شرح شروین ارشادیان
8_1_1395 . 03:13
#1
شرح شروین ارشادیان



طرحِ هندسی‌ی مکتبِ شریعتی

دوستان گرامی!
در این صفحه، شرح شروین ارشادیان را، بر "طرحِ هندسی‌ی مکتبِ شریعتی"، شاهد خواهیم بود.



ــــــــــــــــــــــــــــــ
.
8_1_1395 . 03:18
#2
طرحِ هندسی‌ی مکتب



طرحِ هندسی‌ی مکتب

نویسنده : شروین ارشادیان

موضوع : شرح و تالیفِ نظراتِ شریعتی


دوستان گرامی!

با توجه به مطرح شدنِ بحثِ بسیار مهمِ " طرحِ هندسی‌ی مکتب"، در برنامه‌ی هفتگی‌ی شبکه‌ی شریعتی، در تلگرام، بر آن شدم که، با انتشارِ بررسی‌های چند سال پیشِ خودم درباره‌ی این موضوع، گامی هر چند کوچک را، در راستای روشنِ ساختنِ این طرح، در ذهنِ دوستداران و پیروان شریعتی، بردارم. من، از امروز، این مطالب را، با بازبینی‌ی دوباره، و به مرور، منتشر خواهم کرد.

با سپاس / شروین ارشادیان


منبع : کانال تلگرام شروین ارشادیان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۲ بار
.
8_1_1395 . 03:21
#3
اسلام، یک مکتبِ رهایی‌بخش



اسلام، یک مکتبِ رهایی‌بخش

نویسنده : شروین ارشادیان

موضوع : شرح و تالیفِ نظراتِ شریعتی


اسلام، یک مکتبِ رهایی‌بخش

یکی از شاهکارهای شریعتی، در عرصه‌ی اصلاحِ اندیشه‌ی مذهبی، ارائه‌ی اسلام به عنوانِ یک مکتبِ فکری _ اعتقادی‌ی رهایی‌بخش است، که مذهب را، از صورتِ یک "فرهنگِ" بی‌جهتِ انسانی _ اجتماعی، که عبارت بود از خروارها اطلاعات و آگاهی‌های تلنبارشده‌ی مذهبی‌ی بر روی هم، که فضای ذهنِ انسان‌های مذهبی‌ی جامعه‌ی ما را اشتغال کرده، و آنان را به یک فلجِ فکری دچار ساخته بود، به یک "ایدئولوژی"ی جهت‌دارِ رهایی‌بخش بوده است.

در این رابطه، آنچه که سخت تاسف‌بار است، بی‌توجهی شگفت‌آورِ شریعتی‌شناسان، حتی از سوی روشنفکرانِ شریعتی‌شناسِ پیروِ او، به این گامِ بزرگِ برداشته‌شده از سوی شریعتی است، که از نظرِ من، گناهی بزرگ و نابخشودنی است، و این امر، عاملِ اساسی‌ی پیدایشِ نسلی از دوستداران و پیروانِ شریعتی است، که به جای فهمِ ایدئولوژی‌ی شریعتی، به شکلِ یک مکتبِ فکری _ اعتقادی‌ی توحیدی، به "نقالی"ی جمله‌های تکه پاره‌شده، و جداشده از پیکره‌ی زنده‌ی مکتبِ او، روی آورده است، و این گرایش، در یک روندِ معکوس، "ایدئولوژی‌ی شریعتی" را، علی‌رغمِ استراتژی‌ی فرهنگی‌ی خودِ او، و آرزوی‌ی دیرینِ او، به "فرهنگِ شریعتی"، تبدیل کرده است.


رویکردِ شریعتی به مذهب

در نگاهِ شریعتی، نیازِ یک مسلمان، به اسلام، به خصوص در عصرِ کنونی، نگاهِ به اسلام به عنوانِ یک مکتبِ فکری _ اعتقادی‌ی رهایی‌بخش است، و نیز، به عنوانِ یک ایدئولوژی، و نه مجموعه‌ای از اندوخته‌های ذهنی و فلسفی و کلامی و لغوی و تفسیری و تاریخی، که مجموعاً، معارفِ اسلامی را می‌سازند. چرا که، اسلام، به عنوانِ یک مکتب و ایدئولوژی، به شکلِ دیگری شناخته می‌شود، و به شکلِ دیگری فهمیده می‌شود.

اسلام، به عنوانِ یک مکتب، و یک ایدئولوژی، یک تخصصِ فنی‌ی علمی نیست، بلکه، احساسِ مکتب، به عنوانِ یک "ایمان" است، نه یک "فرهنگ". احساسِ شناختِ اسلام، به عنوانِ یک "عقیده" است، نه مجموعه‌ای از علوم. درکِ اسلام، به عنوانِ یک حرکتِ انسانی‌ی تاریخی‌ی فکری است، نه به عنوانِ اندوخته و انباشته‌ای از اطلاعاتِ فنی و علمی. و بالاخره، اسلام به عنوانِ یک ایدئولوژی، در ذهنِ یک "روشنفکر"، نه اسلام به عنوانِ علومِ قدیمه‌ی مذهبی، در ذهنِ یک "عالِم"!

در این رابطه، شریعتی، هدفِ خود، از این پروژه را، چنین بیان می‌کند: حالا، اسلام‌شناسی، به این شکل تدریس می‌شود که، برای این کار، اول، تصویرِ کلی و جامع‌ای را از مکتب می‌دهم، که اصلاً مکتب چیست، و وقتی می‌گویم: اسلام، به عنوانِ نه فرهنگ، و نه علوم، بلکه، به عنوانِ یک مکتبِ اعتقادی، یعنی چه؟ و بعد، اسلام، خودش، به عنوانِ یک مکتبِ اعتقادی، چیست؟ پس، دو تا سوال است: یکی، مکتب یعنی چه؟ دکترین یعنی چه؟ یکی هم، اسلام به عنوانِ یک مکتب چیست؟ تا آخر، کارِ من، تفسیرِ دقیقِ همین تصویرِ اعتقادی خواهد بود. مکتب را اول به عنوانِ یک ایده توضیح می‌دهم، بعد به صورتِ تصویر ارائه می‌دهم.


منبع : کانال تلگرام شروین ارشادیان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۲ بار
.
8_1_1395 . 03:24
#4
تعریفِ مکتب



تعریفِ مکتب

نویسنده : شروین ارشادیان

موضوع : شرح و تالیفِ نظراتِ شریعتی


تعریفِ مکتب

در نگاهِ شریعتی، مکتب، عبارت است از: مجموعه‌ی هم‌آهنگِ متناسبِ بینشِ فلسفی، عقایدِ مذهبی، ارزش‌های اخلاقی، و روش‌های عملی، که در یک ارتباطِ علت و معلولی، با هم، یک پیکره‌ی متحرکِ "معنی‌دار"، و دارای "جهت"ی را، می‌سازند، که زنده است، و همه‌ی اندام‌های گوناگون‌اش، از یک خون، تغذیه می‌کنند، و با یک روح، زنده‌اند.

پس، مکتب، عبارت است از: یک منظومه‌ای، که در آن منظومه، احساساتِ فردی، رفتارِ اجتماعی، خصوصیاتِ اخلاقی، و به خصوص، عقایدِ فلسفی، مذهبی، و اجتماعی‌ی انسان، هر کدام، کُره‌ای هستند که، گِردِ یک خورشید، می‌چرخند، و یک منظومه‌ی هم‌آهنگِ معنی‌داری را می‌سازند، و مجموعاً، به طرفِ یک جهت و آهنگی، در حرکت‌اند. این، ذهنیتِ اعتقادی‌ی آدمی است، که مکتب دارد. و این مکتب است که، حرکت ایجاد می‌کند، سازندگی ایجاد می‌کند، قدرتِ اجتماعی ایجاد می‌کند، رسالت و مسئولیتِ انسانی به آدم می‌دهد، اما، تخصص و علم، این آثار را ندارد، و از وقتی که، اسلام را، از صورتِ "مکتبِ اعتقادی"، به صورتِ "فرهنگ و معارف و مجموعه‌ای از علوم"، درآوردند، از حرکت و از مسئولیت و از آگاهیِ اجتماعی، و از اثر و تاثیر رویِ سرنوشتِ جامعه‌ی بشری، انداختند.


