مجموعه آثار ۲
25_4_1392 . 20:41
#1
مجموعه آثار ۲
خودسازی انقلابی


[تصویر: http://talar.shandel.info/photo/majmoueh02.png]


فصل‌های کتاب

دیباچه
چگونه ماندن ۱
چگونه ماندن ۲
عرفان، برابری، آزادی ۱
عرفان، برابری، آزادی ۲
عشق، توحید
آزادی، خجسته آزادی
خودسازی انقلابی ۱
خودسازی انقلابی ۲
خودسازی انقلابی ۳
بر در حق، کوفتن، حلقه‌ی وجود
سلام‌های نماز
حر ۱
حر ۲
شب قدر
معراج و اسراء


ـــــــــــــــــ
.
7_5_1392 . 15:24
#2
دیباچه
نویسنده : دکتر شریعتی

موضوع : ـــــ

مجموعه : مجموعه آثار ۲


خدا "لایموت" است، و انسان، هم‌پیمان‌اش، حامل روح‌اش، و صاحب رسالت‌اش، و بالاخره، جانشین‌اش در این طبیعتِ معنی‌دار و مقدس، که آینه‌ی "قدرت و خردمندی و زیبایی"ی خدا است، و پیکره‌ای است زنده و خودآگاه، که بر "سنت‌های خدا" می‌گردد و می‌روید و می‌پرورد و می‌زید و می‌زاید، و در دلِ هر ذره‌ی خاک تیره‌اش، آفتابی می‌تابد، و بر زبانِ هر سنگریزه‌اش، دفترِ هر برگ‌اش، و "نطق آب و نطق خاک و نطق گل‌"اش، سخنِ عشق می‌رود، و شعر خدا می‌تراود، و نه "لش"ی است بی‌روح و بی‌شعور، و نه توده‌ای است بی‌معنی و بی‌هدف، سرد و سیاه از عناصرِ باطل و عبث، که: امواجی گونه‌گون و بی‌شمار، از اقیانوسِ بی‌کران و بی‌انتهای یک حقیقت، آینه‌ای پاک و وفادار از آیاتِ یک روح، یک شعور، یک وجود، که سرچشمه‌ی زاینده و تابنده‌ی "حیات" است، و "حرکت" و "زیبایی" و "آگاهی" و "ارزش" و "کمال" و... و تمامی‌ی آن‌چه به جهان روح می‌بخشد، و به بودن معنی، و به انسان ارزش، به زندگی مسئولیت، و به حرکت جهت...

و با خدایی آن‌چنان، و در جهانی این‌چنین، انسان، این "خداگونه"ی آزاد و آگاه و آفریننده، که فرشتگان، همه، در پایش به سجود افتاده‌اند، و زمین و آسمان و هرچه در این میانه است، مسخّر اویند، که "حقیقت" و "زیبایی" و "خیر" را، به نیروی "دانش" و "هنر" و "اخلاق"، صید می‌کند، که "عظمت" را می‌ستاید، و "ارزش‌ها" را می‌پرستد، و "آزادی" را می‌جوید، و از "جهان‌آگاهی"، به "خودآگاهی"، و از آن به "خداآگاهی" می‌رسد، و آن‌گاه، از "روزمرگی"، به "ابدیت"، و از "کثرت"، به "وحدت"، و از "نمودها"، به "بود"، و از "دنائت‌گرایی‌ی دنیا" _ در نگریستن و اندیشیدن و انتخاب کردن و رفتن و زیستن و بودن _ به "دورنگری و بلندگرایی آخرت" و از "معاش" به "معاد" و از "شرک" به "توحید"...، که ترقی "اسرا"یی، تا "مسجدالاقصای" جهان، و در "تکاملِ" معراجی، تا "سدره‌المنتها"ی تقرب، دو گزگ مانده تا خدا، و از آن هم نزدیک‌تر! می‌رود، که با روح خدا نفس می‌کشد، و فطرتِ خدایی دارد، و در برابرِ "معروف" و "منکر"، از "عشق" و "کین" لبریز می‌شود، و بر می‌شورد، و "خودآگاهی"، او را، به "بیگانگی" و "تنهایی" می‌کشاند، و این "دنیا" را غربت می‌یابد، و "خویشتنِ خداییِ" خویش را، در آن، "تبعیدی". و آن‌گاه، "دغدغه‌ی غیب"، و جستجوی "اصل"، و آرزوی "وصل"، و بی‌تابی فرار، و بیزاری از "ماندنِ در آن‌چه هست"، و اشتیاقِ به آن "نمی‌دانم کجایی، که اینجا نیست"...، که از "بودنِ خویش" به ستوه آمده است، پیرهنی تنگ است، و او، رویشی فراتر از عالَم، و کفشی تنگ است، و او بی‌تابی‌ی فرار...، که دیگر، بودن، آن‌چنان که هست، ماندن، آن‌جا که هست، و زیستن، آن‌گونه که هست، برایش حقیر می‌شود، و خفقان‌آور می‌شود، و دنی می‌شود، و او، از علم فراتر می‌رود، و از عقل، فراتر می‌پرد، و به هنری دست می‌یابد خدایی، و کیمیایی اعجازآفرین، و می‌آموزد که، در "فناء"ی خویش، به "بقا" رسد، و در "نفی"ی خویش، به "اثبات"، و در مرگِ خویش، برای حیاتِ انسان، به "شهادت"، و در "بندگی"، به "آزادی"، و در "طاعت"، به "طغیان"، و همه‌ی عمر، هر شب و روز، در هر پنج نوبتی که کوسِ سلطنتِ "حق" را بر بامِ عرش می‌زنند، او، با هر تکبیر، همه عظمت‌های صغیر، و کبریایی‌های ذلیل را، تحقیر می‌کند، و تمامی کژوفرهای پوچ، و های و هوی‌های دروغ، و "ربوبیت"ها و "ملوکیت"ها و "الوهیت"هایی را، که همه، شر "وسواس" است، و وسوسه‌ی مرد فریبِ افسون‌سازِ "خناس"، پشتِ گوش نهاده، و پشتِ سر افکنده، و رویاروی او، که تنها ممدوحِ راستین و معبودِ متعالِ هر دلِ زیبایی‌پرست و جانِ حق‌پرستی است، به پای ایستاده، و عمر را _ که مشرکان و کافران، سراسر، به سگ‌دویی، در طلبِ استخوانی، و پادویی در خدمت اربابی، و عبودیت در پیشگاه معبودی، و چاپلوسی در بارگاهِ ممدوحی، و به تعبیر اقبال، هم‌چون "سگی پیشِ سگی"، "سر به عبودیت خم کردن"، و زور و زر و زن پرستیدن، و بر درِ اربابِ بی‌مروتِ دنیا، به ذلت نشستن، و به بهای فروشِ شرفِ خویش، دستگیری و لطف از خواجگان گدایی کردن... می‌گذرانند _ آری، این عمر را به سال‌ها، و سال را به ماه‌ها، و ماه را به روزها تقسیم می‌کند، و هر روز، صبح که بیدار می‌شود، ظهر که از کار باز می‌گردد، عصر که سر کار می‌رود، غروب که از کار بازمی‌گردد، و شب که می‌رود تا بیاساید و به خواب رود، هربار، به تأکید، "خطاب" به "او"، و "اعلام" به تمامی‌ی "طاغوتیان"، و "القاء" به "خویش"، تکرار می‌کند که:

"... حمد و ثناء، سپاس و ستایش، ویژه‌ی _ نه اربابِ جبارِ لئیم _ که رب رحمن و رحیم است، ملک و مالکِ راستینِ او است، و ما، تنها و تنها، در برابرِ او است که سر به عبادت و عبودیت فرود می‌آوریم، و تنها و تنها، از او است که کمک می‌طلبیم. آن هم، نه کمک‌های حقیر و خواست‌های خودخواهانه و دنی، که، "هدایت" یافتن، و رفتن بر راهی راست و حق، راهِ انسان‌های نابی، که پروردگار نعمت‌های خدایی‌اند، نه بداندیشان پلید، و نه گمراهان پوچ..."(۱)

و بالاخره، انسانی که در عشق می‌گدازد، و با خدا بیعت کرده است، و در توحید حصار گرفته، و جان جامه‌ی تقوی به تن دارد، و به عرفان می‌بیند، و به حکمت می‌فهمد، و به دعا می‌خواهد، و از عبادت، به جوهرِ ربوبیت می‌رسد(۲)، و در عشق می‌گدازد، و در "امر" و "نهی" و "هجرت" و "جهادِ" خود، انسان و جهان را دگرگونه می‌سازد.


پاورقی :

۱. ترجمه‌ی مضمون سوره‌ی حمد یا فاتحه‌الکتاب، که کلید قرآن است، و نماز نیز، سوره‌ی ثابت و مکرر هر نماز

۲. العباده جوهره کنها الربوبیه


تاریخ انتشار : ۰۰ / ـــــ / ۰۰۰۰

منبع : کانون آرمان شریعتی
_____________________
ویرایش : شروین یک بار
.
7_5_1392 . 15:25
#3
چگونه ماندن ۱
در آینده
.
7_5_1392 . 15:26
#4
چگونه ماندن ۲
در آینده
.
7_5_1392 . 15:26
#5
عرفان، برابری، آزادی ۱
سخنران : دکتر شریعتی

موضوع : عرفان، برابری، آزادی ۱

مکان : حسینیه‌ی ارشاد

مجموعه : مجموعه آثار ۲


مي‌خواستم بگويم كه اصولاً از همه محدوده‌های فرقه‌اي و مذهبي بيرون بيايیم و به بررسي جهانی كه الآن در آن زندگي می‌كنيم، و طبيعت و هم انساني كه در اين طبيعت زندگي مي‌كند بپردازيم. طبيعت و انسان دو موضوع اساسي‌اند كه در آنها شكي نيست. براي مطالعه اين دو موضوع و رابطه‌شان با هم، و زندگي انسان و حركتش بايد تمام مكتب‌ها و تجربه‌هايي را بررسي كرد كه در تاريخ، به نام دين يا به نام فلسفه، يا رشته‌های مختلف فكر و عمل بشري عرضه شده‌اند. در بررسي همه اين‌ها با هم، به سه جريان اساسي مي‌رسيم، بقيه مسايل يا همگي منشعب از اين سه جريان اصلي‌اند و فرعي هستند و يا اساساً از قضيه پرت‌اند و ارزش درجه دوم دارند، اما آن سه جريان اساسي: يكي عرفان است و ديگري برابري و سومي ‌آزادي:

عرفان به معناي اعمّش، در شرق و غرب هميشه وجود داشته است. اما علت اينكه مي‌گويند عرفان از شرق برخاسته و خصوصاً يك قيافه شرقي به آن داده‌اند، اين نيست كه فقط شرقي گرايش عرفاني دارد، علت اين است، كه چون تمدن در شرق آغاز شده و اينجا زاينده انديشه‌ها و فرهنگ‌ها و مذهب‌هاي بزرگ بوده، خود به خود عرفان هم بايد از اينجا شروع مي‌شده است. اما در نيمكره غربي وحشي‌نشين، انسان هنوز به مرحله تمدن نرسيده بوده، بنابراين خود به خود نمي‌توانسته است داراي عرفان متعالي باشد. والا اصولاً عرفان، جزو فطرت آدمي‌است. حتي به نظر من همين دارويني كه اين همه به واسطه مادي بودن كارهايش كوبيده مي‌شود، بزرگ‌ترين اثبات‌كننده معنويت انسان است. داروين به زبان علمي ‌مي‌گويد كه: «تكامل در غير انسان يعني در نباتات و حيوانات به صورت مادي و فيزيولوژيك و بدني بوده است: نباتات گسترش يافته، بعد آمیب‌ها و حیوانات به وجود آمده‌اند و هر نوعی به نوع کاملترش تبدیل شده است آنگاه انسان اولیه که کاملترین حیوان بوده، تکامل یافته و مثلاً مويِ كف دستش ريخته و پيشاني‌اش وسيع شده، و چانه‌اش عقب رفته و دمش افتاده و روي پايش ايستاده و انسان به وجود آمده است». اما از اين لحظه به بعد تكامل اين انسان، نه از نظر بدن، بلكه در درون و در معناي انسان ادامه پيدا خواهد كرد. فصل جدا كننده انسان از حيوان ما قبلش- كه يك انسان ميمون مانند بوده است- پديد آمدن حس عرفاني است، حسي كه اصلاً مرحله انساني با آن شروع مي‌شود. بنابراین همين انسان ابتدايي هم، چه در شرق و چه در غرب، يك حس عرفاني دارد، نهايت اينكه چون عرفاني ابتدايي است ارزش مكتبي و علمي ‌ندارد و الا همان احساسي كه اين انسان نسبت به يك سنگريزه و به يك بت دارد، همان احساس تقدسي كه نسبت به بعضي اشياء دارد، و همان رابطه مرموزي كه با آنها در وجود خود احساس مي‌كند، زاييده احساس عرفاني و خصلت عرفاني اوست. منتهي چون اين انسان بدوي است، اين سمبل‌ها نيز ارزشي ندارند. علت آنكه عرفان در شرق تا اين اندازه عمق و عظمت پيدا كرده آن بوده است كه خود تمدن و فرهنگ در حد بالا قرار داشته است.

پيشرفت هر مذهبي بستگي به پيشرفت پيروان آن مذهب دارد. اين مطلب را ما به خوبي حس مي‌كنيم و مي‌بينيم كه هندوهايي كه در نظر مسلمان‌ها- تا همين صد سال پيش- مظهر انحطاط و عقب‌ماندگي و شرك و گاوپرستي و جهل بودند، هم اكنون راجع به مذهب هندو كتاب‌هايي مي‌نويسند كه واقعاً ما را اشباع مي‌كنند، و اين كتب قابل مقايسه با كتاب‌هايي نيستند كه راجع به اسلام نوشته مي‌شوند. رادها كريشنان راجع به تقدس گاو يك توجيه فلسفي دارد كه ما الآن راجع به توحيد چنين كتابي نداريم. در حال حاضر متفكرين هندو، راجع به شرك و خدايان بيشمار هند يك جور تلقي و توجيه و تفسيري دارند كه در دنيا در حد عالي‌ترين افكار فلسفي قابل طرح است، در صورتي‌كه ما، يك مذهب بسيار مترقي داريم- كه اقلاً از لحاظ تاريخي دو هزار سال از مذهب هندو‌ها جلوتر و كامل‌تر است- ولي چون دست ما افتاده، يك چيز مبتذلي شده است. به هر حال عرفان يك جريان فكري است كه از فطرت نوعي انسان سرچشمه گرفته است. مقصود از عرفان در معني كلي‌اش، احساس دغدغه دروني بشري در اين جهان طبيعي است. به طوري كه هر كس آن دغدغه را ندارد معلوم مي‌شود كه هنوز وارد عرصه نوعيّت انسان نشده است، فقط دمش افتاده و موهايش ريخته است. والْا امكان ندارد كه انسان در زندگي مادي و اين جهاني، و در رابطه با اين آسمان و اين طبيعت احساس اضطراب نداشته باشد. این احساس اضطراب ناشی از کمبودی است که در رابطه او و طبيعت وجود دارد. یعني به ميزاني كه انسان، انسان مي‌شود نيازهايي را احساس مي‌كند كه ديگر طبيعت نمي‌تواند آن نيازها را برآورد. چرا؟ چون طبيعت خانه‌اي است كه انسان و گاو، حيوان و نبات همه با هم در آن زندگي مي‌كنند، و اين طبيعت براساس نیاز حیوان ساخته شده است. انسانی که در این طبیعت به وجود آمده است نيازهايي دارد كه طبيعت، يعني خانه مشترك او و حيوان، نمي‌تواند آن‌ها را برآورد. از اين جاست كه كمبود و احساس بيگانگي با جهان و احساس غربت در اين دنيا در وي ايجاد مي‌شود. و اين تشنگي و غربت، نياز و عطش را در او به وجود مي‌آورد. نياز و عطشي كه دو سرچشمه اصلي تجلي روح عرفاني در بشرند. پس طبيعي است كه انسان براي برآوردن نياز و عطش خود به آن چه كه در اين جهان نيست بينديشد و براي برآوردن احتياج‌هاي متعالي‌اي كه ماوراء مادي است، و هم براي رفتن به آن جاهايي كه احساس مي‌كند جاي اوست، به فراسوي طبيعت توجه كند. زيرا انسان به همان اندازه كه بيشتر از طبيعت رشد مي‌كند، با طبيعت بيگانه مي‌شود و در نتيجه احساس غربت و تنهايي مي‌كند. و براي جلوگيري از اين تنهايي، و براي فرار از اين غربت به دنيايي كه اين جا نيست، توجه مي‌كند.

در يك كلمه دنيايي كه اين جا نيست ،غيب است. بنابراين به تعبيري بسيار خلاصه مي‌توان گفت كه عرفان تجلي فطرت انسان است براي رفتن به غيب، كشف و شناخت غيب. اما غيب كجا است ؟ جواب به اين سئوال ما را دوباره به يك فرقه خاص و يك مكتب عرفاني و صوفيانه خاص مي‌اندازد. من نمي‌خواهم بدان جا بيفتم و به طور كلي مي‌گويم آن چه مشترك است اين است كه نوع انسان اصولاً غيب‌جو است و اساساً عامل حركت و تكاملش هم، همين غيب جويي او است. اگر آن چه مشهود و محسوس است براي انسان بس باشد وي متوقف مي‌ماند، اما چون بس نيست به حركت مي‌آيد و اين حركت تكامل او را تضمين مي‌كند. بنابراين درست برخلاف آن چه ماديون مي‌گويند كه گرايش انسان به غيب او را منحط مي‌كند، گرايش انسان به آن چه وجود دارد او را منحط مي‌كند. رفتن به سوي ارزش‌هايي كه در طبيعت وجود ندارد، انسان را از حد محدود طبيعت فراتر مي‌برد و تكامل معنوي و نوعي و ذاتي او را تضمين مي‌كند. بنابراين عرفان چراغي است كه در درون آدم روشن مي‌شود. رابطه‌اي است كه انسان مادي را به يك موجود غيرمادي‌يي تبديل مي‌كند كه از تمام فضاي طبيعت فراتر رفته و از سطح طبيعت بيشتر اوج گرفته است. رابطه‌اي است كه او را به سوي آن چه كه اين جا نيست، مي‌راند. و اين تكامل معنوي اوست. تمام مذاهب غير از احكامي‌كه راجع به زندگي و اقتصاد و سياست و اخلاق و امثال اين‌ها دارند، واجد يك ريشه عرفاني‌اند. اساساً جوهر هر ديني همين احساس عرفاني است، چه اين دين شرقي باشد يا غربي، چه شرك باشد يا توحيد فرقي نمي‌كند، چون اين‌ها مربوط به نوع و درجه تكاملي مذهب است.

اگر اين احساس عرفاني از آدم گرفته شود، بلافاصله انسان به صورت يك حيوان كامل‌تر و هشيارتر و قوي‌تر و مسلط‌تر بر طبيعت و بر احتياجاتش در مي‌آيد، در صورتي‌كه انسان بيشتر از اين است. احساس عرفاني است كه انسان را فضيلت و كرامت مي‌دهد و به ميزاني كه انسان متكامل‌تر باشد اين نياز و عطش در وي شديدتر است. همان طور كه به چشم هم مي‌بينيم، انسان‌هايی كه كامل‌ترند، ناراضي‌ترند. انسان‌هايي كه تكامل معنوي‌شان بيشتر است و نيازهايشان متعالي‌تر، مواهب مادي برايشان كوچك‌تر است و عجز طبيعت هم از سير كردن آن‌ها بيشتر. و اين يك امر بديهي است. حتي وقتي آدم‌هاي مادي را درنظر مي‌گيريم كه تكامل انساني پيدا كرده‌اند ولي به خدا و غيب معتقد نيستند مثل: داستايوسكي(۱) و سارتر(۲)، و يا آلبركامو(۳)، مي‌بينيم كه اينان از لحاظ فکری مادی هستند، اما از لحاظ روحي مادي نيستند. چون انديشه و احساس روحيشان تكامل پيدا كرده است، و از نبودن خدا احساس تأسف مي‌كنند. اين مطلب خيلي جالب است كه سارتر ديگر مثل قرن نوزدهمي‌ها نمي‌گويد كه خدا نيست و دين يك خرافه و عامل بدبختي انسان است، بلكه مي‌گويد نبودن خدا، انسان و زندگي و همه هستي را احمق و بي‌سرانجام و بي‌معني كرده است، ولي چه كار كنيم كه اين طور است. معلوم مي‌شود كه سارتر وقتي خدا را از طبيعت برمي‌دارد، طبيعت را تنگ و احمق و بيشعور و بي احساس، و نارسا براي نياز و زندگي انسان تصور مي‌كند. وي بيگانگي و غربت انسان را در طبيعت تأييد مي‌كند و فقط به خدا معتقد نيست. حتي معتقد است كه اگر خدا را برداريم هر كاري مجاز است، ‌زيرا اوست كه فقط مي‌تواند خير و شر را توجيه كند، والّا وقتي او وجود ندارد، مثل خانه‌اي است كه هيچ كس و هيچ چشمي ‌در آن نيست، در اين خانه اين مطلب كه: شما چه طور مي‌نشينيد ؟ چه طور لباس مي‌پوشيد؟ چه طور رفتار مي‌كنيد ؟ بي‌معني است، مؤدب يا غير مؤدب نشستن در خانه‌اي كه چشمي ‌وجود ندارد تا ناظر شما باشد يعني چه ؟ تقسيم‌بندي‌هاي بين مؤدب نشستن، و غيرمؤدب نشستن، زشت بودن و زيبا بودن، خوب رفتار كردن و بد رفتار كردن، حرف خوب زدن و حرف بد زدن، وقتي است كه ناظری وجود دارد. اگر در طبيعت يك چشم بينا وجود نداشته باشد، كه نظارت كند، بين كسي كه خيانت و يا خدمت مي‌كند، بين كسي كه خودش را در راه ارزشي و ايماني نابود مي‌كند و كسي كه ديگران را در راه وجود خودش نابود مي‌سازد، فرقي نيست و اين‌ها همه مثل هم‌اند، زيرا ملاك مطلقي كه خارج از اين اعمال باشد، وجود ندارد. همين نكته‌ها نشان مي‌دهند كه نبودن مذهب و خدا براي اين گروه يك كمبود است، ولي به هر حال از لحاظ فكري چون بدان معتقد نيستند، به اين كمبود و تنهايي انسان و اين محكوميت و بدبختي و غربت تمكين مي‌كنند. اين امر نشان مي‌دهد كه رشد فطرت انسان بالاتر از رشد طبيعت و مرز طبيعت است و اگر آن دغدغه عرفاني در انسان نباشد، انسان از لحاظ معنوي مي‌خشكد و منجمد مي‌شود. چنان كه تمدن امروز نيز بدون خدا رشد كرده، و به صورت جامعه متمدن با انسان وحشي درآمده است. الآن علم، كه بدون خدا رشد كرده، واقعاً تمدن ايجاد نموده است، اما جامعه متمدن، نه انسان متمدن. در صورتي‌كه ما درگذشته انسان‌هاي متمدن، اما جامعه وحشي و عقب مانده داشتيم. عرفان رشد فرهنگي و معنوي و كرامت وجودي انسان را تا اوج مطلق، تا خدا، تضمين مي‌كند.

اين يكي از سه جريان فكري است. اما عرفان در شرق بعداً وارد مذهب شد و مذهب نيز كم‌كم به صورت يك دستگاه روحانيت در آمد و يك طبقه را تشكيل داد، و چون جزو طبقه حاكم بود، از لحاظ وضع اجتماعي به ديگر طبقات حاكم وابسته شد، و در نتيجه و متأسفانه عرفان و مذهب تبديل به خرافات و توجيهاتي شدند به نفع طبقه حاكم و عليه مردم و رشد انسان و فطرت آزاد انساني. و به صورت بندي درآمدند بر پاي تكامل معنوي و مادي انسان. ناچار روح‌هايي كه به دنبال آزادي مي‌گشتند، خود به خود در برابر اين چنين مذهبي ايستادند و چاره‌ای هم نداشتند. ما از آزادی‌خواهی که در اروپا به وجود آمده است توقع نداریم که حقیقت اسلام را از قرآن و حقیقت مسیحیت را از تاریخ در بیاورد، چون وقتی که خود روحانیون این حقیقت را در نمی‌آورند، شما چطور از یک نویسنده یا از یک سوسیالیست یا از طبقه کارگر اروپایی توقع دارید که این حقیقت را در بیاورد ؟ بدین ترتیب، افکار جدیدی که به دنبال آزادی انسان و دنبال رشد علم و عقل بودند، خود به خود در برابر مذهب ایستادند، و مذهب هم كه به دست متولي‌هاي منجمد شده قرون وسطايي افتاده بود- و در اين شكل نقش ارتجاعي و ضد انساني داشت- در برابر اين نهضت جديد قرار گرفت و خود به خود سرنوشتش در اروپا و بعد هم در همه دنيا به اين صورت درآمد كه عنوان شد: اساساً آزاد شدن انسان موكول و منوط به رهاكردن قيد و بندهايي است كه مذهب بر دست و پاي وي نهاده است. البته مقصودم از قيد و بندهاي مذهب آن چيزهايي است كه دستگاه‌هاي روحانيت در اسلام و مسيحيت، و در مذهب يهود و هندو، و همه جا بر دست و پاي افكار و انديشه انسان زده‌اند.

اساساً به وجود آمدن اين فكر جديد در اروپا، از ابتدا، به خاطر مسائل انساني و برابري و عدالت و اصالت انسان بود، مسايلي كه جزو افكار و ايده‌آل‌هاي هميشگي انسان‌اند. ولي چون در قرن هيجدهم و نوزدهم ماشين به وجود آمد، ماشين تضاد طبقاتي و ظلم و غني بودن و فقير بودن طبقه‌ها را تشديد كرد و اين وضع به خلاف وضع گذشته بود كه براي يك زمين‌دار بيست يا سي دهقان كار مي‌كردند: يك دهقان در سال چقدر مي‌توانست توليد كند ؟ فرض كنيد پنج خروار گندم توليد مي‌كرد، از اين پنج خروار، يك خروار به بذر و مصرف‌هاي اوليه مي‌رسيد، يك خروار مربوط به آب و زمين و فراهم كردن آن‌ها بود، يك خروار را خود دهقان مي‌گرفت، سه خروار، بنابراين ارباب دهقان را چقدر استثمار مي‌كرد ؟ دو پنجم و بيشتر از اين نمي‌توانست او را استثمار كند، چرا ؟ چون دهقان بيشتر از اين اصلاً نمي‌توانست توليد كند. پس استثمار در گذشته هميشه يك حالت ثابت و سطح پايين داشته است. اگر كسي، خيلي مي‌خواست استثمار كند بايد افرادي زيادتري را به خدمت مي‌گرفت، يعني چون نمي‌توانست توليد را بيشتر كند، بايست توليدكننده‌ها را بيشتر كند تا مثلاً هزار دهقان باشند و از هر كدام دو خروار استثمار كند كه رويهم رفته دو هزار خروار گندم استثمار نمايد. اين كار نيز امكان نداشت زيرا زمين و آب آنقدر آزاد نبود كه شخص هر اندازه دلش مي‌خواست دهقان بدان جا بياورد. پس چون زمين و آب و ميزان كار دهقان محدود بود، توليد هميشه ثابت مي‌ماند. البته يك سال به خاطر بارندگي پنجاه من زيادتر مي‌شد و يكسال به خاطر قحطي صد من كمتر، ولي به هر حال توليد هميشه ثابت بود، اما از قرن هيجدهم و نوزدهم ماشين وارد ميدان شد و توليد را صد برابر افزايش داد، يعني همين دهقان وقتي كارگر شد و بغل دست ماشين ايستاد، سرعت كار ماشين ده، بيست و صد برابر گرديد. پنج كفاش كه براي يك ارباب كار مي‌كردند در روز مي‌توانستند ده الي پانزده جفت كفش بسازند، ولي همان‌ها وقتي با ماشين كار مي‌كردند مي‌توانستند در روز هزار جفت كفش بسازند، يعني توليد صد برابر شد در صورتيكه حقوق كارگر در هيچ جاي دنيا صد برابر نشده، به فرض دو يا سه برابر شده است، بقيه را ارباب مي‌برد در صورتيكه در گذشته دو پنجم را مي‌برد. اين استثمار باعث گرديد كه در يك طرف انبوه ثروت افزايش يابد و در طرف ديگر فقر زيادتر شود. دهقان درگذشته مي‌توانست در خانه‌اش چند گاو و گوسفند و مرغ نگهدارد و خوراكش را از آن جا داشته باشد. در يك مزرعه كوچك خودش بكارد. هم چنين غالباً وسيله توليد مثل الاغ و بيل و كلنگ متعلق به دهقان بود بنابراين در عين حال دهقان يك نوع مالك بود. اما وقتي كه دهقان كارگر مي‌شود صبح كه از خانه بيرون مي‌آيد غير از لباس كارش و غير از اين كه ريشش را مي‌تراشد چيز ديگري براي همراه بردن ندارد و فقط بازوي كارش را هشت ساعت به كارخانه مي‌برد و كرايه مي‌دهد و مثلاً در ازايش بيست تومان مي‌گيرد و بر مي‌گردد، و هر روز هم ماشين او را بيشتر به خود جذب مي‌كند بطوريكه يك دقيقه فرصت غفلت ندارد. در صورتيكه دهقان انسان آزادي است كه در يك سال پنج ماه كار مي‌كند و كارش را نيز خودش انتخاب مي‌نمايد و احساس آزادي دارد. اما براي كارگر ديگر آن احساس آزادي، و حتي امكان يك دقيقه تأمل، يك دقيقه فرار از كار نيست.

بدين ترتيب تضاد طبقاتي به اوج خود رسيد و حتي از اين هم بدتر شد. سرمايه‌هاي قديم كه در هزاران شعبه و كارگاه و تجارتخانه و امثال اين‌ها پراكنده بود، اكنون مرتب در دست پنج، ده و بيست نفر متمركز مي‌شد و ديگران مرتب خلع سلاح مي‌شدند و به صورت توده‌هاي انبوه كارگر درمي‌آمدند. در اين حال آن فكر و آرزوي هميشگي مذاهب و انسان‌ها براي عدالت و برابري به صورت فاجعه‌آميز و نفي انسان درآمد و انسان‌ها و جامعه‌ها و ملت‌ها به دو قطب متخاصم وحشتناك كه خون يكديگر را مي‌مكيدند تبديل شدند و هدف نيز معلوم نبود و آن معناها و ارزش‌ها و معنويات از بين رفته بود. عكس العمل وجدان آزاد انسان خود بخود مبارزه با اين رابطه بود، اين است كه مبارزه سرتاسر اروپا و بعد هم آسيا و آفریقا را فراگرفت و امروز این طرز فکر در آسیا و آفریقا و امريكاي لاتين بيشتر از خود اروپا كه مادرِ آن است وجود دارد. براي مبارزه با اين نظام سرمايه‌داري و براي مبارزه با اين بهره‌کشي وحشتناك از انسان‌ها و براي مبارزه با مسخ شدن كارگر در نظام ماشين و مسخ شدن سرمايه‌دار در نظام سرمايه‌داري كه او را تبديل به يك موش سكه‌پرست كرده است و هيچ چيز جز جمع‌آوري احساس نمي‌كند، و اين انسان كارگر را هم به صورت يك ماشين در آورده است كه آن قدر بايد كار كند تا مستهلك شود و به دور انداخته شود و هيچ فرصت و مجالي هم براي رشد معنوي و انسانيش ندارد، مكتب‌هاي مختلف بوجود آمد. اين مبارزه به اسم‌هاي مختلف در سطح جهان شروع شد ولي متاسفانه اين نهضت و گرايش به طرف مردم و براي عدالت طبقاتي و تنظيم عادلانه روابط انسان‌ها در دنيا در برابر مذهب رشد پيدا كرد، زيرا مذهب در دست دستگاه‌هاي حاكم، و طبقه روحاني‌اي بود كه اساساً در طول نظام حاكم رشد پيدا كرده بودند. مذاهب وقتي روي كار مي‌آمدند طبقه حاكم نداشتند. يكي از خصوصيات اسلام هم همين است- من امروز در يكي از نوشته‌هاي گروه‌هاي انقلابي در امريكاي لاتين نيز همين مطلب را مي‌ديدم- كه جزو افتخاراتش يكي هم اين است كه ما مولد و متفكر نداريم و تقسيم نشده‌ايم به انقلابي‌اي كه كار مي‌كند و متفكري كه فكر مي‌كند و ايدئولوژي درست مي‌كند براي اين كه همه‌مان يكي هستيم همان كسي كه ايدئولوژي را تبليغ مي‌كند عمل هم مي‌نمايد و همان كس كه عمل مي‌نمايد فكر نيز مي‌كند: همه ما يكي هستيم. اين مطلب يك امر بديهي و حل شده در اسلام است. اصلاً مجاهدين صدر اسلام و اصحاب پيغمبر كدامشان متفكرند، كدامشان مجاهدند، كدامشان عامل‌اند و كدامشان روحاني‌اند؟ اصلاً اين تقسيم‌بندي‌ها وجود ندارند. اين جا هر كس، هم اسلام را تبليغ مي‌كند هم خودش مي‌جنگد و هم در مزرعه يا درخرماكاري يا در شترداري عملگي مي‌كند. يعني هم كارگر است و هم مبارز عملي است و هم متفكر است. بعدهاست كه تقسيم بندي پيدا مي‌شود و روحاني به صورت يك طبقه رسمي‌درمي‌آيد. اين طبقه رسمي‌ چون معمولاً بايد به نفع وضع طبقاتي و هم پيوندهاي طبقاتيش كار كند، مذهب رسمي ‌را به ريش آنها مي‌بندد و مردم را تخدير مي‌كند و بدين ترتيب خود به خود مذهب رسمي ‌در برابر اين نهضت مي‌ايستد. در اروپا تا آخرين رمقش- و الان نيز- بعد هم در امريكاي لاتين، و در هر جا كه اين نهضت شروع كرد، مذهب‌هاي رسمي‌ در برابرش ايستادند و آن را به اسم دين نه به اسم ديگر كوبيدند.

بنابراين مطلب در افكار عمومي ‌اين طور مطرح شد: كه اساساً مذهب وسيله‌اي است براي توجيه وضع موجود به ضرر مردم و به نفع يك اقليت و عملاً هم مي‌بينيم همين طور هست. يك نهضتي است كه با مذهب اصلاً كاري ندارد و مي‌خواهد يك عده‌اي را از بهره‌كشي نجات بدهد، آن وقت مذهب آن نهضت را تكفير مي‌كند، معلوم مي‌شود كه اين جا ديگر مذهب نيست و مسئله عرفان و معنويات دروغ است، بلكه وسيله‌اي است براي تحكيم و تثبيت اين وضع. متاسفانه در اروپا اين نهضت، كه البته عدالت خواهانه و طرفدار برابري طبقات و افراد مردم بود- يعني همان ايده‌آل‌هايي كه در ذات مذهب هم وجود داشته است- به صورت يك نهضت عليه مذهب در آمد. نهضت سوسياليسم، به صورت‌هاي مختلف: مارکسیسم وحتی ضدمارکسیسم و سندیکالیسم و صورت‌های ديگر، در اروپا به وجود آمد و در دنيا رشد پيدا كرد. نهضت سوم- كه بعد از اين نهضت است4- به خصوص بعد از جنگ بين الملل دوم رشد پيدا كرد. چون عرفان در مذهب وجود داشت و مذهب‌ها از صحنه زندگي مردم اروپا كنار رفتند و در مذاهب ملاها ماندند با تبعه خودشان- كه آنها هم در زمان ما ديگر آخرهاي كارشان است. وقتي مذهب از صحنه زندگي اجتماعي امروز و از صحنه فكري نسل جوان به كنار رفت، سوسياليسم به جايش آمد. اما آن هدف‌هايي هم كه سوسياليست‌ها درقرن نوزدهم در اروپا داشتند به نتيجه نرسيد، زيرا ما در صد سال پيش در اروپا انقلابي سوسياليستي داشتيم، كارگرها انقلابي بودند و سرمايه‌داري داشت از بين مي‌رفت، اما اكنون پس از صد سال، كارگرهاي اروپا ديگر آن طور نيستند. به خصوص آلمان كه نهضت كارگريش از همه جلوتر بود الآن از همه عقب مانده‌تر است. به‌طوري‌كه طبقه كارگر آلمان حتي از كاتوليك‌ها و پروتستان‌هاي آنجا واقعاً دست راستي‌ترند در تمام سي سال بعد از جنگ، يك اعتصاب كارگري در آلمان وجود ندارد در صورتي‌كه صد سال پيش، قبل از ماركس رهبرشان پرودون بوده است. به هر حال سرمايه‌داري اروپا توانست آن انقلاب سوسياليستي را به كلي منتفي كند. فعلا سوسياليسم كشورهاي ديگرمانند چين و شوروي نيز كارش به بن بست رسيده است، يعني هدف‌هايی كه آزاديخواهان قرن نوزدهم احساس مي‌كردند، تحقق نيافته است. آزاديخواهان قرن نوزدهم احساس مي‌كردند كه اگر نظام سوسياليستي در جامعه وجود پيدا كند، ديگر انسان از بند مادي‌گري آزاد مي‌شود و تضاد طبقاتي و تضاد منافع نخواهد بود، اين تضادها كه نباشد جنگ نخواهد بود، جنگ و تضاد و استثمار كه نباشند، همه نيروهاي انسان‌ها با هم جمع مي‌شوند و براي تكامل و رشد معنوي شان به كار خواهد رفت، اما همه اين‌ها آرزوهايي بود كه سوسياليست‌هاي قرن نوزدهم داشتند، و ديديم كه همان نظام سوسياليستي كه مي‌خواست انسان‌ها را آزاد كند پس از به وجود آمدن همه را برده يك رهبر كرد و به صورت فردپرستي و حزب‌پرستي و بعد به صورت دولت‌پرستي درآمد. پرودون در يكي از نامه‌هايش به ماركس نوشته است كه: «ما اگر مي‌خواهيم كاري انجام دهیم باید خیلی متواضعانه باشد و فقط برای آگاهی خلق این کار را بكنيم، و دو مرتبه پيغمبربازي راه نينداخته و خود را به صورت آمر و ناهي مردم، به آنها تحميل نكنيم و بنيانگذار يك دين و فرقه تازه در دنيا نشويم زيرا من از اين كه يك مكتب تو فردا به صورت كيش‌دولت دربيايد و دولت‌پرستي جانشين خداپرستي شود، مي‌ترسم». و ديديم همان‌طور شد كه او پيش‌بيني مي‌كرد.

