اتفاق‌ افتاد و چنان‌ ضربه‌اي‌ و شوكي‌ به‌ روحيه‌ي‌ همه‌ي‌ مبارزان‌ و خصوصاً بچه‌هاي‌ مسلمان‌ وارد كرد، كه‌ حقيقتاً قابل‌ توصيف‌ نيست‌. من‌ در همان‌ ايام‌ در لندن‌ بودم‌. مرحوم‌ آقاي‌ مطهري‌ و مرحوم‌ آقاي‌ علامه‌ طباطبايي‌ هم‌ در لندن‌ بودند. يكي‌ ديگر از علما نيز كه‌ شهرت‌ كمتري‌ دارد، به‌ نام‌ آقاي‌ كشفي‌، در لندن‌ بود. ايشان‌ هم‌ از طايفه‌ي‌ فلاسفه‌ بود و همه‌شان‌ هم‌ اكنون‌ به‌ رحمت‌ خدا رفته‌اند.

مرحوم‌ مطهري‌ ابا داشت‌ از اينكه‌ در آن‌ روزها اساساً ظاهر بشود و تلفني‌ به‌ من‌ گفت‌ من‌ فعلاً آفتابي‌ نمي‌شوم‌ تا اينكه‌ قدري‌ آبها از آسياب‌ بيفتد و هيجان‌ها فرو بنشيند. در مجلس‌ بزرگداشت‌ و ترحيم‌ مرحوم‌ شريعتي‌ هم‌ حاضر نشد. بعد از آن‌، من‌ سفر نسبتاً بلندي‌ به‌ آمريكا كردم‌ و در محفل‌هاي‌ مختلفِ انجمن‌هاي‌ اسلامي‌ دانشجويان‌ سراسر آمريكا، در هفت‌ هشت‌ ايالات‌، سخنراني‌ مي‌كردم‌ و مي‌ديدم‌ كه‌ مرگ‌ ناگهاني‌ مرحوم‌ شريعتي‌ چه‌ تأثير عميقي‌ در روح‌ اين‌ جوانان‌ گذاشته‌ است‌. حقيقتاً همه‌ سؤال‌شان‌ اين‌ بود كه‌ چه‌ خواهد شد؟ و البته‌ همه‌شان‌ از رژيم‌، به‌ خاطر اينكه‌ فكر مي‌كردند ضرب‌ شستي‌ به‌ آنها نشان داده‌ و شريعتي‌ را اين‌ چنين‌ از آنها گرفته‌ و چنين‌ مرگ‌ غافل‌گيرانه‌اي‌ را نصيب‌ او كرده‌ است‌، عصباني‌ بودند.

اجازه‌ دهيد دو خاطره‌ از مرحوم‌ محمدتقي‌ شريعتي‌، پدر مرحوم‌ علي‌ شريعتي‌ بگويم‌ و رحمت‌ خدا را براي‌ روح‌ او هم‌ بخواهم‌: اول‌ اينكه‌ در آن‌ سخنرانيِ مشهد، سخني‌ از امام حسين‌ نقل‌ كرده‌ بود كه‌ وقتي‌ در روز عاشورا، فرزند كوچك‌ امام‌ حسين‌ را كشته‌ بودند، ايشان‌ گفته‌ بود چيزي‌ كه‌ مرا تسكين‌ مي‌دهد اين‌ است‌ كه‌ همه‌ي‌ اينها زير چشم‌ خداوند انجام‌ مي‌شود و او مي‌بيند كه‌ چه‌ اتفاقي‌ مي‌افتد و مرحوم‌ محمد تقي‌ شريعتي‌ هم‌ همين‌ جمله‌ را گفته‌ بود كه‌ آنچه‌ فقط‌ مي‌تواند مرا تسكين‌ دهد اين‌ است‌ كه‌ خدايي‌ هست‌ و ناظر اين‌ احوال‌ است‌.

بعد از انقلاب‌ وقتي‌ من‌ به‌ ايران‌ بازگشتم‌، هنوز زمان‌ زيادي‌ هم‌ از وفات‌ مرحوم‌ دكتر نگذشته‌ بود چنان‌ كه‌ گفتم‌ وي‌ در خرداد ۵۶ مرحوم‌ شد و انقلاب‌ در بهمن‌ ۵۷ پيروز شد و بنده‌ هم‌ ارديبهشت‌ ۵۸ در ايران‌ بودم‌، شايد يكسال‌ بعد از آن‌، به‌ مشهد رفتم‌. مرحوم‌ محمدتقي‌ شريعتي‌ هنوز زنده‌ بود. با بعضي‌ از دوستان‌ به‌ ديدار ايشان‌ رفتيم‌. البته‌ من‌ قبل‌ از انقلاب‌ هم‌ يكبار ايشان‌ را ديده‌ بودم‌، اين‌ بار هم‌ توفيق‌ يافتم‌ كه‌ بروم‌ و ايشان‌ را ببينم‌. پيرمرد شده‌ بود، عينك‌هاي‌ ذره‌بينيِ درشتي‌ زده‌ بود و بسيار ناتوان‌ بود. در تمام‌ مدتي‌ كه‌ با ما نشسته‌ بود، دائماً تكان‌ مي‌خورد و نمي‌توانست‌ آرام‌ بنشيند. از هر دري‌ سخن‌ مي‌رفت‌ ولي‌ به‌ قول‌ سعدي‌ "از هر چه‌ بگذري‌، سخن‌ دوست‌ خوش‌تر است‌". مرحوم‌ محمدتقي‌ شريعتي‌ هيچ‌گاه‌فرزندش‌ را فراموش‌ نمي‌كرد. شايد هم‌ بدون‌ مناسبت‌، ميان‌ صحبت‌هايش‌، يك‌ دفعه‌ برگشت‌ و به‌ ما گفت‌: آقايان‌! خدا نصيبتان‌ نكند، اين‌ را هم‌ مي‌خواهم‌ به‌ شما بگويم‌ كه‌ داغ‌ فرزند از آن‌ زخم‌هايي‌ است‌ كه‌ هيچ‌گاه‌ كهنه‌ نمي‌شود، و بعد هم‌ شروع‌ كرد به‌ گريستن‌ و همه‌ را هم‌ به‌ گريستن‌ واداشت‌. هنوز براي‌ او، اندوه‌ و زخم‌ و رنج‌ آن‌ حادثه‌ مولمه‌ كاملاً زنده‌ بود و دل‌ او را بريان‌ نگاه‌ مي‌داشت‌. حال‌ ملتهبي‌ داشت‌ پيرمرد.

به‌ هر حال‌ در آن‌ ايام‌، در همه‌ جاي‌ ايران‌، در بزرگداشت‌ دكتر، مجالس‌ بسيار برگزار شد و نوشته‌هاي‌ فراوان‌ تحرير يافت‌ و البته‌ انگشت‌ اتّهام‌ هم‌، همه‌ جا متوجه‌ حكومت‌ بود كه‌ عوامل‌ نهان‌ و آشكار خود را فرستاده‌ است‌ و آنها مرحوم‌ دكتر را به‌ قتل‌ رسانده‌اند، ولي‌ روز به‌ روز آشكار مي‌شد و به‌ اين‌ اذعان‌ مي‌رسيدند كه‌ قرينه‌اي‌ براي‌ اين‌ امر وجود ندارد.

عين‌ اين‌ قصه‌ در باب‌ مرحوم‌ آقا مصطفي‌ خميني‌، پسر آقاي‌ خميني‌ هم‌ اتفاق‌ افتاد. ايشان‌ هم‌ در نجف‌، در يك‌ مرگ‌ ناگهاني‌ از دنيا رفت‌. درباره‌ي‌ مرگ‌ او هم‌ سخناني‌ گفته‌ شد، اما باز هم‌ هيچ‌ قرينه‌اي‌ وجود نداشت‌ كه‌ نشان‌ دهد وي‌ به‌ دست‌ كسي‌ به‌ قتل‌ رسيده‌ است‌. البته‌ آقاي‌ خميني‌ اجازه‌ي‌ كالبدشكافيِ آقا مصطفي‌ را ندادند و بدون‌ معاينه‌ و بازرسي‌ طبّي‌، بدن‌اش‌ را دفن‌ كردند. در مورد ايشان‌ هم‌ من‌ شنيدم‌ كه‌ باز سكته‌ي‌ قلبي‌ بوده‌ است‌.

باري‌، ديگر بعد از وفات‌ مرحوم‌ شريعتي‌ و آن‌ تلقي‌اي‌ كه‌ مردم‌ ما و خصوصاً جوان‌ها پيدا كرده‌ بودند، مبارزه‌هاي‌ ضد سلطنت‌، حقيقتاً اوج‌ بسيار بيشتري‌ گرفت‌. هيچ‌ كس‌ رژيم‌ را به‌ خاطر حركت‌ فوق‌العاده‌ ناجوانمردانه‌اي‌ كه‌ مي‌گفتند صورت‌ داده‌ و دكتر شريعتي‌ را از ميان‌ برداشته‌، نمي‌بخشيد.

آثار دكتر شريعتي‌، تا قبل‌ از مرگ‌اش‌، در جلسات‌ دانشجويي‌ خصوصاً در ميان‌ دانشجويان‌ خارج‌ از كشور، كتاب‌هاي‌ درسي‌ بود. اينجا، آن‌ها را مي‌خواندند و در جلسات‌ هفتگي‌ به‌ بحث‌ مي‌گذاشتند. حقيقتاً بچه‌هاي‌ مسلمان‌ در اين‌ ديار، هويتي‌ پيدا كرده‌ بودند، ابراز شخصيتي‌ مي‌كردند، خودشان‌ را كساني‌ مي‌دانستند كه‌ حرفي‌ براي‌ گفتن‌ دارند و مي‌توانند در مقابل‌ ديگران‌ ابراز وجود كنند. اين‌ امر، هم‌ در داخل‌ كشور اتفاق‌ افتاد و هم‌ در خارج‌ از كشور. من‌ خودم‌ شاهد عيني‌ اين‌ قضايا بودم‌.

البته‌ من‌ نمي‌گويم‌ تنها كاري‌ كه‌ دكتر شريعتي‌ كرد زنده‌ كردن‌ اسلام‌ هويت‌ بود، ولي‌ يكي‌ از كارهاي‌ مهم‌اش‌ اين‌ بود، يعني‌ هويّت‌بخشي‌ كرد. واقعاً گروه‌ گروه‌ جواناني‌ كه‌ در داخل‌ ايران‌ پاي‌ صحبت‌ شريعتي‌ مي‌رفتند، در حسينيه‌ي‌ ارشاد كه‌ ما حاضر و شاهد بوديم‌، بهترين‌ هدف‌ها و طعمه‌هاي‌ دو چيز بودند: يكي‌ مدرنيزاسيوني‌ كه‌ در كشور صورت‌ مي‌گرفت‌ و ديگري‌ انديشه‌هاي‌ چپ‌ و ماركسيستي‌. مهم‌ترين‌ هدف‌ آن‌ حوادث‌ يا آن‌ انديشه‌ها و مكتب‌ها، همين‌ جوانان‌ بودند و همين‌ها مشتريان‌ اصلي‌ دكتر شريعتي‌ نيز بودند. اين‌ جوانان‌ احساس‌ مي‌كردند كه‌ از هر دو جانب‌، چيزي‌ در آنها تحليل‌ و از ميان‌ مي‌رود. مدرنيزاسيون‌ با مدرن‌ كردن‌، اينها را از سنت‌ مي‌بريد و وارد فضاي‌ بزرگ‌تري‌ مي‌كرد كه‌ بحران‌ هويت‌ به‌ آنها مي‌داد، و انديشه‌هاي‌ چپ‌ هم‌ باز آنها را از سنّتِ ديني‌ مي‌بريد و باز وارد فضايي‌ مي‌كرد كه‌ دچار بحران‌ هويت‌ مي‌شدند. بحران‌ هويت‌ هميشه‌ در جواني‌ وجود دارد و وقتي‌ اين‌ عوامل‌ هم‌ به‌ آن‌ اضافه‌ شود، اضعاف‌ مضاعف‌ مي‌شود.

مرحوم‌ دكتر شريعتي‌، چه‌ بگوييم‌ عزم‌ روشني‌ كرده‌ بود و با تشخيصي‌ دقيق‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ بود و چه‌ بگوييم‌ اين‌ از توابع‌ و لوازم‌ عمل‌اش‌ بود، حقيقتاً اين‌ ذوب‌شدن‌ و اين‌ بحران‌ هويت‌ را به‌ نحوي‌ علاج‌ مي‌كرد. به‌ همين‌ دليل‌ هم‌ جوانان‌ ما، پناهِ روحي‌ خود را در او مي‌جستند. شريعتي‌، اين‌ سقفي‌ كه‌ بر سرآنها خراب‌ مي‌شد و اين‌ هويتي‌ كه‌ از هم‌ فرو مي‌پاشيد و از ميان‌ مي‌رفت‌ و هر عنصرش‌ را كسي‌ از جوانان‌ مي‌دزديد و از دست‌ آنها مي‌گرفت‌، دوباره‌ به‌ آنها بازمي‌گرداند و به‌ آنان‌ مي‌آموخت‌ كه‌ ما انديشه‌هايي‌ برتر از ماركسيسم‌ داريم‌ و لذا مي‌توانيم‌ ماركسيسم‌ را در دل‌ خود هضم‌ كنيم‌ و با مدرنيته‌ به‌ نحو معقولي‌ كنار بياييم‌ و لازم‌ نيست‌ خود را در او حل‌ كنيم‌ و از دست‌ بدهيم‌. بدين‌ ترتيب‌ مكتب‌ او و انديشه‌هاي‌ او براي‌ گروه‌ كثيري‌ از جوانان‌ ما بَدَل‌ به‌ پناهگاهي‌ شده‌ بود.

در خارج‌ از كشور هم‌، من‌ اين‌ را به‌ وضوح‌ مي‌ديدم‌. در آنجا هم‌ براي‌ مدتي‌، بچه‌هاي‌ مسلمان‌ حرف‌ زيادي‌ براي‌ گفتن‌ نداشتند و حقيقتاً سخنان‌ مرحوم‌ آقاي‌ بازرگان‌، سخنان‌ مرحوم‌ مطهري‌ و غيره‌، براي‌ آنان‌ خواراكي‌ كافي‌ و وافي‌ نبود و آن‌ سخنان‌، قدرت‌ ابراز وجود نداشتند و به‌ آنها جسارت‌ و گستاخي‌ در مواجهه‌ با ديگران‌ را نمي‌بخشيد. از وقتي‌ كه‌ كتاب‌هاي‌ شريعتي‌ و جزوه‌هاي‌ سخنراني‌ او، آن‌ موقع‌ هنوز به‌ صورت‌ كتاب‌هاي‌ مدون‌ هم‌ در نيامده‌ بود، به‌ خارج‌ از كشور رسيد، مثل‌ آبي‌ در كام‌ تشنگان‌ بود. آن‌ را مي‌بلعيدند و مي‌نوشيدند و با تمام‌ عطشي‌ كه‌ داشتند، هر قطره‌اش‌ را ارج‌ مي‌نهادند و مباحث‌ دكتر را در جلسات‌ خود مورد بحث‌ و گفتگو قرار مي‌دادند.