انسانِ با مکتب

یک عالِم متخصص، ممکن است دارای مکتب باشد، ممکن است نباشد. متخصصی که مکتب دارد، ولو متخصصِ فیزیک است، شما می‌توانید پیش‌بینی کنید که، نظرش، نسبت به مسائلِ اقتصادی و طبقاتی، چیست، قبل از آن‌که، او بگوید که نظرم چیست. اگر اقتصاددان است، اما مکتب‌دار است، می‌توانید پیش‌بینی کنید که، این آقای اقتصاددان، عقیده‌ی فلسفی‌اش، نسبت به عالَمِ طبیعت، چیست. چرا؟ برای این‌که، کسی که مکتب دارد، مسائلِ اقتصادی، جامعه‌شناسی، دینی، فلسفی، حتی جبهه‌گیری‌ی سیاسی‌اش، و حتی ذائقه‌ی هنری و ادبی‌اش، همه با هم، یک بافتِ هم‌آهنگ، و رابطه‌ی علت و معلولی، دارند، که با شناختِ یکی از ابعادش، شما می‌توانید، دیگر ابعادِ فکری و ذوقی‌ی او را، حدس بزنید، زیرا، کسی که مکتب دارد، عقایدش، احساسات‌اش، زندگی‌ی عملی‌اش، و زندگیِ سیاسی و اجتماعی‌اش، و هم‌چنین، زندگی‌ی فکری، مذهبی، و اخلاقی‌اش، از هم جدا، تصادفی، پراکنده، و بی‌ارتباط به هم، نیست. مجموعه‌ی این‌ها، که ظاهراً، با هم ربطی ندارند، با یک روح، زندگی می‌کنند، و در یک اندام، شکلِ متناسب دارند.

کسی که "فاشیست" است، مکتب دارد. کسی که "اگزیستانسیالیست" است، مکتب دارد. کسی که "مارکسیست" است، مکتب دارد. شما یک مارکسیست یا اگزیستانسیالیست یا فاشیستی را می‌شناسید، که فیزیک‌دان است، اما، می‌توانید بگویید که، چون این فیزیک‌دان مثلاً مکتب‌اش فاشیسم است، پس، از نظرِ روان‌شناسی، معتقد به روان‌شناسی‌ی نژادی است، و عقایدِ نژادپَرست‌ها را معتقد است. از نظرِ اجتماعی، به ناسیونالیسم و رآلیسم معتقد است، ولو فیزیک‌دان است، و بحثی راجع به ناسیونالیسم نکرده است. از نظرِ اجتماعی، به اصالتِ خانواده و تربیتِ خانوادگی معتقد است، چون فاشیست است. از نظرِ سیاسی، به اصالتِ رهبر معتقد است، چون فاشیست است. در صورتی که، این حرف‌ها را، هنوز نگفته است، اما، چون مکتب دارد، عقایدِ فرهنگی‌اش، مثلِ عقایدِ سیاسی‌اش، مثلِ عقایدِ اقتصادی‌اش، و حتی ادبی‌اش، همه با هم، هماهنگی‌ی واحد دارند، که مجموعاً، پیکره‌ای را می‌سازند، که این پیکره، اسم‌اش، مکتبِ اعتقادی است.


انسانِ بی مکتب

آن انسانی که مکتب ندارد، ممکن است، یک متخصصِ بزرگ، و یک کاشفِ بزرگِ فیزیک، باشد، اما، از لحاظِ سیاسی، اصلاً ندانید جبهه‌گیری‌اش چیست. از لحاظِ اقتصادی، ندانید که او نظری دارد یا اصلاً بی‌نظر است، یا اگر نظری دارد، چی هست؟ به طرفِ راست گرایش دارد یا چپ یا مرکز؟ نمی‌دانید، باید از خودش بپرسید. این آدم درباره‌ی هر مساله‌ای، و هر زمینه‌ای، که بحث می‌کند، باید، اول بحث‌اش را بشنویم، که نظرش چیست، بعد، قضاوت کنیم که، نظرش این است، چون، درباره‌ی هر چیزی، ممکن است، یک جهت‌گیری‌ی خاص، و یک عقیده‌ی خاص، داشته باشد، چون مکتب ندارد. اما، آدمی که مکتب دارد، درباره‌ی همه‌ی مسائلِ زندگی، اعتقادی، ادبی، هنری، تاریخی می‌اندیشد، و درباره‌ی همه، یک قضاوتِ هم‌آهنگ و متناسبِ با عقیده و ایدئولوژی‌اش دارد. مثلاً، فردی را می‌بینیم که، دارای یک مکتبِ متعهدِ اجتماعی است، اما، عقیده‌اش را، راجع به ادبیات و هنر نگفته است، ولی، چون مکتبِ اجتماعی‌ی متعهد دارد، مسلماً، به ادبیات برای ادبیات، شعر برای شعر، هنر برای هنر، و یا به ادبیات به عنوانِ زبانِ احساساتِ شخصی، معتقد نیست. حتماً معتقد است که، باید، هنر و ادبیات، در خدمتِ مبارزه‌ی اجتماعی باشد، چون، مکتبِ متعهدِ اجتماعی دارد.


منبع : کانال تلگرام شروین ارشادیان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۲ بار
.
8_1_1395 . 03:25
#5
طرحِ هندسی‌ی مکتب



طرحِ هندسی‌ی مکتب

نویسنده : شروین ارشادیان

موضوع : شرح و تالیفِ نظراتِ شریعتی


طرحِ هندسی‌ی مکتب

در نگاهِ شریعتی، طرحِ هندسی‌ی مکتب، یک "تصویرِ ذهنی"، در یک "شکلِ هندسی"، در ذهنِ یک مسلمانِ اسلام‌شناسِ آگاهِ قرنِ بیستمی، از مکتبِ فکری _ اعتقادی‌ی خویش است. که در این طرح، بخش‌های گوناگونِ یک مکتب، هر یک، در جای درستِ خویش، و در رابطه با بخش‌های دیگر، قرار گرفته، و فهمیده می‌شود، و این شکل، عاملِ مهمی در فهمِ یک‌پارچه و هماهنگِ یک مکتبِ فکری، در ذهنِ پیروان، و هر فردِ علاقه‌مند به شناختِ آن مکتب، است.

طرحِ هندسی‌ی مکتبِ شریعتی، در واقع، الهامی است از ایده‌ی پرفسور باشلارد، یکی از متفکرینِ بسیار بزرگِ قرنِ بیستم، که درست مثلِ متفکرینِ سابق، مانندِ دکارت و افلاطون، معتقد است که: وقتی یک ایده، یک عقیده، و یک مکتب، شکلِ هندسی پیدا می‌کند، در حقیقت، بهترین زبانِ بیانِ درستِ خودش را یافته است. و هر عقیده‌ای، که بتواند، در یک هیاتِ هندسی‌ی درست، بیان شود، تصویر بشود، خود، دلیلِ بر منطقی بودن، و درست بودنِ این عقیده است، برای این‌که، قطعی‌ترین مفاهیمِ علمی در دنیا، مفاهیمِ ریاضی است، و اگر بتوانیم، عقایدِ فلسفی یا مذهبی‌ی خودمان را، با زبانِ هندسی یا ریاضی، بیان کنیم، هم، بهترین زبان را، برای بیانِ عقیده‌ی خودمان، پیدا کرده‌ایم، و هم، بهترین مِلاک را، برای عقلی و علمی و منطقی بودنِ عقیده‌مان، یافته‌ایم.

برخلافِ فلسفه‌ها و مذهب‌هایی، که باید جر و بحث کرد، و جدل کرد، و مغالطه کرد، و مباحثه کرد، و ذهنیت بافت، و تشبیه کرد، و امثالِ این‌ها _ که این‌ها زبانِ سُستی است از لحاظِ استدلال، از لحاظِ منطق _، اگر بتوان، به جای این‌ها، از ریاضیات، زبانِ بیانی، برای این مکتبِ فکری، فلسفی، مذهبی، و حتی ادبی و هنری، گرفت، آن وقت است که، یک مکتب، هم موفق است از نظرِ بیان، و هم موفق است از نظرِ استدلالِ منطقی، و منطقی بودن‌اش، و نشان می‌دهد که، پایه‌های علمی دارد.