انعكاس سرخوردگي از اين امر در افكار و روح‌هاي آزاد، به صورت مكتب جديدي جلوه كرد كه به قول خودشان هم نفي‌كننده مذهب است، كه انسان را به عبوديت در برابر خدا يا خدايان مي‌كشاند، و هم نفي‌كننده ماركسيسم است، كه انسان را به عبوديت در برابر دولت مي‌كشاند. چون وقتي همه ثروت‌ها در دست دولت باشد و دولت هم بدان صورت سلسله مراتبي تعيين شود، و اين سلسله مراتب هم به يك سلسله مراتب ثابت و بوروكرات تبديل گردد، به صورت يك باند هميشه حاكم در خواهد آمد. در اين نظام ديگر هيچ انساني نمي‌تواند كاري بكند و هيچ وقت نيز نمي‌تواند خود را نجات دهد زيرا ديگر ثروت و امكانات مالي براي هيچ كس وجود ندارد و همه به صورت كارمند وابسته به يك تشكيلات وحشتناكي در مي‌آيند كه به پيشوا ختم مي‌شود. و عجيب است كه همين مكتبي كه اولين نظريه‌اش نفي شخصيت در تاريخ است، - چون مي‌گويد شخصيت در تاريخ هيچ نقشي ندارد- به صورت بزرگ‌ترين مكتب براي رشد و پيدايش شخصیّت در مي‌آيد. و حتي مكتب‌هايشان به اسم اشخاص مي‌شود. ماركسيسم، لنينيسم، تيتيسم، كاستريسم، تروتسكيسم، ماوئيسم، كه بسياري از اين‌ها مرده‌اند. ولي ما كه مذهبي هستيم، اگر با كسي از محمديسم و محمدي و علوي گفتگو كنيم اصلاً نمي‌فهمد كه از چه سخن مي‌گوييم زيرا ما مذهبي‌ها، با اين كه متهم به پيغمبرپرستي هستيم و پيغمبر را بالاتر از همه بشر مي‌دانيم، به اين اندازه عقده شخصيت‌پرستي نداريم، ولي آن‌ها كه شخصيت را نفي مي‌كنند و مي‌گويند كه شخصيت و قهرمان اصلاً كوچك‌ترين دخالتي در زندگي بشري و تاريخ ندارد، مكتبشان به صورت رهبرپرستي، و يك شكلِ ديگري از فاشيسم درمي‌آيد.


تاریخ انتشار : ۰۰ / ۰۰ / ۱۳۵۵

منبع : کانون آرمان شریعتی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
7_5_1392 . 15:27
#6
عرفان، برابری، آزادی ۲
سخنران : دکتر شریعتی

موضوع : عرفان، برابری، آزادی ۱

مکان : حسینیه‌ی ارشاد

مجموعه : مجموعه آثار ۲


جنگ بين الملل دوم، كارهاي خيلي اساسي انجام داد. يكي آنكه دو مرتبه مذهب را در دنيا به صورت جدي مطرح كرد، ديگر آنكه علم را از آن همه ادعا انداخت و سوم آنكه ماركسيسم را از سكه انداخت زيرا ماركسيسم نتوانست به مشكلات اقتصادي و انساني پاسخ گويد. و از همين جا مسئله رشد اگزيستانسياليسم مطرح شد. البته اگزيستانسياليسم در قرن نوزدهم و حتي پيش از آن نيز وجود داشت، در همان عرفان ما نيز وجود دارد (چرا كه اصلاً عرفان يك فلسفه وجودي است) ولي به اين صورت جديد كه الآن در دنيا مطرح شده است و تكيه‌اش به خود آدم و انسان است. مي‌گويد كه همه تاريخ براي صحبت كردن از غيرانسان است و يا اصالت خداست كه مي‌خواهد انسان را تابع او قرار دهد (۵) اين است كه اگزيستانسياليسم بر مي‌گردد به تكيه كردن روي وجود خود انسان و به وي مي‌گويد: خود را بپا و ببين چيست (۶) به خود برگرد و نگاه كن. چرا كه چشم انسان هميشه به بيرون از خويش بوده است: به خدايان، به ارواح طيبه و خبيثه. و اكنون در نظام امروز نيز، كه مذهب را رها كرده، به زندگي مادي چسبيده است و همه وقتش دنبال به دست آوردن فلان چيز و زياد كردن چيز ديگر و... صرف مي‌شود، از خودِ خويش به بيرون رفته و دنبال مسائل خارج از خويش و در پي مسائل اعتباري است. در اينجا چيزي كه فراموش شده است، خود انسان است و من است به عنوان يك وجود. كه اصلاً بدان نمي‌انديشيم و متوجه مسخ و معيوب شدن و تعطيل شدن ارزش‌هاي وجودي خود نيستيم. بنابراين اگزيستانسياليسم نيز نوع ديگري از اصالت دادن به وجود انسان است. پس سه جريان شد:

- جريان اول: جرياني معنوي است در رابطه انسان و هستي. عرفان، كه آن رابطه عظيم را در جهان‌بيني انسان مطرح مي‌كند.

- جريان دوم: در سوسياليسم، در كمونيسم، و در همه مكتب‌هايی عرض وجود مي‌كند كه درباره برابري انسان، نفي تضاد صحبت مي‌كنند. اين‌ها فقط به تنظيم رابطه طبقاتي دو گروه و دو قطب در متن يك جامعه: تنظيم رابطه دهقان و ارباب، سرمايه‌دار و كارگر، و رابطه اجتماعي فكر مي‌كنند. در صورتي‌كه عرفان رابطه جهاني و انسان و هستي را مطرح مي‌كند.

- جريان سوم: اگزيستانسياليسم است كه مي‌گويد اين هر دو رابطه باز انسان را فراموش مي‌كنند و يا درگير با آن موضوع خارجي مي‌نمايند، مسئله عدالت و سرمايه‌داري و جنگ سياسي و طبقاتي در سوسياليسم و رابطه غيبي و معنوي و امثال آن در عرفان. اما هر دو خود انسان را رها كرده‌اند. پس به خود انسان برگرديم و آن چيزي را كه هم مذهب و هم سوسياليسم مي‌خواهند از انسان بگيرند بچسبيم. بچسبيم به آن آزادي انساني. من داراي آزادي و اختيار هستم. اما سوسياليسم همه ابتكارات را گرفته و به دولت تحويل داده است و به جاي من تصميم مي‌گيرد. و او است كه براي من برنامه‌ريزي مي‌كند و سرنوشت مصرف و توليد مرا تعيين مي‌نمايد و در يك سلسله مراتب تشكيلاتي و برنامه‌ريزي نفي‌ام مي‌كند، و بنابراين آزادي مرا نيز مي‌گيرد. مذهب هم هر چيزي را كه مي‌خواهد از خداوند، كه يك وجود خارج از ذات او است، مي‌خواهد، و بنابراين آزادي انسان را سلب مي‌كند (۷). به خود انسان برگرديم و بگویيم تو موجودي. تو در اين طبيعت هستي، بيگانه با طبيعت، و خدايي نيز وجود ندارد و رابطه‌اي نيز نيست، بنابراين به ارزش‌هاي ذاتي خود كه در ذات نوعي‌ات است بچسب و آن‌ها را رشد و تكامل ده و آن دغدغه وجودي خود را سيراب كن و به او بپرداز و بدان پاسخ گو. تو فقط و فقط يك چيز بيشتر نيستي و همه ارزش‌ها نيز از آن زاييده مي‌شوند و آن اختيار و آزادي مطلق تو است. همه ارزش‌ها وقتي وجود دارند كه اين آزادي وجود داشته باشد اما اگر اين آزادي را از تو بگيرند آن ارزش‌ها نيز نخواهند بود و تو به صورت بنده‌اي براي قدرت‌هاي ديگر خواهي بود: دولت يا خدا.

اكنون از يك طرف ديگر به اين سه جريان نگاه كنيم. يعني به نقاط ضعف آنها بنگريم.

نقطه ضعف مذهبِ موجودِ رسمي ‌اين است كه واقعاً انسان را از انسان بودن خارج مي‌كند و به صورت يك بنده گداي ملتمس، براي نيروهاي غيبي كه خارج از قدرت اويند در مي‌آورد، انسان را از اراده خويش بيگانه و خلع مي‌كند. اين مذهب رسمي ‌است كه ما الآن مي‌شناسيم.

نقطه ضعف سوسياليسم اين است كه آن را به ماده‌گرايي وصل كرده‌اند و در عمل هم به صورت دولت‌پرستي و اصالت دولتش درآورده‌اند. و اصالت دولت هم بعداً به صورت اصالت رئيس دولت و رهبر درآمده است و اكنون اگر رهبر يك آدم عمله بيشعوري مثل استالين باشد بايد تمام افكار فلسفي‌مان را در رابطه با سوسياليسم كه يك بحث علمي ‌است از آقاي رهبرمان بياموزيم! و هر چيز نوشت ديگر وحي مُنزَل است.

اگزيستانسياليسم نيز نقطه ضعفش اين است كه هر چند به اصالت وجودي انسان و آزادي او تكيه مي‌كند، ولي وقتي خدا را و مسائل اجتماعي را نفي مي‌كند و به وجود خود انسان بر مي‌گردد، انسان را در هوا معطل مي‌گذارد. وقتي من آزادم كه هر چيزي را انتخاب كنم و هيچ ملاك ديگري هم وجود ندارد. اين سئوال مطرح مي‌شود كه به چه دليل خوب را انتخاب كنم و بد را نفي نمايم ؟ اگزيستانسياليسم هيچ دليل و پاسخي براي سئوال من ندارد. من اكنون در مسيري هستم كه هم مي‌توانم خود را فداي مردم كرده و يا مردم را فداي خود نمايم، آزادي هم دارم، كدام را انتخاب نمايم ؟ اگزيستانسياليسم نمي‌گويد كه كدام را انتخاب كن زيرا دليلي كه بگويد كدام را انتخاب كن وجود ندارد، زيرا نه سوسياليست است و نه خداپرست. نتيجتاً انسان را آزاد مي‌كند و به صورت اگزيستانسياليست‌هاي اروپا در مي‌آورد كه آزاد براي هر كثافتكاري فردي‌اند. چرا كه آزادي فردي‌اي كه جهتش مشخص نباشد، باز به صورت ذلت و تنزل در يك منجلاب فساد و كثافت در مي‌آيد و نتيجه قطعي‌اش يك نوع آزادي كثيف مي‌باشد.

اما در رويه مثبشان:

- اگر عرفان وجود نداشته باشد و انسان دغدغه نداشته باشد، اساساً انسان نيست. نطق و فكر و هوش علامت انسان بودن نيست. امروز ثابت شده است كه آن حرف‌هاي قبلي كه حيوانات با غريزه كار مي‌كنند و انسان است كه با عقلش كار مي‌كند مزخرف است. الآن حيواناتي را مي‌بينيم كه به قدري هوشيارانه مقدماتي را مي‌چينند تا به نتيجه برسند كه سقراط و افلاطون هم به گردشان نمي‌رسند، در هر حادثه‌اي هم ابتكاري تازه مي‌زنند كه نمي‌شود گفت غريزي است. همچنين نطق. به نظر من آنچه كه واقعاً انسان را از همه حيوانات جدا مي‌كند آن دغدغه در برابر غيب است. يعني آن نارسايي طبيعت نسبت به وجود و نياز او و گريز وي از آن چه هست به سوي آن چه كه بايد باشد. به اين كه هست يا نيست كاري ندارم آن چه كه بايد باشد. اين امر اصلاً همان جلوه معنوي و متعالي انسان است. عشق نیرو و حرارتي است كه از كالري‌ها و پروتئيني كه وارد بدن من مي‌شود زائيده نمي‌شود. يك منبع نمي‌دانمي‌ دارد كه تمام وجود مرا ملتهب مي‌كند و مي‌گدازد و حتي به نفي خويش وادار مي‌كند. عشق ارزش‌هاي متعالي‌تر و بالاتر از سود من به من مي‌بخشد، ‌و در هيچ توجيه فيزيكي و مادي و بيوشيمي ‌هم نمي‌گنجد و اگر عشق از انسان گرفته شود، وي به صورت يك موجود منفرد و منجمدي در مي‌آيد كه فقط به درد دستگاه‌هاي توليدي مي‌خورد. مهندس و دكتر مي‌شود، ‌ولي آدم بودن به معناي عاشق بودن، به معني يك انرژي غيرمادي (كه با همين انرژي، انسان‌ها تاريخ و انقلاب‌هاي بزرگ را ساخته‌اند) در درون و فطرت آدم مي‌ميرد و آن التهاب از بين مي‌رود. من سئوالي در ارشاد مطرح كردم و از بچه‌ها پرسيدم، چند نفر جواب دادند، گفتم نه! مي‌خواستم درگيري فكري ايجاد كنم و به اين دليل جواب نمي‌دادم. يكي از همين مومنين ولايتي اعتراض كرد. شخصي بلند شد و خواست كه از همان اول جواب را بگويم و همه را راحت نمايم. من گفتم آقاجان من نيامده‌ام كه همه را راحت كنم، من آمده‌ام كه راحت‌ها را ناراحت كنم، مگر من ترياك و هرويينم كه همه را راحت كنم. من از آن‌هايی نيستم كه جواب‌هاي نوشته شده دارند. اگر واقعاً كسي مي‌خواهد خدمتي انجام دهد بايد آدم‌هاي راحت را ناراحت، و آدم‌هاي آرام را ناآرام کند و در ميان آدم‌هاي منجمد تضاد و درگيري ايجاد كند. والله در ميان بعضي از اين مردم ايجاد شك كردن خدمتي است هزار مرتبه بزرگتر از ايجاد يقين. زيرا آن يقيني كه اين جوري به افراد تلقين و تنقيه شود، ماده مخدر است و چنين يقيني ارزش ندارد. هفتصد ميليون مسلمان يقيني داريم كه دو پول ارزش ندارند. آنكه بعد از شك و دلهره و اضطراب و درد به وجود مي‌آيد، ‌ارزش دارد.

- ايمان بعد از كفر.

- آري بعد از كفر و بعد از انتخاب ارزش دارد، واِلّا در طول تاريخ همه‌اش يقين بوده و هيچ ارزشي هم نداشته است. اين آيه «كانَ النّاس اُمَّهً واحِدهً» به يقين‌دار حمله مي‌كند. اصلاً پيغمبران براي ايجاد بحث كردن آمدند، والا مردم در خريتشان آرام مي‌چريدند. بايستي حتي‌المقدور خلاصه كرد تا اين سه زمينه اساسي جريان روحي و فكري انسان، اصالت وجود، اصالت عدالت و اصالت عشق و عرفان مشخص‌تر ‌شود. عرفان به دنبال عشق است. عشق به معناي آن انرژي غيرمادي است كه در انسان حركت ايجاد مي‌كند و بر آن اساس مبتني است. نهضتِ بعد براساس عدالت طبقاتي و عدالت مادي بين انسان‌هاست و سومي ‌به معني آزادي و اختيار انسان...

بنابراين فكر مي‌كنم كه بايد اين سه جريان اساسي را در سه كلمه خلاصه كنيم (همه جريانات ديگر بشري يا پرت‌اند و يا فرع از همين سه اصل‌اند): يكي عشق كه ريشه تجلي مكتب‌هاي عرفاني است و مذهب هم جلوه‌اي از همان است. دوم عدالت مادي بين ملت‌ها و طبقات در رابطه استعماري و رابطه استثماري داخلي. و سوم اصالت وجود انسان به معناي تكيه كردن و برگشتن به درون ذاتي و نوعي ارزش‌هاي انساني، و اعطا كردن اختيار و آزادي به خودِ من انساني، براي رشد و كمال آن، و چشم گشودن به خود ذات آدم، و گرايش به آن «منِ وجودي» كه در درون نظام سرمايه‌داري از بين مي‌رود، و در درون نظام مذهبي، به قول آنها، نفي مي‌شود، و در درون نظام سوسياليستي يك بُعدي مي‌شود. به نظر من براي روشن شدن بهتر است فرد را مثال بزنيم- هر كدام از اين سه جريان، به همان صورتي‌كه الآن وجود دارند، يك عامل تكامل انسان است و در همان حال عامل انحراف انسان است. يعني توجه دادن به يك جهت متعالي است و غفلت از جهات ديگري كه بايد پيمود. يك نوع هدايت ناقص است. عرفان براي انسان يك حساسيت‌هاي معنوي و ارزش‌هاي متعالي، رواني و روحي ايجاد مي‌كند كه وجود و روح او را رشد و كمال مي‌دهد، ولي او را از بعضي از فاجعه‌هايی كه در پيرامونش مي‌گذرد غافل و بي‌اعتنا و كور مي‌كند. درست مثل مردي كه در گوشه خلوت روحاني و معنوي خويش، تا آسمان و تا سدره المنتهي، به معراج معنوي و روحاني مي‌رود، اما در پشت همان ديوار خلوتگاهش، ظلم و فاجعه و فقر و بي‌ناموسي و جهل و فساد و انحطاط انسان، همه معنويات انسان مي‌گذرد، ولي او اصلاً خبردار نمي‌شود، يعني رابطه‌اش را به طور كلي با واقعيت محيطش قطع مي‌كند. اين است كه اين نجات و رستگاري انسان به يك نوع خودپرستي تبديل مي‌شود، و هركس در تلاش اين است كه تنها به بهشت برود، اما اين چه جور آدم بهشتي است كه از يك آدم كثيف مادي، و حتي از يك حيواني كه غريزه احساس ترحم نسبت به ديگران دارد، نسبت به سرنوشت ديگران قسي‌القلب‌تر است. درست است كه از طريق عبادت و اخلاص و رياضت كه راه خدا و بهشت است مي‌رود، اما بهر حال خودپرستي است، ‌و حتي اگر به بهشت هم برسد باز آدم خودپرستي است و آدم خودپرست از حيوان پايين‌تر است. بهشت حيوان هم دارد. بهشت رفتن مهم نيست، انسان بودن و به بهشت رفتن مهم است والا... به هرحال مسئله اين است كه من هيچ وقت نمي‌توانم خود را واقعاً از ارادت و ايمان و اعتقاد به مردي مثل شمس تبريزي و مولوي دور نگه دارم. وقتي در برابر اين‌ها قرار مي‌گيرم، مانند اين است كه در برابر يك خورشيد قرار گرفته‌ام، يك چنين عظمتي دارند. وقتي مولوي را مي‌بينم، مثل اين است كه وي در صدر همه موجودات انساني كه تاكنون مي‌شناسيم، از لحاظ رشد معنوي، روحی، شخصيت انساني قرار گرفته است، اما وجود او در جامعه بلخ يا قونيه يا جامعه اسلامي ‌زمان خويش با غيبتش هيچ فرقي ندارد، زيرا او به قدري در محدوده قرنطينه معنوي و الهي خودش محبوس است كه در پيرامونش نه ظلم، نه جنگ مغول و نه جنگ صليبي را و هيچ چیز را حس نمي‌كند. مانند گوتيه شاعر فرانسوي زمان جنگ است كه مي‌گويد: «من ترجيح مي‌دهم كه بخوابم تا بنشینیم، و ترجیح می‌دهم که بنشینم تا بایستم و ترجیح می‌دهم در خانه بمانم تا به كوچه بروم، و از جنگ كه گويند همه جهان را فرا گرفته است، با خبر نمي‌شوم، مگر اين كه گلوله‌اي شيشه پنجره خانه‌ام را بشكند. » به هر حال چگونه ممكن است كه انسان، از يك طرف رشد معنوي پيدا كند، و از طرف ديگر، در برابر يك چيز معنوي بسيار ساده و بديهي، اين قدر بي‌تفاوت باشد ؟

آن كسي كه يك بُعدي قضاوت مي‌كند، عرفان را از ريشه خرافه و پوچ و تخديرآميز مي‌داند، ولي ما مي‌خواهيم دور يك مسئله بگرديم و همه ابعادش را نگاه كنيم. از طرفي مي‌بينيم كه ايجاد يك رابطه متعالي كرده است، در هيچ مكتبي به اندازه عرفان، انسانِ متعالي ساخته نمي‌شود. مكتب‌هاي عرفاني ما انسان‌هايی را به ما عرضه كرده‌اند، كه شبيه آنها را در هيچ مكتبي، و در هيچ انقلابي نمي‌بينيم. انقلاب‌هاي بزرگ، قهرمان‌هاي بزرگ ساخته‌اند، ولي وقتي شخصيت انساني آن‌ها را با شخصيت عرفاني خود مقايسه مي‌كنيم، اصلاً قابل قياس نيستند تا با هم اسمشان را ببريم. نفي كردن آن خودخواهي‌ها، ضعف‌ها، هوس‌هاي شخصي‌اي كه در هر وجودي هست، و اساساً مبارزه با تمام نيروهايي كه طبيعتِ مرا مي‌سازد و سرانجام ريشه آن عشق و عرفان و التهاب وجودي و ذاتي انسان، اين‌ها همه چيزهاي كوچكي نيستند. معذالك مي‌بينيم كه از طرف ديگر يك انسان منفي و پوچ ايجاد كرده است كه بهترين چشم روشني براي جلادها، و ظلم‌ها، و ارتجاع‌ها و استعمار‌ها و امثال اينهاست. و گردنكشان تاريخ هميشه مديون اين بزرگان بوده‌اند، زيرا به كاسه و كوزه هيچ كسي كاري نداشته‌اند. سوسياليسم نيز چنين حالتي دارد: جواني را مي‌بينم كه سوسياليسم، چه مادي و چه غيرمادي- كه عموماً مادي است- سراپاي وجودش را فراگرفته است، اين جوان بي‌نهايت وسواس دارد كه ارباب پنج تومان از سي توماني را كه كارگر مي‌گيرد نخورد، و اگر خورد، او حاضر است كه تمام زندگي، جان، هستي، عشقش را براي احقاق حق يك مظلوم، يك كارگر، يك دهقان بدهد. اما وقتي همين جوان را به عنوان يك انسان مورد بررسي قرار مي‌دهيم، ملاحظه مي‌كنيم وي كه فقط به مسايل سوسياليستي و رابطه اقتصادي بين دو طبقه مي‌انديشد، در اثر توجه يك جانبه و انحصاري‌اش به اين رابطه طبقاتي در داخل جامعه‌اش، محصور در يك موضوع خاص شده و همه ارزش‌ها و ابعاد و نيازهاي وجودي و انساني وي به كلي تعطيل گرديده است. آيا اين درست است ؟ من هر وقت كه فلان شاگرد يا كسي را كه مي‌شناسم، يا دوستم را مي‌بينم كه اين همه دلهره و اضطراب و ناآرامي ‌براي مساله استثمار طبقاتي دارد، و همه مسايل جهان را فقط از دريچه همين رابطه مي‌سنجد و شب و روز جز به اين مسئله نمي‌انديشد، برايش متأسف مي‌شوم كه او كه در اين حد از استعداد و ايثار و فداكاري و معنويت گرايي است6، و اين قدر جان باخته براي يك معني‌ و ايده و آرمان است، چرا از آن همه تجربياتي كه در فرهنگ و تاريخ و مذهب و بهرحال در زندگي انسان براي رشد ابعاد ديگر انساني وجود دارد، محروم است، ‌و جز به اين مسئله نمي‌انديشد ؟ و بعد هم به صورتي در مي‌آيد، كه يك نقل قول فلان سياستمدار در فلان جا، كه نقل قول ساده روزنامه‌اي است، در او التهاب و اشباعي بيشتر از تمام مثنوي ايجاد مي‌كند. همه آن حرف‌ها و تمام اين ارزش‌هاي معنوي در تاريخ بشر برايش پوچ و بي معني هستند و تمام اين رشدهاي اخلاقي در افراد انساني براي او مجهول‌اند. انساني كه از لحاظ او سوسياليست نيست، ولي فداكار و قهرمان و ضد استعمار است، و از لحاظ معنوي در اوج بي‌باكي است، و همه زندگي ماديش را فداي عقيده‌اش مي‌كند، براي او يك پول ارزش ندارد، و اصلاً نمي‌تواند ارزش او را بفهمد. مي‌بينيم سوسياليسم هم انسان را از همه شاخه‌ها و انشعابات گوناگون وجودي‌اش، خلع مي‌كند، همه آن‌ها را مي‌تراشد و فقط يك شاخه را نگه مي‌دارد و آن را آن قدر گسترش مي‌دهد كه از ريشه و تنه بيشتر رشد مي‌نمايد و انسان را يك بُعدي مي‌كند، حتي در يك بُعد بسيار عالي و متعالي، درست مانند عرفان. منتهي آن در جهت حساسيت اجتماعي، و اين در جهت حساسيت وجودي و جهاني. به هرحال باز يك دريچه است به بيرون. حالا انساني كه در پرستش آسمان و غيب و يا در مكتب سوسياليسم و در ديكتاتوري بيگانه از خودش است و اصلاً‌اراده ندارد. در نظام اقتصادي، بيگانه و پول زده شده است و گويي پول او را خورده است و لذت‌ها و مصرف‌پرستي، به قدري بيگانه‌اش كرده‌اند كه وجود ندارد. چنانچه لذت‌ها و مصرف‌ها را از او بگيريد اصلاً خودش هيچ است، و باقيمانده‌اش صفر. اين انسان را كه امروز ماشين، سرمايه‌داري، ديكتاتوري، نظام‌هاي اداري و زندگي مادي و مصرفي، ‌او را از خودش بيگانه مي‌كنند، اصالت وجود به خودش بر مي‌گرداند، و اين بزرگترين ستايشي است كه اصالت وجود از انسان مي‌كند.

اصالت وجود، با آزادي انسان، و رشد فطرت، و آن من متعالي انساني را دوباره مطرح مي‌سازد و بر آن تكيه مي‌كند و آن را مي‌شناساند. اين يك نوع بازگشت به خودآگاهي انساني است كه در طول زمان‌ها و قرن‌ها به كلي از بين رفته بود. بنابراين يك نوع رستگاري، و خواندن به فلاح و آزاد كردن انسان از اين نظام‌ها و بندهاي فكري و مادي است. اما يك وجهه معنوي ديگرش اين است كه اكنون، مني كه آزاد شده‌ام، چه كار بايد انجام دهم ؟ اگزيستانسياليسم ديگر براي اين سئوال جوابي ندارد. در اين جا دو مرحله وجود دارد- كسي كه مي‌خواهد دست مرا گرفته و عوامل فرار مرا از زندان فراهم كند، بايد برنامه و جهت و هدفي براي بعد از آزاد شدنم داشته باشد، در غير اين صورت، آزاد كردن من خدمتي به من نخواهد بود. وقتي كه در بيرون كاري براي من نيست، شايد آزادي، تبديل به آوارگي شود، و در آن جا ديگر معلوم نيست كه آزادي خدمت به من باشد. اگر آزادي به صورتي در بيايد، كه ملاك و جهت نداشته باشد، آوارگي است، و بعد تبديل به پوچي مي‌شود و بعد به صورت اگزيستانسياليسم غربي در مي‌آيد كه ايده‌آلش در نپال و در تنگه خيبر به دنبال حشيش گشتن است.

به هر حال اين سه جريان اساسي و واقعي و حقيقي در عمق خصلت انسان هست و اساس نياز وجود انسان است، به صورت سه تجلي: از يك طرف عشق و عرفان است و از طرف ديگر عدالت‌خواهي به شكل نهضت‌هاي قرن نوزدهم و بيستم است(۷). و از طرف سوم، اصالت وجودي است كه الآن روشنفكران اروپايي به دنبالش هستند، براي فرار از اين نظام‌هايی كه انسان را نفي مي‌كنند، و براي بازگشت به انسان.

بنابراين كاملترين انسان يا مكتب كه مي‌خواهد انسان را به فلاح ببرد، انسان و مكتبي است، كه اين ابعاد اساسي را در خود داشته باشد. اگر اين سه بعد اساسي در يك مكتب وجود داشته باشد، بُعدهاي منفي هيچ كدام از مكتب‌ها در آن نخواهد بود، زيرا يك بُعد، بُعد منفي بُعد ديگر را جبران مي‌كند. وقتي كه اين سه بعد جدا از هم به صورت مكتب در آمدند، آن جهت منفي‌اش وجود خواهد داشت، و اگر اين سه بُعد با هم باشند، جهات منفي‌شان ديگر نمي‌تواند وجود داشته باشد. اگر مكتبي مرا بيشتر از يك سوسياليست، ‌به مسئوليت اجتماعي‌ام توجه دهد، ديگر عرفان مرا از مسئوليت اجتماعي غافل نخواهد كرد. يعني اگر عرفان مرا از مسئوليت اجتماعي بري نمايد، و فقط به تكامل وجودي و معنوي خود مشغول كند، اعتقاد به برابري كه يك بُعد ديگر مكتب من است، مرا غافل از مسئوليت اجتماعي در برابر ديگران نخواهد كرد. خلاصه آنكه: از يك طرف سارتر مرا به آزادي وجودي خود مي‌خواند، و از طرفي ديگر، سوسياليسم مرا به مسئوليت اجتماعي ديگران مي‌خواند، ‌و از طرفي عرفان و عشق، رابطه مرا با عالم وجود، زندگي، سرنوشت نهايي وجودي و نوعي مي‌خواند، و اين التهاب ماوراي زندگي اجتماعي و ماوراي حتي منِ فردي وجودي‌ام را به من مي‌دهد. اكنون اگر من كه در قرن بيستم زندگي مي‌كنم، در اين زندگي امروز در مكتبي هر سه را در برداشته باشم، ‌اين مكتب رشد هماهنگ و متعادل و چند بُعدي مرا تضمين خواهد كرد. و اگر نمونه بخواهيم، به نظر من اسلام ارزشش در اين است كه روي هر سه بُعد هماهنگ با هم تكيه مي‌كند. اسلام ريشه و روحش و ( مانند همه مذهب‌هاي ديگر: مثل مسيحيت و غيره) جوهرش عرفان است. اما تكيه‌اش به مسئله عدالت اجتماعي است و سرنوشت ديگران، و حتي سرنوشت فرد ديگر، و مي‌گويد اگر يك فرد ديگر را زنده نگه داشتي و احياء كردي، مانند اين است كه همه انسان‌ها را احياء كرده‌اي، ‌و اگر يك فردي را كشتي، مانند اين است كه همه انسان‌ها را كشته‌ای (۸) يعني نسبت به رابطه من و ديگران، اين اندازه حساسيت دارد، و يا مسئله ربا كه يك امر اجتماعي و طبقاتي است، به‌صورتي‌كه از رباخوار نفرت دارد(۹)، از مشرك و منافق ندارد. در اين جا تكيه‌اش به مسايل اجتماعي و رابطه من با جامعه‌اي است كه در آن زندگي مي‌كنم و نشان مي‌دهد كه به اين امر حساسيت دارد. درمورد مسئله وجودي كه سارتر از آن صحبت مي‌كند اسلام درست برخلاف آن مذهب‌هاي رسمي، و حتي عرفاني است كه انسان را از وجود خود در برابر خدا، غافل مي‌كنند و انسان را در برابر وجود خدا نفي مي‌نمايند. چون توحيد اسلامي، تنها توحيدي است كه وجود انسان را در برابر خدا، اثبات مي‌كند. هيچ كس نيست كه خداي اسلام را آگاهانه و آن‌طوري‌كه خود اسلام معرفي كرده- نه آن طوري كه وراثت احساس ديني در شيعه و سني و در همه ايجاد كرده است- بشناسد، و ايمانش را از اسلام گرفته باشد، و در برابر خدا، به وجود متعالي خود، و به خويشاوندی خود با خدا پي نبرد، و تعالي درجه كمال خويش را از سطح حيوانات كامل شده، به سطح درجه خدايي احساس نكند. اين همه كرامتي كه به فرد داده مي‌شود، در رابطه انساني توحيدي است. با خداي توحيد اسلامي ‌است، كه انسان اين همه عظمت و رشد و كمال پيدا مي‌كند. در عين حال كه عشق وجود دارد، خشوع و عظمت و كرامت را نيز به او مي‌دهد. و بدين حد مي‌دهد که از سرحد موجودات فراتر می‌رود. این غیر از آن خدای قوی است که فقط خويش را اثبات مي‌كند. به قول فويرباخ که مي‌گويد: «انسان‌هاي فقير خدايان قوي دارند، انسان‌ها هر چه فقيرند، بدبخت‌ترند، خدايشان قدرتمندتر و قوي‌تر است». اين رابطه انسان و خداوند مذاهب عرفاني و همين مذاهب موجود رسمي‌است. در صورتي‌كه برعكس آن، انسان توحيدي به اندازه‌اي كه به فقر خويش پي مي‌برد، به غناي خويش پي مي‌برد، به ميزاني كه به خشوع مي‌رسد، غرور و افتخار و كرامت در خود احساس مي‌كند، به ميزاني كه به عبوديت خداوند تسليم مي‌شود به عصيان در برابر هر قدرت، نظام و رابطه ديگر مي‌رسد. بنابراين در اسلام، يك رابطه واقعاً متضاد، ميان انسان و خدا وجود دارد، ‌و آن نفي و اثبات شدن، ‌هيچ شدن و همه چيز شدن در عين حال است، و اصلاً محو شدن و تبديل به يك موجود خدايي شدن در زندگي مادي و طبيعي است. و مجموعه‌اش اين است كه اگر احساس تعصب فرقه‌اي و مذهبي نشود8 مي‌گوييم كه خود علي كه براي ما شناخته شده است نمونه و تجلي كامل اين سه بعد است(۱۰). هم به عنوان عشق، يعني آن انرژي ماورايي، كه انسان را به دغدغه و التهاب و ناسيري و ناسيرابي در زندگي مادي مي‌كشاند. وي منبع فوران اين عشق است و در هيچ كس ديگر آن همه التهاب وجود ندارد. به قدري التهاب وي شديد است كه گاهي غش مي‌كند، و در بيابان فرياد مي‌زند، كه البته ما بيشعورها خيال مي‌كنيم كه به خاطر دردهايي است كه در مدينه به جانش ريخته‌اند و يا براي فدك است، در صورتي‌كه خود وجود ملتهب است، ‌و مثل يك آتشفشان فرياد مي‌زند و بودن و زيستن برايش غيرقابل تحمل است. عشق تا اين حد او را از سطح زمين و زمان به طرف غيب پرتاب مي‌كند. سپس، بُعد ديگر، او را تا حدي سياسي و حساس و روزمره و عيني مي‌كند و پايين مي‌آورد، كه نسبت به سرنوشت يك يتيم، يا زني كه در حكومت امپراطوري او مظلوم واقع شده است- يك زن يهودي- چنان حساسيتي نشان مي‌دهد كه هیچ سوسياليست و سياستمدار مسئولي آن اندازه حساسیت عيني نشان نمي‌دهد. به اندازه‌اي كه مي‌گويد، از اين درد- كه در حكومت من زني مظلوم و مورد تجاوز واقع شده است- اگر مُردم، سرزنشم نكنيد، زيرا كه درد اين فاجعه آن قدر هست كه يك انسان را بكشد. و بالاخره از لحاظ وجودي، يعني بهترین تجلي وجود انسان، به معناي يك موجود انساني، فراتر از همه موجودات است و به عنوان آخرين رشد ارزشهاي عيني، مادي و فطري انسان، همين انسان عيني- و نه انسان هوايي و رب النوعي- وي كاملترين است و تكيه‌اي كه در مكتب و زندگي‌اش به اين ارزش‌ها و كرامت‌ها، مي‌كند، از همه روشن‌تر است. اگر واقعاً مكتب را از اين سه بُعد- يعني بُعد اصالت وجودي و اصالت عدالت، و اصالت عرفان- به عنوان چراغ دروني ذات انساني- نگاه كنيم، به نظرمن، به بهترين وجه، نيازمندي زمان خود را رفع كرده‌ايم. بچه ما، سوسياليست كه مي‌شود، ديگر آن احساس عرفاني و حالت معنويش، نابود مي‌شود. عارف مسلک كه مي‌شود، ديگر به قدري در برابر مسايل اجتماعي، بي‌غيرت مي‌شود كه اصلاً همان عرفانش نيز، نفرت‌انگيز مي‌شود. وقتي از هر دو دست برمي‌دارد، و به آن منِ وجودي انسان، و آزادي اگزيستانسياليستي مي‌رسد، تبديل به هيپي و اگزيستانسياليست فرنگي و كافه‌نشين، و پوچ‌گراي منفي مي‌شود.