بعد از مرگ‌ مرحوم‌ شريعتي‌، اقبالِ به‌ كار شريعتي‌ چند برابر شد و واقعاً آثار او را مثل‌ ورقه‌ي‌ زر مي‌بردند و مطالعه‌ مي‌كردند. فضا هم‌ براي‌ اين‌ كار، بسيار بسيار مساعد بود، يعني‌ شريعتي‌، يك‌ كلام‌ مي‌گفت‌ يا مي‌نوشت‌ و از آن‌، دهها نتيجه‌ي‌ انقلابي‌ استخراج‌ مي‌شد كه‌ اي‌ بسا مورد نظر گوينده‌ و نويسنده‌ هم‌ نبود، ولي‌ چنين‌ مي‌شد و كسي‌ هم‌ ياراي‌ مقابله‌ و مقاومت‌ در برابر آن‌ را نداشت‌.

جوانان‌، حقيقتاً يكپارچه‌ آتش‌ گرفته‌ بودند، هم‌ آتشِ خشم‌ عليه‌ رژيم‌ و هم‌ آتش‌ انقلاب‌ كه‌ درون‌ آنها شعله‌ مي‌كشيد و مرحوم‌ دكتر شريعتي‌ و نوشته‌هاي‌ او هم‌ هيزم‌ و نفتي‌ بودند كه‌ بر اين‌ آتش‌ ريخته‌ مي‌شدند و اين‌ جوان‌ها را شعله‌‌ورتر مي‌كردند. اين‌ چنين‌ بود كه‌ ما وارد تونل‌ انقلاب‌ شديم‌ و كوره‌ي‌ انقلاب‌ گداخته‌تر و گداخته‌تر شد. كسي‌ اگر مي‌ديد آن‌ روزگار و آن‌ جوانان‌ را، مي‌فهميد كه‌ اتفاق‌ مهمي‌ در راه‌ است‌، اتفاقي‌ بسيار بسيار مهم‌.

چون‌ خاطرات‌ و برگ‌هايي‌ از تاريخ‌ را مي‌گويم‌، اين‌ را هم‌ بد نمي‌دانم‌ كه‌ بيفزايم‌ كه‌ مرحوم‌ آقاي‌ خميني‌ با حادثه‌ي‌ مرگ‌ مرحوم‌ شريعتي‌ بسيار سرد برخورد كرد. در آن‌ زمان‌، جوان‌هاي‌ انقلابيِ خارج‌ از كشور با ايشان‌ ارتباط‌ داشتند كه‌ در صدرشان‌ آقاي‌ محمد هاشمي‌، برادر آقاي‌ اكبر هاشمي‌ رفسنجاني‌ بود كه‌ آن‌ موقع‌ در آمريكا زندگي‌ مي‌كرد، همچنين‌ دكتر ابراهيم‌ يزدي‌. اين‌ها با ايشان‌ در نجف‌، ارتباط‌ نسبتاً مستقيمي‌ داشتند، نامه‌ مي‌فرستادند و نامه‌ مي‌گرفتند و به‌ نحوي‌ نمايندگي‌ مي‌كردند. آقاي‌ دكتر يزدي‌ كه‌ اساساً نماينده‌ي‌ آقاي‌ خميني‌ بود و از طرف‌ ايشان‌ وجوهات‌ و خمس‌ و غيره‌ جمع‌ مي‌كرد و به‌ ايشان‌ مي‌پرداخت‌. آقاي‌ محمد هاشمي‌ هم‌ همين‌ طور، او هم‌ در اوكلند كاليفرنيا ساكن‌ بود و چنين‌ نسبتي‌ را با آقاي‌ خميني‌ داشت‌. اتفاقاً در همان‌ ايام‌، آقاي‌ محمد هاشمي‌ هم‌ در لندن‌ آمده‌ بود و چنان‌ كه‌ گفتم‌ كثيري‌ از اين‌ اعاظم‌ در اينجا بودند، آقاي‌ يزدي‌ هم‌ بود و ديگران‌.

در همان‌ ايام‌، نامه‌اي‌ از آقاي‌ خميني‌ براي‌ انجمن‌ اسلامي‌ دانشجويان‌ رسيد كه‌ در او به‌ مرگ‌ مرحوم‌ دكتر شريعتي‌ هم‌ اشارتي‌ رفته‌ بود و اين‌ اشارت‌، اندك‌تر و خفيف‌تر از آن‌ بود كه‌ آن‌ دل‌هاي‌ بريان‌ را شاد كند، يا مرهمي‌ بر زخم‌ آنها بگذارد. به‌ ياد دارم‌ كه‌ حتي‌ ايشان‌ (آقاي‌ خميني) از به‌ كار بردن‌ كلمه‌ي‌ "مرحوم‌" هم‌ براي‌ دكتر شريعتي‌ ابا كرده‌ بود و نوشته‌ بود: "شريعتيِ فقيد"، كه‌ همين‌ هم‌، البته‌ باز، بر التهاب‌ ياران‌ مي‌افزود.

بعدها البته‌ ما دانستيم‌ كه‌ ايشان‌ با مرحوم‌ دكتر شريعتي‌ ظاهراً مسئله‌ و مشكلي‌ نداشته‌ است‌. اين‌ را آقاي‌ جلال‌الدین‌ فارسي‌ و ديگران‌ به‌ من‌ گفتند. حتي‌ بعد از انقلاب‌ آقاي‌ خاتمي‌ مي‌گفت‌ كه‌ براي‌ چاپ‌ كتاب‌هاي‌ مرحوم‌ شريعتي‌ كه‌ بعضي‌ها غوغايي‌ برانگيخته‌ بودند، مشكلي‌ از سوي‌ امام‌ وجود ندارد. من‌ شخصاً شاهد بودم‌ در جلساتي‌ كه‌ در وزارت‌ ارشاد تشكيل‌ مي‌شد و بر سر كتاب‌ها گفتگو مي‌رفت‌، رئيس‌ كنوني‌ مجلس‌ (حداد عادل)، مخالف‌ چاپ‌ آثار مرحوم‌ شريعتي‌ بود. نظر مشاورتي‌ ايشان‌ اين‌ بود كه‌ نبايد يك‌ سطر از آثار شريعتي‌ چاپ‌ شود. در آن‌ جلسات‌ بود كه‌ آقاي‌ خاتمي‌ به‌ جمع‌ گزارش‌ داد كه‌ خدمت‌ آقاي‌ خميني‌ رفته‌ بود و آقاي‌ خميني‌ در رابطه‌ي‌ با آثار مرحوم‌ شريعتي‌ با تسامحِ بسيار برخورد كرده‌ بود و گفته‌ بود شايد يكي‌ دو اثر شريعتي‌ مسئله‌دار باشد، آنها را فعلاً دست‌ نگه‌ داريد، ولي‌ بقيه‌ را اجازه‌ي‌ چاپ‌ بدهيد و چنين‌ هم‌ شد. در عين‌ حال‌، همين‌ آقاي‌ خاتمي‌ از آقاي‌ خميني‌ نقل‌ مي‌كرد كه‌ ايشان‌ نسبت‌ به‌ علي‌ دشتي‌ بسيار سخت‌گير بود و به‌ وزارت‌ ارشاد دستور مستقيم‌ و اكيد داده‌ بود كه‌ يك‌ سطر از آثار دشتي‌ هم‌ نبايد چاپ‌ بشود، كه‌ ظاهراً تا امروز هم‌ اين‌ امر برقرار است‌.

برخورد امام‌ با آثار مرحوم‌ شريعتي‌، بعد از انقلاب‌، اين‌ چنين‌ بود، ولي‌ در عين‌‌حال‌ ما درباره‌ي‌ برخورد قبل‌ از انقلاب‌ ايشان‌، حقيقت‌ مطلب‌ را مي‌دانستيم‌ و بعدها، وقتي‌ نامه‌اي‌ كه‌ آقاي‌ مطهري‌ درباره‌ي‌ مرحوم‌ شريعتي‌ به‌ آقاي‌ خميني‌ نوشته‌ بود، چاپ‌ شد، بهتر دانستيم‌ و اين‌ معنا براي‌ همه‌ آشكار شد. اين‌ نامه‌، كه‌ آن‌ را مطهري‌ پس‌ از مرگ‌ شريعتي‌ براي‌ آقاي‌ خميني‌ نوشته‌ بود، بسيار تند بود. نامه‌ به‌ قدري‌ تند بود كه‌ وقتي‌ چاپ‌ شد، بعضي‌ از دوستان‌ ما مثل‌ جناب‌ آقاي‌ اشكوري‌، موضع‌ گرفتند و گفتند شايد اين‌ نامه‌ جعلي‌ باشد و انتصاب‌اش‌ به‌ مطهري‌ مشكوك‌ است‌، ولي‌ براي‌ من‌ بسيار روشن‌ بود و هيچ‌ ترديدي‌ نداشتم‌ كه‌ اينها سخنان‌ خود مرحوم‌ مطهري‌ است‌، چون‌ عين‌ اين‌ حرف‌ها و نزديك‌ به‌ آنها را شخصاً از دو لب‌ آقاي‌ مطهري‌ شنيده‌ بودم‌.

آقاي‌ مطهري‌ در آن‌ نامه‌ نوشته‌ بود كه‌ مرگ‌ شريعتي‌ يكي‌ از عنايات‌ الهي‌ بود و اين‌ مرد با همراهي‌ حكومت‌ و ساواك‌ از ايران‌ به‌ خارج‌ از كشور رفت‌ تا انديشه‌هاي‌ باطل‌ خود را در سراسر جهان‌ پخش‌ كند. اين‌ سخن‌ آقاي‌ مطهري‌، الان‌ هم‌ چاپ‌ شده‌ و در آثار آقاي‌ مطهري‌ هست‌. من‌ عين‌ عبارات‌ ايشان‌ را دقيقاً به‌ ياد ندارم‌، اما مضمون‌ همين‌ بود كه‌ براي‌تان‌ گفتم‌. البته‌ اين‌ در روزگاري‌ بود كه‌ خود مطهري‌ هم‌ بسيار زير فشار بود، يعني‌ فشار بي‌التفاتي‌ و بي‌اعتناييِ نسل‌ جوان‌. پس‌ از مرحوم‌ شريعتي‌ تقريباً كسي‌ در صحنه‌ نمانده‌ بود كه‌ مرجع‌ جوانان‌ باشد، نه‌ اينكه‌ شريعتي‌ آنها را طرد كرده‌ باشد، بلكه‌ جاذبه‌ي‌ او آن‌قدر بود كه‌ ديگران‌ همه‌ در حاشيه‌ قرار گرفته‌ بودند. مرحوم‌ مطهري‌ در همان‌ نامه‌ شعري‌ را آورده‌ كه‌ خواجه‌ نصير طوسي‌ در يكي‌ از نوشته‌هايش‌ آورده‌ است‌، آن‌ شعر اين‌ است‌:

به‌ گراگرد خود، چندان‌ كه‌ بينم / بلا، انگشتري‌ و، من‌ نگين‌ام‌

و به‌ آقاي‌ خميني‌ نوشته‌ است‌ كه‌ وضعيت‌ كنوني‌ من‌، مضمون‌ شعري‌ است‌ كه‌ خواجه‌ در آثار خود آورده‌ است‌. او، اين‌ قدر از وضع‌ موجود شاكي‌ بود و شايد پاره‌اي‌ از عوامل‌ اين‌ وضع‌ را هم‌ به‌ شريعتي‌ نسبت‌ مي‌داد يا به‌ اطرافيان‌ و پيروان‌ شريعتي‌ يا به‌ فضايي‌ كه‌ شريعتي‌ پديد آورده‌ بود. هرچه‌ كه‌ بود، آن‌ نامه‌، نامه‌ي‌ آتش‌آلودي‌ بود و مي‌توان‌ حدس‌ زد كه‌ اين‌ نامه‌ با آقاي‌ خميني‌ چه‌ كرده‌ باشد.

آقاي‌ خميني‌، آقاي‌ مطهري‌ را خيلي‌ زياد قبول‌ داشت‌. نمي‌دانم‌ مصاحبه‌هاي‌ اول‌ انقلاب‌ آقاي‌ هاشمي‌ رفسنجاني‌ را يادتان‌ هست‌ يا نه‌. ايشان‌ آن‌ اوايل‌ انقلاب‌ مصاحبه‌اي‌ كرد كه‌ در آن‌، وضع‌ شوراي‌ انقلاب‌ را توضيح‌ داده‌ بود كه‌ مثلاً چه‌ كساني‌ هستيم‌ و چگونه‌ كار مي‌كنيم‌ و غيره‌. بعد گفته‌ بود در مسائلي‌ كه‌ ما دو جناح‌ مي‌شويم‌، يعني‌ عده‌اي‌ به‌ مطلبي‌ رأي‌ مي‌دهند و عده‌اي‌ رأي‌ نمي‌دهند، آقاي‌ خميني‌ رأي‌ آن‌ گروهي‌ را مي‌پذيرند كه‌ مطهري‌ در آن‌ باشد و براي‌ سنگين‌ كردن‌ وزنه‌ و كفّه‌ي‌ آراء، او را به‌ تنهايي‌ كافي‌ مي‌دانند. آقاي‌ خميني‌ چنين‌ اعتماد نسبتاً مطلقي‌ به‌ مطهري‌ داشت‌.

و باز اگر به‌ ياد داشته‌ باشيد، يكي‌ از نكته‌هايي‌ كه‌ ايشان‌ در باب‌ مرحوم‌ مطهري‌ گفت‌ اين‌ بود كه‌ تمام‌ آثار او بلااستثناء مفيد است‌. اين‌ تعبير، تعبير مطلقي‌ بود، آن‌ هم‌ از يك‌ فقيه‌ كه‌ بالاخره‌ فقاهت‌ هميشه‌ همراه‌ با عنصري‌ از احتياط‌ است‌. به‌ ياد داريم‌ كه‌ در زمان‌ حيات‌ خودِ آقاي‌ خميني‌، در مورد كتاب‌ اقتصاد اسلاميِ آقاي‌ مطهري‌، بزرگاني‌ مثل‌ مهدوي‌ كني‌ و غيره‌ پيش‌ ايشان‌ رفتند و گفتند اين‌ كتاب‌ براي‌ اسلام‌ خطرناك‌ است‌ و ناشر آن‌ كتاب‌ كه‌ انتشارات‌ حكمت‌ بود و آن‌ موقع‌ ۲۰ هزار نسخه‌ از كتاب‌ ياد شده‌ را چاپ‌ كرده‌ بود، همه‌ را به‌ دست‌ اسيدها سپرد تا خمير شود. البته‌ چند جلدي‌ را به‌ دوستان‌ دادند كه‌ به‌ من‌ هم‌ نصيبي‌ رسيد، اما كتاب‌ اصولاً پخش‌ نشد. ولي‌ آقاي‌ خميني‌ هيچ‌ وقت‌ تعبير خودشان‌ را پس‌ نگرفتند و همچنان‌ برقرار بود: تمام‌ آثار آقاي‌ مطهري‌ بلااستثناء مفيد است‌.