و من (شریعتی)، یک چیزی می‌خواستم اضافه کنم، و آن، این است که: خودِ شکلِ هندسی‌ای که، در آن، یک مکتب بیان می‌شود، نشان می‌دهد که، یک شکل، طبیعی است، یا طبیعی نیست. منحنی‌ی نُرمال است، یا آنُرمال است. یک هیاتِ سالمِ هماهنگ دارد، و یا، به‌هَم در رفته و نامتناسب و ناجور است. و از این هیاتِ هندسی‌ی یک مکتب، می‌شود، به میزانِ طبیعی بودن، و صحتِ آن مکتب، پی بُرد.

من، این تصویر را، که ظاهراً ساده به نظر می‌رسد، از جایی نگرفته‌ام، ولی، مجموعاً، از مطالعات‌ام، روی ایدئولوژی‌هایی که، بیش‌تر نسبت به آنها حساس بوده‌ام _ در بررسیِ اعتقادها و مکتب‌های اعتقادی‌ی مذهبی یا اجتماعی و غیره _، یک چنین تصویری را، نه تنها از نظرِ شکل، که ساده است، و یک وسیله‌ی بیان، بلکه، از نظرِ محتوای آن، که خود، یک نظریه‌ی خاص در بابِ "مکتب" است، طرح کرده‌ام، به عنوانِ تعلیم، و تشریحِ آنچه که، "مکتبِ اعتقادی" نام دارد، و به عنوانِ این نظریه، که یک "مکتبِ اعتقادی‌ی کامل"، که دارای همه‌ی اندام‌های فکری‌ی یک مکتب است، چنین هیاتی و پیکره‌ای، تمامی را دارا است.


طرحِ هندسی‌ی مکتب با هفت بخش

طرحِ هندسی‌ی مکتبِ شریعتی، دارای هفت بخش است: جهان‌بینی، که "زیربنای" مکتب، است. و سه "ستونِ" برآمده از این زیربنا: فلسفه‌ی تاریخ، انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی، که انسان‌شناسی، ستونِ اصلی است. و "سقفِ" این بنا: ایدئولوژی. و "هدفِ" این ساختمانِ عقیدتی: در مرحله‌ی اول، یک جامعه‌ی ایده‌آل، و در مرحله‌ی دوم، انسانِ ایده‌آل.


منبع : کانال تلگرام شروین ارشادیان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۲ بار
.
8_1_1395 . 03:27
#6
هفت بخشِ یک مکتب
.



تصویرِ شماره ۱

طرحِ هندسی‌ی مکتب با هفت بخش

.
.
8_1_1395 . 03:32
#7
جهان‌بینی در یک مکتب



جهان‌بینی در یک مکتب

نویسنده : شروین ارشادیان

موضوع : شرح و تالیفِ نظراتِ شریعتی


جهان‌بینی

در هر مکتبی، جهان‌بینی، که زیربنای این ساختمانِ عقیدتی است، عبارت است از: طرزِ تلقی‌ی صاحبِ آن مکتب از هستی. و به عبارت دیگر، تصویری از عالَمِ وجود در ذهنِ وی. و به بیانِ دیگر، یک دیدِ فلسفی و نوعِ تعبیر و تلقی‌ی اعتقادی‌ی ما از جهان، نه نظریه‌ی فیزیکی‌ی دانشمندان از هستی یا طبیعت. آن چنان که، سارتر یا پاپ یا بِرَهْمَن دنیا را می‌فهمند، و نه آن چنان که، لاپلاس و گالیله و کپرنیک و نیوتن و انیشتن و پلانگ از آن سخن می‌گویند. آری، "جهان‌بینی"، نه "جهان‌شناسی".


جهان‌بینی، تبیین‌گرِ...

نقشِ جهان‌بینی عبارت است از: روشن ساختنِ این که، آیا شعوری بر این هستی حاکم است، و در نتیجه، آیا "هدف"ی در این هستی قابلِ تشخیص است؟ و این که، از کجا آمده‌ایم و به کجا می‌رویم؟ و این که، آیا نظم، و قوانینی، بر این نظامِ هستی، حاکم است؟ و این که، آیا این هستی، تحتِ مدیریتِ یک کانونِ یگانه، اداره و هدایت می‌شود (یک نظامِ توحیدی)، یا تحتِ هدایتِ نیروهای متفرقِ متنازع است، که هر یک، سازِ خود را می‌زنند؟! (یک نظامِ شرک)، و یا آن‌که، هیچ شعوری، خارج از ساز و کارِ خودِ ماده، در کار نیست (یک نظامِ مادی). و نیز، تعیینِ جایگاهِ انسان در این هستی، و تشخیصِ هدف‌مندی یا بی‌هدفی‌ی انسان، و تبیینِ رابطه‌ی انسان با هستی، و بخشیدنِ جهان‌آگاهی به هر فردِ پیروِ آن مکتب.

ما با جهان‌بینی‌های بسیاری روبروئیم، و شریعتی از این جهان‌بینی‌ها نام برده است: ماتریالیسم، رِآلیسم، شَکاکیّت (سِپتی‌سیسم)، تائوییسم، شِرک (پُلی‌ته‌ایسم)، ثَنَویّت (دوآلیسم)، توحید، وحدتِ وجود، ایده‌آلیسم، بی‌خدایی (آته‌ایسم)، اگْزیسْتانْسیالیسم، و... به عبارتی: "ایده‌آلیسمِ" هگل، "ماتریالیسمْ دیالکتیکِ" مارکس، "اگْزیسْتانْسیالیسمِ" هایدِگِر و یاسْپِرس و سارتر، "پوچی و عَبَثِ" آلبر کامو و بِکِت، و "تائوییسمِ" لائوتسو، و "کارما و سامسارا"ی هِندو، "رنج و نیروانا"ی بودا، و "وحدتِ وجودِ" حلاج، و "شک‌انگاریِ بدبینانه‌ی" خیام و اَبوالعَلاء و شوپِنهاور و مِتِرلینگ، و توحیدِ مذاهبِ ابراهیمی، و... جهان‌بینی‌اند.


منبع : کانال تلگرام شروین ارشادیان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۲ بار
.
8_1_1395 . 03:34
#8
سه پایه‌ی اساسیِ مکتب



سه پایه‌ی اساسیِ مکتب

نویسنده : شروین ارشادیان

موضوع : شرح و تالیفِ نظراتِ شریعتی


سه پایه‌ی اساسیِ مکتب

سه پایه‌ی اساسی‌ی یک مکتب، "انسان‌بینی"، "جامعه‌بینی" و "تاریخ‌بینی" است. سه پایه و سه ستونی که، هر سه، از جهان‌بینی‌ی آن مکتب، منشعب می‌شود، و با آن، رابطه‌ی علت و معلولی‌ی منطقی دارد، و سه ستونی است از بنای مکتب، که بر بنیادِ "جهان‌بینی" بنا شده، و در حقیقت، از آن، چون سه درخت، سَرزده و روییده، و تمامی‌ی "روبنای ایدئولوژیک"، بر روی آن، استوار گشته است (تصویرِ شماره ۱). و گویی، انسانی است که، با سَر و دستانِ خویش، بارِ سنگینِ امانتی را، حمل می‌کند. و در حقیقت نیز، چنین است.

هر انسانی که، به آگاهی رسیده است، و رسالتِ انسانی را در خود احساس می‌کند، خود را، هم‌چون "اَطلس"، می‌یابد _ رَب‌النوعِ میتولوژی‌ی یونان _، که بارِ سنگینِ جهان را، بر دوش نگه داشته، و به دو دست، گرفته است. این تصویر، تصویرِ مکتبِ اعتقادی است، و در حقیقت، تصویرِ حقیقتِ انسان است، که انسان، "عقیده" است و، مبارزه و، دیگر هیچ! (تصویرِ شماره‌ی ۲)


منبع : کانال تلگرام شروین ارشادیان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۲ بار
.
8_1_1395 . 03:37
#9
اطلس، رَب‌النوعِ میتولوژی‌ی یونان
.