باري اين سه نياز، در ذات آدمي ‌و ذات زمان ما هست. من معتقدم كه اگر به هر كدام، و در هر كدام از آن‌ها بيفتيم- در چاله‌اي افتاده، و از دو بُعد ديگر انساني غافل مانده ايم. تكيه هماهنگ و آگاهانه به اين مكتب، ‌تنها كشف اسلام نيست و تنها حقيقت‌پرستي نيست. بلكه اگر از اين سرچشمه، اين هر سه مايه را براي رفع نياز انسان امروز بگيريم، و با اين سه چشم، اسلام را نگاه كنيم، در عين حال به مسئوليت اجتماعي خود نيز عمل كرده‌ايم.


يادداشت‌ها و توضيحات ناشر

يادداشت‌هاي ۶ تا ۱۰ را استاد محمدتقي شريعتي بر متن «عرفان، عدالت (برابري)، آزادي» افزوده‌اند.

۶. خداوند در آيه ۱۰۵ سوره مائده، خطاب به مؤمنين مي‌فرمايد: شما مسئول «من» شخصيت وجودي خودتان هستيد و اگر به خويشتن واقف شده هدايت يابيد، كار گمراهان به شما زياني نمي‌رساند. بازگشت همه شما به خداست و شما را به كارهايي كه مي‌كنيد و عواقب خوب يا بد آن، آگاه مي‌سازد: «يا ايهاالذين آمنوا عليكم انفسكم لا يضركم من ضل اذا اهتديتم الي الله مرجعكم جميعا فينبئكم بما كنتم تعملون.» اسلام انسان را به خودش برمي‌گرداند و مي‌گويد انسان هر چه دارد، از خودش است و جز نتيجه كوشش و دسترنج خود ندارد و هر انساني به زودي نتيجه دسترنج خود را خواهد ديد. روزي فرا مي‌رسد (قيامت) كه هر انساني آن چه را كه در راهش و براي به دست آوردنش، كوشش كرده و نيرو به خرج داده و مجاهدت نموده به ياد مي‌آورد و پاداشش را مي‌گيرد. و ان ليس للانسان الا ما سعي و ان سعيه سوف يري.(نجم-۳۹ و۴۰) يوم يتذكر الانسان ما سعي.(نازعات-۳۵)

۷. خدا در عين حالي كه به انسان آزادي داده، حدود و شرايطي براي آزادي تعين كرده كه نتيجه كارش فقط به خودش برمي‌گردد، نه به ديگران، حضرت علي مي‌فرمايد: «المرء حيث اختار لنفسه، ان صانها ارتفعت و ان ابتذالها ابتذلت». اين بهترين دليل است بر اين كه، در حالي كه انسان آزادي مطلق دارد (اختيار) ولي نتيجه عملش در ترقي و پيشرفت و ابتذال و پستي او كاملاً مؤثر است. و روشن است كه مذهبي هم كه در متن به آن اشاره شده مذهب تشريفاتي و ساختگي است نه مذهب واقعي اسلام.

۸. «من اجل ذلك كتبنا علي بني اسرائيل انه من قتل نفسا بغير نفس اوفساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا و من احياها فكانما احيا الناس جمعيا...».(مائده-۳۵) بدين سبب به بني‌اسرائيل حكم كرديم كه: «كسي كه به ناحق بي‌گناهي را بكشد مانند اين است كه همه‌مردم را كشته باشد و كسي كه شخصي را زنده كند و وسايل زندگي جسم و روح او را فراهم سازد مثل اين است كه همه را زنده كرده باشد.»

۹. در باره ربا خداوند مي‌فرمايد: «يا ايهاالذين آمنوا اتقوا الله و ذروا ما بقي من الربوا ان كنتم مؤمنين. فان لم تفعلوا فاذنوا بحرب من الله و رسوله ...».(بقره- ۲۷۸ و ۲۷۹) «اي كساني كه ايمان آورده‌ايد حكم خدا را مراعات كنيد و از عذاب خدا بترسيد و ربا نگيريد، و اگر واقعاً مؤمن هستيد از رباخواري دوري نماييد. اگر رباخواري را ترك نكنيد، بدانيد كه به جنگ خدا و رسول برخاسته‌ايد.»

۱۰. حكمت ۷۴، از نهج‌البلاغه، راجع به دغدغه دروني و اضطراب خاطر حضرت علي عليه‌السلام و غرق شدن در بحر عبادت و توجه به خداست: ضراربن حمره ضبابي، از صحابه بسيار ستوده امام علي عليه‌السلام وقتي به حضور معاويه رسيد، در جواب او كه از حالات حضرت علي عليه‌السلام پرسيد چنين گفت: در بعضي از جاها كه او مشغول عبادت بود، و شاهد حالاتش بودم، هنگامي كه شب پرده‌هاي تاريكي گسترده، آن حضرت در محراب عبادت ايستاده ريش خويش در دست گرفته مانند پيچيدن مارگزيده بر خود مي‌پيچيد، مانند كسي كه به او اندوه بسيار زيادي رسيده باشد گريه مي‌كرد و در باره ‌دنيا مي‌فرمود: اي دنيا، اي دنيا آيا خودت را به من عرضه مي‌كني ؟ از من بگذر. آيا به من شوق و تمايل داري ؟ فريب تو نزديك مباد، مرا به تو نيازي نيست، ديگري را بفريب، چنان دوري از من كه سه بار طلاقت گفته‌ام و در آن بازگشتي نيست. زندگاني تو كوتاه و ارزشت اندك و آروزيت پست است.» آه از كمبود توشه و درازي راه و دوري سفر و سختي ميعادگاه!» «قال، فاشهد لقدرايته في بعض مواقفه و قد ارخي الليل سدوله و هو قائم في محرابه قابض علي لحيته يتململ تململ السليم ويبكي بكاء الحزين و يقول: « يا دنيا يا دنيا، اليك عني، ابي تعرضت ؟ ام الي تشوقت ؟ لاحان حينك، هيهات! غزي غيري، لاحاجه لي فيك، قد طلقتك ثلاثا لا رجعه فيها، فعيشك قصيّر و خطرك يسير، و املك حقير، آه من قله الزاد و طول الطريق و بعد السفر و عظيم المورد.»


پاورقی :

۱. که به يک معني مذهبي نيست.

۲. که اساساً مذهبي نيست و ضد خدا و غيب است.

۳. که بيشک يک آدم ماترياليست است.

۴. اينها را وقتي که حرکت عمومي پيدا کردند نهضت ميگوئيم و الاّ ريشه هاي اين نهضتها هميشه در تاريخ به صورت افکار و مکتبها وجود دارند ولي وقتي به صورت يک حرکت جهاني در ميآيند بدان نهضت ميگويند.

۵. البته به صورت رابطه خدا و انساني که در مسيحيت يا مذاهب ديگر است که واقعاً انسان را از انسان بودن مسخ ميکند. الان در مذهب خودمان نيز کسي که در برابر خدا نيايش ميکند، به قدري ذلّت انسان و خودش را تثبيت ميکند که ديگر مردک حتي اداي قرضهاي خودش را هم از خدا و امام ميخواهد و يا ميخواهد که ترافيک را درست کنند مثل اين که اصلاً خود او هيچ وجود ندارد و اصلاً يک اراده نيست: هيچ چيز، اما اين هيچ چيز غير از آن هيچ چيز فلسفي است که اسلام ميگويد که انسان در برابر خدا هيچ چيز ندارد.آن بدان معني نيست که انسان واقعاً هيچ چيز ندارد بلکه همه چيز دارد و اين همه چيزش از خداست. آن فقر معنوي که در اسلام وجود دارد بدين معني است که انسان ارزشهاي واقعي خودش را به خودش نسبت ندهد که دچار غرور شود و غرور فردي گريبانگيرش گردد. اين بدان معني نيست که من هيچ چيز ندارم، بلکه به عکس اراده، علم، بينائي و مسئوليت و همه چيز دارم و بايد همه اينها را براي زندگي خودم به کار بيندازم. اما از لحاظ فلسفي بايد اينها را منسوب به قدرت خداوند بدانم و نبايد آنها را انکار نمايم. مذهب الان ما ارزشها و کرامتهاي انساني را که قرآن تثبيت ميکند نفي ميکند - ما هيچ چيز غير از يک ولايت، توسّل و گريه نداريم. در دنيا هم بينش مذهبي همينطوري است.

۶. زيرا که اين مسئله براي آن کارگر امري مادي است ولي براي او که زندگي و جانش يعني معني را ميدهد، امري معنوي است.

۷. که در قرن نوزدهم در سطح اروپا بوده و در قرن بيستم در سطح آسيا و تمام آفريقا و تمام آمريکاي لاتين - که قرباني ظلم و استثمار و بهره‌کشي سرمايه‌داران جهانياند - گسترش پيدا کرده است.

۸. که اقلاً فکر مي‌کنم ما متهم به ضدش هستيم، ولي به آن متهم نيستيم.


تاریخ انتشار : ۰۰ / ۰۰ / ۱۳۵۵

منبع : کانون آرمان شریعتی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
7_5_1392 . 15:29
#7
عشق، توحید
نویسنده : دکتر شریعتی

موضوع : عشق، توحید

مجموعه : مجموعه آثار ۲


من «خداپرست»‌ام. خداپرستي را از دو ديدگاه تلقی مي‌كنم:

اول: از ديدگاه فلسفی، جهان را نه مجموعه‌اي از عناصر، نيروها و قوانين كور، كه پيكري زنده و معني‌دار مي‌بينم. خداپرستِ آگاه، خود را در برابر هستي‌يي مي‌يابد كه مي‌فهمد، احساس مي‌كند و اراده‌ای آگاه بر آن حاكم است. فقدان خدا سيماي طبيعت را ابلهي مي‌نمايد كه انسان خود را با او بيگانه حس مي‌كند. غيبت خدا، هستي را قبرستان بي‌كرانه‌اي مي‌كند كه انسان خود را در آن تنها مي‌يابد. انسان را- به هر حال- نمي‌توان از جهان جدا دانست، اگر جهان فاقد معني باشد، سخن گفتن از معني انسان موهوم است. هستيِ پوچ، زندگي را نيز پوچ مي‌سازد و ناچار انسان نيز به پوچي مي‌رسد. هنگامي‌كه بودن عبث است، همه چيز- ازآن رو كه هر چيزي پديده‌اي از بودن است- عبث خواهد بود. نمي‌توان در عالمي‌كه از شعور، اراده و جهت عاري است، از مسئوليت انسان سخن گفت. مسئوليت انسان، كه ریشه در عمق هستي نداشته باشد و بي‌پايه و پايگاه وجودي باشد، يك مفهوم ذهني و ايده‌آليستي است يا ارزشي مصنوعي و دعوتي تحكمي‌ كه تاب تحليل منطقي و توجيه عقلي ندارد و تنها به اين دليل مقدس است كه مورد اتفاق است و بنابراين، تا وقتي وجود خواهد داشت كه مورد قبول باشد و روح اجتماعي و وجدان اخلاقي آن را بستايند و هنگامي‌كه رشد عقلي افراد بر احساس اخلاقي و روح جمعي و سنت‌هاي موروثي غلبه يافت و مقدسات اجتماعي و ارزش‌هاي اخلاقي و انگيزه‌های عاطفي در زير سر انگشتان خشك و بي‌عاطفه منطق عقلي تشريح شد، مسئوليت انسان- كه فرد را به فداكردن خويش به ديگران فرا مي‌خواند و نثار آزادي، رفاه، لذت و حتي زندگي خود را در راه آزادي، رفاه، لذت و زندگي بشريت، ملت، طبقه محكوم و يا سرنوشت نسل‌هاي فردا فضيلت تلقي مي‌شود- به صورت پندي زاده پندار در مي‌آيد- آن چنان سست و پا در هوا كه در برابر حمله ضعيف و ساده يك چرا؟ خود را مي‌بازد و مات مي‌شود، چه، در جهاني مادي و در طبيعتي مكانيكي، مسئوليت از روح جمعي سرچشمه مي‌گيرد و مصلحت اجتماعي آن را بر افراد انساني تحميل مي‌كند، در حالي كه براي خداپرست، مسئوليت از عمق عالم وجود سر مي‌زند و ريشه در واقعيت عيني بيرون از ذهن فرد و سنت جمع دارد و حالت طبيعي و معقول و جبري انسان خودآگاهي است كه در طبيعتي زنده و آگاه- كه هدف دارد، حساب دارد، صاحبدل و صاحب تميز خير و شر است و مي‌فهمد و حس مي‌كند، و هر حركتي برايش معني دارد و در قبال هر انتخابي، عملي، عكس العمل نشان مي‌دهد...- خود را در زير نگاه(۱) هميشه باز و هميشه بيداري مي‌يابد كه هميشه نگران او است، و طبيعي و منطقي است كه خود را هميشه مقيد، متعهد و در قبال نه تنها هر عملش، كه هر انديشه و احساس و گرايشي كه در نهانش مي‌گذرد، مسئول احساس مي‌كند و در اين صورت، مسئوليت نه ساخته مصلحت جمعي و نه در رابطه ميان افراد يك جامعه، كه بر آمده از ذات عالم وجود و در رابطه ميان اراده آگاه انسان و اراده آگاه جهان معني مي‌شود.

باور خدا، كه جهان طبيعت را ذي روح و ذي شعور و داراي اراده و هدف معرفي مي‌كند- بر خلاف ادعاي ماترياليست‌ها و اقتضاي روح و بينش مذهبي‌هاي خرافه‌پرست- جهان‌بيني‌يي به خداپرستِ آگاه مي‌دهد كه با اعتقاد به علمي‌بودن جهان سازگارتر است، زيرا انتساب علم و منطق- كه ساختمان جهان و قوانين طبيعت دقيقاً بر آن استوار است- به جهل و جمود، نسبتي نامعقول و ناموجه است، در حالي كه ايمان به وجود عقل مطلق در عالم، ايمان به اين اصل را كه عالم، مطلقاً بر علم بنا شده است توجيه مي‌كند و بدين معني است كه ماكس پلانگ مي‌گويد دانشمند نابغه‌اي چون(۲)، ‌از آن رو كه به وجود حقيقتي حاكم [بر] جهان مادي ايمان نداشت، جز كشف چند قانون جزيي در علم فيزيك، كاري نكرد، اما كپلر، با اين كه نبوغي به درخشندگي وي نداشت، چون به اين اصل مومن بود، خالق فيزيك جديد شد و از اين رو است كه بر سر در معبد علم نوشته‌اند: هر كس وارد مي‌شود بايد ايمان داشته باشد.

دوم: از ديدگاه انساني، خدا مجموعه‌اي از تمامي‌ ارزش‌هاي متعالي مطلق است. از ارزش Valeur و اختلاف آن با سود‍‍]مند] Utile در درس‌هايم به تفصيل بحث كرده‌ام. ارزش‌ها مقدسات انساني فضيلت‌هاي اخلاقي و ماورايي است كه انسان- فارغ از انديشه سود و زيان- در قبال آن‌ها سرِ تكريم و تقديس فرود مي‌آورد و برايشان حرمت و قداست قايل است. در برابر هر پديده‌اي كه قرار مي‌گيرد، آن را با معيار نفعي كه براي زندگي وي دارد مورد قضاوت قرار مي‌دهد و قيمت مي‌گذارد. اما پديده‌هايی استثنايي نيز هست، كه فرد آن‌ها را قيمتي‌تر و برتر از زندگي خويش و منافع فردي خويش مي‌يابد و خود را در مقامي ‌احساس مي‌كند كه بايد منافع خويش و گاه، زندگي خويش را در خدمت آن‌ها قرار دهد و حتي نثار كند. در اين حال، انسان در برابر ارزش قرار گرفته است.

مجموعه اين ارزش‌ها است كه اخلاق را مي‌سازد و در اين جا، سخن از ارزش‌هاي جاويد و مطلق است، ارزش‌هايی مافوق طبقاتي، ماوراء ملي و فراتر از محدوده تاريخي، اجتماعي. آن چه به نام نسبيت اخلاق مطرح است، اخلاق اجتماعي است كه دستخوش تغيير و تبديل است، زيرا زاده نظام اجتماعي و ساخته تحول تاريخي است و برحسب طبقه، شكل تولید و روابط جمعي و اشكال اجتماعي فرق مي‌كند، اما اخلاق انساني، ارزش‌هایي‌اند كه از فطرت نوعي انسان سرچشمه مي‌گيرند و درجه تكامل نوعي انسان، برحسب درجه رشد اين ارزش‌هاي متعالي ارزيابي مي‌شود و تكامل وجودي نوع انسان در طول تاريخ، در جهت تقويت اين ارزش‌ها حركت مي‌كند و اساساً، نوع انسان، با داشتن اين ارزش ها است كه آغاز شده است، چه، تنها انسان است كه خالق ارزش است. برخي از اين ارزش‌ها را در برخي حيوانات نيز مي‌توان ديد، اما حيوانات با آن‌ها خلق شده‌اند و بنابراين، در آن‌ها جنبه غريزي و صفت طبيعي دارد و ناخودآگاه و جبري است و در نتيجه، ارزش نيست: همچون وفاداري در يك انسان و در سگ، فداكاري زنبوران عسل كه نگهبان كندوي‌اند، و انسان‌هايی كه براي نگهباني ميهن خويش در برابر امپرياليسم خود را فدا مي‌كنند.

بنابراين، ارزش‌ها، يعني: معني وجودي انسان و كمالاتي كه معيارهاي تكامل انسان‌اند.

خدا مجموعه همين ارزش‌ها است، ارزش‌هاي مشترك ميان انسان و خدا! با اين تفاوت كه در انسان نسبي است و در حال تكامل؛ و در خدا مطلق و مجرد. خدا، مظهر خودآگاهي است و آگاهي و اراده، آفرينندگي، ابداع، علم، راهبري، تعليم، تربيت، ستايش حق، نفرت از باطل، بيزاري از دروغ، صداقت محض، جود، بخشش بي‌نظر، بخشايش بي‌غرض، رحم، مهرباني، زيبايي، قدرت، كرامت، هدايت، ‌عزت، حيا، ‌دوست داشتن، انتقام، قصاص، آزادي، آزادي بخشيدن، تحمل عقيده مخالف و حتي عصيان عليه خويش، آگاه كردن خلق به خير و شر، نشان دادن راه رشد و بيراهه غي، دادن آزادي انتخاب به ديگران، دعوت به كمال و نجات.

مي‌بينيم كه خداپرستي- بر خلاف انتقاد ماترياليست‌ها و عمل خرافه‌پرست‌ها- چاپلوسي شاه‌پرستانه از يك قدرت حاكم براي جلب رضاي او و دفع شري يا جلب نفعي از جانب او نيست، بلكه، پرستش آگاهانه اين ارزش‌هاي متعالي است و طرح مكرر آنها، انديشيدن مداوم بدان‌ها و تأمل ناگسستني درباره آنها و در حقيقت، خداپرستي، نوعي آموزش و پرورش انسان است با اين ارزش‌هاي خدايي كه تكامل انسان بسته به تقرب وي به آنها است.

با چنين تلقي‌يي از خداپرستي است كه عمق و دامنه معني اصطلاحات متداولي كه متأسفانه به ابتذال كشانده‌اند، آشكار مي‌شود.

عبادت: به معني سرسپردگي انسان عابد به اين ارزش‌ها است. ورزشي است كه در خودسازي تا وجود سست و ناهموار و پرترديد و تضاد و تزلزل آدمي، مسير هموار و استواری گردد(۳) بي‌دست‌اندازها و چاله‌ها و چاه‌ها و بيراهه‌ها و صخره‌ها و پستي و بلندي‌ها و مانع‌ها و حرامي‌ها در زير پاي خدا تا بر او نرم و هموار و سبك سير بگذرد.

توسل به خدا: تلاش انساني است غرقه در طوفان حادثه‌ها، بدآموزي‌ها، آفت‌ها، و عبور از پرتگاه‌هاي جهنمي ‌در منجلاب زندگي مادي، كه همواره انسان بودن انسان را به مسخ و ابتذال و سقوط تهديد مي‌كنند. توسل، چاره‌جويي اين انسان در خطر است، چنگ‌زدن اين غريق به عروه‌الوثقي‌يي است در اين دنيايي كه انسان تعالي‌جوي و خدايي‌سرشت را به پستي و زبوني مي‌خواند. توسل، خدا را كه مظهر همه ارزش‌هاي متعالي مقدس است وسيله گرفتن است.

تقرب: كوشش انساني است براي هر چه بيشتر نزديك شدن به اين ارزش‌هاي برتر و كمال‌هاي قدسي، علي رغم لشكر انبوهي از نيروهاي ابليسي كه او را به دور دست‌ها عقب مي‌رانند.

خداپرستي: به زبوني و ذلت و نفي اصالت انسان افتادن در قبال جلال و جبروت جابرانه خداي مستبد عالم نيست، خداپرستي، پرستش ارزش‌هاي انساني و در نتيجه، خدايي شدن و به خدا نزديك‌تر شدن انسان است.

آن چه را فويرباخ- به ويژه در جوهر مسيحيت- به نام بيگانه شدن انسان با خويش در برابر خدا مي‌خواند، من نه تنها بر آن نيستم كه انكار كنم، بلكه چهره‌هاي خودباخته مومنين و مقدسين ما مصداق‌هاي عيني و بارزي هستند كه اين نظريه را اثبات مي‌كنند، اين‌ها كه- به گفته ماركس- نشئه افيوني به نام دين شده‌اند، كه به قيمت نامعقول بودن جهان، غيرعلمي‌بودن طبيعت و بي‌حساب و كتاب بودن زندگي، به وجود خدا قايل‌اند. خداي آن‌ها به راستي مخلوق ذهن آشفته انساني است كه با خود بيگانه شده و در ازاي از دست دادن ايمان به خويش، به او ايمان پيدا كرده و تمامي ‌ارزش‌ها و توانايي‌هايی را كه در خود انساني خويش هست و وي كه با خود بيگانه شده و در نتيجه، از آن همه غافل، آن‌ها را در موجودي موهوم كه انعكاس بيروني درون خويش است تقديس مي‌كند و مي‌پرستد. و با نفي تمامي ‌ارزش‌هاي انساني در خويش، آن‌ها را براي خدايش اثبات مي‌كند و اين است كه به چشم مي‌بينيم كه انسان‌هاي فقير، خدايي غني دارند و هرچه اين انسان فقيرتر، خدايش غني‌تر و هر چه او ضعيف‌تر، اين قوي‌تر و... مي‌بينيم كه در منحني وجودي انسان و خدا- در اين گونه مذهب‌ها- در خلاف جهت يكديگر حركت مي‌كنند، در حالي كه، در بينش مذهبي نخستين- كه هنوز در نظام‌هاي ضد انساني حاكم بر تاريخ- مسخ نشده است، اين دو منحني درست، منطبق بر هم است.

در همان مسيحيت- كه فويرباخ به درستي آن را مسخ كننده انسان و نفي كننده اصالت او در برابر جبروت خداوند مي‌شمارد- پيش از آنكه به تثليث شرك آلود يوناني- رومي- هندي- ايراني عصر جاهليت گرفتار شود، ‌مسيح، يك انسان عادي است، پسر زني فلسطيني و ماهي‌گيري فقير كه جلوه‌گاه خدا مي‌شود و روح خدا مي‌گردد. و اين تصعيد وجودي انسان به وسيله خدا نيست؟

و در اسلام، طاعت- كه ظاهراً متهم‌ترين اصل مذهبي در نفي اصالت انسان و محكوميت ‌اراده انساني در قبال خدا است- بزرگترين عامل رشد وجودي انسان زميني است در مسير تكامل ذاتي او به سوي قدرت، آگاهي و خلاقيت و حاكميت مطلق بر طبيعت و بر سرشت و سرنوشت خويش، يعني خداگونه شدن: «عبدي اطعني حتي اجعلك مثلي»

چگونه طاعت، انسان را به سوي قدرت رهنمون مي‌شود؟ علم پاسخ اين سئوال را به روشني داده است. مگر نه انسان امروز، قدرت و حاكميت خويش را بر طبيعت، مرهون طاعت خويش از قوانين علمي‌ است؟ كدام اراده‌اي مي‌تواند بر عوامل مادي و قوانين جبري فيزيك، حيات و جامعه حاكميت بخشد و دلخواه خويش را بر جبر محيط مسلط كند و از زندان جبر مادي برهد؟ جز اراده‌اي كه نسبت به طبيعت و تاريخ آگاه‌تر است و در برابر قوانين جبري مطيع‌تر؟ طاعت آگاهانه است كه انسان امروز را از صورت ساخته محيط به سازنده محيط، تحول مي‌بخشد و اين عالي‌ترين جهت تكاملي انسان است.

تمامي ‌اتهاماتي كه روشنفكران و دانشمندان ضد مذهبي به روح مذهبي و عقيده خداپرستي وارد آورده‌اند- با همه اختلاف‌ها و تضادهايي كه با هم دارند- درست است: اما، اينان همه، واقعيت را ملاك قضاوت خويش گرفته‌اند و جستجو براي دست يافتن به حقيقت آن را رها كرده‌اند. در حالي كه بينش علمي ‌ايجاب مي‌كند كه عوامل تاريخي و اجتماعي را كه موجب تغيير و تحول و گاه مسخ و حتي قلب ماهيت يك امر مي‌شوند در نظر بگيريم و نقش اجتماعي يا حتي تاريخي يك امر را در صورت واقعيت موجود آن، تعميم ندهيم و آن را ملاك قضاوتي كلي و مطلق درباره آن امر نگيريم و اين اصلي است كه بينش ديالكتيكي بيش از بينش منطقي، كه به كليات مجرد و مطلق و لايتغير وابسته است، بايد بدان پاي‌بند باشد. اگر از روي نقش تاريخي مذهب (واقعيت)، بخواهيم حكمي ‌درباره حقيقت مذهب استنباط كنيم، كليساي پاپ را، كه وارث امپرياليسم رومي‌است، و خلافت عرب را، كه وارث كسرويت ساساني و قيصريت بيزانسي است، ادامه طبيعي و حقيقي قيام مسيح و انقلاب محمد شمرده‌ايم و پاپ را كه همان سزار است و خليفه را كه همان سلطان، با محمد و مسيح مترادف ديده‌ايم و چهره صادق‌ترين فرزندان اين انقلاب را كه به محاق شهادت رفتند و رسالت اصيل‌ترين قيام‌هايی را كه قرباني ستم اين جباران شدند نشناخته‌ايم و در اين صورت، روشنفكر مترقي و فيلسوف تاريخ و صاحب بينش علمي ‌ديالكتيكي، در رديف ساده‌لوح‌ترين عوام مذهبي‌يي قرار مي‌گيرد كه با افسون تبليغات عمال خليفه منگ شده و علي‌ها و ابوذرها و حسين‌ها را خارجي مي‌شمارند و عثمان‌ها و عبدالرحمن‌ها و معاويه‌ها و يزيدها را وارثان حقيقي انقلاب توحيد! آري، مذهب، توده‌ها را تخدير كرد، اما پيش از آن، علي و ابوذر و حسين و حُجر و همه انقلابيون راستين خاندان محمد را كشت. پس از كدام مذهب، كي؟ و در چه مرحله تاريخي سخن مي‌گوييم؟ چنين تضادي را، كه از قاتل تا مقتول و از ظالم تا مظلوم فرق مي‌كند، ناديده گرفتن و احساس نكردن، از بينش علمي‌سخت بدور است.

يك فيلسوف مجرد انديش، يك عالم وقايع‌شناس و حادثه‌نگار تاريخ و يك دانشمند جزيي‌نگر و مطلق‌بين و متخصص، آري، اما يك روشنفكر جامعه‌شناس كه ديدي ديالكتيك دارد و روان تاريخ را و حاكميت اقتصاد را و دامنه مالكيت فردي را و آثار همه‌جاگير تضاد طبقاتي را مي‌فهمد حق ندارد كه فاجعه تاريخ و ويرانگري نظام طبقاتي را دست كم بگيرد.
مگر اين تنها مذهب بوده است كه در خدمت قدرت‌هاي جابر و طبقات حاكم بوده است؟ شعر؟ هنر؟ ادبيات؟ فلسفه؟ اخلاق؟ و حتي علم و صنعت مگر در انحصار چه قطب‌هايی بوده‌اند و به چه ارباب‌هايی خدمت مي‌كرده‌اند؟

نقش اجتماعي و جهت‌گيري تاريخي يك امر مسئله‌اي است و خاستگاه آن وحقيقت جوهري آن مسئله‌اي ديگر.

اگر كسي نداند كه حتي ثمره شهادت‌ها و انقلاب‌هاي راه عدالت و آزادي و حق‌پرستي، ‌در تاريخ دستمايه‌هاي گران‌بهايي براي ظلم و استبداد و دروغ شده است از تاريخ هيچ نمي‌داند.

در عين حال، هر كس به عمق پليدي و پليدسازي نظام مالكيت انحصاري- كه از انسان خدايي، موشي سكه‌پرست و مورچه‌اي انبارگر مي‌سازد و وسعت دامنه تضاد طبقاتي كه وحدت انساني را به قطب‌هاي ددمنشانه گرگ و روباه و موش و ميش تجزيه مي‌كند و خدعه و خصومت و دزدي و حق‌كشي و بردگي و قدرت‌طلبي و جنگ و نفرت را در روابط اجتماعي و اخلاق انساني، جانشين برادري و حق‌طلبي و صداقت و مهر مي‌نمايد و شومي ‌جادوي سياه حكومت‌هاي استبدادي كه توده‌ها را از همه ارزش‌هاي انساني ساقط مي‌كند و روح عبوديت و ترس و تملق و نفاق و زبوني و رعيت‌مآبي و غلام‌صفتي و نفي مطلق اصالت و اراده و حتي عقيده و خواست طبيعي را بر انسان‌ها حاكم مي‌سازد- به درستي پي‌برده است، ناچار، چه مذهبي باشد و چه نباشد، اذعان خواهد كرد كه اگر هنوز انسان وجود دارد و انسانيت معناي خويش را از ياد نبرده است، و در عبور از هزارها سال نظام جباريت و مالكيت و تضاد طبقاتي و حاكميت مداوم فاجعه و دروغ و شكنجه و هراس و سفله‌پروري و عبوديت‌سازي و ذلت‌آفريني، انسان هنوز از ارزش‌هاي متعالي خويش سخن مي‌گويد و فضيلت‌هاي اهورايي و خصلت‌هاي ذاتي نوع انسان ريشه‌كن نشده و بر باد نرفته و مفاهيمي ‌چون علم و آزادي و اراده و تقوي و ايثار و عظمت و اصالت و بزرگواري و... تمامي‌ ارزش‌هايی كه ما فوق قدرت و ثروت و لذت و حتي زندگي و وجودند از وجدان بيدار انسان امروز ستايش مي‌شوند، [ اين‌ها همه] مرهون پرستش‌اند: پرستش ارزش‌هايی كه هميشه، در طول تاريخي كه قدرت‌هاي ضد انساني حاكم بوده‌اند، در زمین و در زندگی اجتماعی نفی می‌شده‌اند و به تباهی می‌رفته‌اند، اما انسان آن‌ها را در خدايان، در ارباب انواع و بالاخره در خداي بزرگي كه مظهر جلال ارزش‌هاي مطلق است همواره مي‌شناخته، بدان‌ها مي‌انديشيده و آن‌ها را عاشقانه و از عمق وجود خويش، مي‌پرستيده است.

در خدا، انساني ماوراء طبقاتي- تاريخي، از آفت نظام‌هاي تباه‌كننده ارزش‌هاي اخلاقي سالم مانده و علي‌رغم تاريخي كه به كشتن انسان و بيگانگي و مسخ انسان مشغول بوده است، ‌زنده و گرم و زيبا و پاك صيانت شده و مورد ستايش و پرستش قرار گرفته است.

بدينگونه است، كه مذهب نقشي متضاد را در سرگذشت انسان داشته است، از سويي، نقشي ضد تكاملي در دست قدرت‌هاي ضد انساني كه بر همه چيز مسلط بوده‌اند، و از سويي ديگر، نقشي تكاملي كه روح را در وراي حكومت اين قدرت‌ها، با پرستش معبودي به نام مظهر جمال و جلال و طهارت و قدوسيت و بينايي و اراده و علم و خلاقيت و ابديت وجود و مهر و زيبايي و عشق و حق و عدل... به سوي مطلق، كمال و علو مي‌كشانده است.

يكي از راه‌هاي درست و علمي ‌تحقيق براي دست يافتن به سرچشمه نخستين احساس مذهبي در انسان، بررسي نام‌هايی است كه در مذاهب، فرهنگ‌ها و اساطير ملت‌ها و اقوام گوناگون در تاريخ وجود دارد. طبيعتاً اسامي‌خدايان، هميشه، صفات‌اند، مشتق‌اند. به اصطلاح، اسم خاص مرتجل نيستند كه معنايي نداشته باشند، انسان، بنا به مفهومي‌كه از خدايان داشته و يا صفت بارزي كه در معبود خويش سراغ داشته، او را بدان مي‌خوانده است.

اگر هزاران اسمي ‌را كه براي خدا يا خدايان در اقوام، مذاهب و فرهنگ‌هاي گوناگون وجود دارد گرد آوريم و ريشه‌هاي اصلي آن‌ها را بجوييم و معاني لغوي نخستين هر كدام را تحقيق كنيم، پس از حذف مفاهيم جديدتر، تحولات بعدي‌يي كه در معني لغت روي داده و نيز معاني فرعي و انشعابي و مجازي كه از هر واژه‌اي مشتق مي‌شود، به چند معني اصلي مي‌رسيم كه در تمامي ‌مذاهب و در ميان تمامي ‌اقوام بدوي و متمدن، شرقي و غربي، در همه نژادها و در همه مراحل تاريخي مشترك‌اند و اين معاني عبارتند از: پدري، بزرگي، جلال، قدوسيت، زيبايي، ماورايي، مهر و غيب.

مي‌بينيم كه هيچ يك از اين مفاهيم با توجيهاتي كه جامعه‌شناسان يا دانشمندان ضد مذهبي درباره پيدايش احساس مذهبي و ظهور پرستش معبود در زندگي انسان كرده‌اند سازگاري ندارد، نه جهل نسبت به علل مادي پديده‌ها، نه احساس ترس از حوادث مهيب طبيعي(۴)، نه تجلي خارجي روح جمعي (دوركهيم)۵... هيچ يك، در اين صفات كه از نوع تلقي و تصوري كه انسان از آغاز نسبت به معبود داشته حكايت مي‌كند انعكاسي ندارد، در عين حال كه تمامي ‌اين عوامل در شكل گرفتن روح و بينش مذهبي در همه ادوار و ميان همه اقوام اثر عميق و آشكاري داشته‌اند.