چنين‌ شخصي‌ با چنين‌ موقعيتي‌ كه‌ نزد امام‌ داشت‌، بالاخره‌ شاگرد ايشان‌ بود و در خيلي‌ از جنبه‌ها، براي‌ سالها معتمد او بود، وقتي‌ چنان‌ نامه‌اي‌ را، كه‌ شكوه‌آلود و آتش‌آلود بود، براي‌ آقاي‌ خميني‌ نوشت‌، مي‌توانست‌ اثر منفيِ زيادي‌ داشته‌ باشد، اما با‌ همه‌ي‌ اين‌ احوال‌، من‌ فكر مي‌كنم‌ آقاي‌ خميني‌ خويشتن‌داري‌ كرد، چرا كه‌ آن‌ نامه‌ مي‌توانست‌ بسيار بيش‌ از اين‌، آثار منفي‌ به‌ بار بياورد. ايشان‌ در باب‌ شريعتي‌ سكوت‌ كرد و پس‌ از انقلاب‌ هم‌ سكوت‌ كرد و اگر يادتان‌ باشد چون‌ ديده‌ بود اختلاف‌ بزرگي‌ بر سر شريعتي‌، پس‌ از مرگش‌، برخاسته‌ است‌، در يكي‌ از سخنراني‌هاي‌ نجف‌ تعبير خوبي‌ به‌ كار برد. ايشان‌ در واقع‌، حافظ‌ را به‌ ميان‌ آورد و گفت‌ كه‌ به‌ حافظ‌ نگاه‌ كنيد و ببينيد او چگونه‌ به‌ دنيا نگاه‌ مي‌كند و عرفان‌ حافظ‌ آن‌ چنان‌ پلوراليستي‌ است‌ كه‌ همه‌ را در خود جمع‌ مي‌كند. آقاي‌ خميني‌ از اين‌ طريق‌ كوشيد تا بگويد با شريعتي‌ هم‌ كنار بياييد، فعلاً وقت‌ اختلاف‌ نيست‌ و اين‌ مسائل‌ را كنار بگذاريد. اين‌ توصيه‌ انصافاً هم‌ مؤثر واقع‌ شد و اختلافات‌ بر سر شريعتي‌ موقتاً فروكش‌ كرد.

پس‌ از انقلاب‌ هم‌، چنان‌ كه‌ من‌ به‌ ياد مي‌آورم‌، مرحوم‌ آقاي‌ خميني‌ يك‌ كلام‌ راجع‌ به‌ شريعتي‌ سخن‌ نگفت‌ و اين‌ را به‌ طرفداران‌ شريعتي‌، موافقان‌ و مخالفان‌اش‌ وانهاد تا خودشان‌ درباره‌ي‌ او گفتگو كنند. و گفتگو هم‌ بسيار داغ‌ بود، همچنان‌ هم‌ هست‌، هنوز هم‌ تنور اين‌ گفتگو سرد نشده‌ و اين‌ آتش‌ فرو ننشسته‌ است‌. ايشان‌ به‌ نظر من‌ بسيار مدبرانه‌ و حكيمانه‌ وارد اين‌ نزاع‌ شد.

آقاي‌ خميني‌ يك‌ سكوت‌ معنادار ديگر هم‌ دارد كه‌ بايد در وقت‌ ديگري‌، به‌ طور مفصل‌ درباره‌اش‌ صحبت‌ كنيم‌. اين‌ سكوت‌ راجع‌ به‌ سيدجمال‌‌الدين‌ اسدآبادي‌ است‌. سيدجمال‌‌الدين‌ اسدآبادي‌، به‌ هر حال‌ در تاريخ‌ اسلام‌ و در تاريخ‌ اخيرِ ملل‌ شرق‌ و در مبارزه‌ عليه‌ نظام‌هاي‌ جور و در بيدارگري‌ و روشنگري‌ مسلمانان‌ و متوجه‌ كردن‌ آنها به‌ عقب‌ماندگي‌ تاريخي‌شان‌، شخصيت‌ بزرگي‌ است‌. چالاكي‌‌اي‌ كه‌ او داشت‌ كه‌ از اين‌ كشور به‌ آن‌ كشور سفر مي‌كرد و در پي‌ بسيج‌ مسلمانان‌ براي‌ ايستادن‌، خصوصاً در مقابل‌ استعمار، بود، قابل‌ توجه‌ است‌. كسي‌ كه‌ به‌ هر صورت‌ فيلسوف‌ بود، در مصر هفت‌ هشت‌ سال‌، فلسفه‌ درس‌ مي‌داد و اشارات‌ بوعلي‌ سينا را تدريس‌ مي‌كرد، يعني‌ فقط‌ يك‌ فعال‌ سياسي‌ نبود، بلكه‌ اهل‌ منطق‌ و فكر بود. همچنين‌ مدتي‌ شاگرد مرحوم‌ ملاحسينقليِ درجزيني‌ بود كه‌ او يكي‌ از عرفاي‌ بسيار بزرگِ نجف‌ و پير ارشادي‌ مرحوم‌ علامه‌ طباطبايي‌ و ديگران‌ بوده‌ است‌. سكوت‌ آقاي‌ خميني‌ در رابطه‌ با سيدجمال‌ براي‌ من‌ بسيار معنادار است‌. اتفاقاً امشب‌ مي‌خواستم‌ راجع‌ به‌ ناكامي‌ تاريخي‌ مسلمانان‌، قدري‌ صحبت‌ كنم‌ و بايد سخن‌ از سيدجمال‌ هم‌ در ميان می‌آمد که ظاهرآ فرصتی نیست. باري‌، نمي‌دانم‌ اما حدس‌هايي‌ مي‌زنم‌ كه‌ چرا مرحوم‌ آقاي‌ خميني‌ در باب‌ مرحوم‌ سيد جمال‌ سخني‌ نگفته‌، ولي‌ علي‌‌ايّ‌حال‌ در مورد مرحوم‌ شريعتي‌ ديگر سخني‌ نگفت‌.

به‌ نظر من‌ دستگاه‌ ارشاد ما هم‌ با شريعتي‌، مجموعاً، با تسامح‌ برخورد كرد. به‌ خصوص‌ اگر ميزان‌ دشمني‌هايي‌ را كه‌ با شريعتي‌ مي‌رفت‌ و مي‌رود در نظر بگيريد، دشمناني‌ كه‌ از مواضع‌ بسيار نيرومند اجتماعي‌ و سياسي‌ برخوردار بودند و مطلقاً مايل‌ نبودند نامي‌ از او در ميان‌ باشد و كسي‌ ذكري‌ از او بكند. من‌ حتي‌ از افرادي‌ موثق‌، چنين‌ موضوعي‌ را شنيدم‌ كه‌ اوايلي‌ كه‌ آقاي‌ خامنه‌اي‌ رهبر انقلاب‌ شده‌ بود و در نمايشگاه‌ كتاب‌ به‌ ديدن‌ كتاب‌ها و نوارها رفته‌ بود، نوار "پس‌ از عاشورا"ي‌ شريعتي‌ را از يكي‌ از غرفه‌ها خريداري‌ كرده‌ بود و بعد مورد اعتراض‌ چند تن‌ از روحانيونِ بلندپايه‌ قرار گرفته‌ بود كه‌ شما چرا چنين‌ كرديد و اين‌ نوار را خريديد. اين‌ها موجب‌ اعتلاي‌ ذكر و بلندي‌ نام‌ شريعتي‌ خواهد شد، كه‌ شايسته‌ي‌ رهبر انقلاب‌ نيست‌. غرضم‌ اين‌ است‌ كه‌ خُرده‌گيري‌ها براي‌ خاموش‌ كردن‌ صداي‌ اين‌ مرد و براي‌ پاك‌ كردن‌ نام‌ او، حتي‌ در آن‌ سطح‌ هم‌، صورت‌ مي‌گرفت‌. اما به‌ هر حال‌، شريعتي‌ با دل‌ جوانان‌ و با روح‌ آنان‌، كاري‌ كرده‌ بود كه‌ به‌ اين‌ زودي‌ها، پاك‌ شدني‌ نبود.

انتظار ويژه‌اي‌ كه‌ او از اسلام‌ داشت‌ اين‌ بود كه‌ اسلام‌، انقلاب‌ بيافريند. به‌ نظر من‌ كار اصلي‌ شريعتي‌ در ديالكتيكِ دنيا و آخرت‌، كه‌ هميشه‌ مسلمانان‌ و پيروان‌ اديان‌ با اين‌ مسئله‌ درگير بوده‌اند، اين‌ بود كه‌ فتوا به‌ دنيوي‌ كردن‌ دين‌ داد. از دنيا هم‌ بيشتر پاره‌ي‌ سياست‌ دنيوي‌ را مد نظر داشت‌. از سياست‌ هم‌، بيش‌تر عنصر انقلاب‌ را مدنظر داشت‌ و بدين‌ ترتيب‌ و با گزينش‌هاي‌ پي‌ در پي‌ و تو در تو، اسلام‌ را با انقلاب‌ آشتي‌ داد.

اولين‌ كتابی‌ كه‌ مرحوم‌ شريعتي‌ نوشت‌ يا ترجمه‌ كرد راجع‌ به‌ سلمان‌ فارسي‌ بود، ولي‌ بعدها او به‌ سلمان‌ پشت‌ كرد چون‌ سلمان‌ به‌ درد او نمي‌خورد. ابوذر بيش‌تر به‌ كار او مي‌آمد و لذا دنبال‌ ابوذر را گرفت‌ و تقابل‌ بسيار معناداري‌ را ميان‌ ابوذر و ابوعلي‌، يعني‌ بوعلي‌ سينا، درافكند و گفت‌ بوعلي‌ نماينده‌ي‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ است‌ و ابوذر نماينده‌ي‌ بينش‌ اسلامي‌ و روح‌ مبارز اسلامي‌ و لذا براي‌ مسلمان‌ بودن‌، به‌ دانش‌ زيادي‌ نياز نيست‌، بلكه‌ يك‌ روح‌ مبارزه‌جو لازم‌ است‌.

من‌ يادم‌ هست‌ كه‌ در ايام‌ قبل‌ از انقلاب‌، روحاني‌اي‌ از كويت‌ به‌ انگلستان‌ آمده‌ بود و در همين‌ جلسات‌ اسلامي‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ سخنراني‌ مي‌كرد. او با بعضي‌ از دوستان‌، مسافرتي‌ از لندن‌ به‌ منچستر رفته‌ بود. آن‌ دوست‌ همسفرش‌، كه‌ اينك‌ در سپاه‌ مشغول‌ است‌، براي‌ من‌ نقل‌ مي‌كرد كه‌ اين‌ آقا در راه‌، مقداري‌ مطالب‌ ديني‌ گفته‌ بود، روايات‌ و حكمت‌ گفته‌ بود و راجع‌ به‌ شريعتي‌ هم‌ صحبت‌ شده‌ بود. اين‌ دوست‌ ما مي‌گفت‌ وي‌ خيلي‌ هوشيارانه‌ به‌ من‌ گفت‌: من‌ به‌ شما شاگردان‌ شريعتي‌ چي‌ بگويم‌؟ هر چه‌ بگويم‌، مي‌گوييد اينها دانش‌ اسلامي‌ است‌ و اينها به‌ درد نمي‌خورد، بينش‌ لازم‌ است‌ و من‌ را فاقد بينش‌ مي‌دانيد. بينش‌ هم‌ يعني‌ اينكه‌ همه‌ي‌ اينها را سر هم‌ بياوريد و بگوييد كه‌ الان‌ چه‌ بايد كرد، به‌ جنگ‌ چه‌ كسي‌ بايد رفت‌، چه‌ چيزي‌ را بايد ويران‌ كرد و كجا را بايد آتش‌ زد. اينها را بايد به‌ ما ياد بدهيد والا دانش‌ اسلامي‌ يعني‌ كوهي‌ از دانش‌، فلسفه‌، حكمت‌، روايت‌ و تفسير قرآن‌، به‌ كار نمي‌آيد. و حقيقتاً اين‌ تقابل‌ معنادار را شريعتي‌ افكند و اصطلاح‌ "دانش‌ و بينش‌" را بر سر زبان‌ها افكند.

به‌ هر حال‌، نهضت‌ اصلاح‌ ديني‌ كه‌ در يك‌ صد سال‌ اخير در كشورهاي‌ اسلامي‌ پديد آمد، يك‌ جنبه‌ي‌ بسيار بارز داشت‌ و آن‌ دنياگرايي‌ ديني‌ بود، يعني‌ مسلمان‌ها يا رهبران‌ فكري‌ و مصلحين‌شان‌ مي‌خواستند اثبات‌ كنند كه‌ اسلام‌ ديني‌ است‌ كه‌ مي‌تواند دنيا را اداره‌ و آباد كند و سعادت‌ دنيوي‌ را هم‌ با خود بياورد. به‌ گمان‌ من‌، در اينجا، نكته‌هاي‌ ظريفي‌ مورد غفلت‌ قرار گرفته‌ بود كه‌ من‌ در حال‌ حاضر وارد آن‌ ظرافت‌ها نمي‌شوم‌، چون‌ فرصت‌ مقتضي‌ است‌. اما اين‌ را به‌ طور كلي‌ مي‌گويم‌ كه‌ اين‌ بزرگان‌ چيزي‌ را كه‌ در دين‌، شايد اصلي‌ترين‌ امر بود و آن‌ به‌ گمان‌ من‌ اصلاح‌ "معاد" مردم‌ بود، يا به‌ فراموشي‌ سپردند يا از او سخن‌ چنداني‌ نگفتند و به‌ دنبال‌ اصلاح‌ "معاش‌" مردم‌ برآمدند، آن‌ هم‌ از طريق‌ انديشه‌ي‌ ديني‌.