تصویرِ شماره ۲

اطلس، رَب‌النوعِ میتولوژی‌ی یونان

.
.
8_1_1395 . 03:42
#10
انسان‌شناسی در یک مکتبِ فکری



انسان‌شناسی در یک مکتبِ فکری

نویسنده : شروین ارشادیان

موضوع : شرح و تالیفِ نظراتِ شریعتی


انسان‌شناسی

در هر مکتبی، انسان‌شناسی، عبارت است از: تبیینِ وجودی‌ی انسان، تبیینِ خصوصیات و ویژگی‌های انسان، تبیینِ اختلافِ بینِ انسان و دیگر پدیده‌های هستی، و نیز، تببینِ رابطه‌ی انسان با چهار جبر، یعنی، جبرِ طبیعت، جبرِ تاریخ، جبرِ جامعه، و جبرِ خویشتن. و به بیانِ روشن‌تر، بخشیدنِ خودآگاهی‌ی وجودی، و خودآگاهی‌ی انسانی، به هر فردِ پیروِ آن مکتب.

در یک مکتب، انسان‌شناسی، و به بیانِ درست‌تر، "انسان‌بینی"، عبارت است از: نوعِ تلقی‌ی صاحبِ یک مکتب، براساسِ جهان‌بینی‌اش، از موجودی به نامِ انسان، که چیست؟ و چه باید باشد؟ در این‌جا، مقصود از انسان‌شناسی، نوعِ شناختی است که، در یک مکتب، از انسان، وجود دارد، نه اصطلاحِ علمی‌ی خاصِ انسان‌شناسی.

و نیز، زمانی که، از "اومانیسم"، در یک مکتب، سخن می‌گوئیم، منظورمان، به معنای اَعَم، ارزش و حقیقت و رسالت و معنایی است که، در مکتبِ خود، برای انسانیت، قائل می‌شویم، نه به معنای اَخصِ آن، چرا که، "اصالتِ انسان"، در معنای اخصِ آن، اصطلاحی است در یونانِ قدیم، و عصرِ رنسانس، و نیز، در مکتب‌های رادیکالیسمِ پایانِ قرنِ هیجدهم، و آغازِ قرنِ نوزدهم، و اگزیستانسیالیسمِ قرنِ بیستم.

هر کس، انسان را، براساسِ جهان‌بینی‌اش می‌شناسد، و هر مکتبی، انسان را، به نوعی تلقی می‌کند. یکی، انسان را، "حیوانی مادی" می‌بیند، و دیگری، او را، "حیوانی خدایی". هر مکتبی، صفتی به او می‌دهد: ایده‌آل‌ساز، ناطِق، اقتصادی، ابزارساز، مُتکامِل، آزاد، انتخاب‌کننده، بی‌ماهیت، منتظر، مردد، متعصب، شبهِ‌خدا، طبیعی، اجتماعی، فرهنگ‌آفرین، متمدن، خودآگاه، و...

در این‌جا، باز باید یادآوری کنم که، وقتی یک "مکتب"، از انسان سخن می‌گوید، و از "انسان‌شناسی" تعریف می‌کند، مقصودش، تعریفِ معنا، و "حقیقتِ" انسان، در تلقی‌ی فلسفی و اعتقادی است، و نه "واقعیتِ" موجودِ آن در علوم، از قبیلِ فیزیولوژی، پِسیکولوژی، بیولوژی، اتنولوژی، آنتروپولوژی، سوسیولوژی، و مُرفولوژی...، مقصود، "حقیقتِ نوعی‌ی انسان" است در عقیده‌ی او، و در چشمِ مکتبِ مَرامی و بینشِ عقیدتی، و نه در چشمِ خشکِ علمی.

در یک عبارتِ روشن‌تر، "حقیقتِ" انسان، نه "واقعیتِ" او. یعنی، آن چنان که، "فلسفه و مذهب و هنر" از او سخن می‌گویند. در نگاهِ: بودا و کنفوسیوس و سقراط و افلاطون و ولتِر و روسو و هگل و مارکس و تولسْتوی و سارتر (با نگاهِ فیلسوفانه)، و یا ابراهیم و مسیح و محمد و علی (با نگاهِ پیامبرانه)، و یا هومر و گوته و حافظ و مولوی و تاگور و ژرژ ساند و وان گوگ و... (با نگاهِ هنرمندانه)، و نه در نگاهِ کلود برنارد و داروین و فروید (با نگاهِ عالمانه).


منبع : کانال تلگرام شروین ارشادیان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۲ بار
.
8_1_1395 . 03:45
#11
جامعه‌شناسی در یک مکتب



جامعه‌شناسی در یک مکتب

نویسنده : شروین ارشادیان

موضوع : شرح و تالیفِ نظراتِ شریعتی


جامعه‌شناسی در یک مکتب

در هر مکتبی، جامعه‌شناسی، عبارت است از: تعریفِ ماهیتِ جامعه، و قوانینِ حاکمِ بر آن. تبیینِ رابطه‌ی فرد و جامعه، چگونگی‌ی اثرگذاری و اثرپذیری‌ی اراده‌ی انسانی و ساختارهای اجتماعی بر یکدیگر، و روشن ساختنِ نگرشِ آن مکتب، به روابطِ اجتماعی، به روابطِ اقتصادی، و به روابطِ طبقاتی. و به بیانِ روشن‌تر، بخشیدنِ خودآگاهی‌ی اجتماعی، خودآگاهی‌ی اقتصادی، و خودآگاهی‌ی طبقاتی به هر فردِ پیروِ آن مکتب.

در یک مکتب، جامعه‌شناسی، و به بیان درست‌تر، "جامعه‌بینی"، اعتقادِ خاصِ انسان است، براساس و به ِاقتضای مکتب‌اش، به جامعه‌ی بشری، و نظامی که، برای آن، قائل است، و نوعِ تلقی‌ای که، از جامعه‌ی بشری دارد. جامعه‌شناسی، و در این‌جا، جامعه‌بینی، در یک مکتب، اولاً مشخص می‌کند که، جامعه را، چگونه واقعیتی می‌داند، و چگونه آن را، از نظرِ فکری و اعتقادی، می‌شناسد، زیرا، جامعه‌شناسی در یک مکتب، یک علمِ متعهد است، یک جامعه‌شناسی‌ی مَسلَکی و اعتقادی است، نه فقط یک جامعه‌شناسی‌ی تحلیلی و بی‌هدف و آزاد، و به اصطلاحِ امروزِ دانشگاهی: جامعه‌شناسی برای جامعه‌شناسی!

در یک مکتب، جامعه‌شناسی، با گرایش، آرمان، و نگرشِ ویژه‌ی آن مکتب، هماهنگ است، و از این رو، تنها به شناختِ جامعه، و تجزیه و تحلیلِ واقعیت‌های جامعه، نپرداخته، و به قضاوت، انتقاد، و ارزش‌یابی نیز می‌پردازد، و جهت‌گیری و تعهد دارد، برخلافِ جامعه‌شناسی‌ی آزادِ دانشگاهی، که هدف‌اش، تنها، تحلیل و شناختِ روابط و پدیده‌ها است، و بررسی‌ی "هر چه که هست"، و "آن گونه که هست". آری! این است فرقِ میانِ جامعه‌شناسی‌ی متعهدِ سَن سیمون، پرودن، مارکس، و لوکاچ، با جامعه‌شناسی‌ی دانشگاهی‌ی پاره‌تو، دورکیم، و گورویچ.


منبع : کانال تلگرام شروین ارشادیان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۲ بار
.
8_1_1395 . 03:49
#12
فلسفه تاریخ در یک مکتب



فلسفه‌ی تاریخ در یک مکتب

نویسنده : شروین ارشادیان

موضوع : شرح و تالیفِ نظراتِ شریعتی


فلسفه‌ی تاریخ

در نگاهِ شریعتی، هر فرد و هر مکتبی، باید، دیدگاهِ خویش به تاریخ را، که ممکن است دیدی مثبت یا منفی باشد، مشخص سازد، تا بتوان، به درستی، درباره‌ی آن مکتب، به قضاوت پرداخت. چرا که، فلسفه‌ی تاریخ، ربطِ وثیقی به باور یا عدمِ باور به هدف‌مندی‌ی جهان، انسان، و مسئولیتِ انسان در تاریخ دارد، و موضع‌گیری‌ی هر مکتبی، در این مورد، بسیار بسیار اساسی است، چرا که، بیانگرِ میزانِ نقشِ انسان، در فرایندِ تکاملِ بشری است.