اين مفاهيم نخستين، كه نشان مي‌دهند انسان چگونه خدا را مي‌فهميده و چه احساسي نسبت بدان داشته، ما را به سرچشمه اوليه احساس عرفاني در نوع انسان نزديك مي‌سازد و فهم اين واقعيت انساني را آسان مي‌كند كه مجموعه اين معاني مشترك نخستين، زاده دو عامل اصلي است كه نوعيت انساني را مي‌سازند و به تعبير خودمان از فطرت انساني سرچشمه مي‌گيرند و آن دو، يكي آگاهي است و ديگري كشش به سوي تعالي. كه اولي به صورت فلسفه و علم تجلي كرد و تكامل يافت.

و دومي ‌به صورت اخلاق، يعني عشق و پرستش زيبايي، خير، ارزشهاي انساني و آن چه ايثار و فداكاري و جانبازي در راه عقيده و از خود گذشتگي در پاي آرمان‌هاي بلند و قهرماني و شرافت و شهادت را تحريك و توجيه مي‌كند و نيروي محرك تكامل در اوست.

و احساس مذهبي زلال آميزه‌اي از اين دو است.

آگاهي، نياز به فهم و تفسير جهان را در او پديد آورد و طبيعي بود كه چنين نيرويي، او را، نمي‌گذاشت كه همچون ديگر حيوانات، در حد نيازهاي زيستي‌اش و نيز در سطح پديده‌هاي حسي‌اش متوقف سازد. گرايش فكري او در جستجوي علت‌العلل، درك حقيقتي پنهان در پس محسوسات و كشف وحدتی در کثرت، در همان حال که او را به تفکر فلسفی می‌راند و به کشف قوانين علمي ‌مي‌كشاند به سوي علت اولي و حقيقت متعال و راز هستي نزديك مي‌كرد و اين حركت تكاملي است كه مفهوم خدا را در انديشه او رشد و عمق مي‌داد و در مسير تكامل فرهنگي و علمي ‌و ذهني‌اش آن را به تدريج تصحيح و تكميل مي‌كرد و به او نزديك‌تر مي‌گشت.

از سوي ديگر، آگاهي انسان نسبت به جهان خارج، او را متوجه خويش مي‌ساخت، احساس خودآگاهي كه بارزترين شاخصه نوعي انسان است، احساسي شگفت‌انگيز و خدايي است. خودآگاهی، احساس بيگانگي را در او بيدار مي‌كند: بيگانگي انسان با طبيعت مادي، با اين جهان بزرگ. اما ناخودآگاهي كه او را احاطه کرده است در خود زندانی كرده است بیگانگی او را به احساس غربت مي‌كشاند. اين احساس كه به گفته استرنبرگ: من متعلق به اين جا نيستم!

و طبيعي است كه غربت، نمي‌تواند معني داشته باشد مگر آنكه مفهوم ضد آن، يعني وطن در فهم آدمي‌ كه از غربت رنج مي‌برد، به وجود آيد و اين احساس، در او تنهايي را پديد مي‌آورد و دغدغه نجات و فلاح و عشق به بازگشت را. بازگشت به كجا؟ به آن جا كه احساس مي‌كنم بايد اهل آن باشم، به آن نه اين جا- غيب! اين جا خاستگاه عميق عرفان، عشق، زيبايي، قدس، غيب، ارزش‌هاي برتر، شعر، ‌هنر و آن روح ناآرام و نالان و شوريده و تشنه‌اي است كه در عالي‌ترين تجليات معنوي انسان در طول تاريخ موج مي‌زند. خاستگاهي كه در عمق فطرت و خصيصه وجودي نوع انسان پنهان است خاستگاهي كه سه جلوه خويشاوند روح انساني از آن طلوع كرده است:


آگاهی، مذهب و هنر

و فاجعه امروز بشری تفکیک این سه همزاد است، فاجعه‌ای که موجب شد هر یک از این سه خویشاوند، بیگانه از هم، راهی جدا در پیش گیرند و درنتیجه، آگاهی در شکل علم خشک فرانسیس بیکنی که اطلاع بر پدیده‌ها و روابط میان آن‌ها است محدود شود و تحت تأثیر روح حاکم بورژوازی جدید غربی، جستجوی حقیقت را رها کند و تنها در پی کسب قدرت رود و در نتیجه، از مسئولیت کشف حقیقت و نجات انسان و آمیزش با ایمان خود را فارغ کند و به خدمت بورژوازی پست مادی درآید و ابزار دست قدرت و سرمایه شود و پادوی بي حرمت تکنولوژی و مصرف! و مذهب با جدا شدن از آگاهی و علم در قالب‌های متحجر دگم‌ها و سنت‌های جامد و کهنه و عبث و ناخودآگاه و فاقد فلسفه و معنی و هدف و حرکت منجمد شود و از زمان و حرکت تاریخ و منطق تحول و تکامل جامعه‌های بشری و زندگی انسانی و در نتیجه مسئولیت رشد و رهبری انسان باز ماند و ناچار، زندانی معابد غبارگرفته و بي‌جوش کهنه گردد و به انحصار عوام در آید و از دانش و حرکت و پیشرفت بهراسد و به عقب‌مانده‌ترین قشرهای منحط و سنتی و راکد اجتماعی بسنده کند و تنها به وفاداری نسل‌های فرسوده و فرتوتی که طبق عادت و وراثت بدان وفادارند دل خوش دارد و هنر که زبان عمیق‌ترین حکمت‌های بشری و جلوه‌گاه قدسی‌ترین احساس‌های عرفانی بود و از عشق شور مي‌گرفت و از خودآگاهی انسان نور، با جدا شدن از این دو همزاد همیشگی‌اش، تا مرحله پست جنسیت، تجارت و تفنن سقوط کند و یا به خدمت بورژوازی متعفن درآید و مأمور خلق هیجان‌های مصنوعی و سرگرمی‌های خیالی و لذت‌های بیمارگونه روانی برای پرکردن خلاء زندگی‌های بي‌هدف و عمرهای پوچ جامعه رفاه و طبقه انگل گردد و یا در خدمت روشنفکران بي‌درد این جامعه قرار گیرد و خود هنر را پوچ کنند و انگار که برای انسان کشف بزرگی مرتکب شده‌اند و بي‌کمترین حیایی، از هنر عبث، تآتر عبث، شعر عبث، مجسمه‌سازی عبث، نقاشی عبث، رمان عبث و اساساً فلسفه عبث سخن گویند!

تجزیه این سه بعد روح انسانی، تجزیه وحدت وجودی انسان است و انسانی این چنین متلاشی شده، هر چه در آن سه رشته جدا از هم پیش‌تر رود، به رشد انحرافی و بیمارگونه‌ای دچار مي‌شود که هم اکنون آثار هولناک آن را که ماهیت انسان را به مسخ‌شدن تهدید مي‌کند، به چشم مي‌بینیم.

به همان اندازه که برای انسان امروز تحمل خرافه‌ها، جمود‌ها، فرقه‌بازی‌ها، تعصب‌های کور، ضعف‌ها و زبونی‌های انسان‌کش نفی کننده آزادی و اراده و مسئولیت و اصالت انسانی در برابر قوای غیبی و ترس از عوامل مرموز و تصور خدایی که سایه شاه است در آسمان- و به قیمت ذلت و اسارت و جهل و اطاعت کور و عبودیت ناآگاه و توسل‌های چاپلوسانه ناشی از ترس و طمع...- یعنی آن روح و بینش و فرهنگ مذهبی‌یی که یادگار عصر جهل و جور و حاکمیت اشتراکی سلطنت و روحانیت و مالکیت بر توده‌های محروم انسانی است، نامعقول و ناممکن است، و رها کردن توده‌هایی که هنوز قربانی آن‌اند، رسالت روشنفکران مسئول امروز است، برافروختن دوباره آن آتش اهورایی- که درون انسان را به عشق مي‌گداخت و شبستان سرد و خالی و بي‌احساس این طبیعت مرده و بي‌روح را روشنایی شعور و عاطفه و آشنایی مي‌داد و به انسان، و به زندگی انسان، معنی، ارزش و هدف مي‌بخشید و جوهر انسانی را کرامتی ارزانی مي‌کرد که خدایی شدنش را، بر روی خاک، و علت خودآگاه بودنش را، در سلسله علیت کور عناصر، توجیه مي‌نمود- مسئولیتی است که پس از خاتمیت رسالت پیامبران، بر عهده روشنفکران صاحب رسالت است، انسان‌های آگاهی که در این عصر، وارثان پیامبران‌اند.

هم باید آن هپروت هورقلیایی متافیزیک فلسفی‌ای را از سرهای سرگیجه گرفته مردم پراند، که فیلسوف‌های خیالاتی و صوفیان احساساتی و روحانیون خرافاتی ساخته‌اند و عقل‌ها را منگ و اراده‌ها را فلج و اصالت‌ها را نفی و واقعیت‌ها را محو کرده‌اند و انسان را از خویش به در آورده و از جهانی که با حکمت و آگاهی و علم خدا بنا شده است، به ظلمات آشفته و جادویی و مملو از عجایب و غرایب، که با جهل و جور و مکر خداوندان زمین و اندیشمندان نفاثه‌شان ترکیب گشته، پرتاب کرده‌اند، و در دریایی بي‌کرانه از موهومات غرقه ساخته‌اند، و هم این سقف کوتاه و خفقان‌آور فیزیکی ماتریالیستی را در چشم‌های کم‌سو شکست که در آغاز، بورژوازی عالم آن را بر بالای سر ما بست، و سپس، بورژوازی عادل آن را رنگ زد و بدین گونه، آن علم و این عدل که هر دو با یک روح زندگی مي‌کردند و با یک دید جهان را مي‌نگریستند، انسان را در تنگنای زندانی اسیر کردند که هیچ معنایی نداشت، و طبیعی است که در چنین جایی، از معنی انسان و رسالت زندگی سخن گفتن بي‌جا است و منطقی است که سوسیالیسم و سرمایه‌داری- چنان که گرایش آن را مي‌بینیم- هر دو، از فلسفه زندگی، انسان‌شناسی و اخلاق به مرداب اکونومیسم بیفتند، چه، ماتریالیسم فکری طبیعتاً، در نهایت- پس از فروکش کردن شور انقلابی نخستینش که درآن، قدسی‌ترین آتش‌های پنهان در فطرت انسان آگاه زبانه مي‌کشد و عالی‌ترین فضیلت‌های انسانی چون آرمان‌خواهی و تعهد و مسئولیت و فداکاری در راه عقیده و نثار و ایثار و شهادت... تجلی مي‌کند- به ماتریالیسم اخلاقی منجر مي‌شود. زیرا، بر خلاف گفته ژرژپولیستر: نمي‌توان در فکر ماتریالیست بود و در اخلاق ایده‌آلیست.

ممکن است در بیان من تضادی را احساس کنند و در نتیجه اعتراض کنند که من، هم به مذهب مي‌خوانم و هم به نفی مذهب!؟

آری، دقیقاً چنین است.

در اینجا، باید این اصل بزرگ و حساس و تاریخی را یادآوری کنم که من این درس را از کتب پیامبران راستین آموخته‌ام. جنگ پیامبران همه جنگ مذهب علیه مذهب بوده است. چنان که جنگ ائمه راستین اسلام، جنگ اسلام علیه اسلام!

در این جا، مسئله توحید مطرح مي‌شود.

تاریخ صحنه جنگ مذهب و بي‌مذهبی، خداپرستی و بي‌خدایی نیست. در گذشته، جامعه، قدرت یا نظام حاکمی که بي‌مذهب یا ضدمذهب باشد وجود نداشته است. پیامبران بزرگ و راستین مردم، با مشترکین و کفار مي‌جنگیده‌اند و فراموش نکنیم که مشرکان و کافران همه مذهبی‌اند. مشرکین از تمام پیغمبران بیشتر خدا داشته‌اند!
ابراهیم که گرز انقلابی خویش را بر سر بت‌ها فرود مي‌آورد، مظاهر ديني عصر خويش را در هم مي‌شكند. موسي كه چوب دستي يك چوپان انقلابي را بر فرق فرعون مي‌اندازد، مذهب پناه زمانه خويش را در هم مي‌كوبد. فرعون پاسدار مذهب حاكم بر جامعه خويش است. موسي نيامده است براي او خدا را اثبات كند، او را مذهبي بار آورد. آمده است تا مذهب او را همراه با دستگاهش و خودش در نيل غرق كند و فرعون هم از همين مي‌ترسد و خطاب به احساسات ديني مردم خويش فرياد بر مي‌آورد:

«اني اخاف ان يبدل دينكم!»(۶)

من از اين مي‌ترسم كه اين مرد دين شما را عوض كند

عيسي، عاصي و خشمگين وارد معبد مي‌شود و دكان دستگاه‌ها را به هم مي‌ريزد و طرف دعوايش فريسيان است كه طبقه روحاني مذهب موسي‌اند.

و محمد با مشركان قريش مي‌جنگد كه به جاي خدا، خدايان پرست‌اند! و از اين مي‌ترسند كه اين مرد حرمت كعبه ابراهيم را از بين ببرد و شفيعان و واسطگان ميان آنها و خدا را از ميان بردارد.

و نيز فراموش نكنيم كه علي، مظهر توحيد و انساني كه رسالت تاريخي تمامي پیامبران در او تجسم یافته و وجودش جوهر همه انقلاب‌های توحیدی است و گردابی است که تمامی ‌رودهايي كه در طول تاريخ عدالت و آزادي و برابري بشري از انقلاب‌ها و نهضت‌ها سرچشمه گرفته و با جور و جبر و تبعيض در كشاكش بوده است در او مي‌ريزد، آري، او كه جوهر مذهب است و جان اسلام، در تمام دوران حكومتش كه همه در جنگ گذشت، فقط با مسلمان‌ها جنگيد!

با سپاه شام كه پرچمشان قرآن بود، با سپاه نهروان كه همگي قرآن را حفظ داشتند و با سپاه جمل كه همسر پيغمبر و دو تن از برجسته‌ترين اصحابش به راه انداختند!
اگر خداپرستي آتشي بوده است كه جان انسان را همواره گدازان و عاشق نگاه مي‌داشته و نيرويي بوده است كه او را از خو كردن به خاك و آرام گرفتن در اندازه‌هاي مادي و فكري و اخلاقي و روحي يك زندگي غريزي مبتني بر لذت و سيري و پُري و رفاه و تفريح باز مي‌داشته و به تأمل و تحقيق و كشف و شهود و شكافتن سطح پديده‌ها و سوراخ كردن پرده‌هاي آويخته و سقف‌هاي كوتاه و ديوارهاي نزديك طبيعت تنگ محسوساتش وا مي‌داشته و او را از خزيدن به پرواز مي‌خوانده و به پرستش عاشقانه مظهر ارزش‌هاي مطلق، شناخت و ستايش و ايمان و وفاداري به ارزش‌ها، علي‌رغم گرايش‌هاي حيواني خويش و علي‌رغم نظام‌ها و قدرت‌هاي ضد انساني حاكم بر جامعه خويش، دعوت مي‌كرده است و در جهان‌بيني او، مرزهاي طبيعت را هميشه فراتر از مرز محسوساتش مي‌برده و ايمان به خدا، ايمان به جهان و معقول بودن جهان را به او ارزاني مي‌داشته و نيز يقين به ماوراء محسوس را، كه او را به كشف و شهود و كنجكاوي و حق‌يابي و جستجوي حقيقت و پرده برداشتن از راز مي‌رانده، و اين نيروي محرك علم و مربي عقل وي بوده است، توحيد، تنها يك تصحيح ضروري و حياتي در اين بينش و گرايش عظيم و عميق است، بلكه بيشترين نقش را در سرنوشت انسان، روابط اجتماعي انسان، و جنگ مداوم تاريخي انسان به عهده داشته است.

خداپرستي، كه همچون زيبايي، خير و حقيقت ( كه به صورت هنر، اخلاق و علم تجلي كرده است) يك گرايش فطري و به تعبيري بعد چهارم روح انساني واساساً خصلت وجودي او است كه از خودآگاهي و كمال جويي وي سر مي‌زند، هنگامي‌كه وارد تاريخ مي‌شود و ناچار از مراحل گوناگون تحول اجتماعي در تاريخ مي‌گذرد و در اسكلت‌هاي خاصي از نظام‌هاي اقتصادي - اجتماعي- سياسي قرار مي‌گيرد و در بند روابط طبقاتي- نژادي- فرهنگي ويژه‌اي كه براساس تبعيض و فريب و تجاوز و تخدير و استبداد و استثمار طبقه‌اي، قومي، تباري يا خانداني [است] گرفتار مي‌شود، با روح و بينش حاكم مي‌آميزد و با مصالح و منافع قدرت‌هاي حاكم سازگار مي‌شود و توجيه‌كننده وضع موجود و تحكيم‌كننده نظام حاكم مي‌گردد و به صورت مذهبي شكل مي‌گيرد كه هم روبنا است و هم زيربنا، هم ساخته شده است و هم سازنده، بدين‌گونه كه آن را روحانيت رسمي‌كه خود، هميشه، جزيي از قدرت حاكم يا كل آن بوده است ساخته مي‌شود و چون ايمان و انديشه عام شد نقش سازنده‌اي را به سود طبقه حاكم بازي مي‌كند. خود بر اساس نظام حاكم و بناي موجود شكل مي‌گيرد و چون در عمق وجدان و عادات و رفتار و عقايد و سنت‌ها و فرهنگ و جهان‌بيني جامعه فرو رفت و با وجود همه عجين شد و در روح جمعي ريشه دواند، زير بناي معنوي و فكري اين نظام و اين بنا مي‌گردد و شالوده آن مي‌شود و به تحكيم و توجيه و تقديس وضع موجود مي‌پردازد.
خداياني كه خود، در عالم واقعيت، سايه خداوندان زمين‌اند تا در ذهنيت، خداوندان زمين سايه آن‌ها شوند و در نتيجه، طبيعي، قدسي، ازلي، ابدي و قابل پرستش گردند.
و توحيد، تبر ابراهيمي‌يي است كه هميشه بر فرق اين خدايان فرود مي‌آمده است تا گردن خداوندان را بشكند.


پاورقی :

۱. در اصل : نگاهی (ن)
۲. جای اسم در اصل خالی است. (ن)
۳. ریشه معنوی عبادت این معنی را تایید می کند. عبدالطریق یعنی راه کوفته و هموار شد.
۴. غیر از سمبل های جادو – که پدیده ای است از نظر جامعه شناسی ضد مذهبی- سمبل های مذهبی, حتی در دوران ابتدایی, مظهر زیبایی، نفاست و لطف بوده‌اند، نه قدرت و وحشت.
۵. ادیان بزرگ که همه ماورای قومی و نژادی و ملی‌اند نظریه دورکهیم راه به همان ادیان بدوی طوایف وحشی محدود می‌کنند.
۶. سوره غافر (مومن) آیه ۲۶


تاریخ انتشار : ۰۰ / ۰۰ / ۱۳۵۵

منبع : کانون آرمان شریعتی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
7_5_1392 . 15:30
#8
آزادی، خجسته آزادی
نویسنده : دکتر شریعتی

موضوع : آزادی

مجموعه : مجموعه آثار ۲


چه زبان توانایی است زبان قصه! چه قدرت و گسترش و ظرافتی هست در سمبولیسم، هیچ چیز نیست که در آن و بدان نتوان گفت. سمبولیسم در اروپا در دوره‌ای رشد کرد که اختناق سیاسی پدید آمد. یک نویسنده توانا در بحرانی‌ترین و شدیدترین شرایط سیاسی و دیکتاتوری خطرناک‌ترین حرف‌ها را مي‌تواند بزند. نویسنده را جز خواننده‌اش هیچ قدرتی نمی‌تواند ساکت کند، اما به هر حال، طبیعی نیست، عطشِ اعصاب و نیازِ سلول‌های قلب و آن مغز روح آدمی را سیراب نمي‌کند، گرم نمی‌کند. اندیشه و روح را اقناع می‌کند، موفقیت می‌دهد اما قلبِ روح و روحِ قلب آدمی همچنان تشنه مي‌ماند. احساس توفیق به آدمی مي‌دهد، اما احساس آدمی را راضی نمي‌کند، آن عطش، آن میل هم چنان تشنه و گرسنه است. یک نویسنده سیاسی که در شرایط ترور و وحشت مي‌نویسد حرف‌هایش را هم مي‌زند و همه آرزوها و افکار آزادی‌خواهانه‌اش را و فحش‌ها و نفرت‌هایش را بیان می‌کند، در پرده رمزها و سمبل‌ها و قصه‌ها و هنرمندی‌ها... باز هم در آرزوی روزی است که بتواند بیاید توی خیابان، بنشیند پشت میز کارش و رویاروی و صریح به دیکتاتوری دشنام بدهد، رویاروی و صریح از جگر فریاد زند:

ای آزادی، تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می‌ورزم، بی‌تو زندگی دشوار است، بی‌تو من هم نیستم، هستم، اما من نیستم، یک موجودی خواهم بود تو خالی، پوک، سرگردان، بي‌امید، سرد، تلخ، بیزار، بدبین، کینه‌دار، عقده‌دار، بي‌تاب، بي‌روح، بی‌دل، بي‌روشنی، بي‌شیرینی، بي‌انتظار، بیهوده، منی بي‌تو، یعنی هیچ! ‌ای آزادی، به مهر تو پرورده‌ام، ‌اي آزادی، قامت بلند و آزاد تو، مناره زیبای معبد من است، ‌اي آزادی، کبوتران معصوم و رنگین تو، دوستان همراز و آشنای من‌اند، کبوتران صلح و آشتی‌اند، پیک‌های همه مژده‌ها و همه پیام‌های نوید و امید و نوازش من‌اند: ای آزادی، کاش با تو زندگی مي‌کردم، با تو جان مي‌دادم، کاش در تو مي‌دیدم، در تو دم مي‌زدم، در تو می‌خفتم، بیدار می‌شدم، مي‌نوشتم، می‌گفتم، حس مي‌کردم، بودم.

ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می‌کشد بیزارم.

زندگیم به خاطر تو است، جوانیم به خاطر تو است و بودنم به خاطر تو است.


ای آزادی خـجــــسته آزادی خـواهم که تـو را به تــخت بنشانم
یا آنکه مـرا به پیش خود خوانی یا آنکه تو را به پیش خود خوانم! (۱)

ای آزادی، مرغک پرشکسته زیبای من، کاش مي‌توانستم تو را از چنگ پاسداران وحشت، سازندگان شب و تاریکی و سرما، سازندگان دیوارها و مرزها و زندان‌ها و قلعه‌ها رهایت کنم، کاش قفس‌ات را مي‌شکستم و در هوای پاک بي‌ابر بي‌غبار بامدادی پروازت مي‌دادم، اما... دست‌های مرا نیز شکسته‌اند، زبانم را بریده‌اند، پاهایم را در غل و زنجیر کرده‌اند و چشمانم را نیز بسته‌اند...

وگرنه، مرا با تو سرشته‌اند، تو را در عمق خویش، در آن صمیمی‌ترین و راستین منِ خویش مي‌یابم، احساس مي‌کنم، طعم تو را هر لحظه در خویش مي‌چشم، بوی تو را همواره در فضای خلوت خویش مي‌بویم، آوای زنگدار و دل انگیزت را که به سایش بال‌های فرشته‌ای در دل ستاره‌ریز آسمان شب‌های تابستان کویر مي‌ماند همواره مي‌شنوم، هر صبح با سرانگشتان مهربان خیالم گیسوان زنده و زباندارت را که بي‌تاب دست‌های من‌اند، به نرمی و محبت شانه مي‌زنم، همه روز را با توام، گام به گام هم چون سایه با تو همراهم، هرگز تنهایت نمي‌گذارم، همه جا، همه وقت تو را در کنارم و مرا درکنارت مي‌بینند، بر سر سفره، آنکه در صندلی خالی پهلویت ننشسته منم، نمي‌بینی؟ هستم، چشم‌هایت را درست بگشای، نه آن چشم‌ها که با آن سلطان را مي‌بینی، متولی را مي‌بینی، با آن چشم‌هایت که تنها برای دیدن من‌اند. با آن چشم‌ها که تنها من در تو مي‌بینم... آن که پنهان لقمه‌ای در دهانت مي‌نهد منم، آن که ناگهان لیوانی بر لبت مي‌گذارد منم، آن که برایت سیب پوست کنده و کنار دستت ریز کرده است منم. ناگهان سرت را برگردان تا مرا ببینی، پیش از آن که فرصت آن را داشته باشم که بگریزم، غیب شوم...

و هر عصر، عصرهای آرام و مهربان تابستان، عصرهای گرفته و عبوس زمستان، آنگاه که تنها و غمگین در زندانت بر تخت افتاده‌ای و خود را بیزار و سرد و بي‌انتظار رها کرده‌ای آنکه در کنارت شب‌نامه‌ها، مقاله‌ها، کتاب‌ها، رساله‌ها، شعرها، داستان‌ها، ترانه‌ها، تصنیف‌های بسیاری را، که در زیر نگاه‌های دژخیمان و در روزهای پر وحشت و شب‌های پرهول حکومت جبارانه کینه‌توزِ تو و من، نوشته است و سروده است و هر کدام را زندانی و تعقیبی و شکنجه‌ای در پی دیده است، برایت مي‌خواند منم و تو آرام گوش مي‌دهی و هر لحظه تعجبی، هر لحظه لبخندی، هر لحظه خنده قاه‌قاه بلندی، هر لحظه از جا پریدنی، دور خود چرخ زدنی، خود را به آینه رساندنی و خود را در آن حال در آینه دیدنی و خود را ندیدنی و هر لحظه در من خیره ماندنی و باور کردنی و... باور نکردنی، و گاه اعتراضی.... اخمی، نیمه قهری، و بیدرنگ نوازشی به علامت عذرخواهی‌یی و لبخند مهربانی به علامت شرمندگی‌یی... و بعد سؤالی و بعد جوابي و بعد شکی و بعد تردیدی و بعد تصمیمی و بعد حرفی و بیدرنگ سرخ شدنی و سپس سکوتی و چه سکوتی! و بعد برخاستنی و سربزیر افکندنی و در اندیشه فرورفتنی و لباس پوشیدنی و از خانه بیرون رفتنی و منم آن که در این ساعت‌ها، در این عصرها با توام و تو تنها نیستی و تو را هرگز تنها نمي‌گذارم و تو... که مرا کم
مي‌شناسی، ‌اي که همه زندگیم از آنِ تو بوده است و از آنِ تو است که هرگز تسلیم اختناق و غضب و استبداد نبوده‌ام و بندبندم اگر بگسلند دل از تو نمي‌پردازم که تو دل منی و سرشته در آب و گل منی و شکنجه‌ها جز مهر تو را در من نیفزوده است و زندان‌ها جز هوای تو را در سر من نیاورده است. دشمنی‌ها و وحشت‌ها و تعقیب‌ها جز وفای تو را در من استوارتر نساخته است.

و... شب ها... وه! چه دشوار است سخن گفتن از شب‌ها، شب‌ها که آدم‌ها نیستند و دیوارها در ظلمت گم‌اند و چشم سلطان خفته است و پاسداران قلعه‌ها خواب‌اند: و... من مي‌مانم و تو بیدار و چشم عالمیان در خواب و ماه چشم انتظار چهار کبوتر که قفس‌هاشان را بشکنند و در هم آمیزند و در سینه مهربان آن تنهای زیبای آسمان... و... شب‌ها... که افسرده و رنجور مرا رها مي‌کنی و به خانه باز مي‌گردی و تنها در خانه را مي‌گشایی، خانه‌ای را که در آن صدایی و شور و شوقی اگر هست از دیوار همسایه مي‌آید. و صدای پاهایت شور در دل سکوت خانه مي‌افکند و ناگهان قطع مي‌شود و در اطاقت را مي‌گشایی و پا به اندرون مي‌نهی، آن که در آن گوشه چشم انتظار تو بر چهره‌ات خنده مي‌زند منم. و آنگاه از دل خنده‌ای مي‌زنی و باز مي‌گردی و در را کلید مي‌کنی و باز مي‌گردی و مرا کنارت مي‌نشانی و مي‌پرسی و مي‌پرسی و مي‌پرسی و من هم‌چنان ساکتم و سر در پیش و چشم بر قالی دوخته که دل و دماغ حرف زدن ندارم، که افسرده‌ام و گرفته‌ام و بیزار که زندگی سخت شده است و اختناق سنگین و استبداد بي‌رحم و قلعه استوار و زندانبان بیدار و همه آزارم مي‌دهند که با آنها خو نکرده‌ام و از دست استبداد شرابی ننوشیده‌ام و با دنیای اختناق انس نگرفته‌ام و با غضب و با وحشت و با دیوار هم‌دست و هم‌داستان نگشته‌ام و دل از تو بر نکنده‌ام و پایی که هر گامی را به سختی بر مي‌گیرد در هوای تو مي‌دود و سری که به بندی فرود نمي‌آید در دامن تو مي‌افتد و قامتی که چشم امیدی آن را خم نیافته است در معبد تو نماز مي‌گزارد و دلی که از طوفان‌های مرگ به لرزه نمي‌افتد از یاد تو پریشان مي‌شود و... سخت آزارم کرده‌اند و شکنجه‌ام مي‌دهند و دلم پاره گشته است و روحم در هم شکسته است و توانم از دست رفته است و امیدم فرو مرده است و... خسته‌ام!

و تو او را که در خلوت تنهایی با خویش مي‌نوازی و سربردامنش مي‌نهی و دست‌های نرم و داغت را که به غزلی عاشقانه مي‌مانند در دست‌های مرتعش و سردش مي‌نهی و آن را آرام مي‌کنی و گرم مي‌کنی و هر بیتی از دَه شاه بیت غزلت را ابیات انگشتان من یکایک در کنار مي‌گیرند و هر بیتی را ترانه‌ای مي‌کنند، رباعی‌یی مي‌کنند و آن گاه دیوانی مي‌شود. همه غزل‌ها و ترانه‌ها و شعرها و آوازهای زیبا و خوب و گرم و پنهانی و پردرد و پرداغ و آن گاه تو از او، نه از من، هر دو یکی است، او منم، مي‌پرسی که چرا غمگین بودم، چرا افسرده بودم، چرا آن سال نیامدی، چرا سال پیش نبودی، چرا دو سال پیش آن مقاله را ننوشتی، چرا پیرارسال شعری را که در ثنای من سروده بودی چاپ نکردی، چرا؟ فراموشم کردی! تعقیب کردند؟

و من که بیزارم از گفتگو از سرنوشت خویش و سرگذشت بیزار خویش و با تو گفتن از دردها و رنج‌ها و غم‌ها و شکنجه‌ها که در هوای تو دیده‌ام که نه رسم مردی است که پیش دوست از آن چه در هوای دوست کشیده‌اند سخن گفتن و نه شیوه مردی که دل دوست را آزردن، و دریغم آید از آن لحظه‌ها که بدین قصه‌ها به سرآید و توضیح‌ها، که گاه گامی نابهنجار در هوای آزادی و قلمی بیباک در ستایش آزادی، آزادی را بیشتر به بند مي‌کشد و عاشقان آزادی را از کمترین نشانه‌های آزادی محروم مي‌سازد و چه تجربت‌ها که در این کار ندارم و چه دانستنی‌های بسیار. که ستایش آزادی و جهاد به خاطر آزادی و عشق به آزادی حرفه من شده است و شغل من و حیات من و عشق من و ایمان من، و چهار چوبه شخصیت من! و ناچار مي‌گریزم و مي‌پرسم که تو چه مي‌کنی؟ که تو چگونه مي‌گذرانی، چه مي‌اندیشی... و تو از خویش مي‌گویی که هم چون مسیح در چنگ یهودیانی و قیصر به چهار میخت کشیده است و بردارت زده است و تاجی بر سرت نهاده است و من هم چون سَن پُل حواری بي‌تاب مسیح، بر خود مي‌پیچم و هم چون دردمندی که در خلاء فریادی برکشد که خود نیز نشنود سر در حلقوم قلب خویش مي‌برم و از جگر ضجه مي‌کنم و آن گاه سر بر می‌دارم و احساس مي‌کنم که همه ابرهای آسمان‌ها در دلم باریدن گرفته‌اند و آنگاه چشم در چهره تو که بر دامنم برافروخته است مي‌دوزم و با نگاه‌هایم که هم چون دو پروانه بر گلی بنشینند و پیرامونش پرواز کنند گونه‌هایت، پلک‌های نیمه خفته سنگینت، مژه‌های خیست، بناگوشت، بینی نانجیبت، لب‌های نجیب پارسای آب‌کشت را ناز مي‌کنم و در دل از بیچارگی خویش که اسیرم، مي‌گدازم، آن گاه قطره گرمی بر چهره‌ات مي‌افتد و تو مي‌فهمی و اظهار نمي‌کنی و آن را در دل مي‌گیری و لحظه‌ای همچنان آرام مي‌مانی، اما در دلت غوغا بیداد مي‌کند و بر مي‌خیزی اما در من نمي‌نگری و پا مي‌شوی اما در من نمي‌نگری و سرت را به کاری گرم مي‌کنی تا در من ننگری و لحظه‌ای بگذرد و سپس بي‌آنکه روی به من برگردانی از من سئوالی پرت‌تر و دورتر مي‌کنی و جوابی نمي‌شنوی. تکرار مي‌کنی و جواب نمي‌شنوی و سر برمی‌گردانی و کسی را نمي‌بینی. و آن گاه مي‌بینی که بر جای من، تنهایی نشسته است و هم‌چون سایه دنبالت مي‌کند و هم چون نفرین خود را بر تو افکنده است و حلقومت را در چنگال خویش مي‌فشرد و هی مي‌فشرد و هر لحظه سخت‌تر و دشمنانه‌تر مي‌فشرد و لحظه‌ای رهایت نمي‌کند و هر لحظه سنگین‌تر و وحشی‌تر و نیرومند‌تر مي‌شود و تو بیچاره مي‌شوی. دلِ ماندن نداری و به کتاب پناه مي‌بری و دل باز کردن نداری و به غذا سرگرم مي‌شوی و دل خوردن نداری و بر مي‌گردی و خسته و بي‌حال و افسرده هم چون تفاله خودت، هم چون باقیمانده خودت از خفقان در صدف خالی بسترت مي‌خزی و پتو را از ترس تنهایی بر سرت مي‌کشی و ناگهان صدای نفسی! گرمی نفسی که مي‌زند، که مي‌کشد و پتو را پس مي‌زنی تا در نور ببینی و نمي‌بینی و برپندارت خنده‌ای تلخ مي‌کنی و بر مي‌خیزی و چراغ را خاموش مي‌کنی و به بسترت باز مي‌گردی و باز لهیب داغ و نرم نفسی را بر پوست صورت و زیر گلویت حس مي‌کنی و آن گاه در تاریکی مي‌نگری و باز مرا مي‌بینی.

و تو دیگر خاموش و تنها مخاطبی و این منم که یک ریز حرف مي‌زنم از هر چه مي‌خواهم، از هر چه مي‌خواهی و تو تنها گوشی و لبخندی و تعجبی و تصدیقی و انکاری و قبولی و خنده‌ای و تأملی و تصوری و تفکری و تخیلی و فهمیدنی!. من همه گفتنم و همه سرودنم و قصه‌ام و افسانه‌ام و شعرم و ترانه‌ام و غزلم و تصنیفم و اساطیرم و داستانم و حکایتم و کنایتم و تشبیهم و استعاره‌ام و متلکم و گوشه‌ام و دشنامم و نفرینم و تمسخرم و افسونم و افسوسم و سحرم و جادویم و نوازشم و نیایشم و نمایشم و فلسفه‌ام و مذهبم و تاریخم و عرفانم و توصیفم و تصویرم و تجسمم و روایتم... تا کم کَمَک پلک‌هایت سنگین شوند و برهم افتند و آن دو رفیق خوب عزیز مرا از من بپوشانند، مرا از دیدارشان نومید کنند و من تنها مانم و برخیزم و آهسته و پاورچین از درز پنجره پایین آیم و از لای درختان خود را به کوچه برسانم و در سایه دیوارهای در شب خفته، دور از چشم پاسبانان به سلولم درآیم همچون آن شب‌های پیشین که از سفر نیمه شب‌ها از میعادگاه آسمان باز مي‌گشتیم و همچون آن شب‌های بي‌مهتاب که تنها از زیارت آن امام زاده گمنام شهید که با متولی عامی نماز نشناس و امام نشناسش که در پوستین خود در حجره بي‌نور خود، کنار امام زاده در خواب خورخوریش غرق گشته است باز مي‌گشتم...