يكي‌ از فرق‌هاي‌ ظريفي‌ كه‌ نگذاشتند اين‌ بود كه‌ دين‌ و ديانت‌، آن‌ طور كه‌ بنده‌ مي‌فهمم‌ و خصوصاً در مورد اسلام‌ اين‌ امر را صادق‌ مي‌دانم‌، هيچ‌ تئوري‌اي‌ براي‌ اقتصاد و سياست‌ و امثال‌ اينها ندارد و جهدهايي‌ هم‌ كه‌ پاره‌اي‌ از بزرگان‌ در ايام‌ و سالهاي‌ اخير كرده‌اند، گواه‌ اين‌ امر است،‌ ولي‌ اسلام‌ چيزي‌ دارد كه‌ اين‌ بزرگواران‌ بعضي‌ وقت‌ها آن‌ را با تئوري‌ داشتن‌ اشتباه‌ گرفته‌اند و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ مسلمانان‌ وظيفه‌ دارند، اين‌ وظيفه‌، غير از تئوري‌ داشتن‌ است‌، كه‌ با بي‌عدالتي‌ كنار نيايند. همان‌ جملات‌ بسيار مهمي‌ كه‌ از پيامبر و ديگر پيشوايان‌ دين‌ وارد شده‌ است‌ مانند: "اَفْضَل‌ الْجهاد كَلِمةُ حَقٍّ عِنْدَ سُلْطانٍ جائر" و غيره‌. اينها به‌ جاي‌ خودش‌، اما اينكه‌ مسلمانان‌ چنين‌ وظيفه‌اي‌ دارند كه‌ با بي‌عدالتي‌ كنار نيايند، آدم‌ غير عادل‌ را نپذيرند، زير بار ستم‌ نروند و امثال‌ اين‌ها، مثلاً درسي‌ كه‌ از نهضت‌ امام حسين‌ مي‌توان‌ گرفت‌ و كثيري‌ از اين‌ شواهد را مي‌توان‌ برايش‌ آورد، اين‌ها اصلاً معنايش‌ اين‌ نيست‌ كه‌ ما در دين‌ نظريه‌هاي‌ سياسي‌ يا اقتصادي‌ داريم‌. اينها دو تا حرف‌ كاملاً متفاوت‌ است‌.

من‌ سه‌ هفته‌ پيش‌ در سميناري‌ شركت‌ كردم‌ كه‌ عنوان‌ آن‌ اين‌ بود كه‌ "آيا اسلام‌ براي‌ غرب‌ خطري‌ هست‌ يا نه‌؟". من‌ اتفاقاً در آنجا لازم‌ آمد كه‌ اين‌ نكته‌ را براي‌شان‌ توضيح‌ دهم‌ كه‌ هم‌ خطري‌ هست‌ و هم‌ خطري‌ نيست‌. توضيح‌ دادم‌ كه‌ اسلام‌، خطري‌ براي‌ جهان‌ نيست‌ و يكي‌ از دلايل‌ آن‌ اين‌ است‌ كه‌ اسلام‌ سنتي‌، تئوري‌ سياسي‌ ندارد. هيچ‌ وقت‌ روحانيت‌ ما مدعي‌ اين‌ حرفها نبوده‌ است‌. به‌ حرف‌هايي‌ كه‌ در چند سال‌ اخير پديد آمده‌ نظر نكنيد. اسلام‌ سنتي‌، نه‌ تئوري‌ اقتصادي‌ دارد و نه‌ تئوري‌ سياسي‌. بله‌. مسلمانان‌ يك‌ هويت‌ قوي‌ دارند كه‌ اگر آن‌ هويت‌ مورد اهانت‌ قرار بگيرد، واكنش‌ و عكس‌العمل‌ نشان‌ مي‌دهند، اما اين‌ طور نيست‌ كه‌ دنيا را با تئوري‌هاي‌ سياسي‌ و اقتصادي‌شان‌ تهديد كنند. البته همان‌ طور كه‌ گفتم‌ يك‌ دستور و وظيفه‌ي‌ ديني‌ دارند و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ در مقابل‌ بي‌عدالتي‌ و در مقابل‌ تهديد كرامت‌شان‌، ساكت‌ ننشينند. اين‌ چيزي‌ است‌ كه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ وظيفه‌ي‌ ديني‌ دارند و گاهي‌ هم‌ به‌ آن‌ عمل‌ مي‌كنند و شما هم‌ نبايد خلاف‌ اين‌ را انتظار داشته‌ باشيد. اسلامِ اصلاح‌ شده‌ و اسلام‌ اصلاح‌طلبانه‌ و مُدرن‌ هم‌ ترسي‌ ندارد، چون‌ بسيار پلوراليست‌ است‌ و خيلي‌ چيزها را مي‌تواند در خود جاي‌ دهد و انحصارگرا نيست‌، پس‌ از اين‌ بابت‌ هم‌ خوفي‌ نداشته‌ باشيد. بله‌، اگر بخواهيد به‌ هويت‌ مسلمانان‌ اهانت‌ كنيد، آن‌ حرف‌ ديگري‌ است‌. در آنجاها، ما بايد حرمت‌ يكديگر را نگاه‌ داريم‌.

بعد نكته‌اي‌ گفتم‌ كه‌ مايلم‌ در اينجا هم‌ آن‌ را تكرار كنم‌. گفتم‌ اتفاقاً باز بدون‌ اينكه‌ تئوري‌ سياسي‌اي‌ وجود داشته‌ باشد، ساختار انديشه‌ي‌ اسلامي‌ و ساختار تمدن‌ اسلامي‌، به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ اگر شما خوب‌ بشناسيدش‌، با دموكراسي‌ به‌ معناي‌ جديد كلمه‌، نزديك‌ است‌، نزديكي‌ به‌ اين‌ شكل‌ كه‌ عرض‌ مي‌كنم‌. گفتم‌ كه‌ تمدن‌ اسلامي‌ يك‌ تمدن‌ بسيار قانون‌گرا و فقه‌گرا است‌ و بر خلاف‌ تمدن‌ يوناني‌ كه‌ تمدن‌ فلسفه‌ است‌ و يا برخلاف‌ تمدن‌ جديد كه‌ تمدن‌ علم‌ و تكنولوژي‌ است‌، تمدن‌ اسلامي‌ تمدن‌ شريعت‌ است‌ و بيش‌ از آنكه‌ فيلسوف‌ و عارف‌ و عالِم‌ توليد كرده‌ باشد، فقيه‌ توليد كرده‌ است‌. اين‌ تمدن‌ استعداد و مزاجي‌ دارد كه‌ به‌ اين‌ طرف‌ مي‌رود و توليداتش‌ از اين‌ جنس‌اند، حجم‌ كتابهايي‌ كه‌ در باب‌ فقه‌ نوشته‌ شده،‌ بارها و بارها بيشتر از همه‌ي‌ كتابهايي‌ است‌ كه‌ در علوم‌ طبيعي‌ و فلسفه‌ و ساير فنون‌ نوشته‌ شده‌ است‌. بعد گفتم‌ كه‌ اگر يكي‌ از مؤلفه‌هاي‌ مهم‌ دموكراسي‌، نوموكراسي‌ باشد، يعني‌ حكومت‌ قانون‌، اين‌ حكومت‌ قانون‌ از قبل‌ در ميان‌ مسلمانان‌ وجود دارد، يعني‌ ذهن‌شان‌ با تبعيت‌ از قانون‌ بسيار آشناست‌، البته‌ قوانين‌ فقهي،‌ ولي‌ بالاخره‌ قانون‌ است‌. تابع‌ هرج‌ و مرج‌ نيستند و مايل‌اند از قانون‌ اطاعت‌ كنند و چنين‌ روحيه‌اي‌ وجود دارد. البته‌ ما در اين‌ قانون‌، عنصري‌ را كم‌ داريم‌ و آن‌ عنصر "حق‌" است‌. اگر حق‌ را به‌ چنين‌ فقهي‌ كه‌ مبتني‌ بر تكليف‌ است‌ اضافه‌ كنيد آن‌ وقت‌ كم‌ و بيش‌ به‌ جايي‌ مي‌رسيم‌ كه‌ به‌ نظر من‌ جاي‌ مطلوبي‌ است‌، بدون‌ اينكه‌ بخواهيم‌ تئوري‌پردازي‌ كنيم‌ يا از دل‌ آيات‌ قرآن‌، تئوريهاي‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ بيرون‌ بياوريم‌ ،كه‌ نشدني‌ است‌.

در دوران‌ مرحوم‌ شريعتي‌، يك‌ نگاه‌ حدّاكثري‌ به‌ دين‌، به‌ علاوه‌ي‌ انقلابي‌ كردن‌ ديانت‌ و ايدئولوژيك‌ كردن‌ دين‌ وجود داشت‌ و اين‌ خطاي‌ ظريف‌ رخ‌ داد كه‌ وظيفه‌هاي‌ ديني‌ به‌ جاي‌ تئوري‌هاي‌ سياسي‌ گرفته‌ شد. البته‌ وظيفه‌هاي‌ ديني‌، وظيفه‌ است‌ ولي‌ در آنها تئوري‌اي‌ نهفته‌ نيست‌ و اين‌ دو را به‌ جاي‌ هم‌ نمي‌توان‌ گذاشت‌. ما اين‌ را پس‌ از انقلاب‌ آزموديم‌. انقلاب‌ چشم‌ بسياري‌ از ما را باز كرد كه‌ چه‌ چيزهايي‌، چه‌ معناهايي‌ مي‌دهد و چه‌ معناهايي‌ نمي‌دهد، و به‌ همين‌ سبب‌ بايد اين‌ها را منصفانه‌ و صادقانه‌ باز گفت‌ تا ما به‌ همان‌ مشكلات‌ و مغالطات‌ دچار نشويم‌.


تاریخ انتشار : ۲۸ / خرداد / ۱۳۸۴

کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : یک بار / شروین
.
20_11_1388 . 01:31
#4
روحانیت منهای اسلام !



نام سخنرانی : روحانیت منهای اسلام!

گزارش سخنرانی دکتر عبدالکريم سروش

گزارشگر : ـــــ

موضوع : ـــــ


دکتر عبدالکريم سروش جمعه‌شب ۱۳ ژوئن در دانشگاه وست مينيستر در لندن به مناسبت سالگشتِ وفات دکتر علی شريعتی انديشمندِ اسلامی سخنرانی داشت. به عقيده‌ی دکتر سروش، شريعتی به تدريج تاريخی‌تر می‌شود. تاريخی شدن به این معنا که آثارش بسط پيدا می‌کند و در اثر اين بسط می‌توان او را بهتر ديد.

سروش بر اين باور است که حوادث را در پرتو بسط تاريخی آن بايد ديد، که گذشت زمان آنها را به حرف در می‌آورد و باطن‌شان را آشکارتر می‌کند. اين ماجرا در خصوص انقلاب اسلامی هم صادق است.

برای نمونه، در باب ولايت فقيه سروش يادآوری کرد که همان‌گونه که در اول انقلاب گفته است: ولايت فقيه امری سربسته است که گذشت زمان ماهيت آن را آشکار می‌کند و قطعاً باطن آن را پديدار خواهد ساخت، کما اينکه کرده است و باز هم خواهد کرد.


روحانيون و شريعتی

دکتر سروش شريعتی را "بانگ بلندی در طول حيات ايرانيان" می‌داند. از نظر او موضع‌گيری عمومِ گروه‌ها و طبقات جامعه درباره‌ی شريعتی، چه در دوران حيات و مبارزه‌ی او و چه پس از وفات وی، دست‌خوش تغيير شده است، الا موضع‌گيری روحانيون درباره‌ی وی که همواره نگاهی ثابت در خصوصِ وی داشتند و آن موضع اين بود که او مطرود و غيرمقبول است و سخنان‌اش سخنان ضد دين است و خدمتِ او، نه خدمت، بلکه خيانت است.

سروش روحانيون را چنين توصيف می‌کند که آنها يک جا ايستاده‌اند (چه اين را حمل بر رسوخ اعتقاد کنيم، چه حمل بر رکود و جمود) و درباره‌ی او و پديده‌های مشابهِ او نظری يکسان دادند.

از طرف ديگر، گروهی که در دوران حيات و مبارزه او از وی ستايش می‌کردند، پس از انقلاب اسلامی تحليل خود را تغيير دادند و گفتند که آن حرکت و مبارزاتی که به اين نوع حکومت انجاميده است، از اصل معيوب و فاسد است، چون نتيجه و ميوه‌ای فاسد داده است. گرچه گروهی ديگر اصلِ آن حرکت را حرکتی درست می‌دانستند.

اما سروش برای هيچ يک از اين تحليل‌های تاريخی بهای چندانی قائل نيست، از آن رو که به زعمِ وی: "هيچ فاعلی را به خاطرِ آثاری که از کارِ او بعدها پديد می‌آيد، و از پيش نمی‌توان ديد، نمی‌توان مورد ملامت يا تحسين قرار داد. هر کسی را بايد در پرتو داده‌های خود او مورد داوری قرار داد. کسی که به اندازه خاصی می‌داند و می‌بيند، کارش را بايد در همان شعاع مورد داوری قرار داد و بيش از آن رفتن خلاف انصاف و خلافِ علم و دانايی است". شريعتی به گمان سروش کسی بود که چشمِ خود را از جهان فروبست و چشم‌های زيادی را گشود و از سخن اقبال لاهوری مدد جست که:

ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد / چشمِ خود را بست و چشمِ ما گشاد


اسلام رساله‌ای : عالم در فقه و عامی در تبيين

از نظر سروش، شريعتی مسايلی را طرح کرد که مردم را از پرداختن به مسايل خرد و حقير رهانيد. از نظر او مهم هم نيست که آيا به سؤالاتی که طرح کرد، پاسخی داد يا نداد، و يا پاسخ‌های او درست بود يا نبود.

سروش در جای دیگری از "اسلام رساله‌ای" و معادل ديگرش "اسلام فقاهتی" انتقاد کرد که تمام هنرش پرداختن به جزييات و مسايل حرام و حلال و نجاست و طهارت است و کار کثيری از فقها و روحانيون اين بوده و هست. کارِ شريعتی از نظرِ سروش تغيير دادن سطح پرسش‌ها و نجات دادن جوان‌ها از اشتغال به سؤال‌های تکراری و بی‌اهميت بود. از اين رو، آن اسلام، اسلامی بود که درست نقطه‌ی مقابل تفکر شريعتی بود.

از ديد سروش در آن دوران روحانيت تنها خود را در اين راستا تجهيز کرده بود و هرگاه که از روحاني‌ای سخن‌ی از تفسير قرآن می‌پرسيدند، آنان در حد آدمی عامی بودند و آنگاه که از حلال و حرام می‌پرسيدند "دست افادت از آستين حکمت بيرون می‌آوردند و داد سخن می‌دادند، چون اصلاً متاع‌شان اين بود و مريدان خود را هم برای چنين سؤالاتی پرورش می‌دادند... حداکثر اينکه ربا چگونه است و مثلاً در کشورهای کاپيتاليستی ربا می‌خورند يا نه، حُسن است يا قُبح. اصلاً آن سؤالات و سخن‌های کلان و ديدن مسلمان‌ها در يک منظره‌ی تمدنی و تاريخی بزرگ، ديدن جنگ بزرگی که در عالم است، مطرح نبود".