در این رابطه، شریعتی، دیدگاه‌های افرادِ گوناگونی را مطرح کرده است. در آغاز، دیدگاهِ ناپلئون است، که یکی از آن‌هایی است که، اصلاً به تاریخ معتقد نیستند، و می‌گوید: "تاریخ، هیچ نیست، جز دروغ‌های موردِ اتفاقِ همه". و به عبارتی، به حاکمیت و حضورِ هیچ قانونِ علمی، و هدف‌مندی‌ی خاصی، و نیز، هیچِ خطِ سیرِ تکاملی‌ی عامی، باور نداشته، و تاریخ، یک باورِ ساخته‌ی ذهنِ انسان است.

برخی از متفکران، چون "امری‌نِف"، به تاریخ، به عنوانِ یک نوع "هنر"، می‌نگرند. او معتقد است که: "تاریخ، واقعیتِ عینی‌ای چون کوه، طبیعت، دریا، و یا، انسان و جامعه و زندگی و... نیست، بلکه، "شعر" است. شعر، در عالمِ خارج، یک واقعیت نیست، که شاعر آن را کشف کرده باشد. مواد و عناصرِ گوناگونی را، شاعر، استخدام می‌کند، و اثری می‌آفریند، اختراع می‌کند، و آنچه را نیست، می‌سازد. بنابراین، تاریخ، شعری است که، مورخ می‌سُراید، نه "واقعیت"ی در خارج، که آن را کشف کند. لذا، من به گونه‌ای می‌سُرایم، و دیگری، به گونه‌ای دیگر. هر کس، آن چنان که بخواهد، و بتواند!

در این راستا، شبیهِ این حرف را، "رومن رولان"، به طورِ جدی‌تری می‌گوید: "تاریخ، عبارت است از کوهستانی که، من، مانندِ هر کسِ دیگر، برای بنای ساختمان‌ی، که طرح‌اش را با خود دارم، در آن، به سنگ‌تراشی می‌پردازم". یعنی، به گذشته می‌روم، و هر چه دلم خواست، و به هر شکلی که میل داشتم، از آن انتخاب می‌کنم، و برمی‌دارم، و بعد، می‌تراشم، و تغییرش می‌دهم، و سپس، این قطعاتِ انتخاب‌شده و تراشیده را، در یک بنای تاریخی _ که خود، بانی و معمارِ آنم، و نیز، طراحِ شکل و استیل _ به‌کار می‌برم، مثلاً، "تاریخِ انقلابِ کبیرِ فرانسه". پس، تاریخِ انقلابِ کبیرِ فرانسه، "واقعیت"ی نیست که مورخ بیان کند، و کشف نماید، بلکه، اثری است که، مورخ خَلق می‌کند، و انقلابِ کبیرِ فرانسه، آن "کوهستان"ی است که، هر مورخی، بسته به نیاز و هدف و پَسند و اعتقاد و هنرش، در آن، به سنگ‌تراشی می‌پردازد، تا، تاریخی را که می‌خواهد، بسازد.

اما فلسفه‌ی تاریخ، به این عقیده ندارد که: تاریخ، عبارت باشد از، حوادثِ متفرقی در گذشته، و واقعه‌هایی که، بعضی از شخصیت‌ها و قدرت‌های نظامی و قهرمانان و فاتحین، ساخته باشند، یا، مواد و مصالحِ خام و بی‌شکلی، که در گذشته، انبار شده باشد، و متفکری یا نویسنده‌ای، بر حسبِ سلیقه و نیازش، از آن بردارد، و بسازد، و یا، مجموعه تصادف‌هایی که، در گذشته، روی داده باشد. بلکه، تاریخ را "جریانِ پیوسته‌ی واحدی" می‌داند، که از آغازِ زندگی‌ی بشر، طبقِ قانونِ جبرِ علمی، یعنی قانونِ علت و معلول، حرکت می‌کند، رشد می‌کند، منازل و مراحلِ مختلفی را جبراً می‌پیماید، و از نقطه‌هایی معین ـ که می‌شود پیش‌بینی کرد ـ می‌گذرد، و بالاخره، قطعاً و جبراً، به سَرمنزلی، که می‌توان، طبقِ قوانینِ حرکتِ تاریخ، از پیش تعیین نمود، می‌رسد. درست مثلِ نهالی، که رشد می‌کند، جوجه‌ای، که بزرگ می‌شود، مثلِ کره‌ی زمین، که در طولِ زمان حرکت می‌کند، تاریخ نیز، یک واقعیتِ زنده‌ی طبیعی است. پس، طبقِ قانونِ علمی، و اصلِ علت و معلول، حرکت و تحول دارد، و بازیچه‌ی این و آن، تصادفی، بی‌هدف، بی‌منطق، و بی‌حساب، نیست.

بنابراین، چون سیرِ تاریخ، سیری علمی است، مَن‌ی که، در میانه‌ی این سِیر، قرار دارم، اگر قوانینِ حرکتِ تاریخ را دقیقاً کَشف کنم، می‌توانم، پیش‌بینی کنم که، سیصد سالِ بعد، سرنوشتِ جامعه‌ی من، _ جامعه یا جامعه‌های بشری _ به کجا خواهد کشید. مثلِ علمِ هواشناسی، که می‌تواند، پیش‌بینی‌ی دقیق و قطعی کند، و اگر می‌بینی که، در ایران، از زمانِ مرحوم اَنوری، تا آقای دکتر گنجی، پیش‌بینی‌هایش غلط درمی‌آید، به خاطر این است که، قوانینِ جو را، درست نشناخته‌اند، و یا، همه‌ی عوامل و عللِ موجود را، به حساب نیاورده‌اند، وگرنه، با شناختنِ قوانینِ جَو _ که قوانینِ علت و معلولی و مُسَلم هستند _ می‌توان، دقیقاً، تحولاتِ هوا، صعود و نزولِ منحنی‌ی گرما، وقوعِ طوفان و ابر و باران را، در آینده، پیش‌بینی کرد. وقتی ما سیرِ حرکتِ تاریخ را کشف کنیم، می‌توانیم، آینده‌اش را هم، پیش‌بینی کنیم.

کسی می‌تواند به این اصل معتقد شود، که به یک "فلسفه‌ی تاریخ"، و به تعبیرِ درست‌تر، به "علمِ تاریخ"، اعتقاد داشته باشد، و معتقد باشد که: تاریخ، یک واقعیتِ علمی است، حرکتی است براساسِ قوانینِ علمی‌ی ثابتی که، تحقق پیدا می‌کند، و بنابراین، سرنوشتِ بشر، در طولِ زمان، تصادفی نیست، ساختِ اشخاص نیست، و به درخواستِ این و آن، راکد یا متحرک، منحط یا مترقی، نمی‌شود، بلکه، طبقِ قوانینِ جبری و علمیِ موجودِ در متنِ جامعه و زمان، حرکت می‌کند، و این حرکتی، که در جامعه، بر طبقِ قانونِ علمی انجام می‌شود، "تاریخ" است.

بنابراین، تاریخ، یک پیوستگی‌ی جاری‌ی جبری، براساسِ قوانینِ قطعی، است. این، اعتقاد به فلسفه‌ی تاریخ است. اما، چگونه حرکت می‌کند؟ بر طبقِ کدام قوانینِ علمی؟ چه پیش‌بینی می‌توان کرد؟ مسیرِ حرکت، و سرنوشتِ نهایی‌ی آن، چه، و از کجا به کجا است؟ پاسخِ به این‌ها، یک فلسفه‌ی خاصِ تاریخ را، در یک مکتبِ خاص، به وجود می‌آوَرَد، و هر مکتبی، به‌گونه‌ای، از آن می‌گوید، و چون، هنوز علمِ تاریخ کشف نشده است _ آن چنان که موردِ اتفاقِ همه باشد ـ، این است که، آن را، به شکلِ یک مکتبِ اعتقادی، طرح می‌کنیم، و "فلسفه"اش می‌نامیم.