و آن گاه که تو خفتی و مرا بي‌آن دو مونس من تنها گذاشتی، و من برگشتم مي‌نشینم و دلم، که برای دیدارت بي‌تاب شده است و از ندیدنت گرفته است و تنگ شده است، شور مي‌زند و مرا بر خود مي‌پیچاند و من روحم را قطره قطره مي‌کنم و هر قطره را در خودنویس زرینم که همچون خدا به آن سوگند مي‌خورم مي‌نهم و او که خود روح‌القدس من است و من خدای اویم آن قطره‌ها را هر یک کلمه‌ای مي‌کند و جمله مي‌سازد و نامه مي‌نگارد به تو که فردا بخوانی و بدانی که در این ساعت‌های خالی از تو من تا کجا پر از تو بوده‌ام و با تو بوده‌ام و محتاج تو بوده‌ام و بي‌تاب تو و چشم انتظار تو و سراپا تو! و فردا، من که دلم مرغک مجروح بي‌آشیان تو شده است، بر سر کوهستان‌های مشرق مي‌دوم و خود را به پشت تیغه کوه صبحگاهی مي‌رسانم و خود را در چشمه جوشان و گدازنده خورشید مي‌افکنم تا در آن بسوزم و ذوب شوم و با خون آفتاب در آمیزم و خورشید که طلوع کند و بر چهره شب خنده زند و در هر خانه و هر زندان سرکشد من پنجه‌های لطیف و گرم شعاع خورشید شوم و دستم را از پس پنجره‌های بسته اطاق تو به درون آورم و خود را که در اندام اثیری آفتاب پنهان کرده‌ام به درون اندازم و کنارت بنیشنم و با انگشتان زرین و گرم و لطیف مهربانی که تو آن را اشعه آفتاب صبحگاهی مي‌پنداری چهره‌ات را که روح من است که بر صورت آزادی سرشته‌اند نوازش دهم و نوازش دهم و نوازش دهم، فارغ و آزاد، آن‌چنان که گویی همه از آن منی و آن‌چنان که گویی همه از آن توام، آن‌چنان که گویی دیگر استبداد نیست و شب نیست و خفقان نیست و خلاف نیست و غصب نیست و شکنجه آزاده نیست و اسارت آزادی نیست و تو رام سرانگشتان منی، بي‌فریب آفتاب، و تو در کنار منی بي‌حیله خیال و تو سر در دامان منی بي‌خدعه هنر و ما با همیم بي‌واسطه افسانه و ما با هم زندگی مي‌کنیم بي‌خانه سیمانی، در یک باغ پر از پیچک‌ها و علف‌ها و گلبوته‌های وحشیِ در هم خفته که نه جور تیغی کشیده‌اند و نه زخم کاردی و نه شکستن پیرایشی و نه صنعت آرایشی و نه فضولی احمقانه بیشرمانه ابلهانه لوس بي‌مزه زشت باغبانی که شاخه‌ها را همه در هم شکند و شاخک‌ها را همه بزند و سرها را همه از دامن‌ها برکند و ببُرد و دل‌های هر شاخساری را بشکافد و پیوند زند که یعنی تربیت مي‌کنم که یعنی منظم مي‌کنم که یعنی باغ باید نظمی، حسابی، ترتیبی داشته باشد، بیشعور! نمي‌داند که این چنین را خدا باغبان بوده است و خدا از کلب مندلی باغبان یا گل‌کار بهتر مي‌داند.

آری، نه در دو اطاق سیمانی، که در یک باغ، وحشی و سر به هم خورده و شاخه‌ها در هم پیچیده و دست‌ها و انگشت‌های درخت‌ها و شاخه‌ها در هم پیچیده و دست‌ها و انگشت‌های درخت‌ها و گلبوته‌ها و تمشک‌ها و تاک‌ها و خزه‌ها همه در هم حلقه بسته و گره خورده و ناگسستنی و آن دورها خانه‌ای روستایی، دو اطاق و یک ایوان بزرگ سقف‌دار و گاو شیردهی و چند مرغی و جوجه‌ای و نهر آبی و تنوری و انبار گندمی و روغنی و شیر و ماست و پنیر و دوغ و... بادی بر درخت توتی و... در باغ در انتهای کوچه بي‌خانه‌ای همسایه‌ای، کوچه بن بست ساکت و ساده‌ای، بي‌برق و بي‌آسفالت و بي‌آدم که بر روی خاکش هرگز جز ردّ دو جفت کفش همیشه تکراری رد پایی نیست و بر کنارش اسب جوان زیبای سمندی، نه کره اسب کوچک یکه سواری! خنگ زرین بال، هایل هیونی تیزرو کز آهوان برده گرو، ... و کم‌کم بیدار مي‌شوی، بیدارت مي‌کنم و چشم در چشم من مي‌گشایی و صبح را و آفتاب صبح را مي‌بینی، چشم در چشم آفتاب صبح مي‌گشایی و مرا مي‌بینی و مرا در سراپای اندامت حس مي‌کنی و دست‌های مرا که گرم شده است و چهره مرا که روشن شده است، و گرم مي‌شوی و روشن مي‌شوی، و بدینگونه، در چشم‌های تو که همواره در آرزوی آنم که در اعماق آن بمیرم، بمانم، به خواب روم، زندگی کنم و دیگر برنگردم، حلول مي‌کنم و در زیر پوست تو همراه گرمای آفتاب مي‌خزم و این چنین خود را به تو مي‌رسانم و از تو مي‌خواهم که برایم حکایت کنی که ‌ای آزادی، آزادیِ من که در چنگ استبداد به اسارت افتاده‌ای، کاش مي‌توانستم قفست را بشکنم و تو را در فضای پاک بي‌دیوار پرواز دهم، اما مرا نیز به بند کشیده‌اند، پاهایم را بسته‌اند، چشم‌هایم را بسته‌اند، قلمم را، انگشتانم را، دست‌هایم را شکسته‌اند، زبانم را بریده‌اند، لب‌هایم را دوخته‌اند. نمي‌دانی چه کرده‌اند؟ نمي‌دانی چه مي‌کنند؟ اما خدا تو را در من سرشته است، آنگاه که خدا کالبدم را ساخت تو را ‌ای آزادی به جای روح در من دمید، و بدین گونه با تو زنده شدم، با تو دم زدم، با تو به جنبش آمدم، با تو دیدم و گفتم و شنفتم و حس کردم و فهمیدم و اندیشیدم... و تو... ‌اي روح گرفتار من، مي‌دانی، مي‌دانی که درهمه آفرینش چه نیازی دشوارتر و دیوانه‌تر از نیاز کالبدی به روحش ؟

اما... تو را که میرغضب‌های استبداد، فراشان خلافت از من باز گرفتند و مرا که به تنهایی دردمندم تبعید کردند و به زنجیر بستند، چگونه مي‌توانند از یکدیگر بگسلند که نگاه را از چشم باز نمي‌توانند گرفت و چشم را از نگاهش باز نمي‌توانند گرفت و من ‌ای آزادی! با تو مي‌بینم!

بگو! برایم حکایت کن که چه مي‌کنی ؟ چگونه بیدار مي‌شوی ؟ چگونه‌ای ؟ چگونه بیرون مي‌روی، در آن حال که آشیانه‌ات را ترک مي‌کنی چه مي‌کنی ؟ چه مي‌گویی ؟ چه حالی داری ؟ چه حرفی داری ؟ با که‌ای ؟ با آن‌ها چگونه‌ای ؟ کجا می‌روی ؟ کجا مي‌برندت، آن جاها چه مي‌کنی ؟ آن لحظه‌ها و ساعت‌ها را چگونه پامال می‌کنی ؟ مي‌کشی ؟ نادیده مي‌انگاری ؟ چگونه بر مي‌گردی ؟ چگونه وارد مي‌شود ؟ چگونه مي‌خندی ؟ بعد چه مي‌کنی ؟ بعد چه مي‌کنی ؟ بعد چه مي‌کنی و چگونه بیرون مي‌روی و با که‌ای، با که‌هایی ؟ تنهایی: کجا مي‌روی ؟ کجا می‌برندت و آن‌جاها چه می‌کنی ؟ و بعد... و بعد شب کجا می‌روی ؟ چه مي‌کنی ؟ هر شبی از آنِ چه کاری است ؟ بیشتر چه مي‌کنی ؟ بیشتر چه مي‌اندیشی، بیشتر کجا مي‌روی، کِی‌ها کجاها مي‌روی ؟ و بعد کِی بر مي‌گردی و چگونه بر مي‌گردی و چه مي‌کنی ؟ و چه مي‌اندیشی ؟ و چگونه مي‌گذرانی و چگونه شب را نیمه شب مي‌کنی ؟ بگو، مو به مو، ذره به ذره، لحظه به لحظه... آه! من باید بدانم... هر دانستن من یک نوع با تو بودن من است، هر ندانستن من یک نوع با تو نبودن مضاعف من است! اگر هم اکنون بدانم چه مي‌کنی ؟ کجایی با که‌ای ؟ من نیز مي‌دانم باید کجا باشم، با که‌ام و چه مي‌کنم!

ای آزادی، چه زندان‌ها برایت کشیده‌ام! و چه زندان‌ها خواهم کشید و چه شکنجه‌ها تحمل کرده‌ام و چه شکنجه‌ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده آزادی‌ام، استادم علی است، مرد بي‌بیم و بي‌ضعف و پرصبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مردي که هفتاد سال برای آزادی نالید. من هر چه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه مي‌کنی؟ تا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم ؟ ...


پاورقی

۱. دو بيت مذكور در متن، ابيات آخر يكي از قصايد ملك‌الشعراء بهار مي‌باشد كه اصل آن به شرح زير است :
اي آزادي اي خجسته آزادي از وصل تو روي برنگردانم يا آن كه مرا به نزد خود خواني يا آن كه تو را به نزد خود خوانم


تاریخ انتشار : ۰۰ / ۰۰ / ۱۳۵۵

منبع : کانون آرمان شریعتی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
7_5_1392 . 15:31
#9
خودسازی انقلابی ۱
در آینده
.
7_5_1392 . 15:32
#10
خودسازی انقلابی ۲
در آینده
.
7_5_1392 . 15:32
#11
خودسازی انقلابی ۳
در آینده
.
7_5_1392 . 15:33
#12
بر در حق، کوفتن، حلقه‌ی وجود
سخنران : دکتر شریعتی

موضوع : فرم و محتوای عمل

مکان : حسینیه‌ی ارشاد

مجموعه : مجموعه آثار ۲


سؤال این است که آیا با نشستن و نیم ساعت فکر کردن- مثلاً- همان نتیجه نماز برای فرد حاصل می‌شود؟ در اینجا مسئله‌ای هست و آن اینکه زیبایی‌شناسان «استه‌تیسین‌»ها(۱)، یعنی کسانی که در رشته زیبایی‌شناسی کار و مطالعه می‌کنند، نکته مهمی را بیان می‌کنند و آن اینکه: اگر جوهر زیبایی، در فرم و صورت زیبایی ویژه خودش و در شکل متناسب خودش قرار نگیرد، می‌میرد. یعنی زیبایی، هنگامی تحقق خارجی پیدا می‌کند که فرم مناسب خودش را بگیرد.

شما درباره پدرتان، مادرتان، کسی که به وی علاقه دارید، جایی، و یا چیزی که بدان علاقمندید، وقتی دارای احساسات خاصی هستید و حتی این احساسات نیز شدیدند، اگر از بیان آن‌ها محروم باشید، چه وضعی برایتان پیش می‌آید؟


-۱-

در این بحث اول ببینیم که آدمی احساساتش را به چه صورت یا صورت‌هایی بیان می‌کند. این بیان یا از طریق گفتن است، یعنی کلمات خاصی را برای احساس انتخاب کردن، یا ژست خاص، مثل دست بوسیدن، روبوسیدن و در آغوش کشیدن، یا نمود خاص است. مثلاً رنگ چهره عوض می‌شود، خون توی صورت می‌دود و ... و یا حتی از طریق خط بیان می‌شود: می‌روید و می‌نشینید، چیزی می‌نویسید، و یا بیان توسط موزیک است : آهنگی می‌سازید. این‌ها همه صورت‌های گوناگون بیان احساس آدم است. اکنون اگر کسی نتواند این احساس پیوند و علاقه شدید خود را به کسی یا چیزی، به حالتی، به وابستگی‌ای، یا به خاطره‌ای ... بیان کند، یعنی از اینگونه بیان و بهره‌برداری از آن محروم باشد، این احساس پیوند کم‌کم در درونش ضعیف می‌شود و حتی می‌میرد. کلمه چیست؟ فرمی از جوهر احساس من، موزیک چیست؟ فرمی از بیان جوهر احساس دلبستگی من با ایده‌ام. در آغوش کشیدن چیست؟ فرمی که من به احساس پیوندم، و به احساس وابستگی‌ام می‌دهم و مگر نه این است؟ بنابر این می‌بینیم که فرم تا چه حد نگاهبان محتوی، معنی و مفهوم است. ازدواج کردن فرم است یا محتوی؟ فرم است. دو نفر همدیگر را دوست دارند، بعد با هم پیوند پیدا می‌کنند و بعد با هم زندگی می‌کنند، با هم زندگی کردن، فرمی است، شکلی است، از یک پیوند روحی، اما اگر گفته شود: «خوب پیوند روحی را حفظ کنند، اما با هم زندگی نکنند، احساس چه احتیاجی به این تظاهرات و به این «فورمالیته» دارد. مرتب شب بیا و صبح برو، چه خبر است آخر این کارها چیست؟! البته می‌شود گفت: بله هر کس آزاد است برود دنبال کارش و احساسش را نگه دارد، احساس پاک و خوب، که بعد هم البته می‌میرند و ... اما بالاخره چی؟ هیچ! اینجا هم می‌بینیم با فرم است که این محتوی نگه داشته می‌شود و در آن رشد می‌کند. احساس وطن‌دوستی و احساس شهامت نیز دو احساسند اما کدام ارتشی در دنیا هست که برای بیان احساس حماسی‌گری فرم نداشته باشد: موزیک، مشق هر روزه، رژه رفتن، طبل زدن، هورا کشیدن، تکرار ژستهای خاص، احساس نظامی‌گری را در افراد زنده نگه می‌دارند، به طوری که گروه‌های چریکی هفت، هشت نفری که به داخل فلسطین می‌روند و هرکدام باید مثل گربه و موش این سو و آن سو پنهان شوند، قایم شوند و حتی یکدیگر را درست نبینند، باز هم مراسم خاص نظامی شش هفت نفری خود را دارند و در زیر چشم دشمن. چرا؟ برای اینکه احساس وحدت و پیوند و مسئولیت و روح نظامی‌گریشان را حفظ کنند. باز می‌بینیم که تکیه به فرم تا آن حد است که به خاطرش جان خود را هم در معرض خطر قرار می‌دهند.

فرانتز فانون معروف، آدمی است از جزایر آنتیل آمریکا- در کارائیب- یک سیاهپوست کارائیبی است که به فرانسه می‌آید برای درس خواندن. دکتر می‌شود و می‌خواهد در رشته روانپزشکی متخصص شود. جنگ الجزایر شروع می‌شود. فرانسوی‌ها می‌گویند اصلاً الجزایر ملت نیست و او در مقابل، تحصیلاتش را رها می‌کند و می‌رود و می‌گوید من ملیت الجزایری می‌گیرم- در همان ایام که هنوز الجزایر ملت نشده است- به آن‌ها می‌پیوندد و می‌رود و می‌جنگد. می‌بینند که روانپزشک است و عالم است و به وی احتیاج است تا بیماران روانیشان را که در دوره جنگ- به خصوص جنگ چریکی- زیاد می‌شود معالجه کند، به زور وی را وادار به کار بیمارستانی می‌کنند. باز می‌گوید من از کار بیمارستان حوصله‌ام سر رفته است باید بروم و با دشمن بجنگم، ناگزیرش می‌کنند که لااقل با یک بیمارستان سیار همراه گروه چریکی به داخل الجزایر برود که هم بجنگد و هم به عنوان طبیب کار کند. قلمش نیز بهترین مقالات المجاهد را می‌نویسد. و خلاصه از لحاظ علمی و فکری به انقلاب خدمت فراوان می‌کند. از لحاظ عملی و تخصصی هم همینطور. مهمان خارجی هم هست چرا که از اصل الجزایری نبوده است، و همه هستی‌اش را داده است. بدین ترتیب این شخص برای این ملت بسیار عزیز است. وقتی فانون سرطان می‌گیرد و به وی گفته می‌شود که ۶ ماه دیگر خواهد مرد. می‌خواهد به داخل جبهه برود تا شهید بشود. اما باز حفظش می‌کنند و به مرگ عادی می‌میرد.

حالا فرم را نگاه کنیم که تا کجاها اصالت پیدا می‌کند. فانون وصیت کرده است که مرا در قبرستان شهدا، دفن کنید و این قبرستان شهدا، دهی است در شمال الجزایر نزدیک مرز تونس که فرانسوی‌ها، تمام مردم آن را به خاطر همکاری‌ای که با چریک‌های مجاهد کرده بودند، قتل‌عام نموده‌اند. و پس از این ماجرا اسم قلعه شده است قبرستان شهدا. جسد فرانتس فانون در تونس است و وصیت کرده است که در قبرستان شهدا دفن شود، الجزایری‌ها می‌توانستند وی را در گوشه‌ای دفن کنند و بگویند هر وقت استقلال پیدا کردیم جنازه‌اش را برمی‌داریم، استخوان‌هایش را می‌بریم و در قبرستان شهدا دفن می‌کنیم. اما جبهه آزادیبخش الجزایر این کار را نکرد. یک گروهان از بهترین مجاهدانش را انتخاب کرد، با همه تشریفات نظامی، و آماده شد تا از مرز شمالی تونس وارد الجزایر شود. این قسمت خطرناکترین قسمت الجزایر بود. یک وجب از خاکش آزاد نشده بود و محل جنگ چریکی بود و زیر پوشش هواپیماهای جاسوسی فرانسه قرار داشت و گوشه به گوشه آن هم نظامی‌های فرانسوی بودند، چرا که چریک‌ها از همین مرز وارد الجزایر می‌شدند و می‌جنگیدند و برمی‌گشتند. قبرستان شهدا هم در این منطقه بود. حالا فکرش را بکنید یک جنازه را می‌خواهند با تشریفات رسمی و با همه آن قوانین و مراسمی که برای تشییع یک جنازه عزیز محترم در یک ارتش مرسوم است ببرند و دفن کنند. در اینجا الجزایر چقدر در از دست دادن یک گروهان از بهترین مجاهدانش «ریسک می‌کند» برای اینکه این فرم را رعایت کند ؟ محتوی هم ندارد. فرم است اما ملت الجزایر با این فرم می‌خواهد به پاداش یک عمر نثار و ایثار و فداکاری و خدمت‌های درخشان و مخلصانه‌ای که این مرد، این جوانمرد به انقلاب الجزایر کرده است، از وی تجلیل کند. آیا ممکن است بگویند خوب آقا مگر تجلیل همه‌اش به این «دودور دودور» کردن و فلان و بهمان کار است. همگی در قلبشان تجلیل کنند و بگویند به‌به واقعاً فرانتز فانون آدم خوبی بود. خلاصه از همان قبیل حرف‌ها که ما الان می‌زنیم، آن‌ها هم بزنند و بگویند در تاریخ اسمش می‌آید و در سینه مردان مزار اوست و ...

نخیر این حرف‌ها، کافی نیست، این‌ها ذهنیات می‌شود، و بعد خیالات، بعد هم از یادها می‌رود باید حتی به قیمت از دست دادن بهترین مجاهدان، جنازه فرانتز فانون با تمامی تشریفات نظامی و باشکوه از مرز خطرناک تونس عبور کند و وارد خطرناکترین بخش شمالی الجزایر گردد و در زیر نگاه همه هواپیماها و اسکادران‌های جاسوسی و زیر بمباران فرانسوی‌ها و از میان همه آن سنگرها و پایگاههای نظامی فرانسه گذر کند و در قبرستان شهدا- که وصیت کرده و از ما خواسته است- دفن شود.

با قبول خطر، برنامه‌ریزی، مطالعه، ریسک، شهامت، این جنازه را با تشریفات وارد مرزی کردند که یک چریک نصفه شب با هزار کلک وارد می‌شد. آری با یک گروهان وارد شدند، و به قبرستان رسیدند، اما نه اینکه یک گوشه خاکش کنند و آرام برگردند. سر جنازه ایستادند، در کجا ؟ در جایی که هر لحظه بیم خطر هست، همه به حال خبردار ایستادند، فرمانده گروهان، در برابر جنازه سخنرانی کرد. از این سخنرانی، تکان‌دهنده‌تر، آتشین‌تر، مخلصانه‌تر وجود ندارد، که: تو جانت را به ملت ما بخشیدی، تو ای عزیز...(۲)

پس از این سخنرانی با احترام و تشریفات دفنش کردند و علامت‌گذاری نمودند و بعد برگشتند. این یک فرم است. ماجرای دفن فانون را یکی از نویسندگان فرانسوی «مارتینه»، در یکی از مجلات فرانسوی نوشت، هیچ موسیقی و هیچ شعری و هیچ تراژدی‌ای نمی‌توانست چنین اثری داشته باشد و تازه این اثر در من بود که نه با فانون هم‌نژاد بودم و نه با الجزایری هم‌نژاد. این قضیه وقتی چنین تأثیری در من کرد، ببینید که بر ملت الجزایر، بر مجاهدین و بر تمامی مجاهدین دنیا و بر همه کسانی که مخلصند و بر همه کسانی که به انسانیت ارج می‌نهند، چه تأثیر عمیقی گذاشته است.

بدینگونه است که فرم به محتوی کمک می‌کند. شاید احساس شاعرانه خواجوی کرمانی از حافظ بالاتر باشد اما چون بیان شاعرانه و فرم بیان احساس حافظ را ندارد، احساساتش به صورت مجموعه‌ای از احساسات دست دوم و معانی دست دوم مانده است.

گاه هست که اصلاً تأثیر در فرم نهفته است و گاه اصلاً فرم است که موضوعیت پیدا می‌کند. مثل تلقین. تلقین یعنی چه؟ تلقین چیزی نیست جز تکرار. بیماری‌هایی را که مداوا می‌نمایند، اراده‌هایی را که برمی‌انگیزند، تربیت‌هایی که می‌کنند، بر اساس تلقین و تکرار است. شنیدن و گفتن منظم و مکرر، تأثیر می‌گذارد، پس علت و عامل اساسی تکرار است و تکرار نیز یک فرم است.


-۲-

این مسئله، جنبه فردی فرم را در عبادت‌ها روشن می‌کند. ما در این بعد، احساسمان را فرم می‌دهیم و این احساس و رابطه را با مبداء، در سراسر زندگی حفظ می‌کنیم و تربیت می‌کنیم، حال آنکه اگر به دست تصادف و گاه گذاری عمل کردن بسپاریمش، احتمال آنکه آن را از دست بدهیم و زمینه را برای کشتنش فراهم آوریم، فراوان است.

اما در بینش اجتماعی اسلام، یک نقش دیگر هم برای فرم وجود دارد، زیرا در این بینش هیچ وقت مسائل فردی، از مسائل سیاسی و مسائل اجتماعی و مسائل اقتصادی و مسائل فلسفی و مسائل اخلاقی جدا نیست. مثالی بزنیم: حج عبارت است از دور خانه خدا هفت بار چرخیدن، بعد هفت دور سعی کردن و بعد رفتن به عرفات و بعد آمدن به مشعر و آمدن به منا و قربانی کردن. مگر این حج نیست؟ بسیار خوب، پس بگویم، هروقت به من گذرنامه دادند و وقت داشتم و تعطیلات داشتم به حج می‌روم و همین کارها را می‌کنم. خیر نمی‌شود! فقط نهم و دهم ذیحجه، هشتم اگر بروی دو پول نمی‌ارزد، همه این کارها در یازدهم نیز یک قِران قیمت ندارد، نهم باید شروع کرد، چرا آخر نهم و دهم؟ آخر به خاطر فرم! می‌گویی روز که در محتوا مؤثر نیست، من یک عملی در رابطه با خدا انجام می‌دهم به روزش چه مربوط است؟ ولی مربوط است! چرا مربوط است؟ به خاطر اینکه ارتباط این عمل با یک روز خاص است که دو میلیون نفر را در یک جا و در یک زمان جمع می‌کند و یک شکل اجتماعی به قضیه می‌دهد. اما اگر هر کس، هر وقت دلش خواست برود، یک مسئله فردی می‌شود و بعد بزرگترین بعد حج که تجمع توده‌ها است، و در هم‌آمیختگی نژادها و برداشتن مرزها، از میان می‌رود فرم است که تشخص پیدا کرده است. حتی وقتی در مدینه آدم ایستاده است، واقعاً در تمامی این شهر یک نمایش عجیب و غریبی را به چشم می‌بیند. مسجد پیغمبر پنج، شش در دارد. پیشنماز ایستاده است، و تمامی مسجد مملو از جمعیتی است که در صف نماز است موج جمعیت مثل آبی که بیرون می‌زند، از درها بیرون آمده، آمده است در خیابان‌ها و باز پهن شده، از خیابان‌ها به کوچه‌ها، از کوچه‌ها، توی پس‌کوچه‌ها، و از پس‌کوچه‌ها، رفته به دکان‌ها، رفته به خانه‌ها و به حیاط‌ها و رفته به اطاق خلوت و همه به این نماز پیوسته. و یک‌مرتبه می‌بینی یک شهر، یک امت نمایندگان تمامی دنیا آمده‌اند توی یک صف، با یک آهنگ هی تاب می‌خورند، هی موج می‌خورند، تاب می‌خورند، موج می‌خورند. این امر واقعیتی ایجاد می‌کند، که هیچ حالت دیگر و هیچ احساس دیگر و هیچ تفکر دیگر جانشینش نمی‌شود. آدمی در آن حرکت احساس می‌کند که با همه موجودیت اسلام روی زمین آمیزش پیدا کرده و هماهنگ شده است، در دنیا احساس «ما» می‌کند. و در این حال احساس و رابطه دیگری به آدم دست می‌دهد. یکبار در عرفات فلسطینی‌ها آمده بودند،(۳) پولی جمع شده بود، اجازه نداده بودند که آنها به محل ما بیایند، ما رفتیم، داشتیم پول‌ها را می‌شمردیم و صحبت می‌کردیم، یک مرتبه صدای اذان بلند شد، بقیه پول‌ها را نشمرده، همینطور گذاشتند و به حرفها هم دیگر گوش ندادند- مثل اینکه دیوانه شده باشند- ما را رها کردند و یکمرتبه دیدیم که در همان ریگ‌ها- بدون حصیر و پلاس- روی همان ریگهای کنار کوه ایستادند به یک صف، همه چریک و مجاهد و اغلب با لباس چریکی شبیه به خاک. برای اولین بار یک معنایی از نماز فهمیدیم. وقتی که می‌گفت بحول‌الله احساس می‌کردیم قیام را دارد می‌گوید. قیام! پا شدن از روی زمین و تجسم بخشیدن به مفهوم قیام، ایستادن و سرکشی کردن. و بعد دعاها: به جای دعاهای ما که خدایا فلان مرض ما را شفا بده و خدایا قرض ما را ادا کن، دعا می‌کرد که خدایا ما فانتوم‌های اینها را، خمپاره‌های این‌ها را- به اسم و رسم- ب-52 این‌ها را، تانک‌های این‌ها را بزنیم.


-۳-

این بعد اجتماعی و سیاسی امر، اما مولوی به یک بعد وجودی و فلسفی و عرفانی هم اشاره می‌کند و ببینید که برداشت مولوی در رکوع و سجود: «سبحان ربی العظیم و بحمده، سبحان ربی الاعلی و بحمده» چیست. مولوی می‌گوید:

گفت پیغمبر رکوع است و سجود
بر در حق، کوفتن حلقه وجود

چه جور است؟ چه جور قضیه را می‌فهمیده و چه منظره‌ای به ذهنش می‌رسیده است؟ تصویر را از زندگی یک سوار تنها در یک صحرا گرفته است. مسافری تنها در جاده‌های قدیم سواره می‌آمده است. شب شده، بیابان است، چراغی نیست، قهوه‌خانه‌ای نیست، راهداری نیست و بیا و برویی نیست. ماندگی، آوارگی، تنهایی، گرسنگی، احتیاج به آب، احتیاج به غذا. ناگهان به در قلعه‌ای می‌رسد، نیمه شب، در قلعه بسته است، چکار می‌کند؟ احساس شدید به اینکه اینجا پناهگاه است، در اینجا آدم هست، غذا هست، زندگی هست، نجات از آوارگی و وحشت و گرگ و سرما و برف هست. و براساس این احساس می‌خواهد خود را هرچه زودتر به درون قلعه بیندازد. چکار می‌کند؟ حلقه در قلعه را تندتند می‌زند. انسان هم در پهنه وجود، درعرصه زندگی، تنهای تنها، هراس‌زده ترسیده‌ای است که در برابر در پنهانی آنطرف این جهان، آنسوی زندگی، دری که بر رویش بسته است، هر روز سرش را مثل حلقه می‌کند و هی می‌زند به این در که یعنی: باز کن.

گفت پیغمبر رکوع است و سجود
بر در حق، کوفتن حلقه وجود


والسلام


پاورقی :

۱. Estheticien
۲. متن این نطق در مقدمه جز دوم ترجمه دوزخیان روی زمین, از فانون (انتشارات مصدق شماره 3) آمده است. (بنیاد)
۳. البته خیمه‌هاشان بیرون شهر بود، جایی به آن‌ها داده بودند روی ریگ‌ها آن هم نه به اسم ملت فلسطین، بلکه به اسم هلال احمر


تاریخ انتشار : ۰۰ / ۰۰ / ۱۳۵۵

منبع : کانون آرمان شریعتی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
7_5_1392 . 15:35
#13
سلام‌های نماز
سخنران : دکتر شریعتی

موضوع : سلام‌های نماز

مکان : حسینیه‌ی ارشاد

مجموعه : مجموعه آثار ۲


در اینجا صحبت از این بود که، اساساً تنهایی چیست؟ مسلماً انسان، در همه حالات، ممکن است به تنهایی برسد. یعنی فقط وقتی که انسان را به گوشه‌ای می‌اندازند، و در را بر رویش می‌بندند، تنها نمی‌شود، بلکه گاهی در وسط زندگی، و در متن جمعیت هم تنها می‌شود. و یا اساساً هنگامی که رابطه‌ای با هستی پیدا می‌کند، احساس تنهایی به او دست می‌دهد.

دو نوع تنهایی وجود دارد. یک نوع تنهایی مبتذل است. تنهایی مبتذل یک نوع عکس‌العمل روح بیمار است. کسی که دچار عقده‌های روانی، سقوط اخلاقی، و یا سقوط عصبی است، یا اصلاً کمبود دارد، از دیگران می‌ترسد و از جمعیت فرار می‌کند : خودخواهی و تمایلات سرکوفته در او یک عقده ضداجتماعی ایجاد می‌کند. این نوع بیماری‌ها را، بیماری‌های «آنتی سوسیال» می‌گویند، یعنی بیماری‌های ضدجمعیت، این تیپ آدم‌ها اصولاً به گوشه‌ای می‌روند و تنها می‌نشینند. نیز آدم‌هایی که مثلاً در بازار ورشکست می‌شوند، و یا در زندگی و یا عشق شکست می‌خورند. بچه‌ها هم، گاهی دچار این حالت می‌شوند، به خصوص در سن‌های قبل از بلوغ و بحران آغاز بلوغ. این تنهایی‌ها یک نوع بیماری است که ارزش بحث ندارد، این بیماری‌ها را دکتر روانپزشک باید معالجه کند، و البته بعد از مدتی هم خوب می‌شود. بعد از آنکه بیمار بهبود پیدا کرد، تکاملش این است که دوباره به میان جمعیت برگردد و با همه بجوشد و باز زندگی کند و یا با آشنا و رفیقش رفت و آمد کند و خلاصه به تفریح مشغول شود.

نوع دیگر تنهایی آن تنهایی‌ای است که من بدان، تنهایی متعالی می‌گویم. تنهایی‌ای که ناشی از رشد روح انسان و بالاتر رفتن آن از سطح رابطه‌های عادی روزمره است.

یک انسان عادی صبح که از خواب بلند می‌شود، به فکر زندگی‌اش، خانه‌اش، شغلش، دوستش است و به فکر این است که کسانی را ببیند و ارتباط داشته باشد و از معاشرتشان لذت ببرد، این ارتباط یا برای کاسبی‌اش و یا اداره‌اش مفید است، یا به درد پیشرفتش می‌خورد. به هر حال این شخص دائماً یا در فکر زندگی و پول و تفریح و کیف و یا ارتباط با این و آن و باند درست کردن و قدرت به دست آوردن و این یکی را زدن و آن یکی را جلب کردن است. لذت بردن از زندگی در همه ابعاد گوناگونش، و در صورت و شکل رابطه‌های روزمره‌اش.

اما گاهی تکامل روح انسان به جایی می‌رسد که از سطح این روزمرگی‌ها و جاذبه‌هایی که انسان‌های معمولی را در برمی‌گیرد و مشغول می‌کند و لذت به آن‌ها می‌دهد، اوج می‌گیرد. به میزانی که انسان از سطح معمولی اوج بگیرد، به« خلوت» می‌رسد. مثلاً کسی که در سطح تهران راه برود، در ترافیک غرق خواهد بود، اما به میزانی که ارتفاع بگیرد، به حالتی می‌رسد ماورای این رابطه‌هایی که آدم‌های روی زمین در آن می‌لولند.

بزرگترین عامل تنهایی، خودآگاهی است. انسان به میزانی که به خودش توجه می‌کند، و یک آگاهی وجودی و درونی می‌یابد، رابطه‌های بیرونی‌اش کم می‌شود و به میزانی که اشتغال ذهنی و درونی پیدا می‌کند و درون‌گرا می‌شود، بیرون‌گرایی‌اش کم می‌شود. و به میزانی که رابطه ماورایی پیدا می‌کند، رابطه‌های روزمره‌اش کم می‌شود، اینها عواملی‌اند که یک انسان متعالی را به تنهایی و تأمل در خویش می‌کشانند. بنابر این تا اینجا دو نوع تنهایی وجود دارد، اینها تنهایی‌هایی است که همه می‌شناسیم و تجربه کرده‌ایم و راجع به آن صحبت کرده‌ایم: مثلاً در«كویر» که اساسش بر اصل تنهایی است.

اما یک نوع سوم تنهایی هم وجود دارد و آن تنهایی مصنوعی است. در اینجا بدون اینکه بیماری روانی یا آن تنهایی فلسفی وجود داشته باشد، به انسان یک نوع تنهایی مصنوعی را تحمیل می‌کنند. مثلاً انسان را به گوشه‌ای می‌اندازند و در را بر رویش می‌بندند، و او را در این حالت رها می‌کنند. این تنهایی سوم که تنهایی تحمیلی است، دارای یک روانشناسی خاص خودش است. انسانی که در رابطه با جامعه زندگی می‌کند، تعصب دارد، حیثیت دارد، آبرو دارد، و احساساتش در حال خودآگاهی است و رابطه با افراد، به او یک وضع خاص و یک موقعیت خاص و یک مسئولیت خاص می‌بخشد. این عامل باعث مقاومت او می‌شود، باعث محافظه‌کاری او می‌شود، باعث تقوای او می‌شود. باعث می‌شود خودش را حفظ کند، حيثيتش را حفظ كند، وجهه‌اش را حفظ كند، توقع ديگران را حفظ كند و تعصب بورزد، هنگامی که بخواهند این انسان را از همه این نیروها خالی کنند، تا به سادگی بتواند رام شود، به سادگی بتواند ابزار بشود، و به سادگی بتوان بر او تحمیل کرد، به طوری که هیچ چیزي برایش فرق نکند. یکی از عوامل مورد استفاده تنها کردن او است. انسان در تنهایی همه رابطه‌هایش قطع می‌شود. به صورتی در می‌آید که حتی وقتی می‌خواهد زن و بچه‌اش یا پدر و مادرش را تصور کند، به ذهنش نمی‌آیند و قیافه‌شان از یادش می‌رود، حال چه برسد به آدم‌ها و رفقا و همفکرها و محیط و جامعه. این‌ها دیگر برای موهومات خیالی می‌شوند و بعد هم کم‌کم از ذهنش دور می‌شوند. حتی اسامی و الفاظ و حرف زدن از یادش می‌رود و هم چیزهای دیگر. این که این چیز بد است و آن چیز خوب است، این کار خیانت است و آن کار خدمت است، این امر به غرور انسان صدمه می‌زند و آن امر حیثیت انسان را لکه‌دار می‌کند، همه حرفهای مفت می‌شوند. و بعد از این تنها عاملی که برایش می‌ماند یک انگیزه کنجکاوی است: برود بیرون و مردم را باز ببیند و زندگی را ببیند، و اصلاً ببیند دیگران چه کار می‌کنند، کجا هستند. خلاصه آنکه فقط همین حالت در او می‌ماند، و این بهترین حالتی است که در آن برای هر کاری آماده است، و دیگر آن مقاومت‌ها در او نیست. در نتیجه برای اینکه یک انسان به سقوط مطلق برسد باید وی را به تنهایی مطلق رساند. یعنی حتی این حالت هم نبایستی وجود داشته باشد که یک احوالپرسی با او بکنند، و یا حتی بیاورندش و نیم ساعتی در آنجا بنشانندش و حتی به او فحش بدهند، زیرا که این امور نیز یادآور زندگی معمولی و جامعه و رابطه‌هایش می‌شوند. این است که باید در آن فضای محدود، درها به رویش بسته باشند، و کوچکترین رابطه‌ای نداشته باشد و حتی چشمش آدمی را نبیند. اگر رابطه نباشد وی بعد از ده روز، پانزده روز، بیست روز به تنهایی مطلق می‌رسد.