از نظر دکتر سروش، دليل مخالفت روحانيت با شريعتی، مخالفت با آن سؤال‌ها بود، از آن رو که خود سؤالات ديگری برای طرح نداشتند و طبيعتاً نشستن در پای آن سفره‌ شريعتی جوانان را از پای سفره‌ی روحانيت بر می‌داشت.


اسلام منهای روحانيت يا روحانيت منهای اسلام؟

اما تازه‌ترين سخن دکتر سروش در اين سخنرانی برعکس کردن تز شريعتی در باره اسلام و روحانيت بود، و درآوردن آن از حالت پيش‌بينی به تحليل شرايط واقع شده تاکنون.

سروش در بابِ پيش‌بينی شريعتی از آينده گفت : او در پيش‌بينی آينده شايد خطا کرد و می‌خواهم در اينجا سخن نسبتاً درشتی بگويم و آن را خواهم گفت. مرحوم دکتر شريعتی در يکی از نامه‌هايی که از فرنگ در سفر مرگ‌اش به يکی از دوستان‌اش نوشته بود، آورده بود که آينده‌ی اسلام، اسلامِ منهای روحانيت خواهد بود. البته اين پيش‌بینی او درست در نيامد و "wishful thinking" يا بيان آرزو بود تا واقعيت.

"من می‌خواهم عرض کنم که ايشان اشتباه کرد. آينده‌ی ايران نه تنها اسلامِ منهای روحانيت نبود، بلکه روحانيِت منهای اسلام بود."

گرچه فاصله گرفتن دکتر سروش از اسلام حکومتی از مدتها پيش آغاز شده است، اما تعبير تازه او از تز شريعتی نشانگر آن است که او حاکميت موجود را ديگر به قيد دينی هم مقيد نمی‌بيند.


تاریخ انتشار : ۰۰ / ۰۰ / ۰۰۰۰

منبع : سایت بی‌بی‌سی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : یک بار / شروین
.
17_4_1393 . 10:27
#5
اسلام و چالشِ لیبرالیسم



نام سخنرانی : اسلام و چالشِ لیبرالیسم

سخنران : عبدالکريم سروش

موضوع : _____


به نام خداوند و با سلام به یکایک دوستان و عزیزان و هموطنان که با قبول زحمت در این مجلس حاضر شدند و علی‌ رغم این که خبر به آنها دیر رسید آن‌ها از خبر هم جلو تر افتادند. بسی خوشنودم از این توفیق که رفیق شد تا بارِ دیگر به محضرِ شما بشتابم و با یکدیگر گفتگو کنیم. ما در دورانی زندگی‌ می‌کنیم که علاوه بر مشکلاتِ عملی‌ در مدیریتِ کشور، مشکلاتِ نظریِ بسیار هم داریم و بلکه مشکلاتِ نظری، مادرِ مشکلاتِ عملیست. بسیاری از مقوله‌ها و مفهوم‌ها آنچنان که باید برای ما شکافته و راز گشایی نشده و به همین سبب در مقام عمل دچارِ تردید می‌شویم و نمی‌‌دانیم با آن‌ها چه بکنیم. از ساده‌ترین وآشنا ترین مفهوم که آزادی ست بگیرید، این همه در مورد آن سخن میگوییم و شعارمیدهیم، این همه حسرتِ آنرا می‌بریم، ولی‌ حقیقتاً کم اند کسانی که به غورِ معنای آن رسیده باشند و آنچنان که باید آن را شکافته وشناخته باشند تا اگر نوبت عمل رسید، بدانند چگونه آن را تحقق ببخشند، تا مقولات و مفاهیمِ بسی‌ پیچیده تر که یکایکِ آنها محتاجِ باز شناسی‌ و رازگشایی اند. مقدمه را طولانی نمیکنم و به مساله یی می پردازم که در عنوانِ سخنرانی‌ به صورتِ صریح آمده است:


اسلام و چالشِ لییرالیسم

خوب، در مقابلِ اسلام ، چالش‌های بسیار هست. یعنی‌ امور بسیاری هستند که اسلام را مورد سوال قرار میدهند و به صورتِ جدی آنرا به مبارزه می طلبند. برای هر مسلمانی، برای هر کسی‌ که دلی‌ در گروِ آیندهٔ ایران دارد، شناختنِ این چالش‌ها و رفع و حلِ آن‌ها یک فریضه است.

من خود از کجا به این موضوع رسیدم؟ از یک ملاحظه بسیار ساده که اکنون مکرر هم شده است ، و آن عبارت است از سالگردِ وفاتِ مرحوم دکتر علی‌ شریعتی‌ و نحوه مواجههٔ حکومتِ ایران با این امر. دوستانی در این جمع داریم که دورانِ قبل از انقلاب را به یاد دارند، دوستانِ بسیاری هم داریم که جوان تر از آنند که در آن دوران زیسته باشند اما لاجرم اخبارِ مربوطه را دنبال کرده‌اند. باری مرحومِ دکتر شریعتی‌ هر که بود و هر چه گفت، شخصیت بسیار نام آور و موثری در تاریخِ معاصرِ ایران بود. قبل از انقلاب، خصوصأ چند سال مانده به انقلاب، مطرح‌ ترین شخصیتِ ایران بود و در میانِ جوانان، دانشجویان، تحصیل کردگان، دانشگاهیان و استادان بیشترین چیزی که مورد بحث بود، آرا ء وی بود. روحانیان هم البته ضلع دیگری از این حادثه بودند، آن‌ها هم در تنورِ گرمِ انتقادات می دمیدند و تقریبا به طورِ یکپارچه با شریعتی‌ و با حسینیه ارشاد مخالفت می‌‌ورزیدند. کتاب‌های او یک چند ممنوع بود و همین که انقلاب رخ داد و آن ممنوعیت برداشته شد، آثارِ شریعتی‌ سیل آسا در جامعه جاری شد و انتشارِ میلیونی در ایران پیدا کرد. خوب، این از برکات دورانِ اولیه انقلاب بود، عطشی که نسبت به آراء شریعتی احساس میشد و منعی که در مقابلِ آن ایجاد شده بود، مشتاقان را به سو‌ی خواندنِ آثارِ او و جرعه گرفتن از جویبارِ اندیشه او حریصانه می‌راند. اما این امر برای مدتِ طولانی‌ نپایید و همین که حکومت مستقر شد و روحانیان بر اریکهٔ قدرت نشستند و اعتمادِ به نفس به دست آورد‌ند، به تصفیه حساب با این و آن و با زید و عمرو و تاریخِ گذشته و مصدق و روشنفکران و .... از جمله دکتر شریعتی‌ پرداختند. دکتر شریعتی‌ در آن زمان آشنا‌ترین دشمنِ روحانیت قلمداد می‌‌شد و به همین سبب پاره یی کتاب‌های او به محاق رفت و ممنوع الانتشار شد. از آن طرف گروه‌ها و کانون هایی برای نشر اندیشه‌های شریعتی‌ پدید آمد و همان دو دستگی که قبل از انقلاب وجود داشت، پس از انقلاب هم ادامه یافت :گروهی هوادار وگروه دیگر هم مخالفانی که حاضر به شنیدنِ نامِ شریعتی‌ نبودند و او را کافرِ مطلق می شمردند و حتی روحانیانی را سراغ دارم که رسما در قم بیان میکردند که جایگاهِ شریعتی‌ در قعرِ جهنّم است.

خوب ، سالیانِ ابتدای انقلاب اینچنین گذشت، اما ناگهان روحانیانِ ما و خصوصا گردانندگانِ سیاست به این نکته توجه پیدا کردند که شریعتی‌ متاعی نیست که آن را ارزان به مخالفان واگذارند. بهتر است که خودشان تملک آن را به عهده گیرند و نگذارند که از آنِ دیگران باشد. آشکارا جوّ عوض شد و شریعتی از نو کشف شد و سیل عنادی که علیه او جاری بود به راستای مقابل برگردانده شد و رفته رفته شریعتی‌ بدل به یک شخصیت نیمه محبوب وسپس محبوب گردید. نام او که سالها از رادیو و تلویزیون شنیده نمی‌شد، دوباره به میان آمد، پاره یی از آثار و آراء و نوشته‌های او از تلویزیون و رادیوپخش شد و رفته رفته شریعتی‌ به صورت شخصیتی مصور شد کمابیش در راستای‌ حکومتِ کنونی، که اگر چه احیاناً خطاهأیی هم داشته ولی‌ من حیث المجموع در صراط مستقیم حرکت میکرده است. این موضع رسمی‌ِ کنونی حکومت اسلامی در ایران است و چنان که گفتم روز به روز غلظتِ و رنگِ بیشتر پذیرفته و اکنون تقریبا هیچ روزنامهٔ رسمی‌ یا غیرِ رسمی‌ نیست که از شریعتی‌ بد گویی کند یا او را از آنِ انقلاب نداند یا خدماتِ او را به انقلاب نستاید. این ماجرای شریعتی‌ بود. در این امر البته موضعگیری شخص رهبر انقلاب یعنی آقای خامنه ای بی تاثیر نبود که به شریعتی فی الجمله ارادتی دارد و حتی رفتار مطهری در مقابل او را تندروانه میداند.

حال مقایسه کنید مرحوم دکتر شریعتی‌ را با مرحوم مهندس مهدی بازرگان. بازرگان هم چهره ناآشنایی نبوده و نیست، همهٔ ما او را کم و بیش میشناسیم، او هم مبارزاتِ خود را قبل از انقلاب آغاز کرد، یک فردِ فرنگ رفته، دانشگاه دیده و استاد دانشگاه بود و بنا بر تکلیف دینی پا در راه مبارزه سیاسی نهاد و فداکاری و گذشتِ بسیار کرد، شغلِ خود را، استادی خود را از دست داد و به زندان رفت، زندانِ تهران و زندانِ برازجان، و تن به مشقتهای بسیار داد. با این همه مرامِ و مشی خود را مطلقاً عوض نکرد و با بصیرت کامل حرکتِ خود را به پیش برد و حتی پس از انقلاب که بسیاری از جوانان بلکه پیران جوّ گیر شدند و حرکاتِ انقلابی مجنون واری صورت دادند و پیرانِ پخته یی چون او را طرد کردند (هیچ فراموش نمی کنم دنباله روی بعضی‌ از بزرگسالان را مثل احمد شاملو و ..از مجاهدین خلق و اسیر شعار‌های آنها شدن )، مرحومِ بازرگان ابداً از خط خود تخطی نکرد. او به درستی‌ میدانست چه می‌گوید و چه می‌کند و چه می‌خواهد .

دریغا که پس از سالها مبارزه در آرزوی نشاندن نهال تحول در جامعه ایران ( و خوشبختانه چندان ماند تا این تحول را به چشمِ خود ببیند و نتایجِ زحماتِ خود را به دستِ خود از درختِ عمل و تجربه بچیند)، این نهالِ نوخاسته به او وفا نکرد و کسانی‌ که بر سریرِ قدرت نشستند به زودی با او وداع گفتند ،آنهم نه وداعِی دوستانه بل طردی خصمانه. و تلخی‌ این فراق همچنان در کام ملت باقی‌ست . بازرگان کناره گرفت، یک کناره گیری منتقدانه و معترضانه، و تا پایانِ عمر به نهج و طریقه خود وفادار ماند .

در اندیشه شناسی‌ معاصر معمولا مرحوم شریعتی‌ را متمایل به چپ و به سوسیالیسیم می‌شناسند که سخن چندان ناروا و ناصوابی هم نیست. مرحوم شریعتی‌ محصول دوران انقلابِ الجزایر و ناظر در افتادنِ انقلابیون الجزایر با ارتش فرانسه بود، و خودش هم به حکمِ جوانی و به حکمِ حوادث و وقایعی که در کشور می‌‌رفت و با تجربه ای که از 28 مرداد سال 1332 داشت، یک جوانِ پر شورِ انقلابی بود و تئوری‌های مربوط به انقلاب را یکی‌ یکی‌ از سوسیالیسم و مارکسیسم بر گرفته بود و در دل‌ نشانده بود و وقتی‌ که با انبانی از اندوخته‌های تئوریک و تجربه‌های انقلابی به کشور برگشت آنها را به بلیغ‌ترین زبان با مردم در میان نهاد و کوشید که انقلاب را با اسلام یا اسلام را با انقلاب آشتی‌ بدهد و گره بزند و این بزرگ‌ترین دست آوردِ او بود : تبیین و تدوین و تاسیسِ یک اسلامِ ایدئولوژیک انقلابی .

وی چنان که می‌دانید به نحو گزینشی امام حسین را، زینب را و ابوذرِ غفاری را مطرح کرد، از یکایک اینان یک شخصیتِ انقلابیِ روزآمد ساخت و در اختیارِ جوانان نهاد . سخنرانیهایش حقیقتاً خون را در رگهای جوانان به جوش می‌‌آورد و از هر یکی‌ یک چریکِ بالقوّه می‌ساخت و بی‌ جهت نبود که او را معلمِ انقلاب نامیدند. او معلمی و تئوری پردازی کرد و تئوری‌های او هم سخت مؤثر افتاد، به طوری که اگر او نبود دانش آموختگان و فرهیختگان کمتر جذب آیت اله خمینی میشدند و بیشتر عامّه مردم به دنبالِ او می‌رفتند، اما وقتی‌ شریعتی‌ پا به میدان نهاد و آراِء خود را بسط داد و منتشر کرد، این گروهِ بزرگ که هیچگاه روحانیان متولی آنها نبودند، جذب روحانیت و آیت اللهِ خمینی شدند و پا به صحنه انقلاب نهادند . انس و نزدیکی‌ شریعتی‌ با اندیشه چپ امر انکار ناپذیریست. از آن طرف مرحومِ بازرگان مشهور بود ( وشهرت ناروایی نیست ) که با اندیشهٔ لیبرالیسم آشناتر و مأنوس تر وبه آن پابند ترست. بازرگان کتابی‌ بر علیه مارکسیسم نوشت و در تمامِ آراء و آثارِ خود آنچه را که الگو قرار میداد غربِ لیبرال بود، و جوانان را ترغیب میکرد که ازغربیان بیاموزند. مقولهٔ کار که در اروپا این قدرمقدس و مهم ست و نزد ما این همه خوار و خفیف است، خصوصا مورد توجهِ اکیدِ بازرگان بود و می کوشید توضیح بدهد که کار نکردن و آقامنشی کردن و کارگری را پست شمردن مطلقاً با دیدگاه‌های دینی وفقی و موافقتی ندارد. نرمخویی و قانونگرایی وعلم گرایی و گام بگام عمل کردن وپرهیز از تندروی وحزب الله بازی و غرب ستیزی ومهدویت گرایی و چریک ستایی و چپ روی ( چه پیش از انقلاب وچه پس از آن ) لقب لیبرال را برای او به ارمغان آورد .