منبع : کانال تلگرام شروین ارشادیان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۲ بار
.
8_1_1395 . 03:51
#13
ایدئولوژی در یک مکتب



ایدئولوژی در یک مکتب

نویسنده : شروین ارشادیان

موضوع : شرح و تالیفِ نظراتِ شریعتی


ایدئولوژی

در نگاهِ شریعتی، ایدئولوژی، در هر مکتبی، که عقیده‌ی مرامی‌ی پیروانِ آن مکتب است، و یک "دعوتِ" فردی، گروهی، طبقاتی، ملی، و انسانی، برای رهایی، عبارت است از: تبیین‌گرِ یک "سیستمِ ارزشی"ی جهت‌بخش، در راستای شدنِ انسان و جامعه (طرحِ یک نظامِ اخلاقی‌ی جهت‌بخش). تبیین‌گرِ چرایی‌ی آفرینشِ انسان، و هدف و معنای زندگی‌ی انسانی (تبیینِ فلسفه‌ی بودن و شدن ). یک بینشِ انتقادی‌ی آرمان‌گرای، در راستای نقدِ مداومِ گفتمانِ غالبِ بر جامعه، و ساختارهای سلطه‌گرِ حاکمِ سیاسی (زور)، اقتصادی (زر)، و فرهنگی (تزویر)، در راستای خودآگاهی‌ی توده‌ی مردم (تحلیلِ انتقادی‌ی فرابرنده). تبیین‌گرِ یک جامعه‌ی ایده‌آل (چه باید ساخت؟). تبیین‌گرِ یک انسانِ ایده‌آل (چه باید بود؟). تبیین‌گرِ یک نظامِ ایده‌آلِ بشری (یک نظامِ جهانی). تبیین‌گرِ مسئولیت‌ها، موضع‌گیری‌ها، و آرمان‌های انسانی، اجتماعی، گروهی، طبقاتی، و ملی (طرحِ آرمان‌های مکتبی). و تبیین‌گرِ استراتژی‌ی رهایی‌ی از "وضعِ موجود" و رفتنِ به "وضعِ مطلوب" (چه باید کرد؟). که براساسِ جهان‌بینی‌ی، و با تکیه بر نگاهِ انسان‌بینی، جامعه‌بینی، و تاریخ‌بینی‌ی آن مکتب، شکل گرفته است.

ایدئولوژی، عبارت است از: عقیده‌ای که، براساسِ جهان‌بینی، و نیز، شناختِ انسان، تاریخ، و جامعه، یعنی همان سه‌پایه‌ی اساسی‌ی مکتب، مسئولیتِ انسانی و اجتماعی‌ی فرد (ایدئولوژی انسانی)، یک طبقه (ایدئولوژی طبقاتی)، یک گروهِ انسانی (ایدئولوژی حزبی)، یک ملت (ایدئولوژی ملی) را، در قبالِ مسائلِ زمانِ خویش، و وضعِ گروهی، طبقاتی، و ملی‌ی خویش، در ارتباطِ او و گروه‌اش، با گروه‌های دیگر، طبقاتِ دیگر، قدرت‌های دیگر، و نظام‌های گوناگونی که، با آن در تماس است، و جریاناتِ جهانی‌ای که، با آن درگیر است، و به طورِ کلی، در قبالِ سرنوشتِ خویش و صفِ خویش، تفسیر و تعیین می‌کند.

ایدئولوژی، عقیده ای است که، نظام و یا "وضعِ مطلوب" را، در زمینه‌ی انسانی و اجتماعی، فکری یا مادی، در قبالِ نظام، و "وضعِ موجود"، نشان می‌دهد، و نیز، راهِ طی‌ی فاصله‌ی میانِ وضعِ موجود و وضعِ مطلوب را، برای انسان، روشن می‌سازد.


ایدئولوژی، یک ضرووت، نه یک انتخاب

هر پدیده‌ای در هستی، که یک موجودِ "تک‌بُعدی" است، دارای یک حرکتِ "جبری"، براساسِ یک مکانیزیمِ غریزی است. اما انسان، که یک موجودِ "دوبُعدی" است، به علتِ برخورداری از سه خصوصیتِ اساسی‌ی خویش، یعنی "خودآگاهی، انتخابگری، آفرینندگی"، که دیگر پدیده‌های هستی، فاقدِ آنند، دارای یک حرکتِ "جبری _ اختیاری" است. و از آنجا که، غریزه، تنها قادر به هدایتِ بخشِ "جبری"ی وجودِ انسان است، بخشِ "اختیاری"ی وجودِ او، نیازمندِ یک بینشِ ویژه‌ای، برای هدایتِ آن است، و این "بینشِ ویژه"، و این "علمِ هدایت"، ایدئولوژی است، که ادامه‌ی غریزه در انسان است. که در نهایت، منجر به پدیدار شدنِ یک دینامیسمِ تعاملی و تقابلی‌ی "غریزی _ ایدئولوژیک" در انسان شده است. پس، برای در پیش گرفتنِ یک زندگی‌ی انسانی، براساسِ ارزش‌های انسانی، برخورداری از یک ایدئولوژی، یک "ضرورت" است، و نه یک "انتخاب". و تنها انتخابِ ما، در نوعِ آن ایدئولوژی است، نه در برخورداری‌ی از یک ایدئولوژی.


متنِ شریعتی

"... ایدئولوژی، عبارت از "عقیده"، و شناختِ عقیده است، و به معنیِ اصطلاحی، بینش و آگاهیِ ویژه‌ای است، که انسان، نسبت به خود، جایگاهِ طبقاتی، پایگاهِ اجتماعی، وضعِ ملی، تقدیرِ جهانی، و تاریخِ خود، و گروهِ اجتماعی‌ای که بدان وابسته است، دارد، و آن را توجیه می‌کند، و براساسِ آن، مسئولیت‌ها و راهِ‌حل‌ها و جهت‌یابی‌ها و موضع‌گیری‌ها و آرمان‌های خاص و قضاوت‌های خاصی پیدا می‌نماید، و درنتیجه، به اخلاق، رفتار، و سیستمِ "ارزش"های ویژه‌ای، معتقد می‌شود. یعنی، براساسِ جهان‌بینی‌ای که داری، و بر پایه‌های نوعِ "جامعه‌شناسی"، و "انسان‌شناسی"، و "فلسفه‌ی تاریخ"ی که داری، عقیده‌ات درباره‌ی زندگی و به زندگی، و رابطه‌ی خودت با خودت، با دیگران، و با جهان، چیست؟ چگونه باید زیست، و چه باید کرد؟ چه اجتماع‌ای باید ساخت، و یک نظامِ اجتماعی را به طورِ ایده‌آل چگونه باید تغییر داد؟ و هر کس، به عنوانِ فرد، نسبت به جامعه، چه مسئولیتی دارد؟ چه درگیری‌ها، چه پیوند‌ها، چه دلبستگی‌ها، چه ایده‌آل‌ها، چه نیازها، چه مبانیِ اعتقادی، چه ارزش‌های مثبت و منفی، چه رفتارِ جمعی، چه ملاکِ خیر و شر، و بالاخره، چه ماهیتِ انسانی و هویتِ اجتماعی‌ای دارد؟

بنابراین، ایدئولوژی، عقیده‌ای است که، جهتِ اجتماعی، ملی، و طبقاتی‌ی انسان را، و هم‌چنین، سیستمِ ارزش‌ها، نظامِ اجتماعی، شکلِ زندگی، و وضعِ ایده‌آلِ فرد و جامعه و حیاتِ بشری را، در همه‌ی ابعادش، تفسیر می‌کند، و به "چگونه‌ای؟"، "چه می‌کنی؟"، "چه باید کرد؟"، و "چه باید بود؟"، پاسخ می‌دهد..."


"... در ایدئولوژی، تضادِ بینِ موجود و مطلوب وجود دارد، یعنی، اعتراض به وضعِ موجود، و "انسان"ی که ساخته می‌شود. و یک نفی‌کننده‌ی "وضعِ موجود"، در برابرِ "وضعِ مطلوب" است. بنابراین، هر کسی که ایدئولوژی دارد، ایده‌آل هم دارد، هم "جامعه‌ی ایده‌آل"، و هم "انسانِ ایده‌آل"..."

اما، زیربنای این مکتب، یعنی جهان‌بینی، و سه پایه‌ی سرسزده از آن، یعنی انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی، و فلسفه‌ی تاریخ، و سقفِ این ساختمان، یعنی ایدئولوژی، وقتی معنی و مفهوم دارند، وقتی به حیات و حرکت در می‌آیند، که در این مکتب، دو چیز مشخص باشد: جامعه‌ی ایده‌آل و انسانِ ایده‌آل.