روح هم درست مثل بدن است، همان طوری که بدن مقاومت و حرارت خودش را از همین مواد غذایی، شیرینی و آجیل و غذایی می‌گیرد، که هر یک ساعت و یا دو ساعت یک مرتبه می‌خورد، روح هم در رابطه با انسان‌ها است که گرم و داغ و نیرومند می‌ماند. اگر به بدن هم ده، پانزده، بیست روز هیچ چیز نرسد خودبه‌خود فرومی‌شکند. روح هم همین حالت را دارد و این یک تجربه روانشناسی سیاسی است. در آنجا فرد به تنهایی مطلق می‌رسد، چون در آنجا سکوت مطلق است. بعد آن شکل و آن شرایط را به وی تحمیل می‌کنند، زیرا در این سکوت همه جهات برایش مساوی می‌شود، هر کاری برایش ممکن می‌شود، هیچ چیز برایش بد نیست. تجربه نشان داده است که در این حالات، درون‌گراها دیرتر به تنهایی می‌رسند، انسان‌هایی که می‌توانند ساعت‌ها تنها بمانند با خودشان فکر بکنند، بیشتر از انسان‌های بیرون جوش و مردم جوش و جامعه جوش، در برابر تنهایی مقاومت می‌کنند. بیرون‌گراها، انسان‌هایی که همیشه با همه حرف می‌زنند و دلشان می‌خواهد شلوغ باشد و وقتی که می‌خواهند از جایی به خانه‌شان بروند راه شلوغ را طي مي‌كنند و هميشه مي‌خواهند از وسط خيابان شلوغ بروند و از وسط بازار بروند، نه از یک راه خلوت، خلاصه آن‌ها که اصلاً تیپشان مردم‌جوش است، زودتر به تنهایی می‌رسند. اما درون‌گراها در برابر تنهایی بیشتر مقاومت می‌کنند، دلیل این امر معلوم است که چیست: درون‌گراها تغذیه درونی دارند، این است که بیشتر مقاومت می‌کنند. نکته دیگری که در تمام دنیا تجربه شده است یعنی مربوط به یک نقطه و مکان نیست این است که مذهبی‌ها بیشتر مقاومت می‌کنند تا غیرمذهبی‌ها. ماتریالیست‌ها، لش‌ها، بی‌دین‌ها زودتر به تنهایی و به این ضعف دلخواه می‌رسند. در این حالت اگر انسان حس کند که این شرایط فراهم شده‌اند تا او را به تنهایی مطلق برسانند، اگر خودش بفهمد که این کارها و حرف‌ها برای چیست، تأثیر این شرایط و این کارها روی انسان کم می‌شوند. وقتی که من متوجه نباشم و ناگهان ببینم کسی در کوچه توی گوشم زد، یک مرتبه جرقه می‌شوم و اگر کسی فحشی به من داد یک مرتبه برانگیخته می‌شوم. اما اگر بفهمم که برنامه است، که وقتی من به اداره می‌روم کسی در وسط خیابان به من توهین کند و به من فحش بدهد و مرا عصبانی کند در این حالت، دیگر عصبانیت به من دست نمی‌دهد، چون از قبل می‌دانم که این توهین برای چیست، و می‌دانم که اصلاً این برنامه را از پیش چیده‌اند. از این رو به همان اندازه که انسان آگاهی دارد و می‌داند که این شرایط برای چیست به همان میزان دیرتر و کمتر تحت تأثیر چنین شرایطی قرار می‌گیرد، اما به هر حال باز هم نمی‌تواند خودش را کاملاً و تماماً و مطلقاً از زیر تأثیر آن‌ها به در ببرد. در اینجا انسان خودبه‌خود به همه عواملی تکیه می‌کند و تقویتشان می‌نماید که موجب مقاومت بیشتر وی در برابر تأثیر تنهایی خواهند شد. بعضی‌ها هستند که دائماً به کسی که دوستش دارند فکر می‌کنند، این کار به یک صورت تنهایی را تخفیف می‌دهد. و یا به هدف‌هایی که دارند، به خاطرات گذشته، به خانواده‌شان، به محفوظاتشان و خلاصه به هر چیز و همه چیز فکر می‌کنند. این‌ها تغذیه درونی است و باعث می‌شود که تا اندازه‌ای تنهایی پر شود، ولی این مطالب تا حدودی باقی می‌مانند و مقاومت دارند. زیرا بعد از مدتی همه این افکار از درون و دل می‌رود، حتی از حافظه هم می‌رود. این است که بعد از مدتی دیگر نمی‌شود دراز کشید و پنج ساعت درباره کسی، یا راجع به خانواده و پدر و مادر یا زن و بچه فکر کرد، چون انسان کم‌حوصله شده است و آن خاطرات هم جاذبه‌شان را از دست داده‌اند و به صورت خاطره‌ای مبهم درآمده‌اند. چیزی شده‌اند نظیر خاطرات بچگی، که دیگر داغی سابقشان را ندارند.

در تلاشی که انسان برای مقابله با تنهایی می‌کند یکی از عوامل برای درست کردن ضدتنهایی، سلام‌های نماز است. این سه سلام مکانیزم عجیبی در پر کردن خلاء و در نفی تنهایی و در راندن تنهایی دارد.

اصلاً تنهایی یعنی چه؟ یعنی بی‌کسی، یعنی قطع رابطه با همه چیز، این رابطه‌ها که قطع می‌شود و یا قیچی می‌شود، انسان خودش می‌ماند و یک فضای لایتناهی، یک بی‌وزنی مطلق. در آن حالت که من خودم را به صورت ذره‌ای در فضا معلق احساس می‌کنم و به تنهایی مطلق رسیده‌ام، سلام چه کاری انجام می‌دهد؟ سلام یک نوع نقش ضدتنهایی را بازی می‌کند.

اول خود سلام را معنی بکنیم و بفهمیم که چه هست؟ اولین کاری که سلام می‌کند و اولین نقشی که دارد احضار کسی است که مخاطب سلام شما است. این مسأله یک مسأله مهم است. امکان ندارد که شما به مغایب، به آدمی که نیست، به کسی که نیست، سلام کنید. سلام کردن، به دوستی و غیردوستی مربوط نیست به هر کس که وارد می‌شود سلام می‌کنید و یا اگر شما وارد شدید، و با او در رابطه مستقیم قرار گرفتید سلام می‌کنید، ممکن نیست که کسی قبل از این ورود و رابطه سلام بکند، و اصلاً سلام کردن معنی ندارد. پس سلام، احضار مخاطب سلام را در ذات خودش دارد، یعنی همین قدر که شما می‌گویید سلام، مخاطبی را در برابر خودتان حس می‌کنید، پس طبیعتاً سلام یک نقش ضدتنهایی بازی می‌کند، چون در آن فضایی که هیچ رابطه‌ای با هیچ کس ندارید، سلام شما را در یک رابطه مستقیم با یک مخاطب حی و حاضر که جلوتان نشسته است، در اطاقتان حضور دارد، قرار می‌دهد، و این تنهایی را محدود می‌کند، و یا آن را از بین می‌برد.

این سه تا سلام، سه تا احضار است، به سه مخاطب. بنابر این اگر کسی روحاً و واقعاً اعتقاد داشته باشد، به میزان اعتقادات مختلف و به میزانی که درجات ایمان شدیدتر است، سلام‌ها مخاطب سلام را روشن‌تر و مشخص‌تر در برابر شخص احضار می‌کنند و با او در رابطه قرار می‌دهند. این سه تا سلام، سه رابطه را بین فرد تنها و مخاطبش ایجاد می‌کنند و این سه تن را در این سلول می‌نشانند. این سه تن، این سه مخاطب و این سه رابطه چیست؟ به خاطر این اول، در این موضوع بحث می‌کنم که در اینجا معنی این سلام‌ها بیشتر مشخص می‌شود.

در زندگی معمولی و شلوغ و در هم و بر هم، که هزارها نفر هستند، آن سه نفر هم بیایند زیاد مهم نیست، اما وقتی که هیچ کس نیست و آن سه نفر می‌آیند خیلی تکیه دارند. در اینجا موضوع یک فضای مطلق است، یک تنهایی مطلق است، یک بی‌وزنی مطلق است و یک انسان تنهای تنها. اول باید این شرایط را در نظر گرفت: انسانیت که هیچ رابطه‌ای ندارد، و همه رابطه‌هایش، با همه چیز و همه کس قطع شده و به تنهایی مطلق رسیده است، یعنی در این فضایش، در این جهانش، در این اطاقش و در ذهنش و در بیرون از ذهنش دیگر هیچ چیز و هیچ کس ندارد و اکنون: اولین سلام: مخاطب سلام احضار می‌شود. مخاطب اولین سلام کیست ؟ «السلام علیک ایها النبی». سلام اول پیغمبر و نبی را احضار می‌کند، یعنی سلول از حضور نبی پر می‌شود، بین منِ معلق در فضای لایتناهی که به هیچ جاذبه‌ای متصل نیستم درست مثل موشکی که رها کرده‌اند و این موشک از جاذبه زمین خارج شده اما هنوز جاذبه ماه یا خورشید شروع نشده است. در بی‌وزنی است، در آنجا هم، در آن تنهایی نیز انسان معلق است. اگر در آنجا بایستد در همان حالت می‌ماند و حتی هیچ جاذبه‌ای او را به طرف خودش نمی‌کشد. در چنین حالتی یک مرتبه نبی در برابر انسان حضور پیدا می‌کند و انسان، آن انسان معلق رابطه‌اي با نبي پيدا مي‌كند. نبی کیست؟ نبی منشأ ایدئولوژی من است، یعنی همان که سرچشمه همه عقاید و افکار و اعتقاداتی است که من داشته‌ام و به خاطر همان عقاید به این سرنوشت افتاده‌ام و در این سلول هستم و این شرایط را پذیرفته‌ام، و به این وضع افتاده‌ام: همه آن بدبختی‌ها که بر سرم آمده، همین نبی آورده است. بنابر این نبی که سرچشمه همه اعتقادات و همه ایمان و همه پیوندها و احساس‌های من است، در برابرم حاضر می‌شود. من با اولین سلام، با مبدأ اعتقادی و فکری‌ام رابطه برقرار می‌کنم. حال ببینید که با همین ضرب اول، چقدر تنهایی شکسته می‌شود و رانده می‌شود. اصلاً خلاء پر می‌شود، پر می‌شود از بهترین و خوبترین چیزها، که رهبر فکری من باشد، آن کسی که اصلاً تمام احساسات و اعتقادات و ارزش‌ها و مقدسات مرا می‌سازد. پس سلام اول یک رابطه اعتقادی است.
اما سلام دوم: سلام دوم خود دو بخش است: یعنی دو سلام است، در حقیقت ما در نماز چهار سلام داریم منتهی دوتایش کنار هم چیده شده‌اند و ما با یک سلام ادا می‌کنیم و الا مخاطبان دو تا هستند. خوب اول:« السلام علینا » این«علینا» به کجا برمی‌گردد؟ به آن فرد،«ما»،«خودمان».« نا »یک ضمیر جمع است، به مرجعی که یک گروه‌اند برمی‌گردد، در آن گروه من هستم، اگر نبودم، می‌گفتیم« علیهم» ولی می‌گوییم «علینا»، پس یک گروه است که من هم در آن گروه هستم. حال نفْس این احضار، آیا تنهایی را از بین نمی‌برد؟ این سلام بدین معنا است که «من» ی را که تنها مانده‌ام وارد یک گروه می‌کند، اصلاً جمعیت را بر من عرضه می‌کند، یعنی اصلاً من فرد نیستم، ما یک حزب هستیم، ما یک جمعیت هستیم، عده‌ای هستیم، حالا هزارتا، صدهزارتا، یک میلیون، هرچقدر که می‌خواهد باشد، بالأخره« نا» تنهایی را نفی می‌کند در این جا انسان حس می‌کند که این «نا» همان‌ها هستند که آن طرفم نشسته‌اند، آن برم هستند، این جا پر هستند، جاهای دیگر هم هستند، جورهای دیگر هم هستند، شکل‌های دیگر هم هستند: توی خانه‌شان، توی بیابان، در خفا و یا غیره. آن‌هایی که با این ایدئولوژی و با این نبی یک رابطه ذهنی دارند، همه آن‌ها یک گروهی ساخته‌اند به اسم «ما» که خیلی هم هستند، همه جا هم پر هستند، من هم جزو آن‌ها هستم، به آن‌ها سلام. خوب تنهایی در این رابطه نمی‌تواند طاقت بیاورد. و اکنون، سومین سلام، یا بُعد دوم سلام دوم. و علی عبادالله الصالحین : آن قدر هم خودخواه نیستم که بگویم در تمام این دنیا و بشریت فقط ما هستیم که با این ایدئولوژی رابطه داریم و به قول معروف تو خطیم، و همه آن انسان‌های دیگر کفرند و پفیوزند و چرندند و اصلاً به درد نمی‌خورند و جهنمی‌اند. نخیر، غیر از ما کسان دیگری هم هستند، با یک ایدئولوژی دیگر، یک راه دیگر، یک اسم دیگر، یک رسم دیگر و یک ملت دیگر و زبان دیگر، اما با احساس‌های راست و پاک و درست و تغییردهنده محیط، و خود را برای زندگی انسان فداکننده، این‌ها هم هستند ولی جزو ما نیستند. چون به خودمان سلام دادیم و تمام شد پس معلوم می‌شود آنها جزو ما و ما جزو«نا» نیستند؟ اما چه هستند؟ صالحین هستند و جزو صالحین هستند: به همه انسان‌های صالح هم درود.(۱)

پس من از طرفی نبی را اینجا آوردم. و بعد با سلام دوم تمام حزب خودم را این جا آوردم و نشاندم و احساس می‌کنم که خودم هم در این حزبم. و با سلام سوم نیز با همه انسان‌هایی که در هر گوشه‌ای از زمین و زمان دست اندرکار یک مبارزه‌اند و انسان پاک کردار و پاک اعتقاد و صالح و مصلح هستند، رابطه برقرار می‌کنم. ببینید در چه وسعتی تجمع من و جمعیت من دامن گسترده است. اکنون سومین (یا چهارمین) سلام: این سلام بسیار جالب است. من تا اینجا با پیغمبر به عنوان یک رهبر فکری و منشاء فکریم رابطه برقرار کرده‌ام، با«نا» به عنوان یک گروه فکری رابطه برقرار کرده‌ام، با« عبادالله الصالحین» به عنوان یک جهت انسانی و اصلاحی رابطه برقرار کرده‌ام. خوب، اما همه این‌ها در محدوده زمین و بشریت است. یعنی در همین گوشه کره زمین به این کوچکی، که در این فضای لایتناهی است و در این منظومه شمسی که خود در برابر این کهکشان هیچ نیست، و خلاصه مجموعه این رابطه با نبی، رابطه با«نا» (ما) و رابطه با صالحین، همه محدود به انسان و زندگی و زمین است. اما در سلام بعدی ما با خارج از محدوده کره زمین، و با همه هستی و با تمام جهان رابطه برقرار می‌کنیم: «السلام علیکم و رحمت‌الله و برکاته». درود بر همه کسانی که و سلام بر همه کسانی که، همه نیروهایی که، همه شعورهایی که، همه آگاهی‌ها و همه قدرت‌هایی که در همه هستی و در کائنات هستند. آن‌هایی را که من نمی‌شناسمشان و گرچه رابطه‌ای با آن‌ها ندارم، ولو از جنس من نیستند- ولی در مسیر کلی خلقت، دست‌اندرکار کاری و رونده در جهت و مسیری هستند که من به عنوان انسان در همان مسیر حرکت می‌کنم. بنابر این در کلیّت عالم با آن‌ها هم‌سرشت هم‌گام و هم‌سرنوشتم. به آنها هم درود. پس در چهارمین سلام من یک رابطه وجودی با عالم پیدا می‌کنم. نه رابطه فکری و سیاسی و یا ایدئولوژی و حزبی و یا انسانی، بلکه رابطه هستی، رابطه جهانی، رابطه عالمی. اصولاً در این رابطه، جهان در جهان‌بینی، یعنی همه جهان یک موجود زنده است، یک صحنه پیکار است در یک حرکت و یک جهت است، و غیر از انسان‌ها و غیر از ما بسیاری هستند، نیروها و آگاهی‌ها و شعورها و دست‌اندرکارهایی که در راه حقیقت کلی عالم، به طرف خداوند حرکت می‌کنند، آنها هم گرچه از جنس ما نیستند، ولی در رابطه پیکاری و آرمانی با ما هستند. بنابر این با آنها هم رابطه درونی ایجاد می‌کنیم. حتی با آنها هم که نمی‌شناسیم‌شان ارتباط برقرار می‌کنیم (درست مثل دستگاه‌هایی که از کرات دیگر امواج را می‌گیرند و هیچ کس نمی‌داند این‌ها مال کیست. ولی معلوم می‌شود که یک مغزی، یک تمدنی در جاهای دیگر هست)، یک چنین رابطه‌ای، یک چنین رابطه وجودی بین یک انسان با همه نیروهای دست‌اندرکار طبیعت برقرار می‌شود.

هنگامی که این چهار سلام، چنین فضایی برای من ایجاد می‌کنند، بعد دیگر چهاردیواری که دور من کشیده‌اند، مثل چهار دیواری‌ای که برای قفس بچه درست می‌کنند تا بیرون نیاید، مضحک می‌شود و حالت سیمانی بودنش را از دست می‌دهد و بسیار احمقانه و بازیچه و حقیر می‌گردد. (۲)

«والسلام»


پاورقی

۱. «ما» و همه «انسان‌های راستین که در راه راستی تلاش می‌کنند و در کار دگرگونی نظم و نظام زندگی مردم خویش در طریق صلاح‌اند»، در این دنیای مستضعفان زمان و به تعبیر «فانون»،« مغضوبان زمین» سرگذشتی و سرنوشتی یگانه داریم و بنابر این راه و کاری با هم، و اکنون، اینانند که هر شبانه‌روز، پنج‌بار، هر یک از ما، همراه با جمع خویش، درودشان می‌فرستیم، آن هم در نماز، و آن هم با یک درود. (نقل از نوشته : ما و اقبال – ناشر)

۲. در اين گفتگو برادر به تجربه تنهايي خود در زندان (نيمه دوم سال ۱۳۵۲ و تمامي سال ۱۳۵۳) اشاره مي‌كند. يكي از برنامه‌هاي وي آن بود كه تجربه خود را در اين زمينه تحت عنوان ششصد شب تنهايي (و يا هفتصد شب تنهايي: با محاسبه دوران اختفا از اوايل سال ۵۲ تا اواسط آن) بنويسد افسوس ...

اگر با ديدي معني‌ياب، در اين متن بنگريم و بينديشيم معناي عظيم و پردامنه اين گفته وي را درمي‌يابيم كه مي‌گفت: «در زندان كميته صداي شكنجه‌شوندگان، خصوصاً در شب‌ها، قابل تحمل نيست. شب‌هايي كه چنين وضعي بود، همه به حد جنون مي‌رسيدند و مقاومت‌ها مي‌شكست. من وقتي طاقتم طاق مي‌شد، تنها راهي كه داشتم اين بود كه به نماز بايستم.»


تاریخ انتشار : ۰۰ / ۰۰ / ۱۳۵۵

منبع : کانون آرمان شریعتی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
7_5_1392 . 15:35
#14
حر ۱
نویسنده : دکتر شریعتی

موضوع : حر

مجموعه : مجموعه آثار ۲


الحر حر علی جمیع احواله، ان نابته نائبته صبر لها و ان تداکت علیها المصائب لم تکسره و ان اسرقهر و استبدل بالیسر عسرا. حر، در همه حال حر است، هرگاه پتک ایام بر او ضربه‌ای فرود آورد، سر را سندان صبور می‌کند و اگر بر سر هر ضربه‌ای انبوه مصائب نیز هجوم آرند، هرگزش نشکند، هرچند به بندش کشند و به بیچارگیش کشانند، و راحت از او رخت بندد و روزگار بر او سخت گیرد. امام صادق (ع)

تقدیر هم، گاه در شگفت‌آفرینی‌های معجزه‌آسای خویش، زیبایی و ذوق بسیاری به خرج می‌دهد. در کارخانه عظیم خلقتش- که شبانه‌روز می‌چرخد و سنگها، گلها، درختها، ماهیها، پرنده‌ها، حشرات، چهارپایان، ددها، دامها و آدمهای بیشماری می‌سازد، همه تکراری، استاندارد شده و مثل هم- گاه در میان، تفننی ظریف می‌کند، از روال عادی کارش خارج می‌شود و بدیعه می‌آفریند، به استثناءسازی دست می‌زند: شعری می‌سراید، اثری هنری خلق می‌کند، و ذوق و زیبایی نشان می‌دهد.

تولیدکننده‌ای را می‌ماند که کالای مصرفی می‌سازد، همه یکنواخت قالبی و بازار پرکن، «بساز و بفروش». اما گاه به گاه برای نشان دادن هنرش، برای خلق، اصالتی، و ایجاد لذت روحی‌ای، برای بعضی از خواص، هدیه به برخی از دوستان، یا نه، اصلاً «برای دل خودش»، چندتایی را هم «جور دیگری» می‌سازد، در ساختمانشان خودش دست می‌برد، روشان کار می‌کند، ابتکار می‌کند. این جور کالاها، نه دیگر از روی «شماره»شان، که از روی «شخصیت»شان شناخته می‌شوند، اسم خاص دارند، یکتایند و بی‌جانشین، وقتی نیستند و وقتی نیست می‌شوند، جایشان همیشه خالی می‌ماند. یک اثر هنری‌اند، بی‌نظیر و بی‌بدیل، نه «کالای مصرفی»، استاندارد شده و بیشمار. اینها گویی بیشتر برای ویترینند و نمایشگاه، برای شناختن، برای تماشا و تأمل، نه برای انبوه کردن در انبار، عرضه کردن در بازار، خر در خروار.

در یک کلمه می‌توان گفت که، اینها «شخصیت» دارند، ویژگیهای فردی‌ای که در میان نوع خودشان، ممتازشان می‌سازد. مثل اعلی و بی‌مثالند: از میان الماس‌ها، «کوه نور»، از میان شمشیرها، «ذوالفقار»، از میان دیوارها، «دیوار چین»، از میان سدها، سد «ذوالقرنین»، از میان خانه‌ها «کعبه»، از میان سیارات که بر گرد خورشید جهان ما می‌گردند، «زمین» و...

... از میان همه شهیدان، در تاریخ انسان و فرهنگ اسلام- که نثار عاشقانه خویش را در طواف بر گرد حقیقت انتخاب کردند- حر. صحنه را ببین(۱) که دست تقدیر، برای خلق چنین اثری،چگونه هنرمندانه و کامل چیده، و وسایل کار و عوامل دست اندرکار آفرینشی بی‌مانند را، همه از «مطلق»ها برگزیده، و انگار برای آنکه بر تم اصلی داستان، تأکید هرچه بیشتری کرده باشد، چهره قهرمان خویش را هرچه درخشانتر بنماید، عالیترین اثر را بیافریند، و قویترین تأثیر را بدان ببخشد، همه امکانات خویش را به کار گرفته است.
سخن از یک انتخاب است: عالیترین تجلی وجودی نوع انسان، معنی انسان، فلسفه هستی انسان، و در عین حال دشوارترین مسئولیت انسان.

اما کدام انتخاب؟ آدمی همواره در انتخاب است. هر روز چند و چندین بار، شغل، رشته تحصیل، دوست، سرگرمی، مسکن، همسر، جهت‌گیری سیاسی، موقع اجتماعی، راه، وسیله، مد، و ... حتی، صبح که برای بیرون آمدن از خانه به سراغ عمامه یا کلاه، کراوات، یا عصایش می‌رود.

اما، نه، اینجا عالیترین، دشوارترین، سنگین‌ترین، و در عین حال دردناکترین انتخاب: حقیقت و باطل، آن هم نه در جدل‌های فلسفی، علمی، کلامی، فقهی و فرقه‌ای، که در جدال میان راستی و فریب «دین»، داد و بیداد «سیاست»، برابری و تبعیض «مردم»، و آزادی و اسارت «انسان»، انسانی در انتخاب «فاجعه» یا «فلاح»، یعنی انتخاب «چگونه بودن» خویش، آنهم به چه قیمت ؟ «بودن» یا «نبودن» خویش.

و اما در اینجا داستان‌پرداز تقدیر برای آنکه بر دشواری و عظمت و قدرت انتخاب، بیشترین تأکید را کرده باشد، بدان، فشردگی، قوت و شدت خارق‌العاده‌ای بخشیده است، و این است که قهرمان داستان را در نقطه‌ای «میانه» دو قطب فاجعه، یا فلاح جای نداده است، تا به تعبیر مولوی با خود بگوید «این کنم یا آن کنم» ؟ او را در قلب فاجعه نشانده و غرق در فاجعه، و ... چه می‌گویم ؟ آلت فعل فاجعه، افسر با نام و نشان و مأمور دستچین شده و دست نشانده، و فرمانده سپاه فاجعه. سپاهی که از کاخ فاجعه آمده است، تا بر کوخ خلق تاختن آورد و در این «شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل»، که خلایق را در برگرفته، چراغ هدایت را بکشد، و «کشتی نجات»(۲) را بشکند، «خیمه‌گاه فلاح» را به فرمان «قصر فاجعه» به آتش کشد، و شگفتا که در این داستان، قهرمانی که فلاح را انتخاب می‌کند، همو است، همو که فرمانده فاجعه بود.افسری که مأمور تعقیب مجاهدان بود، و فرمانده یک نیروی گشتی، و نخستین کسی بود که به فرمان «غاسق»(۳) راه را بر فلق بست، و به وسوسه «خناس»(۴) که بر سر مردم بند زور می‌بندد و در میانه امت، مرز تبعیض می‌نهد- پاسداران «امامت» و «عدل» را که برای آگاهی و نجات مردم به شهر انقلابی کوفه می‌رفتند، به قتلگاه کربلا آورد، و امام ایمان و امید آزادی را به چنگال اسارت و کفر سپرد.

و باز برای تأکید بیشتر، تشدید بیشتر، «زمان انتخاب»(۵)- ظرفی که در آن انتخابی انقلابی، آن هم با این عظمت، تکوین می‌یابد- نه در آگاهی تدریجی و تأمل و تجربه یک عمر، که در یک «نیم روز»، صبح یک روز، روز عاشورا. یعنی در آخرین ساعات، آخرین فرصت، لحظات پر تب و تابی که چون برق و باد می‌گذرد، و همه چیز از دست می‌رود، همه چیز پایان می‌گیرد.(۶) حادثه به آخرین نقطه اوج خویش رسیده است، دقایق دردناک و پراضطراب قبل از انفجار!

و اما برای آنکه، تناقض و تضاد میان دو قطب خیر و شر، زشتی و زیبایی، حق و باطل، پاکی و پلیدی، حق‌پرستی و حق‌کشی، عدل و جور، آزادی و اسارت، رشد و غی، و بالاخره فلاح و فاجعه در اوج حدت ارائه شود، و قدرت تحریک و تأثیر به نهایت برسد، کارگردان آگاه و هنرمند، باید مظاهری را برای هر یک برگزیند که بیشترین، نافذترین و عمیق‌ترین قدرت نمایندگی و بیان و تجسم مفاهیم خدایی و ابلیسی را دارا باشند.(۷)

در یک قطب «پرومته» و در قطب دیگر عفریت ؟ یا دیو و پری ؟ فرشته و ابلیس ؟ مهر، خدای خیر و برکت، وست(۸)، خدای شرارت و نفرت ؟

نه، این چهره‌ها داستان را فانتزی می‌کنند و متافیزیکی. این داستان از واقعیتهای انسانی سخن می‌گوید و باید با انسانهای واقعی بیان شود، باید چهره‌ای بشری داشته باشد، و ناچار سبکی رئالیستی. رستم و افراسیاب ؟ فریدون و ضحاک ؟ اسپارتاکوس و کراسیوس ؟

نه، اینها چهره‌های قومی‌اند یا طبقاتی، و محتوایی ناسیونالیستی دارند. این داستان نباید به مرز و بوم یک قوم و یک سرزمین، محدود باشد، از آن تمامی بشریت است، و باید زمینه‌ای جهانی بدان داد و محتوایی اومانیستی.

هابیل و قابیل ؟ خضر و اسکندر ؟

نه، نباید چهره‌ها را از ماقبل تاریخ، میتولوژی، اساطیر، داستانها، افسانه‌ها گرفت. این کار خصلت واقع‌گرایانه نمایش را تضعیف می‌کند، و چهره‌ها را مجهول می‌نماید و دور، و در نتیجه کم‌تأثیر، شخصیتهای این داستان باید شناخته شده باشند و نزدیک و ملموس، داستان باید خون داشته باشد و گرمی حیات و جرم حقیقت.

ابراهیم و نمرود ؟ موسی و فرعون ؟ مسیح و یهودا ؟ یحیی و هرودیس ؟

باز هم نه، خواننده و بیننده خود را در برابر شخصیتهای خارق‌العاده، رب‌النوعی، متافیزیکی، استثنائی و قهرمانانی که از جنس ما نیستند، از آب و گل دیگری سرشته شده‌اند(۹) و جوهر و ذات و تبار برتری دارند و جزء از «ما بهتران»اند، می‌یابد. و این از آموزندگی و اثرگذاری داستان می‌کاهد. چه، مردم عادت کرده‌اند که، پیامبران را بیشتر ملکوتی و لاهوتی و ماوراءالطبیعی و آسمانی پندارند، و آنان را مافوق انسان خیال کنند، و در حالی که ارزشهای آنان را می‌ستایند، هرگز در اندیشه تقلید و تبعیت و آموزش و عمل آنها نباشند، و اساساً آنها را خصلت‌هایی غیبی و غیربشری و در نتیجه، در زندگی خود محال تلقی کنند.

در حالی که فلسفه اساسی این داستان در آموزندگی آن است. ارائه قدرت شگرف انسان، در تغییر انقلابی خویش و نفی تمامی خصلتهای اجتماعی و طبقاتی و خانوادگی و حتی موروثی خویش در یک انتخاب انقلابی، و نشان دادن معجزه‌ای خدایی، که از آگاهی و اراده انسان عادی و حتی آلوده و وابسته سر می‌زند، و بنابر این باید قهرمان داستان، انسانی چون همه انسانها باشد، آن هم با کوله‌باری از ننگ و گناه. و سمبل‌های نماینده دو قطب، از میان چهره‌های تاریخی، واقعی، و نزدیک به ما و متعلق به تمامی بشریت تعیین گردد. بنابر این دایره انتخاب محدود است.

در این میان تاریخ اسلام، زنده‌ترین، نوترین، مستندترین، شناخته‌ترین و غنی‌ترین فرهنگ زاینده و پرحرکت است، و سرشار از تضادها و تجربه‌ها و درگیریها و خلق حادثه‌ها و احساسها و ارزشهای انسانی. دو جریان متضادی که همیشه با سرگذشت و سرنوشت بشریت همراه بوده است و جامعه انسانی را در تمامی ابعادش دوقطبی کرده است، در اسلام چهره اموی و علوی می‌گیرند، و در میان این دو حزب- که فاجعه و فلاح را به اوج رشد خویش رسانده‌اند، و فاصله تضاد را تا دو بینهایت کشانده‌اند- دو سیمای معاصر متضاد هست، که هر کدام مظهر روشن و کامل قطب خویش شده‌اند، تا آنجا که به صورت سمبل درآمده‌اند، و در فرهنگ مردم ما چهره رب‌النوع‌هایی را یافته‌اند که هاله‌ای از اسطوره و «میت»(۱۰) بر گرد سرشان شکل گرفته است، و شگفتا، که در دو سوی صحنه تضادی که در برابر انتخاب قهرمان ما ترتیب داده‌اند، همین دو سیما دیده می‌شود:


یزید و حسین

به راستی اگر این داستان را نویسنده‌ای بزرگ و آگاه، یا کارگردانی هنرمند و زبردست، به نیروی فرهنگ و خیال و اعجاز هنر خویش خلق کرده بود، اثری جاوید و حیرت‌آور بود، که باید بر «خالق آن» آفرین گفت. و اکنون که می‌بینیم این یک رویداد تاریخی است، و شخصیتهای آن در عالم واقعیت، حتی در زمان و زمینی مشخص و شناخته، وجود حقیقی داشته‌اند و خالق آن دست توانای تقدیر بوده است، باید بر او به عنوان «احسن الخالقین» تبریک گفت.

آری، تقدیر، گاه در شگفت‌آفرینی‌های معجزه‌آسای خویش زیبایی و ذوق بسیاری نشان می‌دهد.(۱۱)

نام این قهرمان چیست ؟ برای یک شخصیت تاریخی آنچه به حساب می‌آید، نقش اوست، نه نامش. چه، نقش وی نماینده ارزش وجودی و معرف شخصیت اوست، و نامش لفظی است که بر اساس ذوق و سنت خانواده به وی داده‌اند. اگر داستان مخلوق اندیشه و هنر یک نویسنده بود، نام وی را آگاهانه انتخاب کرده بود، و سازگار با شخصیت و نقش شخصیت، و بنابر این طبیعی است که باید از نامش، و معنی و موسیقی نامش و هماهنگی آن با شخصیت و نقشش پرسید. اما وی که یک شخصیت واقعی است، در لحظه تولد، مادرش نامی برایش برگزیده است، و چنین نامی نماینده ذوق مادر او است چه، خود او هنوز هیچ نبوده است. اما این مادر انگار که از نقش خارق‌العاده و انقلابی نوزاد خویش در پرشکوه‌ترین صحنه تاریخ فردا آگاه بوده، و رسالت استثنائی‌ای را که دست سرنوشت خودساخته وی، برایش تدارک دیده بود، می‌شناخته است، و در عین حال در انتخاب نام از ذوق سرشار، عمق فکری، احساس شعری، در فهم و زیبایی و خوش‌آهنگی و صلابت موسیقی لفظ، فرهنگ انسانی و خودآگاهی اعتقادی، برخوردار بوده است. چه، برای نامیدن کودکش، که خیره‌کننده‌ترین چهره انقلابی انسانی خواهد شد، و مظهر شگفت‌آورترین نقش، در رها شدن از زنجیر بندگی و انتخاب آزادی خواهد بود، کلمه «حر»(۱۲) را پسندیده است. این است که امام آزادی در لحظه‌ای که بر سر وی حضور می‌یابد، تا شکوه شهادت شگفت وی را، در بستر خاک خونین کربلا، به وی تبریک گوید، آگاهی و ذوق مادرش را در نامی که برای وی برگزیده است، ستایش می‌کند:

«آفرین، آفرین، ای حر، تو در کنار خدا، در زندگی این جهان و آن جهانت حری، همچنانکه مادرت، «حر»ت نامید.» کمتر قهرمانی است در اساطیر، در قصه‌های نویسندگان، در نمایشنامه‌های هنری و در رویدادهای تاریخی که عمل وی قدرت و خصلت «تصعیدی» را تا درجه‌ای دارا باشد، که بتواند، عالیترین فلسفه وجودی و برجسته‌ترین رسالت خدایی نوع انسان را حکایت کند(۱۳)، حکایتی روشن، دقیق و کامل.