بگذریم از این که پس از انقلاب، توده ایها یکی‌ از خیانت‌های بسیاری که به ایران و ایرانیان کردند همین بود که لفظِ لیبرال را بدل به یک دشنام کردند و با کمالِ تاسف روحانیتِ مقلد وچپ زده ما هم این راهِ غلط را در پیش گرفت و لیبرال معنایی پیدا کرد معادل فاسق وبی ناموس. من کاملا به یاد دارم که وقتی‌ سید احمدِ خمینی در باب وقایع قبل از انقلاب سخن میگفت، یعنی‌ در باب سفر آیت اله خمینی از عراق به کویت و از کویت به فرانسه، اولا نام نمی برد که چه کسی‌ این راهنمایی را به آیت اله خمینی کرده است (همه می دانیم که آقای دکتر ابراهیم یزدی بود که به او پیشنهاد کرد که اختیار کردنِ یک کشورِ آزاد به نفع اوست، چون میتواند صدای خود را به همهٔ جهانیان برساند، بر خلاف عراق و کویت که در آنجا‌ها مجالِ نفس کشیدن نیست) سید احمد خمینی باشاره و با تخفیف میگفت بله یک فردِ لیبرال آمد پیشِ آقای خمینی و چنین و چنان گفت. هم حق ناشناسی در این سخن موج میزد هم تخفیف و تحقیر و هم در تله دشمن افتادن، یعنی‌ خنجر دشمن را در پهلوی دوست فرو بردن. اکنون که ما کلمهٔ لیبرال را به کار می‌بریم ،چنان سوء استفاده هایی مطلقاً نا بخشود نی ست. لیبرالیسم یک مکتب بسیار استخواندار و مهم در سیاست و اقتصاد مغرب زمین است وبا چند فحش توده یی و کمونیستی از میدان بدر نمیرود.

خوب، این‌ها همه مقدمه بود تا من به شما بگویم آن ملاحظه معنی‌ دار را : مرحوم شریعتی‌ با همه گرایش‌های چپ روانه و سوسیالیستی اش، نهایتاً مقبول سیستم حکومت جمهوری ایران افتاد. نهایتاً این حکومت توانست اختلافات خود را با او کنار بگذارد یا نادیده بینگارد و شریعتی‌ را از آنِ خود کند و بهای اندک آن را هم بپردازد. شریعتی‌ را از آن خود کردن چندان مشکل هم نبود ،همهٔ حرف من این است ، جهد بسیار نمی‌خواست، هزینهٔ فراوان نداشت. شریعتی‌ در بخش هایی از آراء خود البته با روحانیان و روحانیت مخالفت هایی کرده بود ، اما روحانیان دندان روی جگر گذاشتند و آن‌ها را نادیده گرفتند. درعوض حجم عظیمی‌ از آثار و تعلیمات او ، تعلیمات چپ بود که کوشیده بود برای آنها پایگاه‌های عقیدتی‌ و استنادات قرانی پیدا کند ، مفاهیمی مثل مستضعفین و ناس وشهادت وقیام وقهر انقلابی وفعالیت چریکی زیرزمینی (تقیه) را شریعتی‌ از قرآن وتاریخ استخراج کرده بود و به کار گرفته بود وازتشیع حزبی انقلابی واز اسلام یک ایدئولوژی دنیوی ساخته بود وبه غرب کافر و لیبرال حمله برده بود و اینها کم خدمتی نبود ، بر خلاف بازرگان که هیچیک از این حسنات را نداشت .

لذا روحانیون ما وقتی‌ خواستند که شریعتی‌ را دوباره جذب کنند و به تملک خود در آورند ، از آن بخش ضد روحانیت او چشم پوشیدند و به بقیهٔ تعالیم او چشم طمع گشودند . آن چه را که او تحت عنوان اندیشهٔ چپ مطرح کرده بود ، کمابیش قابل قبول یافتند و کنار آمدنی وبکار گرفتنی دانستند. مخصوصا مفهوم امامت و امّت و رهبری هدایت گرانه را.

اما از آن طرف ، اکنون 30سال است که حاکمان روحانی با آراء بازرگان نتوانسته اند کنار بیایند، با این که اگر به لحاظ ظاهری حساب کنیم واعمال جوارحی را در نظر بگیریم بازرگان از مرحوم شریعتی‌ در عمل به آئین‌ها و مناسک دینی بسیار جدی تر بود و همهٔ روحانیان اذعان داشتند که او به لحاظ شخصی‌ ، مرد متشرع و متد ینی ست و به حلال و حرام شرعی بسیار پایبند.

اما با همهٔ این احوال بازرگان از روحانیان و از حکومت جمهوری اسلامی نمرهٔ قبولی نگرفت، نه دیانتش و نه سیاستش ، هیچ کدام. اما شریعتی‌ با این که مورد تلخ‌ترین و زشت‌ترین حمله‌ها بود از ناحیه مطهری و.... ( طوماری که قبل از انقلاب توسط روحانیان علیه شریعتی‌ امضا شد فوق العاده خواندنی و عجیب است ) با همهٔ این حمله‌ها و همهٔ این امضا‌ها ، عاقبت نمرهٔ قبولی گرفت و در زمره خواص و محارم در آمد و نام او را در پرونده نیکان نوشتند وتوبه ناکرده اش را پذیرفتند. خوب ، چرا این اتفاق افتاد؟ این برای من سوال بود و اهمیت داشت. چرا بازرگان مطرود حکومت است ، اما شریعتی‌ محبوب و مقبول ؟ جواب اصلی‌ و اساسی‌ من که دربارهٔ آن توضیحاتِ بیشتر خواهم داد همین است که اسلامِ روحانیتِ ، اسلام واقعا موجود ، با مارکسیسم بیشتر بر سرِ مهر است تا با لیبرالیسم و چالشی که مارکسیسم نسبت به اسلام دارد بسی‌ سبک تر و سهل تر است تا چالشِ لیبرالیسم . به همین سبب امروز ، روحانیان و حاکمانِ جمهوری اسلامی در مقابل با لیبرالیسم روزگارِ دشوار تری دارند تا آنگاه که در مقابل مارکسیسم ایستاده بودند .

مشاهده ظاهر بینانه ، خلاف این را به ما می‌گوید. ظاهراً مارکسیسم آتئیست است، بی‌ خدا و ضدّ خداست ، نافی دین و نبوت است ، نافی وحی وآخرت است و به هیچ عنوان سر آشتی‌ با دین داری و دین ورزی ندارد. در حالی‌ که لیبرالیسم علی‌ الظاهر چنین مفاد ومعنایی ندارد. ممکن است یک شخص لیبرال خودش بی‌ دین باشد ، اعتقادی به وحی و نبوّت نداشته باشد ، ولی‌ مکتب لیبرالیسم چنین اقتضایی ندارد. یک انسان لیبرال میتواند یک مسیحی خوب باشد ، میتواند یک مسلمان خوب باشد و یک جامعه لیبرال مثل آمریکا ، 70 درصد مردمش میتوانند روندگان به کلیسا و مسیحیان متدین باشند و بین این‌ها تعارض و تناقضی نبینند.لذا گرچه نگاه ظاهر بینانه به ما می‌گوید که احتمالا لیبرالیسم و اسلام باید آشتی‌ پذیر تر باشند تا مارکسیسم و اسلام، اما حقیقت جزاین است. وهمین است سرّ این امر که شریعتی‌ سوسیالیست چپ گرا در عداد قبول شدگان قرار می‌گیرد ، اما بازرگان متدین لیبرال ، همچنان مطرود است و سایه اندیشه و شخصیت او را با تیرعداوت وخصومت میزنند و به هیچ حیله یی نمی‌توانند او را جزِو خودی‌ها در آورند .

شریعتی‌ خودی شد ، اما بازرگان هنوز نا خودیست و فقط بازرگان نیست ، من بازرگان را به عنوان یک مصداق برجسته ذکر کردم و الا کثیری از افراد دیگر را هم میتوانید نام ببرید و در کنار بازرگان بنشانید که همه با او هم سرنوشتند. و از آن طرف کسان دیگری را در زمرهٔ شریعتی‌ صفت ها. چرایی این مطلبست که خیلی‌ مهم است . حالا بگذارید من نمونه‌های دیگر را هم ذکر کنم تا صورت مساله شکافته تر و روشن تر بشود و آنگاه به تحلیل دست ببریم :

به آهنگ‌ها و ترانه هایی که خانوم امّ کلثوم در مصر خوانده بود گوش می‌کردم ، یک قصیده نسبتا بلند را تماماً در حضور ملک فاروق در مصر می‌خواند. ملک فاروق آخرین پادشاه مصر بود که سلطنتش به دست جمال عبد الناصر بر افتاد. نوشته اند که ملک فاروق را آن اشعارخوش نیامد و مجلس را ترک گفت .اشعار از که بود ؟ از یکی‌ از مشهور‌ترین شعرای مصر در قرن بیستم به نام احمد شوقی که لقب امیر الشعرا را به او داده اند ، لقبی مناسب و بر حق . امیر الشعرا بود ، از جوانی شعر میگفت ، شاعر آریستو کراتی هم بود ، یعنی‌ در دربار میزیست و با بزرگان واشراف نشست و برخاست داشت .

این قصیده را آقای احمد شوقی دربارهٔ پیامبر اسلام در سال 1912 گفته است . انقلاب روسیه کی‌ به وقوع پیوست ؟ 1917 ، یعنی پنج سال قبل از انقلاب روسیه ودرست صد سال پیش . دراین اشعارکه در حضور ملک فاروق خوانده میشود، در خطاب به پیامبر اسلام می‌گوید که :

الاشتراکیون انت امامهم لولا دعاوی القوم والغلواءُ
داویت متئداً وداووا طفرة ً واخفّ من بعض الدواء الداءُ
فلو انّ انساناً تخیر دینه مااختار الا دینک الفقراءُ

"تو پیشوای سوسیالیست‌ها هستی‌ ، ولی‌ سوسیالیست‌ها تند روی میکنند. همان مرض هایی را که آنها می‌خواستند با تند روی شفا ببخشند ، تو با نرمش شفا بخشیدی . گاهی دارو از مرض هم بد ترمیشود." و بعد می‌گوید که اگر بنا بود آدمیان خودشان دینشان را اختیار کنند ، فقرا می‌‌آمدند و دین تو را انتخاب میکردند. "

ملاحظه کنید ، از 1912 ما مسلمان‌ها ، یک شاعر آریستو کرات و اشراف منش را داریم که در وصف پیامبر و در مدح او می‌گوید که تو پیشوا و امام سوسیالیست‌ها هستی‌ و همان چیز هایی که اشتراکیون و سوسیالیست‌ها می‌گویند کمابیش تو هم گفتی‌ و هواداران و پیروان تو در درجه اول فقرا وپا برهنه هاهستند و تو کسی‌ بودی که خواستی‌ فقرا را بر کشی‌ و اشراف را فرو کوبی و سوسیالیستها هم که غیر از این نمی‌‌گویند. از این جا شما قصه را دنبال کنید و بیایید جلو تر .

بسیاری از رفرمیست‌ها در جامعه اسلامی ، بلا تردید از سوسیالیسم و ازطریقت چپ تاثیر پذیرفته بودند . بعنوان نمونه از دو تا از بزرگان نام می برم ، اولی مرحوم سید محمد باقر صدر که یک مرجع مسلم شیعه بود.ایشان کتابی‌ دارد به نام " اقتصاد نا " ، نمی‌‌دانم این کتاب را دیده اید یا نه‌. ما در جوانی با شوق و شور این کتاب را می‌خواندیم ، چون میخواستیم ببینیم که اقتصاد اسلامی چیست. این کتاب در همان ایام به فارسی هم ترجمه شد ، کتاب نسبتا سنگینی‌ بود و نشان میداد که مرحوم صدر کاملا مطالعه وفکر کرده است. دانش فقهی‌ و دانش علمی‌ اقتصادی او ، همه آن‌ها در آن کتاب گرد آمده بود اما نهایتاً و در پایان امر آنچه شما میدید ید یک نوع اقتصاد دولتی سوسیالیستی بود که ایشان در آن کتاب آورده بود و به منزله‌ سیستم اقتصاد اسلامی معرفی‌ کرده بود .این از یک طرف. از طرف دیگر در ایران ، یک عالم بزرگ اسلامی چون مطهری ، بحث هایی در باب اقتصاد اسلامی داشت و پس از انقلاب مجموعهٔ درس‌ها و بحث‌های ایشان به چاپ رسید. این کتاب آن قدر بوی سوسیالیسم میداد که آقای خمینی دستور داد آن کتاب را جمع و خمیر کنند و از بازار خارج کنند. ناشر آن کتاب 20000 نسخه از آن کتاب را که در آن موقع عدد بزرگی‌ بود ، همه را خمیر کرد ، جز چند جلد که به صورت اهدا به بعضی‌‌ها داد ویکی‌ دو جلدی از آن به دست من هم رسید. آقای مطهری به صراحت در آن کتاب کوشیده بود که همان تز‌ مارکسیستی مشهوررا که ابزار تولید تحت مالکیت هیچ کسی‌ در نمی‌آید و فقط مالکیت دولتی وجمعی بر میدارد تثبیت کند ، وبا استدلال فلسفی‌ و دینی این رای را به اصطلاح جا بیندازد. روحانیانی مطلب را به آقای خمینی رساندند و او هم فرمان داد که آن کتاب از بازار جمع واز صحنه عمومی‌ بیرون رانده شود .