منبع : کانال تلگرام شروین ارشادیان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۲ بار
.
8_1_1395 . 03:54
#14
جامعه ایده‌آل در یک مکتب



جامعه ایده‌آل در یک مکتب

نویسنده : شروین ارشادیان

موضوع : شرح و تالیفِ نظراتِ شریعتی


جامعه‌ی ایده‌آل

انسان، و آرزوی جامعه‌ی ایده‌آل

در رابطه با یک "انسان"، جامعه‌ای ایده‌آل (اوتوپیا، مدینه‌ی فاضله)، جامعه‌ای است که، هر کس، در ذهن‌اش می‌پَرورد، در دل‌اش آرزو می‌کند، و در تلاشِ آن است که، جامعه‌ی بشری، به آن صورت، در بیاید. همه‌ی فلسفه‌ها، مذهب‌ها، و آدم‌ها، اوتوپیا در ذهنِ‌شان دارند. بهشت در ذهنِ یک مذهبی، یک مدینه‌ی فاضله است. شهرِ خورشید، "شهرِ خدا"ی توماس مور، "مدینه‌ی طاهره"ی ژان ایزوله، و به عقیده‌ی شیعه، "جامعه‌ی عدلِ جهانی" در آخرالزمان نیز! مدینه‌های فاضله‌اند.

در بسیاری از کتاب‌های قدیمی، از شهرهایی چون جابُلْقا و جابُلْسا سخن می‌گویند، که شهرِ نمونه‌ای است که، در خیالِ‌شان، ساخته‌اند. شهری، با آدم‌ها، حکومت، مذهب، سازمان‌های سیاسی، طبقاتِ اجتماعی، نظامِ اخلاقی، اقتصاد، نهادهای اجتماعی، فکر، فرهنگ، بچه‌ها، معلم‌ها، همه، آن چنان که باید باشند.

انسان، یک موجودِ ایده‌آلیست است. و در اینجا، ایده‌آل و ایده‌آلیسم، به معنای خیال‌پَرست، و یا معتقد به اصالتِ ذهن، و تقدمِ ایده بر واقعیتِ عینی، و نفی‌ی عالَمِ خارج نیست، بلکه، به معنای هدف، اعتقاد به نهایت، آرمان داشتن است، و آرمان‌خواهی است. کسی که، همیشه، می‌کوشد، تا از حال، و واقعیتِ موجود، بگذرد، و به سوی هدفِ نهایی رود. چنین کسی، باید، به تکامل و حرکتِ پیش‌رونده، و نیل یا خَلقِ نهایی، مقصودِ نهایی، و حقیقتِ مطلق، و تحققِ آرمان‌های بلند در انتهای تاریخ، و "نهایتِ هر چه هست"، معتقد باشد، و ایده‌آل داشته باشد، و این، ایده‌آلیست است. بنابراین، در اینجا، ایده‌آلیست، یعنی، انسانِ آرمان‌خواه، انسانی که، در "آنچه هست"، متوقف نیست، و به سوی "آنچه باید باشد"، پیش می‌رود، و در تلاشِ "یافتن" یا "آفریدنِ" آن است.

در یک "انسان"، اوتوپیاسازی، برخلافِ آنچه که در ظاهر می‌گویند، نیازِ فردی و قطعی‌ی هر انسانِ ایده‌آلیست (آرمان‌خواه)، یعنی، هر انسانِ دارای آرمان، است، و این، نشان می‌دهد که، اساساً، آرزوی داشتنِ یک "جامعه‌ی بَرین"، در فطرتِ هر انسانی، و در وجدانِ هر جامعه‌ای، هست، و این، تجلی‌ی روحِ کمال‌جویی‌ی انسان است.


مکتب، و ساختنِ جامعه‌ی ایده‌آل

در رابطه با یک "مکتب" اما، "جامعه‌ی بَرین"، دیگر یک جامعه‌ی خیالی نیست، بلکه، یک جامعه‌ی ایده‌آل است، جامعه‌ای است که، براساسِ یک مکتب، باید پی‌ریزی شود، و معتقدانِ به این مکتب، زندگی‌ی در آن را، یک زندگی‌ی انسانی‌ی آزاد و ایده‌آل می‌دانند، و تحققِ آن را نیز، بر روی زمین، نه تنها ممکن می‌شمارند، بلکه، قطعی می‌دانند، و برای تحققِ آن، تلاش می‌کنند. جامعه‌ی آرمانی یا بَرین، تصویرِ ذهنی و اعتقادی‌ی جامعه‌ای است که، فرد، یا گروهِ معتقد به مکتب، بدان نیازمند است، و تلاش می‌کند که، جامعه‌ی کنونی‌ی بشری، به صورتِ آن تصویر، تغییر یابد.


جامعه‌ی ایده‌آلِ ذهنی / جامعه‌ی ایده‌آلِ عینی

در رابطه با یک "انسان"، جامعه‌ی ایده‌آل، بیش‌تر به صورتِ یک "آرزو" مطرح است. و اساساً، وجودِ جامعه‌های خیالی، دلیلِ بر این است که، انسان، همواره، از "وضعِ موجود"، به سوی "وضعِ مطلوب"، در حرکت است. چه خیالی، چه علمی. چه "اوتوپیا"ی افلاطون، و چه "جامعه‌ی بی‌طبقه"ی مارکس. اما، در رابطه با یک "مکتب"، جامعه‌ی ایده‌آل، یک جامعه‌ی علمی، و بالقوه‌ی "عینی" است، و هماهنگ با روح و جهتِ آن مکتب، مبتنی بر پایه‌ی جهان‌بینی، و متناسبِ با هدفِ نهایی، و فلسفه‌ی زندگی‌ی انسان در آن مکتب. و هر مکتبی، با طرح و برنامه‌ی مشخصِ دورانی، در تلاشِ دائمی برای "ساختنِ" آن جامعه‌ی ایده‌آل است.


منبع : کانال تلگرام شروین ارشادیان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۲ بار
.
8_1_1395 . 03:56
#15
انسانِ ایده‌آل در یک مکتب



انسانِ ایده‌آل در یک مکتب

نویسنده : شروین ارشادیان

موضوع : شرح و تالیفِ نظراتِ شریعتی


انسانِ ایده‌آل

هر مکتبی، چه مادی و چه عرفانی، نیازمندِ طرحِ یک تصویر و تصورِ ذهنی، از یک انسانِ ایده‌آل، یک انسانِ آرزویی، یک انسانِ تمام، است، که براساسِ نگاهِ جهان‌بینی‌ی آن مکتب، به جایگاه و هدفِ انسان در هستی، خلق شده است، وگرنه، فلسفه‌ی اجتماعی، مکتبِ اخلاقی، و مسیرِ زندگی، بی‌معنی است، زیرا، بی‌جهت است. این انسانِ ایده‌آل، الگویی است جهت‌بخش، برای "شدنِ" انسان.

انسانِ ایده‌آل، الگویی است الهام‌بخش، که ملاکِ زندگی، و محورِ اخلاق، و ضابطه‌ی تعلیم و تربیتِ انسان است، چون، بدونِ شناختنِ یک تیپِ متعال، و داشتنِ یک الگوی ایده‌آل از نوعِ انسان، نمی‌توان انسان ساخت. باید "انسانِ بالقوه" (همان تصویر و تصورِ ذهنی) را بدانیم که چیست، که کیست، تا او را، با تکنیکِ پیشرفته، و علمِ دقیقِ آموزش و پرورشِ جدید، در بشرِ فعلی، فِعلیت بخشیم.


انسانِ ایده‌آل در جریان‌های عرفانی

انسانِ ایده‌آل، انسانِ آرزویی، انسانی که، باید "باشد"، باید "بشود". این انسان را، عرفای ما هم، جستجو می‌کردند، و در تلاشِ "او شدن"، و "به او رسیدن"، بودند. انسانِ کامل، که در کتبِ عرفانی، و به خصوص، فلسفه و حکمتِ اشراقِ ما، در معنا‌ی بسیار روشن، و خصوصیاتِ معین و مشخص، به آن اشاره می‌شود، انسانی است که، به منتهای عروج و تکاملِ انسانی‌ی خودش، رسیده، به قله‌ی معراجِ انسانی رفته، و "از پای‌بندیِ شهوت به در آمده"، و به طَیَرانِ ویژه‌ی آدمی نائل شده است.