حر، در همان حال که در حیات درونی، انقلاب وجودی و شخصیت فردی، و نیز در حیات اجتماعی و مسئولیت فکری و جهت‌گیری نظامی- سیاسی، نقشش کاملاً استثنائی و منفرد بوده است و منحصر به خود، در عین حال رسالت عام و مسئولیت مشترک و امتیاز وجودی تمامی انسانها را در جهان، در تاریخ، در جامعه، و در خویشتن انسانی- آن هم در درخشنده‌ترین، قویترین، و کاملترین تجلی آن- بیان می‌نماید و این خود یک خصوصیت انحصاری و استثنائی دیگر در سرنوشت انسانی و سرگذشت تاریخی حر است. این کیفیت منفرد و در عین حال مشترک، که در نقش وی وجود دارد، ناشی از «شکل» (فرم) و «محتوی» یا «معنی» (فُن۱۴، ایده) نقش او است. وی نقش خویش را به «صورتی» ایفا کرده است، که اختصاصاً به وی تعلق دارد، و بدان کیفیتی فردی و استثنائی بخشیده است، اما «معنایی» که در این صورت شکل گرفته و بیان شده است، تمامی انسان را در برمی‌گیرد، و معنای وجودی او را حکایت می‌کند، به گونه‌ای که عمل وی عبارتی است، که نوع انسان را تعریف می‌کند۱۵ و فصلی است که او را در میان تمامی موجودات این جهان ممتاز می‌نماید، و حقیقت و رسالت آدمی را در طبیعت، در تاریخ، و در قبال خدا، خلق و خود، با فصاحت و بلاغتی استثنائی بیان می‌کند، آنهم نه با مایه «ذهن» و «لفظ»، که با «عشق» و با «خون»، عبارتی که هر کلمه‌اش پاره‌ای از «بودن» او است. اگر به راستی، عمق و دامنه این سخن امام صادق (ع) را بتوانیم ببینیم که «هر روزی عاشورا و هر زمینی کربلا، و هر ماهی محرم است»(۱۶) بیدرنگ در پی آن، این حقیقت را احساس می‌کنیم که: «و هر انسانی، یک حر».

فلسفه تاریخ ما، بر اساس تضاد در ابعاد گوناگون، تضاد میان «معروف- منکر»، درگیری دو قطب «استکبار- استضعاف»، «طاغوت- خدا»، «شرک- توحید»، «جور- قسط» استوار است، به گونه‌ای که زمان، در فلسفه تاریخ ما با جنگ آغاز می‌شود، و با جنگ پایان می‌یابد. (از هابیل تا امام زمان (ع)) جنگی که در آغاز زمان، انسان حق‌پرست در تجاوز حریصانه انسان حق‌کش، به شهادت می‌رسد، و در آخر زمان با واژگونی «رژیم سفیانی» و نابودی توطئه مردم‌فریب «دجالی»، با یک انقلاب مسلحانه جهانی، انتقام انسان مظلوم، غصب‌شده و فریب‌خورده گرفته می‌شود، و برابری و در نتیجه، برادری، صلح و روشنایی پیروز می‌گردد، و به تعبیر قرآن «زمین را انسانهای راست اندیش و درست‌کردار به میراث می‌برند، و محکومین زمین، رهبران زمان می‌شوند و وارثان تاریخ»(۱۷) و این است که تاریخ، سرگذشت خونخواهی هابیل است، و هر دوران تاریخی صحنه‌ای است از این نبرد مستمر، و بنابر این هر عصری و در هر نسلی و هر نقطه‌ای از خاک، که در آن انسان زندگی می‌کند، خدا و طاغوت در چهره حسینی و یزیدی، رویاروی هم می‌جنگند و انسانها را به یاری خویش می‌خوانند.

با چنین نگرشی به تاریخ زمان و انسان، ناچار هر کسی، در هر زمان و زمینی، خود را انسانی تنها، سرگردان و مردد می‌یابد وسط صحنه دو سپاه، مخاطب دعوت دو امام، عقربه‌ای بر روی «صفر»، میانه دو جریان مثبت و منفی، مجذوب دو قطب متضاد، و او یک «تردید»، یک «نوسان»، یک «بلاتکلیفی»، یک «هیچ»، که دو ندا از دو «سو»ی مخالف او را پیاپی به «چیزی شدن»، فرا می‌خوانند. تنها در میانه دو «امت» ایستاده است، و از یک سو می‌شنود، که امیری بر سر لشکر طاغوت نعره می‌زند که:

یا خیل الله، ارکبی

و از سوی دیگر امامی که به انسان در تمامی عصرها و توالی نسلها، این سؤال(۱۸) را- با ندایی که تا انتهای تاریخ، راه می‌کشد، و به دیوار عالم می‌خورد، و انعکاسش در جان فرزندان آدم می‌ریزد- طرح می‌کند، که:

«هل من ناصر ینصرنی» و تو، انسان، باید «انتخاب کنی».

«سه ره پیدا است» یا به این «خیل الله» بپیوندی، و به امید «حکومت ری»، خیمه‌گاه آزادی و عدل را آتش زنی و برای جلب رضایت به اصطلاح «خلیفه رسول خدا» بر روی به حقیقت «خلیفه خدا»، شمشیر کشی، و بر اجساد حقیقت اسب رانی، و به طمع صله امیرالمؤمنین، ایمان را ذبح کنی، و سرش را به پایتخت کفر سوغات بری، و ناموس خدا را به زنجیر اسارت کشی، و در بازار زشت فاجعه بگردانی، و انگیزه‌ات، در این همه جنایت تنها اینکه به دستگاه قدرت، تقرب جویی، و آرمانت همه اینکه بر تخت ریاستی تکیه زنی، که شرفت در زیر آن مدفون شده، و با دستهایی، در چرب و چرک دست آوردت چنگ زنی، که تا آرنج به خون شهیدان آغشته است. و یا تحمل این همه زشتی و دنائت از تو ساخته نیست، و از برداشتن کوله‌بار سنگین و کشنده این همه جنایت و ننگ، که همه عمر باید بر دوش کشی، و در برابر چشم خدا و خلق بگردانی، عاجزی. و در فرار از هرم سوزان دوزخی که زبانه‌هایش را پیاپی بر جانت می‌زند، تا تو را بر‌باید، و همچون هیمه‌ای ببلعد، تن به نسیم خوش بهشتی می‌سپاری و به بوی جان‌پرور آشنایی دل می‌دهی و همچون قهرمان این داستان تقدیر، چکمه‌هایت را به نشانه خشوع در پیشگاه حقیقت، بر گردن بندگیت می‌افکنی، و سپرت را به نشان تسلیم به حق‌پرستی- اسلام- فرو می‌گیری، و از قلب ظلمت و مرداب تباهی، چون ذره‌ای نورانی به سوی خورشید صعود می‌کنی، و در پاسخ دعوت امام راستی و رستگاری، به یاری خدا، در یورش بردن بر طاغوت، لبیک می‌گویی و به جای آنکه کرمی باشی، که در «لجن خوشبختی» می‌لولد، سفینه نجات می‌گردی، که بر موج سرخ شهادت خویش به سوی کمال میرانی، و گنجینه ارزشهای انسانی را، که به فراموشی و سقوط تهدید می‌شوند، بر گرده زمان می‌نهی، تا حق‌پرستان فردا آن را به میراث برگیرند، و به موهبت این «ایثار مطلق»، خلق به سوی کمال و نور پیش روند، و تو در تعالی وجودیت، سربلند از وفای میثاقت، و ایفای رسالتت، تا خدا اوج می‌گیری، و در کنار او جاودان زندگی می‌کنی، و دسترنج عشق و صبر و تقوا و شهادتت را، از دستهای مهربان خدا، طعام و شرابی می‌خوری، که ویژه شهیدان ساخته‌اند(۱۹)، و روحهایی، که طبیعت از سیری و سیرابیشان عاجز است، گرسنه و تشنه آنند. و یا، نه آن و نه این، در بحبوحه جنگ راستی و دروغ، چکاچک شمشیرهای اسارت و نجات که به خشم بر هم فرود می‌آیند و طوفانی که از حریق خیمه‌گاهها، و شیون کودکان بی‌پناه، و نعره جلادان و ترک‌تاز غارت‌گران، و اعجازآفرینی‌های مجاهدان برخاسته، و جویبارهای خونی که از تن گرم شهیدان به راه افتاده است، کور و کر، و سرد و لش، همچنان بر جای می‌مانی، و همه رویدادها را ندیده می‌گیری و تمامی فریادها را نشنیده می‌انگاری، و به زانوی ذلت می‌نشینی و دندان غفلت بر جگر می‌نهی، و خود را در تب و تاب «حریت»، به «خریت» می‌زنی و نگاهت را از دیدن دوردستها می‌دزدی، و سرت را به خودت بند می‌کنی، و پولهای جیبت را می‌شماری، و یا در گیر و دار آتش و خون، آینه‌ای پیش رویت می‌نهی و زیر ابرو بر می‌داری، و به هر حال، یا به شراب می‌نشینی، و یا به نماز می‌ایستی تا شاهد عاشورای خویش، و شهید کربلای خویش نباشی، و به تخدیر افیون یا عبادت، به فریب علم یا دین، و «سکر خوب بودن»(۲۰) یا سربندی «امور خیریه» از صحنه غیبت کنی. به هر حال، «سه ره پیدا است»:

«پلیدی»، «پاکی» و «پوچی»

این سه راهی است، که پیش پای هر انسانی گشوده است، و تو یک کلمه نامفهومی،و «وجود»ی(۲۱) بی«‌ماهیت»ی(۲۲) و هیچی، که بر سر این سه راه ایستاده‌ای. تا ایستاده‌ای، هیچی، چون ایستاده‌ای، هیچی. یکی را انتخاب می‌کنی، به راه می‌افتی، و با انتخاب راه «رفتن»ات، «خود»ت را انتخاب می‌کنی، معنی می‌شوی «ماهیت وجودی»ات معین می‌شود، چگونه «بودن»ت شکل می‌گیرد، و این چنین است که، آدمی که با «تولد» «وجود» یافته است، با «انتخاب» «ماهیت» می‌یابد.


تاریخ انتشار : ۰۰ / ۰۰ / ۱۳۵۵

منبع : کانون آرمان شریعتی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
7_5_1392 . 15:36
#15
حر ۲
نویسنده : دکتر شریعتی

موضوع : حر

مجموعه : مجموعه آثار ۲


به گفته هایدگر انسان وجودی است، که ماهیتش را خود می‌آفریند، و ماهیت در ظرفی تحقق می‌یابد که «وضع انسانی»(۲۳) نام دارد. پس انسان وجودی است، که هیچ معنایی ندارد، چگونگی از پیش معینی را فاقد است، وضعی که در آن قرار می‌گیرد، به وی معنی و جوهر و حقیقت خاص می‌بخشد، و در این هنگام است که «من» پدید می‌آید، خلقت انسان تمام می‌شود، و این وضع جایگاهی است، که یک انسان در جهان و در جامعه و در تلاقی جهات، اختیار می‌کند، و آنچه در اگزیستانسیالیسم «دلهره»(۲۴) خوانده می‌شود، زاده خودآگاهی وجودی انسانی است، که عظمت، حساسیت، و سهمگینی خطیر و خطرناک چنین انتخابی را، عمیقاً احساس کرده است، و خود را در آستانه تولدی، که حقیقت انسانی و چگونگی وجودی وی را تعیین می‌کند، می‌یابد و چون در چنین انتخابی، خدا و طبیعت، او را رها کرده و به خود وانهاده‌اند،(۲۵) خود را تنهای عاق شده‌ای می‌بیند، که باید بار سنگین مسئولیت آفرینش خویش را، خود یک‌تنه بر دوش کشد، و عواقب خطیر آن را به تنهایی بپذیرد.

مولانا، متفکر بزرگ وجودی، هفت قرن پیش از سارتر، دلهره وجودی‌ای را که ناشی از خودآگاهی آدمی و احساس مسئولیت انتخاب است، دریافته، و می‌گوید اختیار رنج بزرگ و هراس‌انگیز انسان است، و «این که به سوی تخدیر یا مستی پناه می‌برند، و در جستجوی غفلت و فراموشی‌اند، تلاشی است تا با کور کردن احساس، و فلج ساختن خودآگاهی و شعور خویش، لحظاتی از فشار طاقت‌فرسای بار سنگین مسئولیت و درد اختیار، بیاسایند.»(۲۶)

و به گفته آلفرد دو وینیی(۲۷) -در قطعه موسی- (۲۸)در خواب آرام طبیعت، بیارامند، و کوله‌بار سهمگین رسالت را که بر گرده وجودی انسان نهاده‌اند، و او را در آزادی رها کرده‌اند، و سرنوشت او را به خودش تفویض نموده‌اند، و انتخاب راه را از خود وی خواسته‌اند و خلقت ماهیت او را که کاری است خدایی، به اراده خود او وانهاده‌اند، از دوش خود بیفکنند، و آرامش و بی‌دردی تمامی موجودات جهان را که در قیومیت جبر طبیعت‌اند، و رام مشیت خداوند، در خود احساس کنند، فشار مسئولیتی، که پشت موسی را به درد می‌آورند، محمد را پیر می‌کند.(۲۹)

و اینک می‌توان نقش شگفت حر را ارزیابی کرد، و احساس نمود، که در سرگذشت وی، به تعبیر بیهقی «پهنای کار تا کجا است» وانگهی دلهره و درد وی را در ساعات توان فرسای صبح آن روز بزرگ، لحظات دردآور و مضطرب تولدی دیگر، که باید از حری یزیدی، حری حسینی بزاید، شناخت. آن هم، در دقایق هولناک پا به فراری که انفجار را به دنبال دارند، و لحظه‌ای غفلت را تحمل نمی‌توانند، که فرصت انتخاب از دست می‌رود، و آنگاه، سوار بادپیمایی که در این مسابقه جانبازی، می‌تواند از قهرمانان شهادت سبقت گیرد، و در کمترین زمان، از زندان ابلیس، برجهد و خود را تا خدا برساند اگر اندکی درنگ کند، باید، در چهره یک مأمور مزدور و معذور دستگاه بی‌فخر، و منفور حکومت، بماند. و بر سر «سابقه»ای از یک عمر حقیر، باز نشسته شود. و ارزش آن را که تاریخ نامش را به بدی نیز برد، نداشته باشد، چه، کوچکتر از آن است که حتی جنایتکار خوانده شود، زیرا چنین کسی ابزار جنایت است، و به گفته نویسنده‌ای «دنباله عصا و چکمه و عینک و تپانچه و شلاق جانی».

و حر، آگاهتر از آن است، که چنین فرصت عزیزی را که در یک عمر کم پیش می‌آید، و با این شکوه، تاریخ نیز کم دارد، و اینک زیباترین و شکوه‌مندترین انتخاب را به وی اختصاص داده است، رایگان از دست بدهد. با این همه، عمق درد، وحدت اضطراب حر را در این لحظات، لحظات دلهره‌آمیز و سهمگین پیش از انفجار، به درستی نمی‌توان اندازه گرفت اما پیدا است، که قهرمان دلاور سپاه، سخت پریشان است. لحظات، لحظاتی از شب قدر(۳۰) است، شب سرنوشت‌ساز و ارزش‌آفرین تقدیر(۳۱) شبی که از هزار ماه برتر است، و لحظات کوتاه و فراری که از سالیان بسیار و دیرپای یک عمر دراز، بارآورتر.(۳۲)

ملائک ارزشهای خدایی و آن روح، که در کالبدهای سرد و پوچ یک نسل خفته می‌دمد، و بعثتی از انفجار برمی‌انگیزد، و قیامتی از انقلاب برپا می‌کند، همچون باران اسفندی از همه سوی جوش کرده‌اند، باران اسفندی که بهار را می‌رویاند، و به زودی در قلب ظلمت جهل و ظلم، ناگهان خورشید می‌ترکد(۳۳) و فجر(۳۴) آزادی و یقین(۳۵)، حر را از چنگ یزید می‌رباید و به آغوش خدا می‌افکند. آری، در کار حر این همه، با شتابی این چنین، روی می‌دهد، و اینک آغاز شده است.(۳۶)

حر، از آغاز امیدوار بود، که این کار به سازش بیانجامد، اما اینک، رویداد حوادث به سوی جنگ شتاب گرفته است. انسان در تحمل ننگ نیز استعدادی محدود دارد، جز آنها که در این کار نابغه‌اند، و قهرمان، و تا بینهایت می‌رانند. اما حر در این راه کم‌استعداد است. سرنوشت نشان داد، که وی چابک‌سوار آن راه دیگر است، سرگذشت زندگی و اقتضای محیط او را ناخودآگاه به این راه کشانده بود، و هرگز نیندیشیده بود، که به خدمت دستگاه یزید آمدن، در جنایت، با یزید همدست بودن است، آن را یک شغل می‌دید، و وسیله معاش، که نه با دین تصادمی دارد و نه با سیاست ربطی، اما اینک کار به جنگ کشیده است، و حر می‌فهمد، و به چشم می‌بیند، که به راستی چکاره است، و برای چه کار ؟

نخستین ضربه! از آن ضربه‌ها که برای نخستین‌بار آدمی را به خود می‌آورد، و به تحقیق و تأمل در خویش و کار خویش وامی‌دارد، و به ارزیابی موقع و مقام و فاصله میان «مسئولیت» و «مشغولیت» خود می‌نشاند. آرزوی حر این است که هم شغل خود را نگاه دارد و هم شرف خود را- آرزوی همه همین است- اما تضاد حق و باطل که به جنگ کشیده شد، جا را بر توجیه و گریز و غفلت و غیبت، تنگ می‌کند، و جمع میان آن دو را محال می‌سازد، به آخرین تلاش، هر چند نومیدانه، دست می‌زند، تا شاید که چاره‌ای بیابد و نوید صلح و سازشی بشنود، نزد فرمانده جنگ می‌رود. عمر سعد، که خود نیز همچون حر، دوست نمی‌دارد که کار به جنگ کشد، چه، مأموریت را پذیرفته است تا پست استانداری، ری و گرگان را بگیرد(۳۷) و چه بهتر که به قیمتی کمتر از قتل عام خاندان پیغمبر، و لجن‌مال کردن نام خاندانش، که فرزند سعدبن ابی وقاص است، صحابی نامی پیغمبر و فاتح ایران، که هم مهاجر است و هم بدری.(۳۸) در اینجا درس های عمیق و بسیار ظریف روانشناسی، و انسان‌شناسی هست، برای آموزش و تأمل.
عمر بن سعد و حر، هر دو در یک پایگاه اجتماعی‌اند و با یک وابستگی سیاسی، و حتی با یک گرایش روحی و تلقی فکری از مسئله، و راه را از کاخ یزید تا یک گامی قتل حسین با هم آمده‌اند، و هر دو از جلاد شدن نیز کراهت دارند، و پیش از آنکه جنگ در بیرون آغاز شود، در درونشان برپا شده است: جنگ «خدا» و «طاغوت» «تقوی» و «فجور»، «ایده» و «ماده»، «دنیا» و «آخرت»(۳۹) ...

اما در برداشتن آخرین گام، این دو همگام هم‌رأی، دو انتخاب متضاد می‌کنند، حر، نه به امید، که به اشتیاق صلح، با عمر به گفتگو می‌پردازد، و می‌پرسد آیا نمی‌توانی سرنوشت این کار را به مسالمت ختم کنی ؟ عمر، با لحنی که ویژه چنین خصلت هایی است- :عناصری با شخصیتی بی‌رنگ، گرایشی ضعیف به خوش‌خوئی و نیکدلی (یعنی مأمورین!) که در حقارت وجودیشان که از ترس و طمع پر است، هرگز مجال بروزی نمی‌یابد-(۴۰) و در عین حال استعدادی کم‌نظیر در فرمانبری و تسلیم‌پذیری- به حر پاسخ می‌گوید: اگر این کار به دست من بود چنین می‌کردم، اما «امیر تو»، عبیدالله‌بن زیاد از صلح سرباز زد، و جز جنگ رضا نداد.

-پس با این مرد خواهی جنگید ؟

-آری به خدا جنگی کنم، که ساده‌ترین رویدادش پریدن سرها است، و قلم شدن دستها.(۴۱)

عمر آخرین انتخابش را کرد، اما حر ناگاه خود را در زیر آسمانی یافت که بر سرش آوار شد. تردید، همیشه در جان او خانه داشت، و حتی نخستین‌بار که در مقام فرماندهی گروه تعقیب، به گروه مجاهدان برخورد کرد، و راه را بر اساس مأموریتی که داشت، بر امام بست، پیدا بود، که یک ابزار جامد جنایت، و بنده سرسپرده و مزدور سوگندخورده قدرت نیست که روح، شعور، احساس، ایمان، اخلاق و نیروی ادراک زشتی و زیبایی، راستی و دروغ، حق و باطل و خوب و بد و حتی چشم و گوش، همگی از او زدوده شده باشد، و دیگر هیچ نباشد جز آلت اجرای فرمان، در چنگ فرماندار کوفه.

عمر، یک شخصیت اجتماعی بود، وابسته به خاندانی معتبر و خانواده‌ای مشهور، و نیز از تمامی آنچه که در این پنجاه سال(۴۲) پر از توطئه و تحریک و قتل و حق‌کشی و دین فروشی و مردم‌فریبی در تاریخ عصر خلافت گذشته بود، به درستی آگاه، و بنابر این به عنوان یک رجل سیاسی، آگاهانه به خدمت دستگاه درآمده بود، و با اینکه خود فرزند سعدبن ابی وقاص، صحابی نامی و شخصیت برجسته و فاتح بزرگ اسلام بود، به همکاری با رژیم اموی تن داده بود، وی می‌دانست که چه می‌کند، و به چه نظامی خدمت می‌کند، و به چه قیمتی و چرا ؟ وی با شرط آنکه پست سیاسی آب و نان‌دار معینی را در ازای این مأموریت استثنائی بگیرد و بنی‌امیه را در سرکوبی خطری که پیش آمده، یاری نماید، به اینجا آمده است.

و حر یک فرد عادی است، که بی‌آگاهی سیاسی و شناخت جریانات اساسی زمان، در مسیر طبیعی زندگی شخصی‌اش به استخدام در آمده، و تنها به دلیل خصوصیات فردیش، مقامی را حائز شده است، آن هم مقامی که برایش جنبه شغلی و اداری دارد، نه بر اساس یک جبهه‌گیری خودآگاهانه سیاسی، در دفاع از رژیم و مقابله با نیروها و جبهه‌های انقلابی ضداموی.

این است که، در این گفتگو که هر دو تمایل خویش را به صلح و پرهیز از جلادی و جنایت نشان می‌دهند، لحظه‌ای که دیگر نمی‌توان با دین بازی کرد، و آن را با دنیا یدک کشید، و ناچار یکی را انتخاب کنند، و در برابر دیگری قاطعانه بایستند، دو شخصیت وابسته به یک دستگاه، صفشان را از هم جدا می‌کنند...

عمر، تصمیم به جنگی می‌گیرد، که «ساده‌ترین رویدادش پريدن سرها و افتادن دستها باشد».

اما حر انجام چنین مأموریتی برایش وحشتناک است. خاموش و اندیشناک باز می‌گردد، غوغای درون او را با آنچه در پیرامونش می‌گذرد، بیگانه کرده است.(۴۳) چهره‌ها گویی صورتک اشباحی هستند که از کنارش می‌گذرند، و خیره در او می‌نگرند،(۴۴) و او از برق نگاههایی که با هیچ یک پیوندی ندارد، آزار می‌بیند. انبوه جمعی که هنوز وی در میانشان افسری سرشناس به شمار می‌آید، اکنون که رابطه‌اش از درون با آنها بریده است، برایش تحمل‌ناپذیر است. دگرگونی عمیقی در فطرت خویش احساس می‌کند. دارد، ماهیت خود را می‌آفریند، شخصیت می‌گیرد. دارد، وجود می‌یابد. و این است که احساس می‌کند، از نزدیکانش به سرعت دور می‌شود، با آشنایانش بیگانه می‌گردد، خود را در جمع تنها می‌بیند، سپاه صد و اند هزار نفری یزید را، لشکری از بی‌چهره‌ها می‌یابد. «خیل»ی از سایه‌ها، اشباح، آدمکهای مقوایی، عروسکهای خیمه‌شب بازی، و وجودهایی بی‌ماهیت، و موجودهایی بی‌معنی، پوک و پوچ، که فقط شماره‌شان به حساب می‌آید، همه تکرار یکدیگر، همه یکنواخت، بی‌محتوی، که با «نفر»، «رأس» و «تا» مشخص می‌شوند،(۴۵) هستند، سیاه می‌زنند، جای وسیعی را اشغال کرده‌اند، قیل و قال بسیاری از آنها به گوش می‌رسد، کر و فر دارند و های و هوی و جنب و جوش، اما هیچکدام وجود ندارند، کاریکاتور آدمند، انعکاسی از یک وجودند، وجود ارباب، اینها همه دنباله چکمه و شمشیر و سپر و گرز و شلاق و حشم و خدم وی‌اند، ابواب جمعی اویند، اینها هیچند، حتی، بد هم نیستند، فقط یزید بد است، اینها به دشنام هم نمی‌ارزند، کاردند، می‌کشند و کشنده نیستند، آب را به روی تشنگان می‌بندند، خیمه‌گاه را به حریق می‌کشند، اردوی حریت و حق را قتل‌عام می‌کنند، بر اجساد انسانیت و ایمان، اسب می‌تازند، خاندان رسالت را نابود می‌کنند، و ناموس خدا را به زنجیر می‌کشند، و آیات قدسی، آزادی و عزت انسان را، به بارگاه دیو می‌برند، و به پاسداران اسارت و ذلت می‌سپارند، و با این همه شایسته نفرینی نیز، نیستند، و در دل قربانیان خویش هم کینه‌ای را برنمی‌انگیزند.(۴۶)

انسان موجودی است که آگاهی دارد و خودآگاهی، آزادی دارد و آرمان دارد و قدرت اراده و انتخاب دارد. و اینها فقط ارباب دارند، بد و خوب، زشتی و زیباییشان، همچون جنگ و صلحشان، وابسته به او است، «من آنم که رستم بود پهلوان». شیران علمند و حمله‌شان از بادی است، که بر علم زمانه می‌وزد «عده و عُده» کسی هستند، حاشیه‌نشینان متنی، و سایه‌های ذاتی و تصویرهای چهره‌ای و تیغ و تیر و سپر و شمشیر دشمنی، وجودهایی عاطل و باطل و بلاتکلیف، که تا فرمان می‌رسد، ماهیت می‌یابند. انسان در خود نیازی را احساس می‌کند، بر این اساس مقصدی را انتخاب می‌کند، برای نیل بدان، راهی را کشف می‌نماید، برنامه کاری خلق می‌کند، و سپس وسائل و شرایط کار را فراهم می‌آورد. «بی‌چهره‌ها» در هیچ یک از این مراحل حضور ندارند، حتی نه در نیاز و نه در مقصد، با او شریک نیستند، او اکنون عده‌ای عمله می‌خواهد، تا عمل کنند، و از اینها به تعداد لازم جمع می‌کنند، و اینها عمل می‌کنند، و او می‌داند چرا، اینها می‌شتابند و او می‌داند به کجا، او کینه دارد، و اینها می‌جنگند، او خشمگین است، اینها نعره می‌کشند، او فتح کرده و شاد است، اینها پای می‌کوبند، و دست می‌افشانند و در ازای هر یک از این مأموریت‌های محوله، البته به تناسب اجرتی دریافت می‌کنند، به صورت ادرار خلیفه(۴۷) و یا به مقاطعه (مثل خود عمر) و یا به نیت تقربی به قدرت. و یا طمع صله‌ای، خلعتی، پاداشی و یا به امید سرقتی و غارتی از چپاول خانه داغداری، چنگ زدن بر گردن زنی، شوی کشته‌ای، کندن گوش کودکی گمشده، در این غوغای وحشت و جنون وحشیگری، و بریدن انگشت شهیدی آرام‌یافته در خون، به شوق ربودن گردن‌بندی و گوشواره‌ای و انگشتری... تا منصب نام و نان‌دار و آبرومند حکومت ری. البته در قیمت و مرغوبیت متفاوتند، همچنان که دیگر اموال و ابزار و احشام و اغنام ارباب، اما در آدمی نبودن همه یکسانند، موصوفهای بی‌صفتند، و «خیل»ی کثیراً از هیاکل بی‌شخصیت، و شیران علم دیو.

اینک آن روح که قدر می‌آفریند، در یکی از این هیاکل موهوم حلول می‌کند. در نقش یکی از این شیران دروغین که بر پرچم کفر نقاشی کرده‌اند، می‌دمد، و او را به تکان و طپش می‌آورد. «مقلب القلوب و الاحوال» انقلابی شگفت می‌کند، مسیح خودآگاهی و عشق، کوری را شفا می‌دهد، مرده‌ای را جان می‌بخشد، و از دژخیم یزید، که تا آستانه قتلگاه، پیش آمده است، برای حسین یک شهید می‌سازد. همچون جهان، غوغای شگفتی‌‌آفرین کون و فساد در درون وی برپا شده است. صحنه کربلا هنوز آرام است، اما جنگ یزید و حسین در سینه وی برافروخته است، و مرد در حریقی که از اعماق جانش زبانه می‌کشد، می‌گدازد. او برای آنکه تا قله بلند عظمت انسانی عروج کند، نه چون دیگران از سطح خاک، که از اعماق تاریک زمین، آنجا که دیوان و ارواح شریر شیطانی و نفرین‌شدگان دوزخ لانه دارند، باید آغاز نماید.

و در هر سفری، تنها نباید دید، که کاروان تا کجا رسیده است، حق‌جویی و انصاف حکم می‌کند، که از هر مسافری بپرسی، که از «کجا» به راه افتاده است(۴۸)، تنها بدینگونه است که می‌توان از «معراج» حر تا «سدره المنتهی»ی انسانیت و از «اسرا»ی او(۴۹) در این شب سیاه جهل و ظلمت ظلم، تا «مسجدالاقصی»ی حریت سخن گفت، و او را یک مهاجر بزرگ یافت، مهاجری که بر هجرت اکبر دست زد، و این مقامی است، که از عالیترین مقام انسانی «شهادت» والاتر است.

هجرتی که فاصله میان بتخانه «شرک» تا مدینه «شهادت» را در نیم روز، با یک تصمیم و چند گام طی کرد، فاصله‌ای که به درازای ابدیت است، و از شیطان تا خدا راه. و این راه را حر با یک رفت و برگشت سریع پیمود، نه مراحلی گذراند و نه مقدماتی، نه «فلسفه اولی» آموخت، نه «حکمت الهی»، نه «هفت شهر عشق» را در تصوف دید، نه با «علم اخلاق» آشنایی یافت، نه به «تزکیه نفس» پرداخت و نه به توسل و شفاعت و ریاضت و زیارت. نه برای شناخت حقیقت و تشخیص راه هدایت و فهم درست توحید و کشف سنت و کشف ولایت و احساس مسئولیت و تعیین وظیفه و توفیق در عمل، کلمه‌ای از آن همه «کلام» شنید و نه اصلی از آن همه «اصول» فراگرفت. آن همه «فرقه»های در جنگ و نگفت: کدام ؟ و این همه «فقه»های مخالف، و نگفت: کدامین ؟ پس حر چه کرد ؟ تغییر جهت داد، همین! و این همه است، جهت است که به همه چیز معنی می‌دهد، جهت است که همه چیز را بی‌معنی می‌کند، علم را، هنر را، ادب را، زندگی را، تمدن را، کار را، مذهب را، خداپرستی را، جهاد را، حتی توحید و قرآن و محمد و علی را، حج و عبادت و عمل را. قبول تمامی عقاید و اعمال منوط به درستی راه و رهبری است. این یک اصل بزرگ عقلی است، که شیعه تکرار می‌کند، چه عمیق، و چه، هوشیارانه: تجربه تاریخ تمامی انقلابها، و درس بزرگ تمام شکستها و انحرافها، و ملاک اصلی- برای ارزیابی هر عقیده‌ای، عملی و سخنی- و قطب‌نمای دقیقی، که هر تحریفی، تخدیری و فریبی را نشان می‌دهد. اما دریغ که مترقی‌ترین مفاهیم در تنگنای ذهنیتی منحط، منحط می‌شود.

و حر برای پیمودن فاصله‌ای که به درازای ابدیت است و از شیطان تا خدا، راه، انتخابی انقلابی کرد، ناگهان جهت خویش را عوض کرد، که هر انسانی یک فلش است، و حر صبح عاشورا فلشی به سوی یزید بود و حر ظهر عاشورا فلشی به سوی حسین. همه این است و جز این هرچه هست بیهودگی است.

و اینک حر، هجرت عظیم خود را آغاز کرده است، می‌رود تا از جلاد یزید، برای حریت، یک شهید بسازد، خطاب به «قره بن قیس»:

-اسبت را امروز آب داده‌ای ؟

-نه.

- نمی‌خواهی آبش دهی ؟

منتظر جواب سؤال خویش نماند و بی‌درنگ به راه افتاد، آهسته می‌راند، و آرام آرام از سپاه فاصله می‌گرفت، از آبشخور گذشت، و در «جهت» حسین شتاب گرفت، پنداشتند که آهنگ کارزار دارد. «مهاجر بن اوس» به وی نزدیک بود، پرسید چه در سر داری ؟ قصد داری که حمله بری ؟ اما حر، که هیجان‌انگیزترین لحظات را می‌گذراند پاسخش را نگفت، شاید هم جز صدای مبهمی نشنید. غرقه انفجارهای درون بود، و حیران شکوه و شگفتی طلوع «خویش». مهاجر که از پریشانی حر به شگفت آمده بود، حیرت‌زده گفت ای حر کار تو ما را به شک افکنده است، به خدا سوگند، تو را در هیچ جنگی چنین ندیده بودم، و اگر مرا از دلیرترین مردم کوفه می‌پرسیدند، هرگز از نام تو نمی‌گذشتم، و جز نام تو را نمی‌بردم، اکنون این همه پریشانی و ضعف چرا ؟ -خویش را در میان دوزخ و بهشت می‌یابم و باید یکی را انتخاب کنم اما به خدا جز بهشت را برنخواهم گزید، هر چند که تکه‌تکه‌ام کنند، و در آتشم بسوزانند.

آفرینش حر پایان یافته بود، و اضطراب اختیار، به آرامش لذتبخش و روشن یکتایی- اخلاص- و یقین کشیده بود، و او را با گامهای استوار و تردید ناآشنا، به سوی شهادت می‌برد، حر «آرش»(۵۰) راستین مردمنامه ما، اینک می‌رود، تا جان خویش را تیری کند، و به سوی دشمنان بشریت، هر چه دورتر افکند، تا مرز حریت انسان، فراختر گردد.
از دو سو، هزارها نگاه در حیرت و سکوت بر او خیره مانده‌اند تا ببینند که مرد چه خواهد کرد؟

سوار به اردوی حسین (ع) نزدیک می‌شود، گویی سفینه‌ای است، که از دوردستها می‌رسد، و آرام مطمئن به سوی ساحل پیش می‌آید، ناگهان سپرش را واژگون کرد و فروگرفت،(۵۱) و افسر مغرور و سرکش نبردها، دست بر سر نهاد که عظمت، اینجا، در خشوع است، چند کلمه‌ای بیش نگفت اعلام تسلیم و درخواست گذشت: انا الذی جعجعت بک یا حسین.

دعوت امام را که پیاده شو، و لحظه‌ای بیاسای، نپذیرفت.(۵۲) حسین نیز، حر را آزاد گذاشت، که: هرچه می‌خواهی بکن. فرود نیامد، سراپا شوق و شتاب برای شهادت بود.

آن ماسک زشت و سیاه پیشین را که داغ ننگین گزمه رژیم یزید و پلیس ابن زیاد بودن بر آن پیدا بود، برداشته است، و اکنون بی‌قرار آن است، تا خود را در چهره نوین خویش، زیباترین و پرشکوهترین چهره خدایی آدمی، عرضه کند، بر دشمن و دوست، و بر تمامی وجود، بر خدا و ... بر خویش.

بی‌تاب آن است، که بازگردد، و در برابر سپاه خویش فریاد برآورد و به عمر، فرمانده خویش خبر دهد که من نه دیگر بنده زور، مزدور ظالم، که انسانی آزادم.

«حر»م

و اینک «شهادت» شاهدم.

دیگر نه جای درنگ است و نه جای سخن.

سواره، بازگشت رودرروی دشمن ایستاد، و در حالی که باران کلمات آتشناکی از سرزنش و شورش را بر روی سپاه می‌ریخت، مبارز طلبید.

پاسخش را عمر، همکار و همفکر سابقش داد.

تیری پرتاب کرد و فریاد برآورد(۵۳) :

نخستین کسی که به اردوی حسین تیر افکند، منم.
و جاسوسان مخفی سپاه نزد امیر، شاهدم.
و نبرد عاشورا این چنین آغاز شد.....