می بینید که حتی در آن رده بالای مرجعیت و اسلام شناسی‌ ( از روشنفکران به اصطلاح کم دانش بگذریم ) ، این اندیشه‌ها رخنه کرده بود و به نحوی اسلامیزه می‌‌شد یعنی‌ کوشیده میشد که با اسلام توجیه شود و در کنار اندیشه اسلامی بنشیند‌. خوب از این قبیل فراوان میشود مثال زد. حالا ببینیم چرا قصه از این قرار است و چرا چالش لیبرالیسم با اسلام چالش سنگین تریست و چگونه است که ما اکنون در دوران ‌ دشوار تری به سر می‌بریم؟

من به خوبی‌ می‌توانم تصور کنم که اگرنظام کمونیستی شوروی هنوز بر پا بود و فرو نریخته بود، حکومت اسلامی ایران از موقعیت بسیار عالی‌ تری برخوردار بود. هم به لحاظ جهانی‌ ، هم به لحاظ اعتماد به نفس خود حکومت.چرا؟ چون یک حکومت ایدئولوژیک قوی را در کنار خود میدید با یک پیشینه انقلابی و با یک ایدئولوژی تعریف شده که بسیاری از اجزاء و مؤلفه هاش به کار حکومت اسلامی هم می‌‌آمد و لذا راحت می‌توانست به آن تکیه کند و در جهان عرض اندام کند و سر را بالا بگیرد و سر فراز باشد .دست کم شوروی گریبان این حکومت را به خاطر نقض حقوق بشر نمیگرفت. نا بهنگامی حکومت اسلامی و موضع دشوار تاریخی‌ او ، از آنجاست که در عصری واقع شده است که ایدئولوژی چپ و نظام سیاسی شوروی هر دو فرو ریخته اند و لیبرالیسم سر بر آورده است و اندیشه‌هایش جهانی‌ شده است و جزو بدیهیات زمانه در آماده است. زبان جمهوری اسلامی دیگر زبان زمانه نیست . در حالی‌ که اگر دوران شوروی به پایان نرسیده بود ، همچنان می‌توانست یک زبان رقیب باشد ، همچنان می‌توانست اقناع کننده دیگران باشد. در ابتدای انقلاب که من هم در بعضی‌ از مجالس و محافل حکومتی شرکت می‌کردم، به وضوح میدیدم که بعضی‌ از صدر نشینان حکومت ، مفتخرانه می‌گفتند که بله حکومت ما مثل شوروی ایدئولوژیک است ، یعنی‌ یک پشتوانهٔ فکری حیّ حاضر داشتند که به آن‌ها قوّت قلب واعتماد به نفس میداد .به همین سبب اکنون که آن پشتوانه ایدئولوژیک از دست رفته و آن اعتماد به نفس زایل شده ، حکومت ایران بیشتر به زور متوسل میشود و این نکته بسیار مهمی‌ است.شما اگر نتوانید مردم عاقل را با دلیل قانع کنید ، یک راه دیگر بیشتر ندارید و آن این که آنان را با زور خاضع کنید. جمهوری اسلامی اکنون در وضعیتی قرار دارد که توانایی اقناع را از دست داده است ( مگر میتوان نظریه ولایت فقیه را با حجّت عقلی به اثبات رساند؟) ،نمی‌تواند عقلا وفرهیختگان را قانع کند و به همین سبب استفاده از زور می‌کند ، یعنی‌ دهان هارا می‌بندد، آنها را به زندان می‌‌اندازد ، از خواندن کتاب و روزنامه محروم می‌کند ونهایتا مجبور به مهاجرت می‌کند.

خوب ، حالا چرا این چنین است؟ نکته اول که می‌خواهم عرض کنم نکته یی فلسفی‌ ومعرفت شناسانه است و آن عبارت است از مساله یقین . ببینید معرفت شناسی‌ لیبرالیستی یک معرفت شناسی‌ خطا انگار است یعنی‌ دگماتیک نیست . شما همه در رشته‌های علمی‌ تحصیل کرده اید ، آن هایی هم که در رشته‌های فلسفی‌ تحصیل کرده اند این نکته را بهتر تصدیق می‌کنند که کسب یقین و جزم در روزگار ما آنقدر دور از دسترس شده است که دیگر کسی‌ به دنبالش نمی‌رود مگر در ریاضیات و منطق. در علوم و در فلسفه ، به دنبال یک نظر قطعی وصد در صد یقینی گردیدن رویایی ست تعبیر ناشدنی. واین البته بدلیل بالا بودن ستاندارد قطعیت و یقینیّت در دوران حاضر است. به قول یک فیلسوف ، ما یقین داریم که به یقین نمی‌رسیم. امروز شما در علوم می‌بینید که تئوری‌ها می‌‌آیند و میروند، در فلسفه می‌بینید 20 سال از عمر مکتبی‌ نگذشته رخت بر می‌بنددو در گرد و غبار تاریخ نهان میشود و مکاتب جدید از راه میرسند تا دوباره آن‌ها هم رهسپار تاریخ بشوند و بر این قرار .

اساسا این که کسی با قطعیت تمام بگوید که حق فقط همین است و باطل فقط آن است ، چنین چیزی در اندیشه جدید و مخصوصا در لیبرالیسم جایگاهی ندارد . درحالی که مارکسیسم اتفاقا با جزم و یقین پیوند ناگسستنی دارد. دگماتیزمی که در مارکسیسم است، حقیقتاً دیدنی‌است. ماتریالیزم تاریخی را "علمی" میخوانند اما آنرا چون وحی منزل میشمارند! پلورالیزم در مارکسیسم جایی ندارد. مارکسیست ها حق اند وبقیه بطور مطلق باطل. عین این دگماتیزم، عین این یقین فروشی و باطل انگاریِ دیگران در اندیشه دینی روحانیون ما هم حضور دارد. در این جا هم می‌بینید که خیلی‌ راحت حکم می‌کنند به این که دگر اندیشان هیچ حظّیّ از نجات ، از سعادت و از حقانیت ندارند و تمام از آن خود آنهاست. روحانیت شیعه را در نظر بگیرید که بر ایران حاکمند ، اینان بی تعارف وبی خجلت معتقد اند که از این 6 میلیارد انسان روی زمین ، فقط 100 میلیون شیعه بهشتی‌ هستند ، آن هم با ارفاق، وگرنه خیلی‌ از این شیعیان هم که گنه کارند و عقایدشان اشکال دارد. روحانیون ما واقعا معتقد هستند که اهل سنت به بهشت نمیروند.(نا مسلمانان را که مپرس) طاعاتی که می‌کنند همه بر باد است ،هیچ کدام را خداوند قبول نمیکند ، چون ولایت ندارند.امروزه هم در ایران شما اگراعتقاد به ولایت فقیه نداشته باشید ( که آقای بازرگان نداشت ) هر چه بکنید و هر چه بگویید بر باد است ، نماز شب بخوانید ، انفاق کنید ، حج بروید ، کتاب بنویسید ، مسلمان تربیت کنید ، هیچ فایده ندارد و دست شما را نخواهد گرفت .آنچه اصل ومهم است عقیده جزمی شماست که شمارا خودی وبهشتی میکند نه انسانیت وکارهای نیکتان.اینان میگویند همه جهان مسلمان شوند تا سعادتمند شوند آنها هم میگویند همه باید کمونیست شوند.آنها میگویند خدا باماست اینها میگویند تاریخ با ماست الخ . این دگما تیزم به نظر من یکی‌ از آن نقاط اصلی‌ پیوند بین بینش مارکسیستی و تفسیر روحانیت بقدرت رسیده از اسلام است وهمین است سبب آشتی نهایی ونهانی روحانیان با مارکسیسم وقهر آشکارشان با لیبرالیزم، تفسیریکه اکنون حاکمیت دارد .

اما مطلب دوم ساختار مارکسیسم است. ساختار مارکسیسم اساسا یک ساختار دینی است ، و این نکته یی نیست که فقط من متوجه شده باشم . برتراند راسل هم در " تاریخ فلسفه غرب " (ترجمه شده توسط نجف دریا بندری) وقتی‌ که به مارکسیسم می‌رسد ، خیلی‌ روشن و به منزله یک امر نسبتا بدیهی‌ اشاره می‌کند به ساختار مذهبی‌ مارکسیسم . مارکسیسم کلاسیک تمام مؤلفهٔ های یک دین رادر خودش دارد. هم خدا دارد ، هم شیطان دارد ، هم بهشت دارد ، هم جهنم دارد ،هم مومن دارد هم کافر دارد، همه را . حالا من یکی یکی برای شما می‌گویم. در مارکسیسم چه چیزی خداست ؟ تاریخ . تاریخ همه چیز است در مارکسیسم . همه چیز تحول و تکون و تولد تاریخی‌ پیدا می‌کند .تاریخ فقط این نیست که زمان می‌گذرد ، نه ، تاریخ نزد مارکسیست‌ها با الهامی که از هگل گرفته اند ، کم و بیش مثل یک موجود با اراده عمل میکند. تاریخ به پیش میرود ، تاریخ فلان طبقه را فرو میکوبد ، تاریخ فلان نظام را بر می‌‌ کشد. تاریخ قضاوت میکند. گویی یک متحرک با عزم و علم و اراده است. هگل میگفت که قهرمانان کارگزاران تاریخ هستند، مقصودش این بود که خود نیوتن نمیدانست چه کار می‌کند ، ناپلئون نمیدانست چه کار می‌کند ، این‌ها را اراده یی که عبارت است از تاریخ، تسخیر کرده بود وباین سوو آن سو میفرستاد ، یک فکر را در ذهن این مینهاد و یک فکر را در ذهن آن مینهاد تاعقل مکّار تاریخ ( واین عین تعبیر هگل است) نهایتاً به مقصد خود برسد، درست مثل یک جبّار زیرک و نقشه کش . انگلس میگفت که خدای تاریخ ، بی‌ رحم ترین خدایان است که ارّابه خود را از روی اجساد کشتگان به جلو می‌راند. آن زمان که مارکسیسم در شور و رونق بود این جمله بسیار شنیده میشد که فلان نظام زیر چرخ تاریخ له شد . می‌گفتند تاریخ اشتباه نمیکند ، یعنی‌ چون قرار است سوسیالیسم همه جا دامنگسترشود ، اگر هم یک جا به مانعی برخورد کند، دوباره کاروان تاریخ پیچی‌ وچرخی میزند و اشتباه را تصحیح می‌کند و به سو‌ی مقصد می‌‌تازد . این خدا پاداش و کیفرهم میدهد ، شما اگر باخدا ی تاریخ باشید یعنی‌ مسیر تاریخ را بشناسید وطیّ کنید ، همان مسیری که مارکسیستها ترسیم کرده ند، نهایتاً به بهشت میرسید که عبارتست از جامعه بی‌ طبقه سوسیالیستی ، در غیر این صورت در زباله دان تاریخ می‌‌افتید و زیر چرخ‌هایش له میشوید و آن همان جهنم شماست. مؤمن کیست ؟ سوسیالیست و کمونیست . کافر کیست ؟ مرتجع وبورژوا. متن مقدس چی‌ست ؟ نوشته‌های جناب لنین و مارکس . نمی‌دانم شما به شوروی رفته اید ، یا نه ؟! بنده به یمن حضوردر دستگاه حکومتی سفری به شوروی کردم به سال 1360 یا‌ 1981 . به مثابه یک هیات انقلابی رفته بودیم و همه جا ما را تحویل می‌گرفتند ، به کاخ کرملین رفتیم و مذاکراتی کردیم ، درتمام ادارات خرد و درشت کاخ کرملین پشت سر همه مدیران 20 -30 جلد آثار لنین چون متونی مقدس چیده شده بود که البته برای نخواندن بودو من مطمئن هستم لای آن‌ها برای عمری باز نشده بود . درمدرسه‌ که بدون تردید شما چند واحد مارکسیسم باید میخواندید. در دبیرستان و دانشگاه فقط و فقط تفسیر مارکسیستی از تاریخ تدریس میشد. مورخان حق نداشتند تفسیر غیر مارکسیستی از تاریخ بنویسند. ما با پاره یی از آکادمیسین‌ها هم ملاقات داشتیم و من به وضوح میدیدم فضای تعریف شده مشخصی‌ راکه همه باید درون آن کار میکردند و مبتنی‌ بر آن نظر میدادند. هیچ راه دوم و سوم و آلترناتیو وجود نداشت ، همین که شما از این جاده منحرف میشدید ، لقب بورژوا آماده بود که بر پیشانی شما بچسبد و این دقیقا به منزله‌ کلمه مرتدّ در جوامع دینی بود. مارکسیسم جهاد وشهادت هم داشت.سرودهای ستایشگرانه برای پیشوایان هم داشت وامثال آنها که همه عطروطعم مذهبی داشتند ودل میبردند.حتی اقبال لاهوری هم در فصل آخر کتاب " بازسازی فکردینی در اسلام " به دینی بودن چهره وساختار سوسیالیزم الحادی اشاره میکند. خلاصه کنم که مارکسیسم یک ایدئولوژی دنیوی شبه دینی بود و مرحوم شریعتی‌ به ساختن یک ایدئولوژی دنیوی دینی همّت گماشت و اسلامی ماکسیمالیست ساخت بر الگوی مارکسیسم ودر خدمت دنیا وبی اعتنا به آخرت؛ که در آن حقیقت اهمیت‌ ندارد ، حرکت اهمیت دارد . ابوذر بر ابوعلی‌ سینا ترجیح دارد، چون ابوذر مرد حرکت است ولی‌ بوعلی‌ مرد فلسفه وحقیقت . ایدئولوژی نمیتواند منتظر مو شکافی‌های فلسفی‌ بماند ، باید شمشیر به دست گیرد و حرکت کند. بقول نظامی :

می‌‌باش چو خار حربه بر دوش
تا خرمن گٔل کشی‌ در آغوش

تصویر شریعتی از اسلام ایدئولوژیک وتشیع حزبی تصویر یک ارتش با آرایش جنگی بود، کهجنگجویان مسلح در صف مقدم جبهه قرار داشتند ودیگران از طبیب و پرستار و صنعتگر و آشپز و خیاط و شاعر ومداح ومتفکر وهنرمند و ..... در پشت جبهه قرار داشتند وتحت فرماندهی واحد به آنان مدد فکری ومادی وهنری وعلمی میرساندند.همه چیز متعهد بود وهیچ چیزجز در خدمت به فرماندهی و در مسیر انقلاب مسلح ومبارزه معنا نمی یافت. فلسفه هم پارتیزان بود یعنی جانبدار حزبی . مارکسیسم یک ایدئولوژی ماکسیمالیست هم بود ،دیندارانی که ایدئولوژی اندیش بودند یا شدند این قرابت و رفاقت را به خوبی‌ با مکتب مارکسیسم حسّ میکردند وبه خزیدن نهانی آن در اندیشه‌هاروی خوش نشان میدادند.

گفتم ایدئولوژی ماکسیمالیست ( حد اکثر گرا ). منظور اینست که مارکسیسم نه تنها از اقتصاد وسیاست سخن میگفت بلکه مدّعی هنر وفلسفه وعلوم انسانی وطبیعی وکشاورزی وصنعت وروانشناسی و....هم بود. برای همه اینها حرف داشت وآراء رقیب را منحطّ ومرتجع وتاریخ مصرف گذشته میخواند. چه قرابت غریبی ست میان ماکسیمالیسم مارکسیستی وماکسیمالیسم اسلامِ روحانیتِ حکومتی که طمع در همه چیز کرده است که کمترینش هنروعلوم انسانی ست؟

حال قبل از این که به لیبرالیزم وبازرگان بپردازم میخواهم یک نکته را مقدمه وار بیان کنم . من همیشه با خود می‌‌اندیشیدم که باز اندیشی‌ در مسیحیت وقتی‌ صورت گرفت که مسیحیت با رشد بورژوازی و لیبرالیسم همراه شد. مسیحیت از این حیث خوشبخت تر از اسلام بود ، کلمه بخت را به کار میبرم ، چرا ؟ هم ما مسلمانان و هم مسیحیان یک دوره برخورد با یونانیان را پشت سر گذاشتیم ودر آن تقریبا مشابه عمل کردیم و بخت خود را آزمودیم ، هم مسیحیان فلسفه یونان را وارد مسیحیت کردند و مورد استفاده قرار دادند هم ما مسلمانان فلسفه اسلامی را با آراءارسطوو افلاطون ساختیم.، فیلسوفان ما شاگردان حکیمان یونان باستان بودند و البته شاگردان زیرک و حکیم که چیزی به اندیشه آنها افزودند نه شاگردان مقلد محض.