انسانِ ایده‌آل در دورانِ مدرن

فاشیسم، از "اَبَرمرد" سخن می‌گوید، و نیچه، از انسانی که، وارثِ خدا می‌شود. هگل، در فلسفه‌ی تاریخ، براساسِ ایده‌آلیسمِ ویژه‌ی خویش، آینده‌ای را پیش‌بینی می‌کند، که ایده‌ی مطلق، پس از طی‌ی مراحلِ تکاملِ خود، در "خودآگاهی"، در انسانِ متعال، به خودآگاهی‌ی مطلق می‌رسد، و به تعبیرِ او، خدا، در آن انسان، ایده‌آلِ خود را می‌شناسد.

سوسیالیسمِ اخلاقی‌ی قرنِ نوزدهم در آلمان، که بیش‌ترِ شاگردانِ جامعه‌گرای هگل بدان معتقد بودند، با مبارزه علیهِ بورژوازی (دنیازدگی)، و زهدگرایی (آخرت‌زدگی)، که انسان را معیوب می‌سازد، و دگرگون می‌کند، و بیگانه با حقیقت و فطرتِ خویش، در جستجوی "انسانِ سالمِ فطری"، و به بیانی دیگر، "انسانی که انسان است"، و همه‌ی استعدادهایش، آزاد و سالم، رشد کرده است، بودند.

حتی، مارکسیسم نیز، که بر "ماتریالیسم" مبتنی است، و چنان که روشنفکرانِ ما می‌فهمند، باید انسان را یک "جانورِ اقتصادی" تعبیر کند، از "Lhomme total" سخن می‌گوید: "انسانِ تمام"، انسانی که، به وسیله‌ی عواملِ ارتجاعی، انحرافی، وضعِ اقتصادی، نظامِ طبقاتی، و شرایطِ کارِ غیرِ انسانی، و نظام‌های ناهنجار و خشن، تراشیده نشده، ناقص نشده، فلج و تکه‌تکه نشده، مسخ و از خود به‌دررفته و جن‌زده و اَلیِنِه، نشده، پول‌پرست، یک‌بُعدی، استثمارگر، استثمارزده، خواجه، برده، شهوت‌پرست، زهدپرست، ریاضت‌کِش، عمله، بیکاره، و... نیست، ناقص نیست، "تمام" است، درست است.


انسان ایده‌آل، تبیین‌گرِ سیستمِ ارزشی

هدفِ نهایی‌ی هر مکتبی، در نهایت، رشد و تعالی‌ی انسان است. رشد، نیازمندِ تربیت است، و تربیت، یعنی "شدنِ انسان"، یعنی، نزدیک کردنِ او، به آن تیپِ ایده‌آل. اگر از کسی که، "شدنِ" انسان را، بر عهده دارد _ یعنی عهده‌دارِ تعلیم و تربیت است _ بپرسیم که: از فرد چه می‌خواهی بسازی؟ و جواب بشنویم که: "این دیگر به ما مربوط نیست"، باید، بر اختلالِ دِماغ‌اش، ترحم کرد، که خیلی بد تکان خورده است! می‌گوییم: تو می‌کوشی که انسان را از حالتِ کنونی‌اش، به حالتی دیگر، در بیاوری، آن حالتِ دیگری، که برای تو ایده‌آل است، چیست؟ نباید، آن انسانی باشد، که باید باشد؟ بی‌شک! پس آن چیست؟ می‌گوید: "ما متخصص و مسئولِ تعلیم و تربیت هستیم، این دیگر به ما مربوط نیست، این فلسفه است، ایده‌آلیسم است، مذهب است"!. پس، چه می‌خواهی بسازی؟ آقای سازنده!

چنین متخصصِ تعلیم و تربیتی، شبیهِ نجاری است که، صدها ابزارِ دقیقِ فنی‌ی نجاری، و چوب‌های جوراجورِ قیمتی، جمع کرده، و به شدت و دقت و مهارتِ بسیار، مشغولِ کار و تراش و بریدن و چسباندن است، و چون می‌پرسی که: چه می‌خواهی بسازی؟، جواب می‌دهد: "فکرش را نکرده‌ام، من ایده‌آلیست نیستم، رآلیست‌ام _ یعنی همین که هست _ میزِ کار می‌سازم، براساسِ آخرین اختراعاتِ تکنولوژی، و با مدرن‌ترین ابزارهای الکترونیکی"! قبول دارم، اما، نباید بفهمی که، چه کسی می‌خواهد پشتِ این میز کار کند، و چه کاری کند؟

پس، باید، به شدت، بر این اصل، تاکید کنیم که: سیستمِ "ارزش‌های انسانی" را، آن انسانِ ایده‌آلی، که در ذهنِ ما است _ تیپِ ایده‌آلِ انسانِ متعالی که به او معتقدیم _، تعیین می‌کند. انسانی مثالی، مدلی نمونه، مَثَلِ اعلای انسانی، که باید باشد، اما نیست. و تعلیم و تربیت، هدفِ تمامی‌ی کار و کوشش‌اش، این است که، بشر را، "نسل به نسل"، به او، شبیه‌تر سازد. این است که، هر مکتبی، باید، در زمینه‌ی انسان، تصویری ایده‌آل، از انسانِ متعالی، ارائه دهد، وگرنه، همه‌ی کوشش‌اش، بی"معنی" است، و حرکت‌اش، بی"هدف".


انسانِ ایده‌آل، استاندارد‌های فیکس

اکنون، با توجه به این گزاره که: هر مکتبی، باید، در زمینه‌ی انسان، تصویری ایده‌آل، از انسانِ متعالی، ارائه دهد، وگرنه، همه‌ی کوشش‌اش بی"معنی" است، و حرکت‌اش بی"هدف". ممکن است، این پرسش به ذهنِ شما برسد _ به عنوانِ گرفتنِ مُچِ من _ که، این که شد باز استاندارد!، هم برای جامعه، و هم برای انسان. سوالِ به‌جایی است، به این معنی که، باید همین جا طرح می‌شد، زیرا، باید توضیح بدهم که:

در یک مکتب، ارائه‌ی یک انسانِ ایده‌آل، ضابطه‌سازی و قالب‌ریزی‌ی انسانِ فعلی نیست، بلکه، درست برعکس، هر رونده به سوی آن انسانِ ایده‌آل، همواره، در سیرِ خویش، ضابطه‌های فیکس، و قالب‌های ثابت را، فرو می‌ریزد، و در هم می‌شکند. انسانِ ایده‌آل، جاذبه‌ای است که، "جهتِ حرکتِ" تعالی‌بخشِ انسان را تعیین می‌کند، نه "شکلِ ثُبوت" را. انسانِ ایده‌آل، یک جاذبه‌ی شورانگیزی است که، عاملِ حرکتِ انسان است، که در نتیجه، نافی‌ی عواملِ سکون و بازدارنده است.

آری! هر استانداردی، انسان را، در اَشکال و ابعادِ پیش‌ساخته، می‌ریزد و می‌بندد و نگه می‌دارد. و به انسان می‌گوید: این گونه باش! اما، آرمان‌خواهی و ایده‌آل‌گرایی، او را، از این اَشکال، رها می‌کند، و از غدیرهای راکدِ هر دوره، و هر نظامی، بیرون می‌بَرَد، و در بسترِ زمان، به جریان می‌اندازد، و به سوی دریا، ابدیتِ مطلق، می‌راند.

در این رابطه، ما، به همان اندازه که، به تعیینِ ضابطه‌های ساخته و ثابت معتقد نیستیم، به وانهادگی، رهایی، و بی‌مسئولیتی نیز نمی‌اندیشیم، بلکه، به جای "رهایی" یا "قید"، باید، "جهت" را انتخاب کرد. و در حقیقت، نه "شکلِ بودن"، و نه "بودنِ بی‌شکل"، بلکه، "شدنِ تکاملی‌ی دائمی"، و به بیانی دیگر، "حرکت و هجرتِ همیشگی"، نه به "جایی" رسیدن، بلکه، به "سویی" رفتن.


پایانِ بخشِ اولِ "طرحِ هندسی‌ی مکتبِ" شریعتی


منبع : کانال تلگرام شروین ارشادیان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : شروین ۲ بار
.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

.