علی سربداری


يادداشت‌ها و توضيحات ناشر :

از نوشته «حر» علاوه بر متن اصلي كه به خط برادرمان و با امضاي علي سربداري است سه متن در دست ماست: الف ـ «حر» مندرج در كتاب دو شهيد، صص ۸۰ - ۴۳ (با امضاي احسان خراساني) ب ـ «حر» مندرج در مكتب مبارز شماره ۲۲، صص ۷۷ - ۵۲ (با امضاي متن اصلي: علي سربداري) ج ـ «حر» مندرج در كتاب «حر» چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامي، صص ۳۰ - ۳ (بدون امضا) هر سه متن داراي اشتباهات و غلط‌هاي چاپي‌اند. ما يادآوري اغلاط اين متون را در اين جا مناسب مي‌بينيم. اما قصدمان از اين كار خرده‌گيري نيست چه كسي كه اندك اطلاعي از مشكلات نشر آثار فارسي در ايران و خارج از ايران داشته باشد، از اين بابت ايراد چنداني به نشر دهندگان آثار گوناگون نمي‌گيرد، آن چه تأسف‌انگيز است اين است كه مغرضان ـ چنان كه افتد و داني ـ اين اغلاط را وسيله حمله به نويسنده قرار مي‌دهند. خصوص نويسنده‌اي كه در حمله به وي و يا اعرض از وي نفع دنيايي هم وجود دارد. اكنون براي آن كه بر اين گروه ستيزه‌گران حكيم فرموده نيز حجت تمام باشد، برخي از اشتباهات چاپي سه متن را كه كم و بيش در تغيير معني مؤثرند و يا ممكن است دستاويز قرار گيرند در فهرست زير به دست مي‌دهيم.

قسمتي از خطبه ۱۲۹ كه در متن بدان اشاره شده است: «... اين اخياركم و صلحاوكم! و اين احراركم و سمحاوكم و اين المتورعون في مكاسيهم، و المتنزهون في مذاهبهم اليس قد ظعنوا جمعيا عن هذه الدنيا الدنيه و العاجله المنغضه، و هل خلفتم الا في حثاله لا تلتقي لا بدمهم الشفتان، استصغارالقدرهم و ذهابا عن ذكرهم! فانالله و انا اليه راجعون ظهر الفساد، فلا منكر مغير و لا زاجر مزدجر. افبهذا تريدون ان تجاوروا الله في دارقدسه و تكونوا اعز اوليائه عنده ؟ هيهات! لا يخدع الله عن جنته و لاتنال مرضاته الا بطاعته. لعن الله الامرين بالمعروف التاركين له، و الناهين عن المنكر العاملين به!».


پاورقی :

۱. می خواهیم فرض کنیم که قضیه حر در تاریخ نیامده است و اصلا می خواهیم یک داستان بسازیم، یک عده کارگردان، و سناریونویس و نمایشنامه‌نویس و داستان‌نویس ادبی و هنری، می‌خواهند، براساس عالی‌ترین ارزش‌های انسانی و قدرت خیال، یک قصه بسازند، ببینیم چه می‌سازند. (این حاشیه در متن نیست و از نوار استخراج شده است. بنیاد)
۲. ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه
۳. من شر غاسق اذا وقب، غاسق شب سیاه بی‌ماه – وقب آن چیزی که همه چیز را ناگهان فرا می‌گیرد و همه جا را می‌پوشاند و هیچ جا را دیگر رها نمی‌کند.
۴. خناس در تفسیرهای خودمان هم به همان معنایی که ما می‌گیریم دیدم آمده است : به معنی ظالم و دیکتاتور، غدار و جباری که بر مردم مسلط است. منتهی در تفاسیر نوشته شده : قیصر روم است که معلوم می‌شود، مصداق را خوب شناخته‌اند.
۵. انتخاب وی، غیر از انتخاب یک بابایی است که زمان علی را و زمان حسن را درک کرده و در مدینه، که بالاخره جوش، جو این ارزش‌ها بوده است. (حاشیه از نوار استخراج شده است بنیاد)
۶. ما هزارها حر داریم، هزارها. نامشان به طور کلی توابین است. توابین همه‌شان حرند، اما با چند ساعت تاخیر. به صورت، کشته هم شده‌اند، مثل حر. می‌بینید که مساله زمان و انتخاب زمان تا چه حد معنی و ارزش دارد. (حاشیه از نوار استخراج شده است بنیاد)
۷. قهرمانی است که می‌خواهد بین دو تا مظهر، بین دو تا سمبل، یکی را انتخاب کند. کارگردان و نویسنده، سمبل‌ها را باید جوری انتخاب کنند، که اوج نمایندگی و قدرت تجسم این دو تا قطب را داشته باشند، حالا می‌بینیم در این داستان این‌ها چه کسانی هستند. فرض کنید که ما خودمان می‌خواهیم انتخاب کنیم، قصه‌ای خواهیم بنویسیم. (حاشیه در متن نیست و در نوار آمده است. بنیاد)
۸. Set این کلمه در نوار اضافه شده است.
۹. در نوار : از آب و گل ما سرشته نیستند. بنیاد
۱۰. Mythe
۱۱. در نوار : به خرج می‌دهد
۱۲. کلمه حر در لغت تنها به معنی آزاد نیست. ببینید این کلمه چقدر غنی است. حر : آزاده، آزاد (در برابر کنیز و برده)، بزرگ‌منش و صاحب کرامت، بهترین، برگزیده‌ترین و اصیل‌ترین هر چیز : اسب حر= اسب خوش نژاد، حر الدار= کانون خانه، حرالوجه= آنچه از چهره پیداست، قله گونه‌ها (حتی در اینجا هم برجستگی و عظمت و نمود است)، عقاب، باز، قمری نر، پاک‌ترین زمین، خاک یکدست و خالص ...
۱۳. تمام قهرمان‌های دیگر، هر کدام یکی از خصلت‌ها و یکی از ارزش‌ها و یکی از احساسات انسانی را در اوج نشان می‌دهند، مهر مادری، مهر وطن، مهر انسان، محبت، پاکی، تقوی، که ابعادی از وجود چند بعدی انسان‌اند، هر کدام یکی از ارزش‌هایند، یکی از اصول اخلاقی‌اند. اما عمل حر قدرت و ظرفیت آن را دارد، که تمامی وجود انسان را حکایت کند. (حاشیه از نوار استخراج شده است بنیاد)
۱۴. Fond
۱۵. انسان حیوانی است که انتخاب می‌تواند کرد. (از نوار)
۱۶. کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا و کل شهر محرم – امام صادق (ع)
۱۷. و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین. سوره قصص آیه ۵
۱۸. امر نیست. آن امیر امر می‌کند و این امام سال را مطرح می‌کند. (از نوار بنیاد)
۱۹. و لاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا، بل احیای عند ربهم یرزقون (آل عمران : ۱۹۶) مپندارید آنانکه در راه خدا کشته شده‌اند، مرده‌اند، بلکه نزد خداوندشان زنده‌هایی‌اند که چون کشتی‌ای تشنه، به بارش زیبایی و عشق سیر و سیراب می‌شوند (رزق= باران)
۲۰. به تعبیر مارک تواین : خوب، به بدترین معنی کلمه! خوب بودن، یعنی بد نبودن، و این معنی دقیق ابتذال است. (ک.ک)
۲۱. Existence
۲۲. Essence
۲۳. Situation humaine
۲۴. اضطراب Angoisse
۲۵. تفویض Delaissement
۲۶. مثنوی مولوی
۲۷. Alfred de vigny
۲۸. آلفرد دو وینیی، شاعر فرانسوی، قطعه‌ای دارد، در زبان حال موسی و نشان می‌دهد که موسی در پایان رسالتش بی‌تاب می‌شود و تنها به طور می‌آید و در آنجا خطاب به خدا می‌گوید : خدایا این بار سنگین رسالت و مسئولیت را از دوش من برگیر، زانوی من، در زیر کوله‌باری با این سنگین در هم شکسته است، مرا در خواب آرام طبیعت بیارمان، بخوابان.

چقدر حسرت دارم هرگاه این درخت را می‌بینم که به آرامی و بی‌اضطراب سرمی‌زند، می‌روید، به برگ و بار می‌نشیند، و بعد می‌میرد. همه اشیای طبیعت، همه جانوران خوشبختند، در بهشتند، برای اینکه آرامش دارند، آرامششان به خاطر این است که این‌ها برده رام مشیت خداونداند و در دامان پاک طبیعت زندگی می‌کنند، هیچ گونه مسئولیتی ندارند، راه برایشان انتخاب شده است، چگونه بودنشان از پیش تعیین شده است، هر کاری و هر جوری و هر شکلی که زندگی می‌کنند، همان است که باید زندگی بکنند. اما انسان است که برای هر نفسش، هر نگاهش، هر قدمش باید تصمیم بگیرد، و حساب پس بدهد.
۲۹. شیبتنی سوره هود (پیغمبر)
۳۰. قدر= سرنوشت، تقدیر، حد و اندازه، ارزش (Terme Valeur) توان، نیرو، حرمت، برابری، تهیه و تدبیر در امری، تعلق به اشیای در اوقاتش. (از حاشیه حر : چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامی)
۳۱. انا انزلناه فی لیله القدر، و ما ادریک ما لیله القدر. قدر هم به معنی ارزش است، هم تقدیر. لیله القدر خیر من الف شهر. یک لیله است، یک شب. اما خیر من الف شهر، ارزش‌های زمانی با هم فرق می‌کند، همین چند ساعت از تمام تاریخ قیمتش بیشتر است – تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر- روح و فرشتگان در آن شب از همه سو، در حال فرود آمدنند و یا در حال بارشند، و با آنکه شب است و سیاه - سلام هی مطلع الفجر- مسلما این شب، شبی است، که ناگهان به یک انفجاری از خورشید، خواهد پیوست و برای همین است که با اینکه شب است و سیاه و تیره است، آنقدر قیمت دارد و ارزش، چون ارزش می‌آفریند، تقدیر تازه‌ای می‌آفریند، انسان‌های تازه‌ای می‌آفریند. همه زمان‌ها اینجور نیست، همه قرن‌ها اینجور نیست. قرن‌های تکراری و پشت سر هم و تهی، فراوان هستند که در آنجا انسان تازه‌ای، اندیشه تازه‌ای، حرکت تازه‌ای به وجود نمی‌آید، و انسان‌ها نشخوارکننده مفاهیم گذشته هستند، و آنچه که به میراث برده‌اند، آنهم منجمد است، در این زمان‌های کوتاه انقلابی سازنده و خلاق است که با این که سخت است، پر از شکنجه و پر از دشواری است، و حاکمیت با ظلمت است، اما چون پیوسته به فجر است، شب مقدسی است.
۳۲. حر چند سال عمر کرده است؟ در تمام اين سال‌ها فقط از لحاظ زيستي و بيولوژي رشد پيدا مي‌کرده است و در همان چند ساعت است که يک قدر تازه‌اي برايش ايجاد شده است و تقدير و ارزش‌هاي تازه‌اي. (حاشيه مستخرج از نوار)
۳۳. انا انزلناه في ليلة القدر، ليلة القدر خير من الف شهر، تنزل الملائکة و الروح فيها باذن ربهم من کل امر، سلام هي حتي مطلع الفجر! (همچنان که در يک انسان، در يک دوران، يک نسل نيز روح مي‌دمد و انقلاب مي‌کند و اين انقلاب که در شب سياه پيوسته به صبح روي مي‌دهد، هم سرنوشت تاريخي ديگر مي‌آفريند و هم ارزش انساني نوين = قدر) . فجر ريشه انفجار. (نگاه کنيد به "شب قدر" ، ص 251، مجموعه شماره ۲)
۳۴. فجر، غیر از طلوع است. فجر، در ذات ریشه ناگهانی بودن و شدت نهفته است، انفجار هم از همین ریشه است، خورشیدی که آهسته آهسته، سر می‌زند، نیست، فجر، توی ذات ریشه، توی خود اصطلاح طلوع ناگهانی را دارد، یعنی انفجاری از خورشید، یعنی، روز ناگهانی بصورت انقلابی و با یک شدت و ناگهانی سرمی‌زند. (نوار)
۳۵. این فجر برای حر جنبه درونی داشته است (از نوار)
۳۶. چقدر ما احساسات حر را درک می‌کنیم! اصلا آدمی شبیه به خود ما است! البته تا صبح امروز (عاشورا)! (از نوار)
۳۷. چقدر نقشی که این تهران در جنایت کربلا دارد، بزرگ است! (حاشیه از نوار استخراج شده است)
۳۸. حالا این مسائل حل شده است، آن موقع این اسم خیلی معنی داشت. (حاشیه از نوار استخراج شده است)
۳۹. در این زمینه انسانی است که این مفاهیم و این رابطه‌ها، تضادها و قضاوت‌ها معنی می‌شود و معنی درست، نه آنچنانکه فیلسوفان و متکلمان و علمای الهی، با زبان فلسفی و به عنوان واقعیات علمی عینی از آن سخن می‌گویند و در نتیجه، عالیترین ارزش‌های مترقی و سازده انسانی به مجموعه‌ای از خیالات و خرافات بدل می‌شوند.
۴۰. چه این بیچاره‌ها دلشان می‌خواهد که خوب باشند ولی معمولا نمی‌شود. (حاشیه از نوار استخراج شده است)
۴۱. این آدم‌های ضعیف که طینت خوب و خوش هم دارند، در موقع فرمان، از جلادهای بالفطره خیلی بیشتر خشونت نشان می‌دهند. این روان‌شناسی این تیپ‌ها است. (از نوار)
۴۲. پنجاه سال از تاریخ فوت حضرت رسول در سال ۱۱ هجری تا عاشورا که در ۶۱ هجری اتفاق افتاده است. (از نوار)
۴۳. این نشان می‌دهد که از لحاظ رواني، وقتي که روانشناسي انسان عوض مي‌شود، چه جور همه رابطه‌هايش و همه چشم اندازهايش عوض مي‌شود. (حاشيه از نوار است)
۴۴. معلوم مي‌شود حتي قيافه حر هم عوض شده است. (از نوار)
۴۵. از اين تيپ‌ها: وجودهاي وابسته.
۴۶. اين است که علي بزرگ و بزرگوار، در صفين، ياران خويش را که بر حسب عادت و انگيزه خشم و نفرت، به لشکر شام دشنام ميدادند منع مي‌کند که: "اني اکره لکم ان تکونوا سبابين" (من از اين که شما دشنام دهيد بدم مي‌آيد) ، که نه شما آنقدر کوچکيد که فحاش باشيد و نه آنها آنقدر بزرگ که حتي به فحش بي‌ارزند! و نيز خطاب به پيروان زبون خويش - که خود را به دروغ جانشين مجاهدان راستين و شيعيان نخستين مي‌خوانند و بازيچه‌هاي حقير و توسريخور معاويه‌اند و مدعيان سرفراز تشيع علي، سست عنصرهاي جبون و راحت‌طلب و به دنيا چسبيده‌اي که "محبت مولا" را گريزگاهي پنداشته‌اند که دست انتقام خدائي به دامن سياه و آلوده به گناهشان، نمي‌رسد و "ولايت" را نقابي ساخته‌اند تا زشتي روي و پستي روح خويش را در پس آن پنهان دارند – مي‌گويد : "و هل خلفتم الا في حثالة لاتلتقي بذمهم الشفتان، استصغاراً لقدرهم و ذهاباً عن ذکرهم"! جاي آنها را شما پفيوزها (حثاله) اي گرفتند که از بس خوار و بي مقداريد، که به خاطر خواري و بي‌مقداريتان و بر زبان نياوردن نامتان، دو لب به هم نمي‌رسند، سياهکاري همه جا را گرفته و معترضي که برآشوبد نيست... زنهار که خدا در ربودن بهشت، گول نمي‌خورد ... نفرين بر آن‌ها که آمر به معروفند و خود تارک آن، و ناهي ازمنکرند و خود عامل آن. (17) (خطبه 129)
۴۷. ادرار به معني بورس است و مستمري يا به اصطلاح امر، حقوقي ثابت، سعدي عليه الرحمه مي‌فرمايد: "مرا در نظاميه ادرار بود"، يعني در دانشگاه نظاميه که دانشجو بودم، بورس تحصيلي و کمک هزينه مستمري دريافت مي‌کردم.
۴۸. حر در رديف همان شصت، هفتادتاي ديگر است اما آنها از کجا آمده اند؟ آنها از مدينه آمده اند، که تا کربلا راهي نيست، اما از کوفه تا کربلا خيلي راه است. (حاشيه از نوار)
۴۹. چه معراج، عروج پيامبر است از خاک تا دو قدمي ملکوت خدا، "سدرة المنتهي"، آخرين نقطه تصعيد وجودي انسان، انسان ناب، که از بندگي به آزادي رسيده و از "خداپرستي"، به "خداگونگي"، "اسرأ" در لغت، سفر در شب است و اصطلاحاً، سفر شبانه پيامبر است از "مسجدالحرام" به مسجدالاقصي. "معراج"، از تکامل وجودي جوهر انسان، از ماده تا خدا، حکايت مي‌کند و بيان رمزي "توحيد وجودي" هستي و پيوستگي "انسان - خدا" و استمرار دو جهاني است که در جهان‌بيني‌هاي فلسفي و مذهبي قديم با هم متضادند. و "اسرأ" بيان رمزي پيوستگي و استمرار تاريخي سه مذهب بزرگ يهود و مسيحيت و اسلام، به عنوان يک جريان واحد و پيوسته توحيد است. معراج از "جهانبيني" و "انسانشناسي" سخن مي‌گويد، و اسرأ، از "فلسفه تاريخ" و پيوستگي و وحدت تاريخي تمامي نهضت‌هاي آزاديبخش و عدالتخواه و ضد شرک و توحيدي، در سرگذشت انسان، که محمد به عنوان پيامبر "دين" و امام "امت" (ايدئولوژي و رهبري يا مکتب فکري و نقش تاريخي) - مظهر اين دو است. (نيز رجوع کنيد به گفتار: معراج و اسرا در همين کتاب، ص 257 به بعد. بنیاد)
۵۰. زماني که بين ايران و ترکستان دعوا بود و جنگ ... براي تعيين مرز گفتند از ساري هر کسي تير تا ترکستان بيندازد آن تير هر کجا که فرود آمد، آنجا مرز ايران خواهد بود، و آرش رفت و کمانش را کشيد و به قدري به خودش فشار داد، که غيب شد براي اين که ، تير هر چه دورتر بيفتد و مرز ايران فراختر باشد. اين - آرش - يکي از قهرمانان اساطير ايران است . (از نوار)
۵۱. به جاي قسمتي که ابتدا و انتهاي آن را با علامت (*) نشان داده‌ايم در ص 29 "حر" چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامي قسمت زير آمده است : (ن)
"اکنون، در مدار جاذبه آفتاب قرار گرفته است و ملکوت بر سرش سايه افکنده و جبروت عظمت، صلابت حق، جلال و زيبائي و روح و هيمنه خشيت انگيز و حيرت افزاي "ملک القدّوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبّار المتکبر... الخالق الباري المصور له الاسمأ الحسني" سنگيني "بودن"، خويش را بر او "سهمناک و شرمگين" ساخته است. هرچه نزدیکتر می‌شود، کوله بار هستی‌اش بیشتر سنگینی می‌کند و از احساس اینکه هنوز هم هستم بیشتربه ستوه می‌اید و دشوارتر و محجوب‌تر.
گویی سفینه‌ای است که از دوردست‌ها می‌رسد و آرم و پر لنگر به سوی ساحل پیش می‌آید.
در صحرا عشق باریده است و زمین تر شده و چنانکه پای مرد به گلزار فرو شود، پای وی به عشق فرو می‌شد... ()
ناگهان سپرش را واژگون کرد و فرو گرفت. چکمه‌هایش را به نشانه زیباترین زیور یک مرد – مردی سلحشور گردنکش که در پیشگاه حقیقت می‌ایستد- بر گردن آویخت. مالک دینار گفت : به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده، و چنانکه پای مرد به گلزار فرو شود، پای من به عشق فرو می‌شد.
۵۲. نه، پیش روی تو سواره باشم بهتر است، تا پیاده، ساعتی دیگر کار به پیاده شدن خواهد انجامید.
۵۳. پدرش، سعد، نخستین کسی است در اسلام که بر روی دشمن تیر افکند.
۵۴. این تاریخ، تاریخ تحریر مطلب نیست، نگاه کنید به پیوست‌ها، قسمت مآخذ.


تاریخ انتشار : ۰۰ / ۰۰ / ۱۳۵۶

منبع : کانون آرمان شریعتی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
7_5_1392 . 15:37
#16
شب قدر
سخنران : دکتر شریعتی

موضوع : شب قدر

مکان : حسینیه‌ی ارشاد

مجموعه : مجموعه آثار ۲


بسم الله الرحمن الرحيم
انا انزلناه في ليله القدر
و ما ادريك ما ليله القدر
ليله القدر خير من الف شهر
تنزل الملائكه والروح، فيها باذن ربهم من كل امر
سلام هي حتي مطلع الفجر

ما «آن» را فرود آورديم درشب قدر.
و چه مي‌داني كه شب قدر چيست؟
شب قدر از هزار ماه برتر است.
فرشتگان و آن روح در اين شب فرود مي‌آيند
به اذن خداوندشان از هر سو.
سلام بر اين شب تا آنگاه كه چشمه خورشيد ناگهان مي‌شكافد!

و تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها همه تهي و همه سرد، مرگبار و سياه، و نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!

ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر مي‌شورد و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و جهاد عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار! نشانه‌هايي از يك «تولد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زايندهُ يك نجات! همه جا، ناگهان «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.


اين شب قدر است.

شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نو را بنياد مي‌كند. اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قربان را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را! شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي!

و تاريخ همه اين ماه‌هاي مكرر است، ماه‌هايي همه مكرر يكديگر، سال‌هايي تهي و عقيم، قرن‌هايي كه هيچ چيز نمي‌آ‏فرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي‌گذرند و پير مي‌كنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چندي شبي پديدار مي‌گردد كه تاريخ مي‌سازد، كه انسان نو مي‌آفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن مي‌گيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان مي‌دمد، شب قدر!

شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنانكه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود. سال‌هايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود مي‌آيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشت شب هست، اما شب قدر؟

شبي كه باران فرو مي‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌اي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه‌اي، بوته خشكي و درخت سوخته‌اي و جان عطشناك مزرعه‌اي فرو مي‌افتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد مي‌دهد. چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطره‌اي از آن برپوست تن و پيشاني و لب و چشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن! هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماه‌ها همه تكراري و سرد و بي‌معني مي‌گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افق‌هاي وجودي آدمي فرشته مي‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيام‌آور خدايي بر تو نازل مي‌شود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت و خلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرود‌آمدني و آنگاه، درگيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام!

كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما«« هرآگاهي وارث پيامبران است»»! آن «روح» اكنون فرود آمده است، در«شب قدر» به سر مي‌بريم. سال‌ها، سال‌هاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را مي‌شنويد، حتي صداي روييدن گياهان را در شب اين كوير مي‌توان شنيد.

سلام بر اين شب، شب قدر، شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام، سلام، ... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلب‌هاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اين شب سلام!


تاریخ انتشار : ۰۰ / ۰۰ / ۱۳۵۴

منبع : کانون آرمان شریعتی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
7_5_1392 . 15:37
#17
معراج و اسراء
سخنران : دکتر شریعتی

موضوع : معراج پیامبر

مکان : حسینیه‌ی ارشاد

مجموعه : مجموعه آثار ۲


بسم الله الرحمن الرحیم
سبحان الذی اسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا انه هو السمیع البصیر. (سوره اسراء آیه۱)

بسم الله الرحمن الرحیم
ثم دنا فتدلی فکان قاب قوسین اوادنی و لقد رآهُ نزلهً اخری عند سدره‌المنتهی (سوره نجم آیات ۸-۹ و ۱۳-۱۴)

پیغمبر اسلام در معراج و اسراء دو حرکت انجام می‌دهد، و دو موضوع را با حرکت خود بیان می‌کند: حرکت ارتفاعی و حرکت افقی.

اول: حرکت ارتفاعی، یعنی معراج. نقش انسان‌سازی و تکامل وجودی انسان است. این بعثت لاتمم مکارم الاخلاق از چه نقشی سخن می‌گوید؟ نقش وجودی انسان، تکامل وجودی انسان را بیان می‌کند.

دوم: نقش تاریخی پیغمبر است و به خاطر همین نقش تاریخی است که می‌گوید: من وارث آدم، نوح، ابراهیم، موسی و عیسی هستم، یعنی از نقش تاریخی خود و این رسالت سخن می‌گوید و این نقش و حرکت افقی است. در یک کلمه، یک حرکت تکاملی تاریخی وجود دارد، که تاریخ بشر- در تکاملش- از آدم به ابراهیم و از ابراهیم به محمد و از محمد به آخرالزمان، در مسیر زمان حرکت می‌کند، و یک حرکت وجودی، که فردی که مسلمان‌می‌شود، فرد خودش را، بودن خودش را تکامل ذاتی و جوهری خودش را تعالی روانی می‌دهد .

معراج، مظهر نقش حرکت تصعیدی تکاملی وجودی و ارتفاعی انسان است : یعنی حرکتش از زمین به طرف آسمان است. از خاک به طرف خدا. معراج وجودی انسان در معراج پیغمبر تجسم رمزی پیدا می‌کند و یا نقشی که پیغمبر در تکامل وجودی انسان دارد، به صورت معراج خودش بیان شده است. به کجا رفته است؟ از خاک حرکت کرده و به« سدره‌المنتهی اَو اَدنی» رفته است. «سدره‌المنتهی اَو اَدنی» کجاست؟

سدر از جغرافیای عربستان گرفته شده است و چقدر هم عالی. درخت سدر، در کوه‌های عربستان نقش زیادی دارد، چون در آنجا درخت نیست، کویر است، همان‌طور که درخت تاق و گز نیز در کویر ما یک تجسم و یک مظهر است، در سرزمین عربستان و فلسطین، نیز سدر چنین وضعی دارد. غالباً مردم آنجا چوپان بودند و در گفتگو با هم، وقتی یکی می‌پرسید که : گوسفندان تو، در کوه ابوقبیس کجاست؟ دیگری جواب می‌داد در سدر اول و هنگامی که دومی می‌پرسید تو کجا رفتی و گوسفندان تو کجاست، می‌گفت در سدر دوم و چون از پایین تا بالای کوه فقط چهار یا پنج درخت سدر- آن هم در بعضی از پیچ‌ها- هست بنابراین درخت‌های سدر آدرس است.

- تو کجا رفتی؟

- من در زمستان پارسال گوسفندان را بردم تا آن سدر آخر آخری: سدره‌المنتهی. یعنی جایی که دیگر از آن بلندتر نیست.

- تو کجا رفتی؟

در این معراج وجودی‌ات؟

- تا سدر آخری.

- در کجا؟

- در جغرافیای هستی.

در این کوهستان تکاملی صعودی، عروج وجودی من تا کجاست؟ سدر اول، دوم، سوم؟ نه! همان سدره‌المنتهی تا آنجاها یعنی سدر آخر آخری. آخر آخر. قَابَ قَوسَین اَواَدنی. این نکته چه را نشان می‌دهد؟ رابطه انسان و خدا را در حرکت تکاملی وجودی اسلام [انسان؟] نشان می‌دهد که انسان‌شناسی اسلام است.

جهت تکامل وجودی انسان‌شناسی اسلام چیست، زندگی؟ زمینی است؟ همین زندگی عادی. خاک که می‌گویم منظور ماده نیست. منظور زندگی خاکی است که با آن مشغولیم. سرمان و پوزمان در خاک است و می‌دویم و می‌چریم، به این می‌زنیم و به آن کلک می‌زنیم و بالاخره زندگی می‌کنیم. این بودنمان است.

اما در تکامل وجودی، اوج می‌گیریم و اوج می‌گیریم، به طرف خدا. از سدره‌المنتهی می‌گذریم. به طرف کجا؟ از طریق رفتن به سوی خدا، تا کجا می‌رسیم؟ جواب این را هم قرآن از زندگی مردم گرفته است و به رمز و اشاره، چقدر زیبا بیان می‌کند. که روشنفکرانه نباید حرف زد، درست به زبان آدمیزاد و مردم باید صحبت کرد. خدا در اینجا به زبان چوپان‌ها و شترداران و بیابانی‌ها حرف می‌زند(۱) معمولاً مردم آنجا کمان دستشان بوده است و شکار می‌رفته‌اند و هر کس همیشه کمان را با خود داشته و برای اندازه‌گیری هم از همین کمان استفاده می‌کرده‌اند. ما [در زبان معمولی] می‌گوییم یک وجب و دو قدم و یک ذراع و آنها به جایش در زبان معمولی‌شان می‌گفته‌اند یک قوس و دو قوس-و قوس‌همان قوس کمان است که در زبان بیابانی‌های آنجا واحد اندازه‌گیری بوده است.

و قرآن در اینجا درباره عمیق‌ترین و عالی‌ترین مسایل فلسفه وجودی(۲) صحبت می‌کند اما با زبان شترداران و گوسفندداران و بیابانی‌ها.

باری در معراج وجودی، به سوی نزدیک شدن به خدا، تقرب وجودی و تعالی وجودی : در تقرب و نزدیکی به خدا می‌رود و می‌رود تا سدر آخری، ولی امکان ندارد که به خدا برسد و خدا بشود. چون وحدت وجود و شرک پیش می‌آید. اما انسان تا کجا استعداد طیران وجودی و عظمت وجودی و پرواز وجودی دارد؟ تا نزدیکی‌های خدا، چهار انگشت به خدا مانده، به اندازه دو قوس کمان، از آن هم نزدیک‌تر و نزدیک‌تر : اَواَدنی و قرآن با این کلمات و تعبیرات، یک دامنه و یک ارتفاع لایتناهای وجودی به حرکت تکاملیِ من انسانی می‌دهد. که محمد یکی از رسالت‌هایش بلند کردن انسان از زمین، از زندگی خوکی و فردی حیوانی است و به سوی خدا، تکامل و تصعید دادن اوست.

وقتی فرمانده ایران، از نماینده سپاه مسلمانان می‌پرسد، شما برای چه اینجا آمده‌اید؟ گرسنه‌اید؟ تشنه‌اید؟ نانتان می‌دهیم، گندمتان می‌دهیم، آبتان می‌دهیم، چه می‌خواهید. این مسلمان‌، یک عرب بدوی است، اما دقت کنید که در ایدئولوژی تا کجا آگاهی پیدا کرده است (۳) این بیابانی آمده و با بزرگترین امپراطوری متمدن جهان روبرو شده و آن‌ها را به خریّت و انحطاط فکری و نفهمی محکوم می‌کند. در این مذاکره فرمانده ایرانی می‌گوید، شما موش می‌خورید، شما پابرهنه‌اید، سپهبدتان برهنه است-درست مثل وحشی‌های منحط تازه به دوران رسیده، که یک ارتش را و ملت را به گرسنگی و به این که لباس و دم و دستگاه ندارند، سرزنش می‌کند- و بیابانی این طور جواب می‌دهد: ما از آن هم که تو می‌گویی بدتر بودیم، اما نه آن باعث ننگ ماست، و نه این‌ها که تو می‌گویی و به ما نشان می‌دهی، باعث افتخار است و می‌گوید: ما آمده‌ایم تا شما را از بندگی یکدیگر، خم و راست شدن پیش هم برهانیم(۴) وادارتان کنیم سرتان را بالا بگیريد، راستتان کنیم، از پیش هم به رکوع و سجود رفتن بازتان داریم و فقط در برابر خدا به سجده وادارتان کنیم. از بندگی یکدیگر به بندگی خدا، از جور ادیان به عدل اسلام بیاوریمتان و از پستی زمین به بلندی آسمان، شما را بخوانیم.

ببینید چگونه سه بُعد دعوت اسلامی را بیان می‌کند:

۱. از بندگی یکدیگر به بندگی خدا: رابطه انسانی را این‌طور دگرگون می‌کند.
۲. از جور ادیان به عدل اسلام: رابطه انسان با مذهب را تغییر می‌دهد.
۳. از حضیض خاک، از پستی زمین به بلندی آسمان دعوت می‌کند: رابطه انسان را با خودش، با وجود مطرح می‌کند.

یعنی: بُعد وجودی و بُعد اجتماعی و بُعد فکری.

به این ترتیب، معراج بیانی است رمزی از نقش پیغمبر در تعالی وجودی انسان، از زمین به طرف خدا.
اسراء چیست؟ پیغمبر در شب حرکت کرده است، از مسجدالحرام به مسجدالاقصی یعنی چه؟ نقش تاریخی پیغمبر چیست؟ پیغمبر در اینجا، در این حرکت، اسلام را به عنوان نهضتی تازه مطرح نمی‌کند، که از خودش شروع و به خودش ختم می‌شود. بلکه مسئله به این صورت مطرح است، که می‌گوید : در تاریخ بشر فقط یک دین وجود دارد، و آن هم اسلام است. من هم اسلام را نیاورده‌ام. بشر آورده یعنی آدم آورده است، اصلاً. یعنی اصلاً مال انسان است. کسی دین اسلام را نیاورده است. ما پیغمبران دعوت کننده انسان به اسلام هستیم، نه آورنده آن برای انسان و این دو با هم فرق دارد و اصولاً ضد هم است. بنابراین من به دنبال یک نهضتی‌ام که عیسی ادامه داده بود، قبلش موسی، قبلش ابراهیم، قبلش نوح. از آدم شروع شده است تا حالا. بنابراین بزرگ‌ترین دعوت پیغمبر، بر اساس ایجاد یک وحدت تاریخی و یک وحدت بشری بین سه مذهب موسی و عیسی و اسلام خودش است.

مظهر مذاهب یهود و مسیحیت در دنیا، مسجدالاقصی است که در بیت‌المقدس قرار دارد و سرچشمه و سمبل مسیحیت و یهود است. و مظهر اسلام مسجدالحرام است. بنابراین پیامبر، در اسراء که شبانه از مسجدالحرام به مسجدالاقصی سفر می‌کند می‌خواهد پیوستگی بین دو قبله مذاهب بزرگ توحیدی را اعلام کند. یعنی در وجود خودش می‌خواهد، مسجدالحرام را به مسجدالاقصی اتصال بدهد. و این اتصال، رمزی است از اتصال معنوی که پیغمبر می‌خواهد اسلام خودش را در طول تاریخ به نهضت مسحیت و یهود، یعنی به عیسی و موسی اتصال دهد. همچنین یک زیربنای رمزی است، برای ایجاد یک وحدت بین همه مذاهب توحیدی در برابر شرک. وراثت تاریخی، آری، وراثت تاریخی، و جبهه مشترک در برابر شرک. در وحدت بین سه مذهب بزرگ توحیدی دنیا، اسراء یعنی حرکت پیغمبر از مسجدالحرام به مسجدالاقصی، رمز این نقش سیاسی- تاریخی است. پیوستن دو سمبلی است که سه مذهب بزرگ دنیا را بیان می‌کنند.

بنابراین معراج یک بحث فلسفی از نظر وجود انسان است که ارتفاع وجودی و تکامل وجودی انسان را می‌نمایاند و اسراء یک بحث تاریخی و اجتماعی است: دو نقش، و دو بُعد وجودی پیغمبر اسلام.

والسلام


پاورقی :

۱. و مثل ماها نمی‌گوید پنج گره و مثلا چند یارد (که باز یارد را بعضی از مردم می‌فهمند) چند مایل. سایزت چنده!؟
۲. Ontologie
۳. در صحبت از تخصص و رشته، من معتقدم، انسان و اندیشه است که رشته را می‌سازد نه تحصیلات و تصدیق.
۴. به قول اقبال : من ندیدم که سگی پیش سگی سر خم کرد.


تاریخ انتشار : ۰۰ / ۰۰ / ۱۳۵۵

منبع : کانون آرمان شریعتی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.




موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  جزئیات مجموعه آثار shervin 40 13,528 5_1_1396 . 10:45
آخرین ارسال: shervin
  مجموعه آثار ۲۱ shervin 1 57 7_1_1395 . 20:06
آخرین ارسال: shervin
  مجموعه آثار ۲۴ shervin 4 2,305 7_10_1394 . 13:01
آخرین ارسال: shervin
  مجموعه آثار ۱۹ shervin 4 4,700 13_4_1393 . 22:41
آخرین ارسال: ehsan
  مجموعه آثار ۱۳ shervin 1 2,749 31_2_1393 . 19:38
آخرین ارسال: ehsan
  مجموعه آثار ۲۷ shervin 7 5,487 21_8_1392 . 02:59
آخرین ارسال: mohsen.haghighatpishe

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

.