چنین بود تا حدود قرن شانزدهم . در این قرن از یکسو ملا صدرا بر خاست از سوی دیگر مارتین لوتر. وقتی‌ که پرتستانتیزم برخاست تازه گالیله وکپلروکپرنیک به میدان آمده بودند . بعد از آن‌ها نیوتن آمد ،کانت آمد و دانش زمین شناسی‌ ، شیمی‌ ، فیزیک و نجوم رشد بی‌ سابقه‌ کرد و مساله تعارض علم و دین پیش آمد . نزاع کلیسا و گالیله آغاز شد و این باعث تجدید حیات مسیحیت شد ، این نزاع علم و دین هم برای علم هم برای کلیسا برای هر دو پر برکت بود . دو غول مغرور سر هارا بهم کوفتند وسر هردو شکست. کلیسا از خواب جزمی بیدار شد و فهمید در اطرافش چیز‌ها میگذرد که نه میتواند انکار کند ، نه میتواند با تکفیر پرونده اش را ببندد ، باید فکر دیگری کند ، و این بودکه کلیسا به فکر دیگری افتاد . فقط دست آورد‌های علم تجربی‌ نبود ، دست آورد‌ها ی علوم انسانی‌ هم بود ، بحث‌ها راجع به حقوق طبیعی‌ بشر و جامعه مدنی را فیلسوفان آغاز کرده بودند و کلیسا با این بحث‌ها رو به رو شد و به تدریج خود را با آن‌ها تلائم بخشید . البته خیلی‌ طول کشید تا کلیسا رفته رفته چیزی به نام حقوق بشر و امثال آن‌ را به رسمیت شناخت ، ولی‌ ما مسلمانان متأسفانه آن بخت تاریخی‌ را نداشتیم . ما در باز اندیشی‌ اسلام و در دوران بیداری مجدد اسلام که میتونیم آغازآن را به تقریب با خیزش سید جمال اسد آبادی در قرن 19 مطابق بدانیم ، کمی‌ پیش تر یا پس تر ،این بخت را نداشتیم. ما با لیبرالیسم و بورژوازی رو برو نشدیم ، ما با مارکسیسم رو به رو شدیم.همینکه رفرمیست‌هاو اصلاح گران ما به خود جنبیدند و خواستند جهان اطراف را بشناسندو بهترین سیستم را کشف کنند ، از آن الگو بگیرند و آن را دست مایه حرکت اصلاحی خود بکنند ، خود را با مارکسیسم رو به رو دیدند . اشتباه نکنید. مارکسیسم مکتب ضعیفی نبود ، ‌ درست است که امروز بخت از او برگشته و تشت رسواییش از بام تاریخ افتاده ، امادراصل مکتب ضعیفی نبود . بزرگانی مثل مارکس و هگل و بعد از آن‌ها کثیری از فلاسفه و علما و عقلا بدان مدد رسانده بودند. پاره یی حرف‌های اساسی‌ در مارکسیسم بوده و همچنان هست .باری ما خود را با این مکتب رو برو دیدیم و بنابر این وقتی‌ نوبت رسید به تئوری پردازی ازآن الگوگرفتیم. مرحوم جمال اسد آبادی تئوری پرداز نبود ، پیامبر بیداری مسلمین بود . فریاد میزد ، میگفت برخیزید ، فرق است بین اینکه با فریاد زدن یک جسم خفته را بیدار کنید تا وقتی‌ که با دلیل یک عقل خفته را بیدار کنید.این‌ها با هم فرق دارند. سید جمال فریاد میزد ، از ذلت و انحطاط مسلمین در رنج بود و میگفت که سزاوار ما نیست که پست و زیر دست باشیم .اما وقتی‌ که نوبت نظریه پردازی رسید ، و کسانی‌ به میدان آمدند که اهل قلم واهل نظر بودند ، اهل سفر به این سو و آن سو ، این‌هااغلب از الگوی مارکسیسم تاثیر پذیرفتند. یک طرف سید قطب بود در مصر ( که معلم ایدئولوژیک رهبر کنونی انقلاب هم هست)، یک طرف فرض کنید شریعتی‌ بود در ایران ، آن طرف مصطفی السباعی بود در سوریه که کتابی‌ به نام اسلام و سوسیالیسم نوشت و همچنین و همچنین.شاعر مصری را هم که دیدید. شما می‌بینید که بخت تاریخی‌ ماوقتی‌ باز شد که ما محصور و محفوف به اندیشه چپ شدیم و حالا هم که حکومتی "اسلامی" تشکیل شده آن حکومت هم الهام گرفته از ایدئولوژی چپ است .

خوب ، حالا لیبرالیسم چیست ؟ من اگر بخواهم در یک کلمه بگویم که لیبرالیسم چیست ، لیبرالیسم مکتب حق مداریست ، یعنی‌ تکیه اصلی‌ آن بر حقوق است در مقابل تکالیف. مکاتب دینی تکلیف مدار هستند ، همین که شما به عرصهٔ میرسید ، به شما می‌گویند تکلیف شما چیست . اتفاقا مارکسیسم هم همین گونه بود ، ولی‌ مکتب لیبرالیسم حق مدار است ، یعنی‌ از حقوق گفتگوو جستجومیکند. این که حکومت‌های لیبرال به این‌ها عمل میکنند یا نمیکنند بحث دیگریست، من در مقام دفاع از هیچ نظام و حکومت و کشوری نیستم ، من اصل این مکتب را بیان می‌کنم آن چنان که در فکر فیلسوفان تکوّن و بسط پیدا کرده تا امروز. مکتبی‌ است که حول حقوق آدمی‌ میگردد ، نه این که تکالیف را انکار کند ولی‌ تکالیف ثانوی هستند یعنی‌ از حقوق منشعب و مشتق میشوند اما مکاتب دینی (در تفسیررایج )همه مکاتب تکلیف مدار هستند وحقوق از تکالیف متفرّع میشوند و این همان چیزیست که اندیشه دینی را از لیبرالیسم دور می‌کند و روبروی هم قرار میدهد و گاهی خصمانه. شما حالا می‌فهمید که چرا شریعتی‌ جذب این سیستم میشود ، یعنی‌ حکومتی ها میکوشند تا او را از آن خود کنند ولی‌ بازرگان لقمه یی است که از گلویشان پائین نمی‌رود ، خار دارد ، چیزی در اوست که درکام نظام تلخ است . شریعتی‌ نادراً از حقوق انسان ودموکراسی وآزادی سخن گفته است ، کما اینکه خود مارکسیست‌ها هم چنین اند ، در مارکسیسم ایندیویدوالیزم نیست ، کلکتیویزم هست ، یعنی‌ جمع گرایی که فرد در آن منحلّ ومستحیل میشود ، ولی‌ این طرف شما فرد گرایی دارید ، حقوق بشر دارید ، دموکراسی دارید ،آنها را نه تنها تمسخر نمیکنید ، بلکه بر صدر مینشانید.

مدرنیته در یک تصویر وتعریف کلان واجد یک رکن سخت افزاری ودو رکن نرم افزاری است: الکتریسیته وصنعتِ همزادش همان رکن سخت افزاریست که با حذفش جهان به ظلمت قرون وسطا فرو میرود. از آن دو رکن نرم افزاری ،یکی علم تجربی ودیگری حق مداری انسان است.عقل مدرن هم معنایی ندارد جز مادر این فرزندان. بادو رکن نخست میتوان ستالینیزم ونازیسم بنا کرد که پاد زهر آن جزم شکنی وحقوق مداری لیبرالیستی است.استبداد سیاسی و فقه تکلیفی وجزم فلسفی وماکسیمالیزم دینی با مارکسیسم البته الفت و خویشاوندی بیشتر دارند تا لیبرالیزم وهمین است سرّ آنکه شریعتی چپ گرا چنین محبوب فرهنگ روحانیت حاکم میشود وبازرگان لیبرال مغضوب آن.گویی اسلام شریعتی نزد آنان "اسلام" ترست تا اسلام بازرگان.از اینها همه مهم تر موضعگیری پایان عمر بازرگان بود که آشکارا و دلیرانه گفت که هدف بعثت انبیا خداو سعادت اخروی بوده است وبس. این سخن چنان نا منتظر بود که یاران نزدیک او را بر انگیخت تا در نقد او قلم بزنند واظهار رنجش کنند .

اگر اسلام شریعتی را بتوان اسلامِ جهاد ویرانگر نام داد ، اسلام بازرگان اسلامِ کارسازنده است. شوق گرم شریعتی کجا وعقل سرد بازرگان کجا؟ بازرگان " اسلام مکتب مولد ومبارز" را نوشت وشریعتی " حسین وارث آدم " را.یکی بیان سازندگی اسلام بود ودیگری سراپا انقلاب و براندازی. بازرگان را میتوان سکولار سیاسی خواند اما شریعتی را به هیچ وجه نمیتوان. او خواستار یک حکومت ایدئولوژیک بود. قیاس شریعتی با فردیدی های مزوّرالبته قیاس نور است با ظلمت ، ولی همین جا میتوان دریافت که چرا آنها هم که آلوده به اصناف منکرات ومسکرات بودند وکمترین پیشینه اسلامی وانقلابی نداشتند پس از انقلاب قدر دیدند وبر صدر نشستند. اینها سایه شریعتی را با تیر میزدند در عین حال سخنان او را حتی غلیظ تر ازاو تکرار میکردند بدون یک جو عقیده وصداقت واز سر ابن الوقتی خالص وکامل.

ناگفته نگذارم که امروز نه سوسیالیزم ومارکسیسم ولیبرالیزم آن است که قبلا بوده است و نه شریعتی همه جا یک چهره دارد. وی در کویریاتش چهره یی به غایت اومانیست و اگزیستانسیالست از خود نشان میدهد که ستودنی ودیدنی است.

محمد اقبال لاهوری فیلسوف- شاعر- سیاست شناس محبوب شریعتی گرچه میگفت : " جام جهان نما مجو، دست جهان گشا طلب " و با این سخن به مارکس نزدیک میشد که تغییر جهان را بیش از تفسیر آن می پسندید، با اینهمه یکسویه بودن آیین مارکس را هم بخوبی می شناخت وطردو نقد میکرد وحتی بر افتادنش را پیش بینی مینمود :

روس را قلب و جگر گردیده خون
از ضمیرش حرف لا آمد برون
کرده ام اندر مقاماتش نگاه
لا سلاطین لا کلیسا لا الاه
آیدش روزی که اززور جنون
خویش را زین تند باد آرد برون

کاش شریعتی به این آراء اقبال لاهوری اقبال بیشتری نشان میداد که در آن صورت اقبال اندیشه اش بلند تر بود.

بیفزایم که مبادا گمان کنید اسلام،چنانکه در مخیله روحانیت حاکم است، همه اش جهاد ست و دشمن کُشی واسلام گستری وآزادی ستیزی وسنگسار ودگماتیزم واستبداد دینی وولایی . و امامان شیعه همه "انقلابی" و شورشی بودند و برانداز، وآدمیان سراپا مکلّفان بی حقوق اند وهر روز عاشوراست وهرزمین کربلا .

اصلا وابدا چنین خشکی وسردی وسختی وبی عاطفگی وتک رنگی در کار نیست باختصار بگویم که قرآن "ظنّ" به آخرت را هم قبول دارد ( الذین یظنّون انهم ملاقوا ربهم ) وتصدیق میکند که یقین آوردن بسیاردشوارست. حق آدمیان برای احتجاج با خدا را برسمیت میشناسد ( لکیلا یکون للنا س علی الله حجة بعدالرسل) چه جای احتجاج با حاکمان ، و آدمیان را ذاتا مکرّم میشمارد، وبهیچوجه ادعای ماکسیمالیسم ندارد وجامعیتش در امر هدایت اخروی است نه شئون دنیوی. واخلاقش فقهش را تهذیب میکند وفقهش ظنی وفقیه محورست ولذاقانون نیست واخلاقش نیکی را بخاطر نیکی وعلم را بخاطر علم می ستاید. مکرّم ومختار بودن آدمی ولذا واجد حقوق بودن او فقط میتواند منشأ الاهی داشته باشد وبا مادیگری فلسفی غیر قابل توجیه است.آدمی که بر صورت خدا آفریده شده است وخلیفه خدا برروی زمین است مثل خدا مکرّم ومحقّ ومختارست وگرنه جانوری ست محصول کور تکامل زیستی جانوران وبس. تنوع اندیشه ها وروشهای زندگی وفرهنگهای مسلمانان نشان میدهد که هرگز درکی واحد وکلیشه یی از اسلام نداسته اند. پروتستانتیزم اسلامی با تصوف آغاز شد که اتوریته فقیهانرا شکست وتفسیر رسمی از دین را کنارزد وراه ایمان فردی وتفسیر فردی از کتاب وسنت را گشود وفرقه های بیشمار پدید آورد وتکثر روش وبینش را عملا بنیان نهاد.

بلی چنین است اما غلبه اندیشه چپ وگفتمان غرب ستیزی از یاد مسلمانان برده است که عناصر لیبرالیستی در طریقت آنان بسی بیش از عناصر چپ گرایانه است. گمان میکنند لیبرالیسم یعنی سیاست خارجی آمریکا وچون این را نمی پسندند آنرا هم نفی میکنند. باز آمدن از یک اسلام تکلیف گرا وایدئولوژیک وبی انعطاف وناگشوده به تحولات فکری وعملی ، و روآوردن به اسلامی حقوق مدار وگشوده، چالش امروز ماست.امروز لیبرالیزم رقیب نیرومند ادیان است و بر خلاف بر داشت ظاهر بینانه، چالش لیبرالیسم با اسلام، چالشی بس‌ مهیب تر و سنگین تر از چالش مارکسیسم با اسلام است ، چالشی که وضعیت انسانی‌- ایرانی-‌ اسلامی- سیاسی امروز ما را صورتبندی میکند وبر شانه روشنفکران دینی وظیفه یی را می نهد که هیچگاه این قدر سنگین نبوده است.

سخن من تمام است .‌ از حسن اصغاء و تحمل شما تشکر می‌کنم.


مقاله‌ای در نقدِ این مقاله‌ی سروش :

وقتی فیلسوفان تاریخ می‌نویسند! / مراد راستین


تاریخ انتشار : ۰۰ / خرداد / ۱۳۹۰

منبع : سایت رسمی دکتر شریعتی
___________________________
ویرایش : شروین ۰ بار
.




موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  مقالات سروش دباغ shervin 20 9,347 11_4_1393 . 14:15
آخرین ارسال: shervin

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

.